جایگاه من در آغوش طبیعتی ست که در آن زاییده شدممادر من مهر خاک و پدرم لطف آفتاب
دایه ای دارم مهربان که هر صبحگاه بر چشمانم عشق را مینوازد شبنم وار
مرا در افسانه ها به آسمان بیکران راهی کردند
و گاهی بر دستان عاشقی راوی حکایت دل شدم
چه عشقهایی را بر زبان آوردم
... ولی کس ندانست راز عشق مرا
و آرزویم که روزی تو بیایی و مرا از شاخه بچینی
تا بدانی مرگ من برای رسیدن به گرمای دست توست
90/7/18 ف.ن