__
عنوان بحث
حماسۀ شب یازدهم
30 دی 86 - 13:22

حماسۀ شب یازدهم

 

هیچ تاریخ نویسی از این شب سخن نگفته است.

شبی که در پس حادثه ای عظیم آمده و فردایی جاودانه را به همراه آورده است.

این شب, پیچیده در یک بغض است. بغضی که در گوش تاریخ شکست.

 شبی بی ستاره است امشب, بی ماه, بی خورشید.

شب شکفتن یک فریاد فریادی به وسعت فردا.

 امشب , زمین دیگر صدای تشنگی نمی دهد, آن همه خون سیرابش کرده است.

 اولین شب تنهایی ست, اولین شب فراق. پلک آسمان سنگین است و غبار حادثه را می بینی که هنوز برپاست.

 تنها صداست که دیگر هیچ حضوری ندارد, نه صدای شیهه اسبان, نه صدای چکاوک شمشیرها, نه هیاهوی آدمها و نه هیچ صدای دیگر.

شب که دامن گسترد, روزی را به پایان برد که پس از آن, هر روز تاریخ شد.

کدام شب است امشب؟ شبی که از آن سخن نگفته اند...

به جستجوبیایید.

 

در تاریکی مطلق این شب, یک نقطه روشن در زمین می یابی؛ گوشه ای از یک بیابان و در این گوشۀ نورانی, او را می بینی که خسته و سنگین گام برمی دارد.

اگر از صبح همراهش بودی , می دانستی که چرا اینگونه خسته و شکسته است؛ آخر او از صبح یک نفس در اضطراب دویده است؛

صبحی که سخت نگران فرجام روزش بود و از همان لحظه طلوع, بی قرار بود؛ در تب و تاب فراق, در مصیبت امید.

روز که به پایان رسید, آغاز جدایی شد و فاجعه ای که باور کردنش هنوز هم باورکردنی نیست.

در طوفان سهمگینی که از سرزمین نیرنگ و عناد وزیدن گرفت, او عزیزترین کسانش را از دست داد و اکنون در این شبانۀ غربت او زنی تنهاست... کیست این زن؟

حوادث روز که گذشت در تاریخ ثبت است.

فصل شهادت روشن و بی پیرایه می درخشد.

او خود پیام آور این فصل خواهد شد, اما خورشید که از آسمان, رخت بر بست و شب دامن گسترد, دیگر کسی از حماسۀ خاموش شب یازدهم سخن نگفته است؛ تاریخ نگار روز , با آمدن شب چشم بر هم نهاده است.

این دیگر ظلم مضاعف است, که چشمان تاریخ نیز, تنها تا موقعی که چشمان ظلم بیدار است, بیدار بماند.

سپاه عداوت و کینه که از مأموریت خویش بازگشت و در اردوگاه غفلت و جهالت به خواب رفت, دستان تاریخ نویسان نیز, خشکید؛ تا اینکه صبح شود و دوباره پا به پای حرکت سوارگان ظلم, قلمهایشان به نگارش لحظه ها بپردازد.

با این وجود, چنین شبی هرگز در محاق فراموشی باقی نخواهد ماند.

از فردای همین شب است که جریان تاریخ دگرگون می شود.

اگر قهرمان تنهایی این شب, فردا تمامیت ظلم را به محاکمه نکشانده بود و حکم مظلومیت حق طلبان همیشه خفته در خون را صادر نکرده بود, دیگر هیچ اثری از حق پیشگان باقی نمی ماند و جریان تاریخ یکسره در سیطرۀ شب پرستان قرار می گرفت.

او که فردا را چنین آباد ساخت, امشب پیچیده در مصیبت, غربت و تنهایی است.

او از میانه این غربت است که طلوع استواری و ماندگاری حق را سبب خواهد شد.

او اوج رسالت انسان در پاسداری از حریم رستگاری و سعادت است.

او نهایت صبر و ایثار است.

او تنها کسی است که می توانست از دل این شب که محصور بین مصیبت و اسارت است, آزادگی و سرافرازی را به ارمغان بیاورد.

او را می شناسید.

او تنها پیام آور و آخرین بازمانده است.

او دختر علی (ع) , زینب (س) است.

زینب با تمام وجود سنگینی مصیبتها را حس کرده است, از آغاز جنگ تا آنجا که اسب خونین یال, سر افکنده بازگشت...

