چشمای آسمونیتو توی آسمون دیدم مهربونیتو توی لبخند نازت فهمیدم لحن شیرین سلام تو یه حس ساده بود لحظه هام برای عاشق شدنم آماده بود نفرت از رسیدن به مقصد و ندیدنت حس از خاطره پاک نکردن خندیدنت همه و همش خلاصه شد برای یک سفر توی پرواز که می گفتش من و با خودت ببر حس نزدیک شدن به دست بی رحم زمین باور آخر ...
user_memoirs_4065859
زبون آسمون