چند متری که از خودت دور می شوی،
بعد از دوراهی ماندن و رفتن،
خدایی زندگی می کند،
به نام ایمان.
خدایی با چشم های سبز و دست های آبی،
دشت و دریا،
که می شود روی چمن هایش قدم زد،
یا در میان موج هایش غرق شد.
خدایی زندگی می کند از جنس مروارید،
که توی دستت بگیری و دلت ضعف کند،
خدایی که بشود تنفسش کنی،
خدایی که بشود او را بنوشی...
چند قدمی که از خواسته هایت می گذری،
وقتی روی دانسته هایت کمتر حساب می کنی،
وقتی با دست غبار غرورت را از روی شفافیت حضورت پاک می کنی،
در آینه درونت خدایی منعکس می شود
که آفتاب آسمان را خجالت زده می کند...