در حاشیه خاطره سپهری
نویسنده : ممیز، مرتضی. چاپ شده در مجله کلک اردیبهشت 1369 شماره 2 صفحه 34
برایم صمیمانه نیست که از طریق داستان سهراب سپهری عبور کنم و به مطلب دیگری بپردازم.سپهری چه نقاش و یا چه شاعر،بههرحال مورد ستایش به حق جامعه قرار گرفته است هرچند که قسمتی از این ستایش به صورتی غیر منتظره و کوتاهمدت رسمی انجام شد.چیزی که نه سپهری در پی آن بود و نه چنین برخوردی را میتوان جدی گرفت.اما در حاشیه داستان مطرح سهراب سپهری دوباره نکتهای قدیمی برایم مطرح شده است وذهنم را به خود مشغول کرده است.
در واقع جامعه از سپهری ستایش کرده است و به یمن اشعار زیبایش و به وسیله منقدین ادیب ما حق ماجرا ادا گردیده است و مثل همیشه نقاش و همه هنرمندان غیر اهل ادب ما،چون نقاشان،مجسمهسازان،خوشنویسان،موسیقیدانان،معماران، عکاسان،نمایشگران و...همچنان در تاریخ و فرهنگ ما مهجور و ناشناخته باقی ماندهاند و همچنان کسی از نحوه تفکر و کیفیت دیدگاههای هنری و فنی و جهانبینی ایشان آگاهی چندانی ندارد.زیرا نه بحث و مطلبی اینچنین درباره آنان گفته شده است و نه کتاب و رسالهای دربارهشان نگاشته شده است و نه چون همه این اهل ادیان،سالگردی و نامی و نشانی بر در و دیوار زندگی ما از ایشان پیداست.
و اگر بر سبیل خالی نبودن عریضه اشارهای هم شده است در گوشه و کنار و حواشی بوده است و به طور مختصر و باری و به هر جهت به ایشان پرداختهاند و در متن و حضور ذهن-که جایشان است-جای داده نشدهاند.
در واقع گره قضایا در جائی خورده است که عبارتست از محدوده نقد و نقادی جامعه ما که چهرهای ادیبانه دارد و کار در ایم محدوده کلا در دست و عهده اهل ادب قرار دارد و همه موضوعهای مورد علاقه و توجه ایشان است که بخت به بحث در آمدن و مطرح گشتن را دارند و در سایر موارد یا منقد و متخصصی نیست و یا اگر افاقهای میشود همین منقدان ادیب هستاند که از باب لطف و تفنن و با دیدی ادیبانه و غیر فنی و در حاشیه موضوع یکی دو مطلبی مینویسند و نه اصل موضوع را عنوان میکنند و نه تفحص و تفسیر و مداقهای در آن باره و بعد تمام و فراموشی و گمنامی و فنا و اگر هنرمند خیلی اثرگذار بوده باشد به افسانه میپیوندد و افسانه نیز تحریف واقعیت است.پیرایهایست بر مطلب و پیرایه روی پیرایه و آن هم در حدی سطحی و قشری و چون آب نباتی،لحظهای دهان را شیرین میکند اما در عوض چه افکار و دیدگاهها و جهانبینیهائی و چه راز و رمزهای هنری و فنی نابی و چه ریزبینیها و کشفهای شگرفی که به یاد میرود و زبان و بیانی که گم میشود و فراموش میگردد.به مانند زبان و بیان تصویری،صوتی یا موسیقیایی،نمایش و دراماتیک که گمشدگی و ناشناختگی آنها مشکلات درک و فهم و شعور چنین هنرهائی را امروز به وجود آورده است.
درحالیکه هریک از این زبان و بیانها خود چه دنیائی و ارزشها و اعتبارهائی را دارند که واضح و مبرهن است و در درون آثار بیشمار هنرمندانی است که هریک در زمینه و کار خود چون خورشیدی مرکزیتی دارند.نغمههای موسیقیدانهای ما بزرگترین شاعر ما یعنی حافظ را تسلیم خود میکند.ارزشهای عظیم فکری و تکنیکی نهفته در آثار معماری ما چون شاهنامه فردسی سر به آسمان کشیده است.خوشنویسی میرعماد چون غزلیات سعدی در نهایت نغزی و استواریست و آثار درویش عبد المجید از جهت روانی و قدرت همتای نثر گلستانش است.
تابلوهای بهزاد،سلطان محمد،میرک و اکثر نقاشان مکاتب هرات و تبریز،قزوین و شیراز و اصفهان به همان شوکت و فاخری غزلیات ناب فارسی است و همان زیبائی و فصاحت را دارد.آثار تذهیب و تشعیر و یا طراحی قالیهای قدیمی-که دیگر امروز یادی از آنها نیست-را میتوان حتی برتر از قصیدههای فرخی،منوچهری و عنصری دانست.یک قطعه سیاه مشق میر حسین تبریزی با استواری در برابر اشعار و غزلهای پیچیده و زیبای صائب قرار دارد و طراحیهای قرص و محکم رضا عباسی را میتوان در کفه دیگر ترازوی اشعار نظامی گذاشت.نقوش سهل و ممتنع،زیبا و افشان و رقصان کاشیکاریها که زنده و رنگین و شفاف مفاهیم عمیق عرفانی ما را نشان میدهد درست همسنگ سخنان و افکار مولوی است و به همان اندازه انسان را مدهوش میکند و به عروج وامیدارد.
