__
عنوان بحث
خدا پیشت نشسته...حرفی...درد و دلی...شاید هم چشم در چشم نوشیدنه چایی!
5 بهمن 85 - 01:33

به جای اینکه با ادمایی مثه خودمون چت کنیم . با خدای خودمون چت کنیم............................

یا علی



پیام در تاریخ 85/11/4 ویرایش شده است.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
13
23 اردیبهشت 1387 ساعت 15:01
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
12
12 آبان 1386 ساعت 14:30
خدایا خیلی دوست داریم این عشقو ازمون نگیر هیچ وقت وما">وما را ببخشای
11
10 مرداد 1386 ساعت 10:08

دایره خورشیدنیست


روایت هزارم شعر است در بی وزنی


که اضلاعش کمر خم کرده اند


دانای کل در دایره نمی گنجد


تا نسل به نسل پیر شود


هر چه اتفاق افتاده


تمام شده است


کسی نمی فهمد


« بسم الله الرحمن الرحیم»

10
4 تیر 1386 ساعت 22:44
من درد مشترکم مرا فریاد کن
9
20 خرداد 1386 ساعت 03:28

khodaya harfe delam mkhonio dardam midoni

mano be hale khodam va magozar

zabanam ajeze az deltangiam behet khodajon

 

8
25 فروردین 1386 ساعت 04:27

گوش کن به این صدا و این ترانه
نه مجوز می گیرد نه جایی برای فروش دارد و نه اصلا تنهایی و فقر مجال به تکمیل میدهد
مجبوری به این زخمها نگاه کنی
مجبوری این صدا را گوش کنی
من از زلزله و مرگ
ازابهام نسل خودم
ازفقری که کتمانش می کنند میخوانم
تو باید گوش کنی
چرا که تو دنیا را به من نشان دادی

 

7
25 فروردین 1386 ساعت 04:25
حقیقت در دلها زیر کوهها خاک مدفون
دوست داشتنی ها کم نیست
6
12 فروردین 1386 ساعت 09:17

...

تلخ ترین چیز در اندوه امروزمان ،

خاطره ی شادمانی دیروزمان است ..

5
8 فروردین 1386 ساعت 22:49
khodaya be hame ma komak kon va ma ro bebakhsh
4
2 فروردین 1386 ساعت 09:55
harase man az marg dar sarzaminist ke dar an mozde goorkan az azadie ensan bishtar ast
3
29 اسفند 1385 ساعت 22:25

 

بوی باران  ; بوی سبزه ;  بوی خاک

شاخه های شسته ;  باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید ,  برگهای سبز بید

عطر نرگس ,  رقص باد           نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

2
6 بهمن 1385 ساعت 04:11

migam darde del ke ziade vali ye khahesh daram azat

mano jahanam nabar damet garm

1
5 بهمن 1385 ساعت 01:42

 

بیا بشین.نمیپرسم چه طوری که میدونم چه حالی داری.
چای میخوری یا قهوه؟
هیچی؟باشه هر جور راحتی!
میگم امروز چه قدر هوا خوب بود!
نمیدونی چه قدر خواب صب بهم مزه داد.با اینکه کل موهام روی صورت و گردنمو میپوشوند اما احساس کلافگی بهم دست نمیداد...خیلی هواش خوب بود.مامانم میگه هوای بهار رو میمونه.راس میگه خیلی مطبوع بود.مثلا رفتم یه کلمه ی باکلاس استفاده کنم!
حتی همین الان ...یه نگاه به پنجره ی اتاقم بنداز!
هنوز افتاب روس ساختمونای پشتی افتاده!
اینارو نگفتم که بگی داره مقدمه چینی میکنه ...درسته بنده ی خوبی نیستم.اما به خودت قسم دیگه با تو یکی نمیشه مرموز بازی در اورد!
میخندی؟
بایدم بخندی...
میگم ,یادت مونده فردا اخرین امتحانمه؟
الکترونیک!
و میدونی که اصلا حوصله ندارم!
نگو که خب بخون.اخه خوندم.اما خیلی بیحالم.راسی بازم یادت مونده که همین فردا ساعت 8 باید مامان بستری شه؟
چه روز سگی فردا !میترسم سر جلسه توی برگم به جای اینکه بهره ی ولتاژ رو بدست بیارم بنویسم:پرستار چه طرز سرم زدنه؟حواست کجاست.خوب بزن...
oh
یه کاری کن.چرا این طوری منو نگاه میکنی؟
هه هه.نگاه کن.افتاب رفت.من به پرستار داد زدم نه به افتاب...بگذریم.شاید دوست داشت که بره.

چی؟
ناز میکنه؟
نمیدونستم!
خب ما که بلد نیسیم ناز بکشیم.ناز شست انکه میتواند ناز این افتاب سوزان را بکشد!
راسی نگفتی .فردا به دادمون میرسی یانه؟
توهین نمیکنم.اما از بنده ی مفلوک و گناه کارت که تا خرخره توی این روز مرگی فرو رفته انتظار بیشتر از این هم نمیشه داشت.میدونم تو که صبوری ...یاد این شعره افتادم:من که سنگ صبورم.نه سنگمو نه صبور.دلیکهمیشود ازغصه ی تنگ میترکد.
من چرا این قدر پرت و پلامیگم؟تو میدونی چرا؟
.به مامانم کمک کن! 
وای یادم رفته بود بگم.که چایی های من زیاد هم بد مزه نیست.تعارف نکن...

 

 



پیام در تاریخ 85/11/6 ویرایش شده است.
__