userinfo close

  ,

خانومهای جامعه الزهرا


women_alzahra

تاسیس: 26 آبان 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سادات موسوی - معاونان
شهید: خواهرم سیاهی چادر تو از سرخی خون من بالاتر است و ایمان تو همان حجاب تو است . اینجا همه ادامه »
شهید: خواهرم سیاهی چادر تو از سرخی خون من بالاتر است

و ایمان تو همان حجاب تو است .

اینجا همه میتونن نظارتشون رو بگن در مورد حجاب / عفاف /

جامعه اسلامی / آخر زمان / مهدویت / مشکلات جامعه /

حوزه / دانشگاه و ... فقط خواهشا با فونت فارسی تایپ کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
17
94
90/11/7 (21:27)
6
49
91/3/1 (19:05)
11
279
88/5/30 (02:54)
6
201
90/5/4 (11:15)
11
114
90/4/2 (03:11)
2
41
91/3/1 (19:03)
5
50
90/10/24 (01:08)
25
79
90/6/30 (22:07)
2
8
89/4/24 (00:22)
1
25
89/3/24 (16:14)
3
18
89/3/24 (14:56)
3
25
89/3/24 (14:08)
2
27
89/3/24 (13:41)
3
63
86/2/26 (09:23)

عنوان بحث

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan

داستان های اسلامی و تاریخی ...

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

دوستان و همراهان کلوب  جامعه الزهرا (س) داستانهای پند آموز ... روایات ...

 

 

داستانهای تاریخی رو اینجا بزارین که همه استفاده کنیم ...

 

 

علی علی

 

 

ویرایش درتاریخ 24/3/89 توسط دختران شهید

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
دختران شهید شهید , dokhtarshahid
25
استقامت

----------------

 

قال الصادق علیه السلام :

من ابتلى من المؤ منین ببلاء فصبر علیه كان له مثل اجر الف شهید

امام صادق (ع ) فرمود

هر مؤ منى به بلائى مبتلا شود و بر آن صبر كند برایش مثل اجر هزار شهید خواهد بود

 

شرح كوتاه :

بلاءها و گرفتاریها با استقامت و پایدارى آسان مى شوند.

هر صاحب درد چون ایمان دارد بخاطر امتحان بى صبرى نمى كند تا به ایمانش خدشه وارد شود.

اینكه فرمودند ((مؤ من از كوه سخت تر)) است بخاطر پایداریش در مقابله با دشمنى ها و از دست دادن اموال و فرزند و مانند اینهاست ، حتى مؤ من كامل حزن بر قبلش راه پیدا نمى كند.

ناسازگارى روزگار با عزم ثابت و تیشه استقامت ، مشكل ایجاد نمى كند مگر كسانى كه این صفت را ندارند و به اندك ناملایماتى از جا كنده مى شوند.

اگر دین خدا امروز به دست ما رسیده با استقامت پیامبر صلى الله علیه و آله و صبر امام على علیه السلام بوده است

 

 

داستان سكاكى

-----------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

((سراج الدین سكاكى )) از علماى اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهیان مى زیسته و از مردم خوارزم بوده است .

سكاكى نخست مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه اى بسیار كوچك و ظریف از آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسیار كشید. آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسیار كشید آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت برد. سلطان و اطرافیان به دقت به صندوقچه تماشا كردند و او را تحسین نمودند.

در آن وقت كه منتظر نتیجه بود مرد دانشمندى وارد شد و همه او را تعظیم كردند و دو زانو پیش روى وى نشستند. سكاكى تحت تاءثیر قرار گرفت و گفت : او كیست ؟ گفتند: او یكى از علماء است .

از كار خود متاءسف شد و پى تحصیل علم شتافت . سى سال از عمرش ‍ گذشته بود، كه به مدرسه رفت و به مدرس گفت : مى خواهم تحصیل علم كنم . مدرس گفت : با این سن و سال فكر نمى كنم به جائى برسى ، بیهوده عمرت را تلف مكن .

ولى او با اصرار مشغول تحصیل شد. اما به قدرى حافظه و استعدادش ‍ ضعیف بود كه استاد به او گفت : آن مساءله فقهى را حفظ كن ((پوست سگ با دباغى پاك مى شود)) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنین گفت : ((سگ گفت : پوست استاد با دباغى پاك مى شود!)) استاد و شاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند.

اما تا ده سال تحصیل علم نتیجه اى برایش نداشت و دلتنگ شد و رو به كوه و صحرا نهاد به جائى رسید كه قطره هاى آب از بلندى بروى تخته سنگى مى چكید و بر اثر ریزش مداوم خود، سوراخى در دل سنگ پدید آورده بود.