 به خیمه ها که تاختند , همه جا درشعله های نفاق به خاکستر نشست و پس از آن , هیاهوی زنها و بچه ها بود که از میانه دود و آتش , هر یک به سویی می گریختند و زینب هراسان و مضطرب , نگاهی به بیابان داشت که بچه ها به کدام سو رفتند و نگاهی به خیمه ای که عزیزش توان برخاستن نداشت....

شام غریبان در نجات یتیمان از چنگال غارتگران گذشت و پس از آن تنها نالۀ درد آلود کودکان است که یادآور غربت می شود.

اینک او با همۀ خستگی, بی خواب است؛ هجوم خاطره ها خواب را به دوردست فرا افکنده است.

پنجاه سال حادثه و طوفان , او را از درون حجرۀ با صفای مادر , اینک به گوشۀ این بیابان کشانده است؛ چه سخت سالهایی بود بعد از مرگ پیامبر.

این بیابان آرام گرفته در خلوت شب, چه غوغایی را پشت سر گذاشت.

زینب به اطراف نظری افکند, کسی را نمی یابد,به سرکشی اطفال برمی خیزد, چهره های خسته و در هم و ناله هایی که گاه از آن خستگان برمی خیزد.

به زنان کاروان هم سری می زند. آنان مبهوت و متحیر از باور فاجعه، نگاهشان که به زینب می افتد, سر در دامن اشک فرو می برند.

صدای گریۀ زنان با نالۀ کودکان در هم می پیچد و او در اندیشه که خدایا! چه کند با این شکسته دلان؟ چگونه به سامانشان برساند؟

فردا اگر از او معنای اسارت را پرسیدند چه بگوید؟

راستی کجا خواهند برد این اسیران کوچک را؟

اسیرانی که زینب (س) در چهرۀ یکایک آنان رخسار پدرانشان را می بیند؛ نگاه به این صورتهای معصوم, یادآور فاجعه است و تکرار مصیبت و این , زینب را در هم می پیچد.

آرام از کنار عزیزانش می گذرد, چند گامی بیش نرفته است که ناله ای او را به سوی خود می خواند , دخترکی او را می طلبد. شتابان و سراسیمه برمی گردد.

سر کوچک دختر را در آغوش میفشرد.

زینب کمی آب به او می نوشاند.

پاسی از شب گذشته است و در این میانه تاریک تنها زینب است که همچنان بی قرار و بی تاب به سویی می رود و باز می آید... نزد امام می رود  و با او سخن می گوید:

ای بازماندۀ پیشینیان! خداوند تو را برای این خیل بی پناهان نگاه دارد,جز تو نقطۀ امیدی نیست.

حق داشتی که امروز آنگونه بی تاب شدی.

من لحظه لحظه فاجعه را نظاره میکردم و جرعه جرعه آن را می نوشیدم. اما تو , چشم که باز کردی خود را درمقابل پدر یافتی که سخت تنها بود.

از هر کس سراغ گرفتی رفته بود؛ حتی عمویت عباس, حتی برادرت اکبر.

حق داشتی که به قصد یاری امام با تمام قوا از جای برخیزی و از من سراغ شمشیر گرفتی.

اگر تو نیز در کنارم نبودی,  این دل خسته و پر تشویش کجا آرام میگرفت. آه ای عزیز, یاد برادر را زنده می کنی...

زینب روی به سویی بر می گرداند, کمی آن سوتر , قتلگاه است... خدایا چه شد؟

دیشب با او سخن میگفتم. در کنارش بودم. بلندای قامتش را می دیدم که چه استوار و محکم بود و امشب...

حسین یاد آور پیامبر و علی و مادر و حسن بود, آن همه مصیبت را با هم تحمل کردیم.

پدرم, مادر را که غسل میداد دستان حسین را من به تسلی در دست داشتم و او سرم را در سینه صبرش میفشرد و امشب من تنهایم با این همه مصیبت کشیدۀ در بند....

نفس در سینه سنگینی می کند, حتی آه هم از دل بالا نمی آید. دستها در اختیار و اراده نیستند و پاها از دویدن روی خارها و شنزارها زخمی و تاول زده اند و چشمها هنوز در حیرت آنچه دیده اند ... آیا حقیقت داشت؛ آن خنجری که می برید...

زانوان طاقت تحمل را از دست می دهند و زینب سر بر زانوی فراق می گرید...

دقایقی گذشت که او همچنان می گریست.

لحظات سختی بر او می گذرد .

اگر او سالها در همان نقطه به خواب می رفت , هیچ ملامتی متوجه اش نبود. زینب مستحق این استراحت بود. اما چنین نشد.

