نگاهی دوباره به دنیای شعر و نقاشی سهراب سپهری
بخش دوم
نویسنده: کریم امامی
برگرفته از مجله آینده سال هفتم، مرداد 1360 - شماره 5 - صفحه 374-380
آنچه درشعر او در ستایش صفا و سادگی میخوانیم ….در زندگی خود او نیز واقعا"مصداق داشت.طبیعت برای سپهری مقدس بود و هرچیز طبیعیچه جماد و چه جاندار برای او به یکسان ارزشمند بود.یک ریگ به هیچوجه پستتر از یک درخت نبود و یک حشرهء کوچک هیچ دستکمی از یک انسان بزرگ و بالغ نداشت.سپهری البته با دیدی عرفانیو فلسفی به جهان مینگریست و برای افزایش آگاهی خود پیوسته مشغول مطالعه بود.و شاید بتوانمبگویم که در زمینهء فلسفه و ادیان یکی از کتابخواندهترین آدمهایی بود که شخصا"میشناختم.در ابتدا به فارسی و فرانسه کتاب میخواند و بعد که انگلیسی را هم آموخت به آن زبان مفصلا"مطالعه میکرد.و جالب آنکه این همه مطالعه و معلومات کمتر خودش را بر ظاهر اشعار او تحمیل میکند.یکی از بارزترین ویژگیهای مجموعهء واژههای فهرست سادگی آنهاست.اغلبآنها کلمات معمولی یک یا دو هجایی هستند که حتی در سلک واژههای فخیم ادبی هم قرار نمیگیرند.ولی در عین سادگی حمل لطیفترین و زیباترین مفاهیم را عهدهدار میشوند:
سپهری در طول زندگی خود چندبار به کشورهای دیگر سفر کرد.اول یک سال به فرانسه برایآموختن فنون چاپ سنگی(لیتوگرافی)،بعد به ژاپن برای آموختن فنون حکاکی روی چوب.و بعد هروقت که امکانات مادی فراهم میشد به هندوستان یا یونان یا فرانسه یا انگلستان یا امریکا.برایسیاحت،برای آموختن،برای برگزاری نمایشگاه،برای معالجه.ولی هیچگاه به جلای وطن راضینشد و هیچگاه از این همه مسافرت راه و رسمی را که رفتار و گفتار همیشگیاش را تحتتأثیر قرار دهد با خود سوغات نیاورد.
ولی سپهری بیش از هرکجا به کاشان دلبسته بود.و بیشتر اوقات ده سال آخر عمر خود را در آن شهر و روستاهای اطراف آن به سرآورد.کارگاهی در یکی از خانههای قدیمی شهر اجاره کرده بود و با "لندروی"که خریده بود دشتها و دامنهها را زیرپا میگذاشت و چشماندازهای محبوب هود را دوباره و چندباره نظاره میکرد.برای تجدید قوا، برای بازیافتن ارزشهای پاک و دستنخوردهء کهن در اجتماعی که چهار نعل از زندگی سنتی خود دور میشد به کاشان میرفت.+ولی شهر کودکیاو نیز چون شهر کودکی همه ما در هنگامه "پیشرفت"مسخ شده بود.
اهل کاشانم،اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
همان،ص 285
سپهری در همه مراحل کارهای خود دقیق و سختگیر بود.برای نقاشی بهترین کاغذ،بهترین بوم و بهترین رنگها را به کار میبرد.کلاف بوم و قاب تابلو هرگاه که لازم بود تابلو قابشود حتما"بایستی از بهترین نوع باشد.خود نقاشیها که دیگر هیچ.اگر کمترین شکی نیستبه سلامت کاری داشت از به نمایشگذاردن آن خودداری میکرد.باوجودی که در دو زمینهء حکاکیروی چوب و گراور چاپ سنگی در بهترین مراکز هنری جهان کارآموزی کرده بود در کمتر زمانی اینگونه آثار خود را به نمایش گذاشت.حتما"به این سبب که خاطرپسند او را راضی نمیکردند.
در کار شعر هم به همینگونه سختگیری میکرد.تصحیح همه نمونههای چاپی مطبعه را خود شخصا"به عهده میگرفت و با انتشار کتاب هم کار خود را پایان یافته تلقی نمیکرد.کسی کهچاپ دوم شعر"صدای پای آب" را در "هشت کتاب" با چاپ اول آن در فصلنامه "آرش" مقایسه کند گذشته از غلطهای چاپی اصلاح شده و رسم الخط متفاوت متوجه بسیاری تغییرات و اضافاتخواهد شد.
مثلا"
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همان،ص 284
در نخستین چاپ به این شکل بوده است:
قتل یک شاعر شوریده به دست گل شرخ(.)
"آرش"،آبان 1344،ص 53
به احتمال زیاد نسخهای از"هشت کتاب"وجود دارد که سپهری آخرین اطلاعات خود را در متناشعار در آن وارد کرده است.
