ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دل سرد که حقت این است
هرچه گفتم مشو عاشق نشنیدی
حالاهمچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
آنچه برعاشق دل خسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد که حقت این است
چنان ساقی به ساقر باده را مستانه می ریزد
که گوئی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد
کنون طرح جدائی بین ما بیگانه می ریزد
من و تو آشنای سالهای مشترک بودیم
من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم
میان سینه هر کس بدان که رازی هست
میان سینه و آن راز سوز و سازی هست
چو سوز و ساز دو مهمان با وفای دلند
به مهمان ناخوانده مگر نیازی هست
همیشه دلم پیش خودم گیره !!