userinfo close

  ,

زنان پارسا ، مردان بی ادعا


z_parsa_m_biedea

تاسیس: 16 دی 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: فاطمه - معاونان
می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
16
30
90/12/10 (10:22)
4
6
90/9/19 (09:04)
3
70
89/12/15 (18:05)
0
2
89/11/6 (20:07)
0
15
89/3/10 (00:33)
0
19
89/3/3 (18:34)
1
21
89/1/17 (22:24)
1
5
88/12/15 (02:16)
3
59
88/9/15 (06:05)
2
18
88/1/10 (14:07)
0
13
87/9/28 (16:40)
0
9
87/9/6 (12:01)
0
13
87/9/5 (13:57)
0
273
87/9/5 (13:56)
0
12
87/9/5 (13:55)
0
3
87/7/18 (07:13)
0
16
87/7/15 (23:43)
0
0
87/7/9 (01:18)
1
6
87/4/21 (07:22)
1
4
87/4/20 (14:34)

عنوان بحث

صانع کوهنورد , sane1363
صانع کوهنورد - 13:56 1387/09/5

غوووووووول!!!

مجتبی سراسیمه و بدون توجه به كسانی كه لگد می كرد ، دوید و ته سنگر چپید زیر پتو و مثل بید شروع كرد به لرزیدن. حالا تمام بچه ها دل نگران و ترسیده ، داشتند دورش جمع می شدند. تا فرمانده آمد دست بر شانه مجتبی بگذارد و بپرسد كه چه بلایی سرش آمده ، مجتبی از جا جهید و با چشمان رمیده و وحشتزده نالید:"ای وای ، بدبخت شدیم! دایناسور! اژدها..." فرمانده باحیرت به مجتبی كه سر و صورتش خیس عرق و سرخ و موهای سرش سیخ شده بود نیم نگاهی كرد و بعد آب دهانش را به سختی قورت داد و نگاهی به بچه های دیگر كرد. هوای سنگر دم كرده بود و حالا همه خیس عرق بودند. فرمانده گفت:"چی داری میگی پسر؟ اژدها كجا بود؟" مجتبی دست فرمانده را گرفت و در حالیكه كه كم مانده بود زیر گریه بزند نالید:"بدبخت شدیم! یك غول بیابانی بیرونه. یك دیو! بچه ها را بردار فرار كنیم! مطمئنم كه عراقی ها را خورده و حالا میاد سر وقت ما! فرمانده شانه های مجتبی را تكان داد و گفت:"اژدها و دایناسور كجا بود؟! این دری وری ها چیه می بافی؟! نكنه مخت عیبناك شده؟!" یكی از بچه ها گفت: "آفتاب زده تو كله اش و قاطی كرده!" مجتبی در حالیكه مثل بید می لرزید و دندان هایش بهم می خورد و چشمش به ورودی سنگر بود ناله كرد كه:"دروغم كجاست؟ با چشمانم دیدم. چشم هایش مثل دو كاسه خون بود و هی می چرخید. از پشتش هم پره های استخوانی مثل باله ماهی زده بود بیرون. قیافه اش مثل دیو بود!" دوباره خزید زیر پتو. تو آن گرما همه به هم نگاه می كردند و منتظر بودند كسی حرفی بزند. آخر سر فرمانده بلند شد و سلاحش را مسلح كرد و گفت:"تقی و یاسر ، با من بیایید." هر سه آماده رفتن می شدند كه مجتبی سر بیرون آورد و فریاد زد:"كجا می رید؟ همه تان را می خورد!" فرمانده و یاسر و تقی رفتند. بچه ها دلواپس و ترسیده ، یك نگاه به مجتبی می كردند ، یك نگاه به بیرون كه چه می شود. چند دقیقه بعد صدای چند شلیك بلند شد و منطقه پر از صدای شلیك و انفجار شد. مجتبی نعره زد كه:"ای خدا به دادمان برس! ای خدا نگذار این هیولا ما را بخورد!" كم كم دیگران آماده می شدند كه با دیدن دیو خونخوار فرار كنند كه از میان گرد و غبار انفجارها ، فرمانده و تقی و یاسر ، سر رسیدند و شیرجه رفتند تو سنگر. اول چند سرفه كردند و گرد و غبار از سینه زدودند و بعد نگاهی به هم و به بچه ها كردند و پقی زدند زیر خنده! تو دست فرمانده یك آفتاب پرست سرخ و گنده بود كه از سینه اش خون می رفت. فرمانده خنده كنان گفت:"پاشو آقا مجتبی! پاشو رزمنده شجاع! آنكه تو دیدی نه اژدها بود ، نه دیو هفت سر. یك آفتاب پرست بدبخت بود كه از دیدن دوربینی كه تو به چشم گرفته بودی و عراقی ها را دید می زدی ، تعجب كرده بود و هی به دوربین نگاه می كرد. راستش ما هم اول كه رسیدیم آفتاب پرست نبود. اما چند بار كه به دوربین نگاه كردم ، یك هو آمد جلوی دوربین و منم زدم این بیچاره را ناكار كردم. باید پانسمانش كنیم تا خوب بشه!" حالا خمپاره بود كه دور و بر منفجر می شد. اما خنده بچه ها صدای انفجارها را می شكافت و به آسمان می رفت.
www.gun.mihanblog.com
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.