نام کلوب :یوشیمیتسو
نام انگلیسی : yoshimitsu
تاسیس : 26 آبان 1385
22 عضو ، 10 بحث ،

یوشیمیتسو

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
55
346
87/4/14 (02:30)
1
20
87/2/5 (01:32)
1
19
86/7/26 (14:43)
2
35
86/7/26 (14:42)
1
14
86/7/26 (14:41)
1
25
85/10/29 (11:00)
0
18
85/9/25 (07:40)
0
18
85/9/25 (07:36)
3
40
85/9/24 (05:32)
2
38
85/8/30 (17:11)
عنوان بحث
حکایتهای حکیمانه
3 آذر 85 - 07:45
دوستان عزیز از این پس قصد داریم تا هر هفته پندها و داستانهای حکیمانه ای را که برگرفته از ادیان و آیینهای
باستانی خاور دور می باشد به شما ارائه دهیم زیرا شکی نیست که مبادی اعتقادی مکتب یوشیمیتسو
پیوندی ناگسستنی با مکتب ذن و دائو ئیسم و مکتب شینتو دارد .
امیدواریم این حکایات برای شما آموزنده و مفید باشد .
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
55
14 تیر 1387 ساعت 02:30

به نام سرآغازترین.

ویل دورانت : بخش عمده ی تاریخ حدس است و بقیه تعصب

آلبرت کامو : ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .

54
25 اسفند 1386 ساعت 07:30

به نام سرآغازترین.

 

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست ،، تااینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست ،،،"" آلبر کامو ""

53
12 اسفند 1386 ساعت 15:07

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است          دکتر علی شریعتی

52
24 بهمن 1386 ساعت 23:57

به نام سرآغازترین.

بسیاری از شکست خوردگان زندگی ،مردمانی هستند که هرگز درنیافته اند هنگامی که دست از تلاش کشیده اند چه قدر به موفقیت نزدیک بوده اند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد، چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.

51
23 بهمن 1386 ساعت 02:32

به نام سرآغازترین.

 

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است شاید این بدان معناست که پایان نماز آغاز یک دیدار است (  دكتر شریعتی ) .

50
9 بهمن 1386 ساعت 02:57

به نام سرآغازترین.

برای لذت بردن از زندگی کافیست، کمی احمق باشی!!/"شکسپیر

49
1 بهمن 1386 ساعت 22:29

دوست آن است که گیرد دست دوست

دوست آن است که دردش دردش اوست

دوست آن است که نیازش، نیاز اوست

نه آن است که نیازش هست دوست!!!!

خط اول رو شنیده بودم ولی بقیه رو از خودم اضافه کردم اگه کسی کامل و صحیحش رو بدونه به من بگه ممنون میشم

48
1 بهمن 1386 ساعت 02:54

به نام سرآغازترین.

کسی که فقط یک دین را می شناسد دین دار نیست"" مولر""

 

کسیکه از سرنوشت خود شکایت کند از کوچکی و ناچیزی روح خود شکایت کرده ""استمترلینگ""

 

افراد شجاع و باشخصیت همیشه از نظر دیگران گمراه‌کننده و فاسد هستند"" هسه""

 

47
30 آذر 1386 ساعت 03:22

به نام سرآغازترین.

کلاهم را در قهوه خانه جا گذاشتم وفندکم را در میکده و پاکت سیگارم را در هتل و کلید هایم را روی میز و کفش هایم را در مجلس ماتم واتوی داغ را روی بهنرین و گرانترین لباسم به این چیزها اهمیت نمی دهم... اما دفتری که در آن دم به دم اندوهم را می نویسم از یاد نمی برم... آن دفتر از نارنجکی در دست کودکی خطرناکترست همه چیز را می سوزاند حتی واژه های مقدس را هرچند صد ها فرشته ازآن پاسداری کند. آیا اندوه از ایمان نیرومندتر ست؟

                                                      شعری از محمد الماغوط ""شاعر سوری""

پاینده باشید

حق یارتان.

46
24 آذر 1386 ساعت 02:23

به نام سرآغازترین.

 

تصور كنید اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد !!

45
3 آذر 1386 ساعت 03:29

به نام سراغاز ترین.

مذهب اگر پیش از مرگ بكار نیاید پس از مرگ بكار نخواهد امد (علی شریعتی)

 

یك انسان میتواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن

اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن! (جبران خلیل جبران)

44
26 آبان 1386 ساعت 03:21

به نام سراغازترین.

نزاد بشر پرنده است با دوبال

یك بال مونث و یك بال مذكر

تنها اگر دو بال ، به صورت مساوی رشد كند

نژاد بشر می تواند پرواز كند.

43
24 آبان 1386 ساعت 07:44
مدت زمانی پیش در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشیند.
اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرشان؛خانه وخانوادشان؛شغل و دوران خدمت سربازی وتعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند؛برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طور که می دید تشریح می کردو آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکرخود تجسم کند به سر می برد.
پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه ها نیز قایقهای اسباب بازی خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل های زیبا و
رنگارنگ عبور می کنند .منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و........

در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیبا
را تجسم می کرد.در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می کردند را برای
مرد دیگر شرح دادو مرد دیگر با باز سازی آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می دید.
روزها وهفته ها گذشت.........................
یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بیرون ببرند
پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت
مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد؛و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد
مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه
کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.
مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی که خودش نابینا بود؟او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید او تنها می خواسته است که تو را به زندگی امیدوار کند.
موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این که خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم.در میان گذاشتن مشکلات زندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسیم شوند.اثری مضاعف را خواهد داشت
42
24 آبان 1386 ساعت 07:44
علت اینکه, خدا اجازه می دهد که در دنیا این همه درد و رنج و مشقت وجود داشته باشد چیست؟

داستان کوتاه زیر این موضوع را روشن می کند.
مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید. آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.» مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی و عقیده داری؟»
آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟
اگر خدا هست پس نباید رنج و مشقتی وجود داشته باشد. من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد."
مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا مشاجره ای در بگیرد. بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ آرایشگر وجود ندارد؟» آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟»
«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت» و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»
«دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند
41
24 آبان 1386 ساعت 07:33

من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید...
گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟

__