کوبا که انقلاب کرد،دولت انتشاراتی بزرگی ترتیب داد تا همه بتوانند با قیمتی ارزان،ناخنکی به ادبیات دنیا بزنند؛ "دن کیشوت"، اولین رمانی بود که آنها منتشرکردند. سال گذشته درکشورهای اسپانیولی زبان،با مراسم400 امین سالگرد انتشار"دن کیشوت"، دست بالای دست برای تقسیم مجانی کتاب زیاد بود. سروانتس درتمام این هیاهو می خواست بنویسد دیوانگی "دن نا آرام" اش برای دانستن این بود که زندگی را همان جوری باید دید که هست،نه آن طورکه باید باشد. درست است که نوشته بود نمی خواهد نام روستایی را که "دن کیشوت" درآن روزگار می گذراند،به خاطر بیاورد؛ اما آدم های پرشوری بودند که با محاسبه تفاوت ساعت هایی که شوالیه سوار بر اسب به این ور وآن ور می تاخت،بفهمند آن جا،" ویلانواوا دلوس آنفانت" روستای کوچکی در 144 کیلومتری جنوب مادرید بود. شهردارش ذوق زده گفته بود از این به بعد، دیگرهمه دنیا، ما را می شناسند!
تو یکی از سایتا یه عکسی دیدم از اون خانمی که اخیراً شده سوژه سایتا و وبلاگا، اما نقطه ناراحتی اونجاس که سایتی که این عکس و مونتاژ کرده بود، از سرِ ناشی گری به جای اینکه به گمان خودش کار فرهنگی کرده باشه، بدتر یه کلنگ ور داشته بودبا این عکسشداشت، ریشه اسلام و نشونه می رفت!!!اینا اگرم بخوان کار دینی ب