زبانحال یک نسخه پیچ
یکی دوسال پیش با پروانه یه دکتر توی شهرستان ملارد یه داروخونه تاسیس کردیم آقا چون دخلمون با خرجمون جور در نمی اومد و خرجی زن و بچه مون رو نداشتیم مردم رو زیاد اذیت نمی کردیم و هرچه می خواستند با احترام تمام تقدیمشون میکردیم. بعد از مدتی داروخونه شد پاتق معتادا (ترامادولی ها).
تا اینکه یه روز یه پسر قاضی از ما ترامادول گرفت و چشمتون روز بد نبینه اور دوز کرد و راهی بیمارستان شد و کارش به کما کشید و پدرش (جناب قاضی) تشریف اورد داروخونه و ما را بازخواست کرد و داورخونه رو پلمپ و مجوز دکترمون رو هم که مشکل داشت برای چند سال باطل کرد.
آره منو که میبینی الان اینجا نسخه پیچم یه روزی داروخونه داشتم!