می خواهم بروم
می خواهم پر بکشم ...
فرا تر ....بالاتر از آسمانی که دیگر نمی بارد
آسمان انقدر پایین آمده،انقدر دلم را تنگ کرده
که پریدن از آن برایم آسان شده است...
... می خواهم بروم جایی
نزدیک خودم...چهره به چهره خاک
فکر می کنم خاک چشمه ای دارد برای گفتن دردهایش ....
چشمه ای که تا ابد جوشان است!
کاش انگشتانم نای مشت کردن حرفهای چشمه را داشته باشد...
اگر آنقدر کوتاه نباشند که به این ادراک قد ندهند...
می ترسم از شقایق ها جا بمانم...آخر انگار آنها سالهاست با چشمه دمخورند...
حرف هم را خوب فهمیده اند...
باید بروم
شاید بیابمش..
..
.