شعر سپهری در ادب معاصر ایران در اردوی شاعران نیمایی قرار میگیرد هرچند که او خود بهمجادلهء شعر نو و شعر کهن علاقهای نداشت.اما همانطور که در نقاشی نیز سبکی را برگزید که او را حداقل از نظر اجرایی در خیل نوپردازان قرار میدهد در سرودن شعر نیز خود را از قیدوبندهایبخور عروضی و مصراعهای مساوی و ردیف و قافیه رهانید.شعر او در عوض در اکثر موارد آهنگین استو با استفاده از تکرار صداها و کلمات از موسیقی کلامی بهره میگیرد.اما برترین ویژگی شعر سپهریغنای آن از نظر جوهر شعری"است،خاصیتی که گاه آن را"دید شاعرانه"میخوانیم و گاه"شعریت"شعر، و خلاصه همان چیزی است که شعر ناب را از غیر شعر از نظم،متفاوت میسازد.
سپهری اگر در شعر خود مسائل زمان را میکاود و معمای مرگ و زندگی را میشکافد و مرگ را با زندگی برابر میخواند،در نقاشیهای خود بیشتر به ضبط جلوههای زندگی میپردازد.در جهان او اشیاء به ظاهر بیجان نیز همهجان دارند و در آنها"شور خواستن" و "شور رفتن"و وزن بودن"وجود دارد.درخت و دشت و کوه و دریا همه مظهر قدرت برتری هستند که نقاش میستاید و بلکه میپرستد.و از همینروست که ترسیم آنها برای سپهری نوعی نماز بردن است.انسانی که برای پرستش بهبیابان میرود تنها میرود و در تنهایی خود دشت و دمن را پر از زن چادر نمازی و مرد کلاه نمدینمیبیند.و تفاوتی که میان دیدیک توریست و دید یک عارف از همان دشت و دمن وجود دارد حتما" از همین دست است.شاید از این راه توجیه خالی بودن پردههای سپهری از آدمیان آسانتر باشد.
برای خیلیها سپهری مهمترین نمونه یک هنرمند واقعی بود.انسان وارستهای که به استعداد و تواناییهای ذاتیاش متکی بود و برای پیشرفت خود به حمایت بزرگان و لطف صاحبان گالری و چربدستی منتقدین هنری نیازی نداشت.از آغاز تا پایان زندگی خود فروش بود.آنقدر که دوستانو آشنایان خود را اغلب خجلتزده میکرد.از اداهای هنرمندانه آزاد بود و برای کسب موقعیت به نیرنگباری و تقلب متوسل نمیشد.موفقیت و شهرت ماهیت زندگیاش را دگرگون نساخت و بهطور خلاصه تما فضیلتهایی را که از یک هنرمند اصیل ایرانی انتظار داریم دارا بود.
در زمانهای که شکل زندگی ما دستخوش شدیدترین و سریعترین تغیرات شده بود و پول"نفتاورد"همه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی را آلوده ساخته بود.سپهری چون پیامبری میان ما ظهور کرد و از لطف قطرهء باران و طراوت آب و ظرافت بال پروانه و گلبرگ شقایق سخن گفت،راستیو پاکی را ستود.ما را به قناعت خواند و ما که حرص پول کورمان ساخته بود تنها به او لبخند زدیم:زندگی ساده فقط برای"و یک-اند"!و حالا که زمانهای دیگر شده است و به خود آمدهایم."پیام"سپهری را بهتر درک میکنیم.به قول دوستی غایت که فظولتا"چند سطر از نامهء خصوصیاش را نقلمیکنیم:"...برای ما یار و تسین بود.دور خودش را کمی نورانیتر کرد.بخشود حضور هزارانآزار را،هزاران خزندهء بیاثر را،همهء این آدمهایی را که خوابگردانه از گذرگاه فصلها میگذرند.توجیه کرد مصرف+نان گندم را.در وقوف و نگاه خودش توجیه کرد ودیعهء چشم را و درک را.تنهء کوچکی به ما زد که به کلی تنها نیستی،که همه پیز بد و کریه و ناهنجار نیست،که همه چیز هنوز بهکلی از دست نرفته است،که جلو تو در تاریکی کسی راه میرود که یک شعلهء کبریت به دست دارد.و حالا اگر دیگر نیست شعلهء کبریت در دل توست و تو کمی گرم و نورگرفته راه میروی.و از تاریکیو تنهائی یک ذره کمتر میترسی.و هالهء گرم حضور او هنوز همدوش و همپای توست و قاصدک را بهدست تو داده است که از گذر بادها بگذرانی:
دیگرچه بگویم؟ سهراب سپهری هنرمندی بود که رسالتش را تمام و کمال به انجام رسانید.انسانی بود که خصایل انسانیاش را با پول معاوضه نکرد.دوستی بود که قدر دوستی را شناخت و برای مادر"بهتر از برگ درختش"حتما"پسری بود بهتر از گل.یادش عزیز و پیامش پایدار باد.