| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
73
|
207
|
90/12/4 (06:01)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/28 (08:00)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/9/9 (09:12)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/6/23 (22:16)
|
|
||
|
|
4
|
13
|
90/6/10 (04:53)
|
|
||
|
|
59
|
120
|
89/2/22 (00:24)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
88/8/27 (11:42)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
88/8/17 (10:19)
|
|
||
|
|
47
|
109
|
88/7/21 (20:46)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
88/7/19 (12:03)
|
|
||
|
|
1
|
8
|
88/3/7 (13:16)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/2/9 (09:21)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
87/5/26 (18:21)
|
|
||
|
|
4
|
26
|
87/4/5 (14:02)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
87/4/2 (15:53)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
87/3/27 (20:42)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
87/1/27 (22:27)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/12/20 (14:13)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
86/10/19 (23:26)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
86/9/26 (00:47)
|
|
سلام
دوستان عضو بنده تصمیم گرفتم تا این كلوب را از این حالت خارج كنم و فعالترش كنم لذا از امروز هر روز یه خاطره و نمونه از لطف آقا قمر بنی هاشم را براتون تعریف می كنم امیدوارم كه همراهیم كنید
با تشكر
جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ حسین اثنی عشری، مروج و حامی مكتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام طی نامهای از تهران، عاصمة تشیع، نوشتهاند:
6. صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415 هـ، بعد از خواندن روضه در منزلی كه در خیابان دولت تهران بود(منزل جناب آقای میلانی، هنگامی كه به طرف ابتدای خیابان میرفتم آقا و خانم جوانی گریه كنان نزد من آمدند و از من خواستند كه برای خواندن روضه به مجلسی كه روز نهم (تاسوعا) دارند بروم. آنان گفتند كه ما جزو اقلیتهای دینی هستیم و از گروه ارامنه میباشیم.
از ایشان سؤال كردم كه شما به چه علت تصمیم به برگزاری چنین مجلسی گرفتهاید؟ گفتند: ما پسری داریم كه پنج سال دارد. مدتی بود كه وی مبتلا به بیماری خونی شده بود. معالجات فراوانی برای او انجام شد ولی نتیجهای نگرفتیم. چندی پیش اطبا به ما گفتند كه این مرض خوب شدنی نیست، و ما را كاملا از بهبودی وی ناامید كردند.
چند روز قبل، با همسایه منزلمان كه مسلمان است در این موضوع صحبت میكردیم. او گفت: امروز روز اول محرم است. شما نذر كنید كه اگر فرزندتان شفا گرفت یك جلس روضة حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام با سفرة اطعام بگیرید، اگر تا تاسوعای امسال حاجتتان را گرفتید همین امسال،وگرنه سال آینده نذرتان را ادا كنید.
صبح روز پنجم محرم بود كه دیدم فرزندم بعد از بیدار شدن از خواب نشاط و هیجان خاصی دارد از او سؤال كردم كه چه شده؟ گفت: نزدیك صبح بود كه خواب سیدی را دیدم. پرسیدم اسم شما چیست؟ شخص دیگری گفت كه این آقا قمر بنی هاشم(علیه السلام) هستند. (البته خواب طولانی بود كه در آنجا مجال نبود كه همهاش را بشنوم) و من الان احساس میكنم كه شفا گرفتهام و حالم كاملا خوب است. ظاهر او هم به نظر ما تغییر كرده بود و حالات سابق را نداشت. لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمایشات به بیمارستان بردیم. جواب آزمایشات تماما سالم بود، برای اطمینان به بیمارستان دیگری نیز مراجعه كردیم جواب آنها هم همان بود، پس از مراجعه به دكتر معالج و نشان دادن جواب آزمایشات با حالت تعجب به ما گفت كه این غیر از معجزه چیز دیگری نمیتواند باشد.
حال تصمیم به ادای نذر گرفتهایم. ضمنا همان همسایه به من گفت كه چون تو ارمنی هستی و مسلمانان ممكن است در مجلستان شركت نكنند و از طعام شما نخورند. لذا شما وسائل پذیرائی را فراهم كن و به منزل ما بیاور، ما آنها را آماده میكنیم و مجلس را هم در منزل ما بگیرد. و باز به من گفت كه برای خواندن روضه هم خودت شخصی را دعوت كن.
پرسیدم از كجا؟ گفت به درب حسینیهها یا مساجد برو آنجا شخصی را پیدا خواهی كرد.
ما هم بعد از مراجعه به دو یا سه حسینیه یا مسجد، به شما برخوردیم؛ لذا اگر ممكن است فردا به مجلس ما تشریف بیاورید و روضة حضرت ابوالفضل را بخوانید.
