وقتی اون حرفا رو شنیدم آب دهنم رو قورت دادم و رفتم آروم سرم رو گذاشتم
روی بالشم و گوشه پتوم رو توی دستم گرفتم. دست کشیدم روی پتو. احساس کردم
پاهام سست شده و انگشت پاهام یخ زده. سرما توی تنم پر شده بود. آب دماغم رو
بالا کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم.
توی سرم صدای باد میپیچید. صدای باد شدید..
انگار تمام آن حرف ها باد شده و توی سرم میپیچید...
اگر میدونستن این باد یعنی چی خیلی بیشتر از من میترسیدن..