اما همه این آثار مهجور و چه بسا متروک،برایمان زبانی ناآشنا دارند و چون شعر در ارتباط ذهنی همگان نیستند و درباره آنها به مانند ادبیات و به خصوص شعر،شرح و تفصیل و نقد و تفسیر نوشته شده است و جوهر و معنی آنها ارزیابی وبررسی فنی وهنری نگشته و به عموم نشان داده نشده است و کتب معدودی چون"گلستان هنر" قاضی میر احمد منشی و یا"شرح و احوال خوشنویسان"دکتر بیانی را فی الواقع نمیتوان قانعکننده دانست هرچند که تکریم ایشان بر جای خود باقیست.حتی کتب پژوهشگران خارجی،علیرغم نکتهبینیهای قابل توجه ایشان نیز کافی به نظر نمیرسد و جنبههای تاریخی آنها به بررسیهای فنی چربیده است و لب مطلب را تاکنون هیچگاه ادا نکردهاند.
شاید چنین به نظر آید که اصولا بین تصویری یا صوتی یا نمایشی و...زبانهای ویژهای هستند که مفاهیم آنها فقط با کلمات و ابزار خاص موجود درون آنها قابل توضیح و تفهیم است و زبان ادبی،چنین رسائی و وظیفهای را فاقد است که باید گفت مطلقا چنین نیست.
ابتدا به این دلیل که زبان گفتاری آنچنان توانائی را دارد که بتواند هر مفهوم مجرد و ذهنی محضی را بیان کرده و توضیح و تفسیر کند و کرده است و خواهد کرد. چرا که وقتی اگر در تنگنا نیز قرار گیرد به سرعت به تکاپوی حل مسئله و رفع نیاز و جبران کوتاهی خواهد پرداخت و این تجربهای آشناست.
و دوم آنکه زبان فارسی ما زبان همه هنرمندان نیز هست و همه ایشان تمام نقطه نظرهای ذهنی و فکری و فنی خود را با یکدیگر با همین زبان و گاه با حد اقل کلمات آن به آسانی انجام دادهاند وبحث و بررسی و تفهیم میکنند منتهی نکته اینجاست که زبان گفتاری ایشان اکثر و یا همیشه شفاهی و لاجرم توام با ایماء و اشاره بوده است که چون فرصتی و یا مهارتی در نوشتن آن وجود نداشته به ناچار جز در چهارچوب حضور و شهود به جای دیگری راه پیدا نکرده وبه دیگران منتقل نشده است که میتوانست به آسانی چنین هم بشود و عدم وجود رسم مکتوب شدن چنین تجربیاتی شاید از یک طرف و عوامل فرعی حرفهای از طرف دیگر و به خدمت نبودن کاتبین و محققین و منتقدین از جهت سوم زبان و بیان کوششهای غیر ادبی را همچنان شفاهی و در نهایت محدود و برای عموم لا یقرا کرده است و بالاخره سبب شده است که نسل بعد از نسل خاموشتر و خاموشتر گردند و به صورتی که امروز حتی هنرمندان ما هم الکن به نظر آیند و توانائی تشریح و توضیح چگونگی حس و فکر و دید خود را نداشته باشند و تقریبا گفتن و دیدن و شنیدن و حتی حس کردن مقولههای کاملا جدای از یکدیگر شوند.
* در حاشیه خاطره و داستان سهراب سپهری باز هم به یک حاشیه فرعیتر بروم
امروز ظاهرا در زمینههای غیر ادبی کوششهائی برای نقد و نقادی میشود.هر چند که کمیت این کوششها با نقدهای ادبی قابل قیاس نیست از جهت کیفیت هممتاسفانه آینده آنها روزبهروز تیرهتر مینماید زیرا که این کوششها همگی در محدوده روزنامهها و مجلات ماست و خارج از این چهارچوب کاری متین و قابل خواندن و اعتنا انجام نشده است و متاسفانه محدوده روزنامهنگاری ما در این چند دهه اخیر تاکنون گرایش و تشنگی روزافزونی به سادهانگاری و قشریت پیدا کرده است و لذا استعدادهای ایشان را معتاد و تباه رویاهای حبابگونه نام و نشانهای چند روزه کرده است و از این طریق کسی را یارای رستگاری و ماندگاری نبوده که توانسته باشد تاکنون ریشه و تجربه و سندیتی پیدا کند و حرف حسابی ارائه دهد.در عوض فضای روزنامهنگاری آنچنان ایشان را مکیده و محتاج کرده است که به جای تعالی و پیشرفت ایشان را نحیفتر و کم بهاتر نموده است و نظرات ایشان به جای ایجاد پیوندی ساده و درست بین آثار هنرمندان و مردم به ایجاد فضائی دروغین پرداخته و سبب شدهاند که ظرافت ارتباط هنرمند و جامعه شکستهتر گردد و گاه اغلب به خاطر جوانی تجربی هنرمند،او را به نازائی و مسمومیت نیز کشانیدهاند.
نقد کردن و نقادی روشنگری و نوعی رستگاری است و در این مسیر چه منقد و چه موضوع نقد و چه خواننده آن همه میتوانند روشن و رستگار شوند.پس هدف از نقد کردن باید ارائه طریق و ارزیابی عالمانه موضوع باشد و این کاریست کارستان و دقت و تفحص و سنجیدگی سخن میخواهد و مهمتر آنکه معیار بررسی و نقد هر اثر در خود و متری را با خود به همراه آورد.که چنین شیوه نادرستی،متاسفانه از سالهای بیست تا کنون و هر زمان به نوعی و شیوهای باب شده و رواج داده شده است.
باید توجه داشت که منقد نوعی کاشف است و اهمیت و اعتبار او نیز در همین ابعاد است.بنابراین هر اظهار نظری را نمیتوان نقد نامید و از این طریق فضائی را آلوده کرد.