من نیز قبول كردم و فردای آن روز ، كه روز تاسوعا بود، به منزلی كه در حدود دو راهی قلهك بود رفتم و بحمدلله مجلس برقرار شد.
بعد از مجلس، خانم صاحب خانه كه همسایه آن خانم ارمنی بود به من گفت كه در این مجلس حدود ده زن ارمنی حضور دارند كه به قصد شركت در مجلس روضة حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام آمدهاند. اللهم ارزقنا زیارته و شفاعته.
حجه الاسلام و المسلمین حاج سیدمحمد سیدعبداللهی، از روحانیون حوزة علمیه قم، طی نامهای در تاریخ 16/8/75 مرقوم داشتهاند:
5. حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ علی ربانی خلخالی زید توفیقه
سلام علیكم - با آرزوی موفقیت و دعای خیر برای حضرت عالی در راه نشر معارف، فضائل و كرامات بزرگان دین، این جانب سالهاست كه شما را از طریق كتابهای پرارزش و خواندنی كه نوشتهاید شناخته و ارادت پیدا كردهام. اخیرا كتاب با ارزش دیگر شما(چهرة درخشان قمر بنی هاشم علیه السلام) را در كتابفروشی توحید دیده و ابتیاع نمودم و مقداری از آن را در منزل خواندم. با مطالعة كراماتی كه از حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام نسبت به افراد مختلف نقل كردهاید، داستان زیر به یادم آمد. به نظرم آمد آن را مرقوم و ارسال دارم تا اگر صلاح دانستید در جلد دوم همان كتاب بیاورید، و آن از این قرار است:
سال گذشته در شب ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در سالن اجتماعات دفتر تبلیغات اسلامی حوزة علمیه قم جشنی برگزار بود و جناب حجه الاسلام آقای واعظی، سرپرست اعزام مبلغ، دربارة شخصیت آن بزرگوار سخنرانی میكرد، در ضمن سخنانش گفت: در یكی از سالها دهة عاشورا برای تبلیغ به اهواز رفته بودم. بعدازظهر عاشورا به منزل مرحوم آیه الله بهبهانی رفتم. در آنجا یك نفر خدمت آقا آمد و گفت: من میخواهم مسلمان بشوم. آقا از او پرسید : دین تو چیست و چرا میخواهی مسلمان بشوی؟ گفت: دین من مسیحی، و شغلم رانندة تریلی است. امروز صبح از خرمشهر تیرآهن بار زده بودم و عازم تهران بودم. به اهواز كه رسیدم، دیدم جمعیت زیادی سیاه پوشیدهاند و به سر و سینه میزنند. و عدهای هم در دستهایشان كاسههای آب بود و میگفتند: یا عباس.یا سقا، یا ابالفضل العباس علیه السلام! چون خیابانها مملو از جمعیت بود، ماشین را كنار خیابان پارك كردم و مدتی به تماشای آن صحنهها پرداختم، تا اینكه خیابان مقداری خلوت شد و من مجددا حركت كردم. در راه همین طور به سرعت میرفتم تا به یك سرازیری رسیدم، خواست سرعت ماشین را كم كنم، پا را روی ترمز گذاشتم، ولی هر چه فشار دادم فایده نكرد. با خود گفتم: اگر از سمت روبرو ماشین بیاید و من با او تصادف كنم، چكار باید بكنم؟!
در این حال شروع كردم به حضرت مسیح و مادرش مریم علیهماالسلام التماس كردن؛ دیدم فایده ندارد. یكدفعه یادم افتاد مردم در اهواز یا عباس، یا سقا، یا ابوالفضل العباس علیه السلام میگفتند. گفتم: یا عباس،یا سقا، یا ابوالفضل مسلمانها، خودت بدادم برس! در همین حال ناگهان دیدم یك دست آمد جلو ماشین و ماشین را در جا نگهداشت! من ماشین را در كنار جاده پارك كردم و اینكه آمدهام خدمت شما تا مسلمان بشوم.