ناگهان سر برمی دارد. شب از نیمه گذشته و زینب هرگز نافلۀ شب را ترک نکرده است.

نماز, ساحل آرامش جان زینب است و او در انتظار رسیدن به این ساحل تمامی شب پرحادثه را تحمل کرده است.

راز و نیاز با معبود همیشگی که این همه مصیبت را به رضایش, به جان خریده است.

مگر می شود جز با نماز مرحمی بر این دل مجروح گذاشت.

او می داند که در نماز خود را باز خواهد یافت. شوق نماز, خستگی و درد را از جسم و جان زینب دور می کند.

تمام اشتیاق و توانش را به خدمت در می آورد. دستانش را به کمک می گیرد و آرام بر می خیزد.

زین العابدین (ع) که تنها روایتگر این نماز است در می یابد که عمه اش برای وضو می رود و آب در همین نزدیکی است!

اگر خوب به آوای نسیمی که از جانب فرات می آید گوش کنی, صدای امواج آب را که بر روی هم می غلتند می شنوی و اینک چند قدم آنسوتر , مشک آبی بر زمین افتاده است.

مصیت تشنگی پایان یافته... زینب رو به سوی فرات دارد. به سوی مشک آب می رود!

ای کاش ساعاتی پیش در دسترس بودی. چند قطره ای از تو نیز کافی بود.

ای آب , نبودی تا عطش شیرخواره ببینی که از فرط تشنگی چنگ بر سینۀ مادر می کشید...

ای کاش من نیز نبودم تا لبهای کوچک , لرزان و خشکیده ای که قطرات اشک سرازیر شده از چشمان مادر را آب می پنداشت, نبینم.

ای آب! نبودی تا ببینی چه غوغایی بود در طلبت. ای کاش فرات بعد از این همه بی وفایی خشکیده بود.

ای لبها! نیاشامید, تا ساعتی پیش اینجا غوغای تشنگی بود... اینک چه سود از فراوانی آب.

ای آب! آیا به یاد داری که امروز در گرماگرم نبرد و سوز عطش, در دستان پرصلابت مردی آرام گرفتی...

دستانی که به عمق آب فرات فرو رفتند و پر بیرون آمدند ولی به پاس حرمت لبهای عطشان برادر لرزیدند, از هم رها شدند و تو دوباره بر دل فرات بازگشتی .

آیا عباس را به خاطر می آوری که درانبوه دشمن تو را از خروش امواج فرات به درون مشک کشید و به خاطر می آوری دستانی را که...

در این لحظه به چه کارم می آیی. ای کاش آن دم که فریاد العطش در پهنۀ این صحرا پیچید, در دسترس بودی.

مایه حیات بودی و از این پس یاد آور عذابی همیشگی برای زینب خواهی بود.

ای قطرات زلال و خنک , اینک که اینگونه جگر سوخته ام چه سود از بودنتان.

آب, زینب را به متن فاجعه و عمق مصیبت باز می گرداند. یاد آوری این لحظات, زینب را در هم می پیچد و اشک به سرعت بر گونه می نشیند.

زینب نزد امام بازمی گردد و در گوشه ای برای نماز می نشیند.

آب که یادآور مصیبت شد, خستگی و درد نیز هجوم دوباره را آغاز کرد .

زینب نشست؛ به نماز نشسته قیام کرد . نماز آن شب زینب, همان شد که امام زین العابدین (ع) فرمود:

عمه ام زینب نافله آن شب را نشسته به جای آورد...

ما را دیگر بیش از این توان تعقیب در چنین شبی نیست.

چنین نمازی هزاران راز با خود دارد.

تنها راز مکشوف آن همان نشسته خوانده شدنش است.

آری نماز زینب در این شب رازی میشود که ما را هیچ به درون آن راهی نیست.

نمازی چون نماز برادر که شب عاشورا را تنها برای نماز و قرآن مهلت خواست و زینب برادر را می دید که به راز و نیاز جاودانه مشغول است.

خیمۀ حسین آنجا بود. خیمه ای که راز نماز آخرین شب حیات حسین را در خود داشت. اینک سوخته در شعله های جهالت است.

آری نمازی چون نماز برادر.

این, نماز بود که حسین را دیشب برای زینب نگاه داشت تا او برای آخرین بار شاهد نماز شب برادر باشد و ببیند که چگونه امام در نماز , به عهد و پیمانی استوار و جاودانه می رسد , هر چه سختیها و شدائد و شهادتها بیشتر می شود, چهرۀ حسین برافروخته تر می گردید و امام, استواری و استقامت بیشتری از خود بروز می داد.