جناب آقای حاج ابوالحسن شكری در تاریخ روز 18 صفر الخیر 1418 هجری قمری از حاج رضا نظری كهكی نقل كردند كه گفت:
بین اراك و بروجرد گردنهای وجود دارد كه به نام گردنة زالیان معروف است. روزی دیدم یك تریلی 24 تن آهن بار كرده و در قسمت شیب جاده، وسط راه ایستاده است. راننده هم یك (ارمنی) بود كه او را میشناختم. به وی گفتم: موسیو، از وسط جاده كنار برو، چرا اینجا ایستادهای؟! گفت: داستانی دارم و از وسط جاده هم كنار نمیروم و بعد چنین توضیح داد:
از سر گردنه كه سرازیر شدم، پا روی ترمز گذاشتم، اما دیدم كه ماشین ترمز ندارد. گفتم: خدایا، ماها كه كسی را نداریم پیش تو واسطه قرار دهیم، ولی این مسلمانها هر جا گیر میكنند حضرت عباس علیه السلام را صدا میزنند. با خود نذر كردم كه اگر حضرت عباس مسلمانها نجاتم داد، من هم مسلمان میشوم. ناگهان دیدم كه ماشین ایستاد. چه شد، نمیدانم؛ ولی دیدم ماشین شیلنگ باد خالی كرده است. ماشین یكدفعه جیك جیكاش بلند شد و توقف كرد... من ماشین را از جای آن تكان نمیدهم، زیرا اول میخواهم بروم بروجرد مسلمان بشوم، بعد بیایم ماشین را حركت داده و بروم.
شخص ارمنی فورا به بروجرد رفت و مسلمان شیعه شد و سپس آمده، ماشین را حركت داد و برد.
آری پسرم را حضرت عباس علیه السلام شفا داده است
جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای شیخ رمضان قلی زاده بابلی در تاریخ 25/11/76 اظهار داشت كه آقای سرهنگ كریمی، دوست مریوانی و فرمانده ارتش، از استاد خود در دانشگاه نظامی شیراز چنین نقل میكرد:
3. شیخی در كشور آلمان مردی را مشاهده كرد كه از ماشین پیاده شد و بچهاش را به اسم عباس صدا میزد. میگوید: این امر برایم تعجبآور بود، لذا جلو رفتم و گفتم: شما كه یك آلمانی و مسیحی هستی، چرا اسم بچهات را عباس، كه نامی عربی و اسلامی است، نهادهای؟ و او پاسخ داد:
بچة من مریض شد و بیماریش شدت گرفت، به گونهای كه تمام اطبا او را جواب كردند. با پاسخ رد اطبا، از بهبودی حال وی ناامید شده و بچه را به منزل بردیم. سخت نگران حال فرزند بودیم و چارهای هم برای نجات وی به نظرمان نمیرسید. در كوچة نزدیك ما مسلمانهایی میزیستند كه بعضا با ما آشنایی داشتند. روزی یكی از آنها كه از حال من با خبر بود به من گفت: آقا، نگران مباش، من یك طبیب میشناسم كه اگر به نزد او برویم شاید(بلكه مطمئنا) به شما جواب مثبت خواهد داد و بچة شما خوب خواهد شد. توضیح خواست، وی گفت: در كوچة ما روز تاسوعا برای حضرت عباس قمربنی هاشم علیه السلام مجلسی تشكیل میشود، شما هم شركت كنید.
من در موعد مقرر، به همراه دوستم به مجلس مزبور رفتم، آنها صحبت كرده، مصیبت خواندند و بر مظلومیت و مصائب حضرت عباس قمر بنی هاشم علیه السلام گریستند. من هم به كمك آن دوست، دل را به آن جهت داده، مرض فرزندم را در نظر گرفتم و حضرت عباس قمر بنی هاشم علیه السلام را واسطه قرار داده و از خدا شفای فرزندم را درخواست كردم. مجلس تمام شد و به سوی منزل حركت كردم. در زدم و برخلاف انتظار، دیدم كه پسرم درب را گشود. تعجب كرده و گفتم: پسرم، مگر مریض نیستی؟ چرا و چگونه توان حركت یافتی؟ او گفت: شما كه از منزل رفتید، ساعتی نگذشت كه در خودم احساس قدرت نمودم، دیدم بدنم درد ندارد و میتوانم حركت كنم.
مرد مسیحی در ادامه گفت: پسرم را پیش اطبا بردم، همه بالاتفاق گفتند: در پسر شما هیچ نوع آثار مرض وجود ندارد. آری، پسرم را حضرت عباس علیه السلام شفا داده است و لذا من نام آن بزرگوار را برای پسرم انتخاب كرده و او را به نام آقا صدا میزنم، چون اطمینان دارم كه ایشان در سلامتی و شفای فرزندم دخالت نام داشته است.
جناب آقای سرهنگ كریمی، ناقل مطلب، در اثنای كلام، سخت منقلب شده، میگریست، به گونهای كه توان بیان ادامة مطلب را نداشت و من با سؤالات مكرر از ایشان در ایام دیگر، نقل كرامت را تكمیل و نهایتا جمعبندی نمودم.