دیشب, این زمزمه نماز بود که خیمه ها را در بر گرفته بود وزینب یاران حسین (ع) را می دید که در آخرین شب به نماز عشق و خون ایستاده اند تا فردا در سجده بر سرزمین کربلا , در بوسه گاه تیغ, سر به وفاداری بسپارند.

دیشب, شب نماز بود و فردایش, صبح شهادت و امشب نیز شب نماز خواهد بود و فردایش فریاد آزادگی در اسارت.

ما که ناظر این شب پرمحنت بوده ایم, خود را به کناری می کشیم و از دور می بینیم که زینب به رکوع و سجود می رود, نمی ایستد,  اما هر چه از نماز می گذرد , زینب توان بیشتری را در خود می یابد...

به سجده که می رود بیش از پیش آرام می گیرد و پس از مدتی طولانی که سر بر می دارد؛ قامت , استوارتر می شود.

مصلای عشق زینب، صلابتی پرشکوه می یابد و او در می یابد عمق وصیت امام شهید را که خواهرم! از این پس ناله و زاری مکن، دوام این راه استواری تو را می طلبد...

نمازی که زینب نشسته به پای داشت، رمز ایستادگی او خواهد بود در فردای اسارت.

زینب آن شب را با غربت و تنهایی و اضطراب آغاز کرد و با درد جانسوز مصیبت به نیمه رساند و در غم مظلومیت برادر و یارانش توان ایستادن برای نماز را از دست داد و اینک در نمازی که ما را هیچ راهی به فهم اسرار آن نیست به ساحل استقامت و استواری می رسد.

گویی صدای پرصلابت او را در میان مردمان کوفه می شنویم که در بیان حقانیت و مظلومیت برادر و رسوایی پسر مرجانه  و سپاهیان زبونش فریاد می زند:

" ای اهل کوفه... هم آغوش ننگ و عار شدید.

لکه این ننگ را هرگز از دامن نخواهید شست. و چگونه از این عار پاک خواهید شد که فرزند پیامبر خاتم و معدن رسالت را کشتید. کسی را کشتید که محور حقانیت و چراغ فروزان هدایت شما بود.

او سرور جوانان بهشت است. کاری بس شوم و چاره ناپذیر را به انجام رسانده اید.

آیا تعجب خواهید کرد اگر امروز آسمان خون ببارد؟

بدانید که نفستان، شما را به کاری وادار کرد که زشت و ناپسند بود.

خشم خداوند قهار ارزانی تان خواهد شد و در عذابی الهی برای ابد ماندگار خواهید بود.

آیا می دانید کدام جگر را به مصیبت شکافتید؟ و خون چه کسی را ریختید؟ و خاندان بزرگوار کدام حرم را از پرده بیرون کشیدید؟ کاری بس شگفت به جا آوردید که در اثر آن نزدیک است آسمانها در هم بریزد و زمینها از هم بشکافد و کوه ها متلاشی گردد."

و این سخنان که آتش بر خرمن ظلم اموی خواهد زد، بر زبان بانوی قهرمانی جاری خواهد شد که شب یازدهم را چنین باشکوه به پایان رساند.

اینک سپیده می آید.

از آسمان که نگاه می کنی زینب را می بینی که به سویی می رود.

گوشه ای از خاک، او را  به سوی خویش می کشاند.

کمی دورتر آنجا گودالی است در نخستین فجر شهادت، زینب نخستین زائر سیدالشهداء می گردد.

کسی از لحظه پیمان مجدد خواهر با پیکر در هم شکسته برادر خبر ندارد. او به بالای خونین ترین پیکر معصومیت که می رسد ستارگان نیز چشم بر هم می نهند . صبح رهایی و آزادگی رسیده است.

از آسمان که نگاه می کنی زینب را می بینی که عزیزش را در آغوش گرفته است.

او سر از پیکر شهید که بر می دارد، در بالا چهره آشنایی را می یابد .

اگر خوب نگاه کنی تو نیز آن عزیز را می بینی که به زیارت مشهد فرزند آمده است.

نسیمی که از جانب فرات می آید، بوی خوشی با خود به همراه می آورد؛ عطر شهادت.

از جانب فرات همچنان نسیمی می وزد.

 

***

 

(مجتبی محدّث/ از مدینه تا انتظار/صص 33-42)

التماس دعا

 

پاسخ ها
تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
__