مدتى با دقت نگاه كرد، سپس با خود گفت : دل تو از این سنگ ، سخت تر نیست ، اگر استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد. این بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگى با جدیت و حوصله و صبر مشغول تحصیل شد تا به جائى رسید كه دانشمندان عصر وى در علوم عربى و فنون ادبى با دیده اعجاب مى نگریستند.

كتابى به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربى نوشت كه از شاهكارهاى بزرگ علمى و ادبى به شمار مى رود

 

موفق باشید

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
24

 

 

نژادپرستى محكوم است

------------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزى سلمان فارسى در مسجد پیغمبر نشسته بود، عده اى از اكابر اصحاب نیز حاضر بودند، سخن از اصل و نسب به میان آمد، هر كسى درباره اصل و نسب خود چیزى مى گفت و آن را بالا مى برد، نوبت به سلمان رسید، به او گفتند:

تو از اصل و نسب خودت بگو، این مرد فرزانه تعلیم یافته و تربیت شده اسلامى به جاى اینكه از اصل و نسب و افتخارات نژاد سخن به میان آورد، گفت :

 

انا سلمان بن عبداللّه من نامم سلمان است و فرزند یكى از بندگان خدا هستم .

گمراه بودم و خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا راهنمایى كرد. فقیر بودم ، خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا بى نیاز كرد. برده بودم ، خداوند به وسیله محمّد مرا آزاد كرد.

این است اصل و نسب من ، در این بین رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش ‍ جریان را به عرض آن حضرت رساند.

 

رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله رو كرد به آن جماعت كه همه از قریش بودند و فرمود: اى گروه قریش  خون یعنى چه ؟ نژاد یعنى چه ؟

نسب افتخارآمیز هر كس دین اوست . مردانگى هر كس ، عبارت است از خلق و خوى و شخصیت او، اصل و ریشه هر كس عبارت است از عقل و فهم و ادراك  او؛  چه ریشه و اصل نژادى بالاتر از عقل ؟

 

یعنى به جاى افتخار به استخوانهاى پوسیده به دین و اخلاق و عقل و فهم

 و ادراك خود افتخار كنید.

 

 منبع:خدمات منقابل اسلام و ایران ، ص 75

  استادشهیدمطهری

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
23

 

 

كارهاى نیك و بد

----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله فرمود: در شب معراج وارد بهشت شدم ، فرشتگانى دیدم كه بنائى مى كنند، خشتى از طلا و خشتى از نقره ، و گاهى هم از كار كردن دست مى كشیدند. به ایشان گفتم : چرا گاهى كار مى كنید و گاهى از كار دست مى كشید؟

پاسخ دادند: تا مصالح بنائى برسد.

پرسیدم : مصالحى كه مى خواهید چیست ؟ گفتند: ذكر مؤ من كه در دنیا مى گوید

سبحان اللّه و الحمدللّه و لا آله الا اللّه و اللّه اكبر.

هر وقت بگوید، ما مى سازیم و هر وقت خوددارى كند، ما نیز خوددارى مى كنیم .

در حدیث دیگر آمده است كه رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله فرمودند:

((هر كس كه بگوید سبحان اللّه ، خدا براى او درختى در بهشت مى نشاند و هر كس بگوید الحمدللّه ، خدا براى او درختى در بهشت مى نشاند و هر كس ‍ بگوید لا آله الا اللّه ، خدا براى او درختى در بهشت مى نشاند، و هر كس ‍ بگوید اللّه اكبر، خدا براى او درختى در بهشت مى نشاند.

مردى از قریش گفت : پس درختان ما در بهشت بسیار است . حضرت فرمودند: بلى ولى مواظب باشید كه آتشى نفرستید كه آنها را بسوزاند، و این به دلیل گفتار خداى عزوجل است كه : اى كسانى كه ایمان آوردید خدا و فرستاده او را فرمان برید و عملهاى خویش را باطل نكنید.))

 

منبع:

وسائل الشیعه ، چاپ مكتبة المحمدى قم ، جلد 2، ص 1208

 

       موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
22

 

 

 

عدالت على (ع )

-----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزى على (ع ) گردن بندى در گردن دخترش زینب مشاهده كرد فهمید كه گردنبند مال خود او نیست .

پرسید: این را از كجا آورده اى ؟

دختر جواب داد: آن را از بیت المال عاریه مضمونه گرفته ام ، یعنى عاریه كردم و ضمانت دادم كه آن را پس بدهم . على (ع ) فوراً مسئول بیت المال را حاضر كرد و فرمود: تو چه حقى داشتى این را به دختر من بدهى ؟

عرض كرد: یا امیرالمؤ منین ! این را به عنوان عاریه از من گرفته كه برگرداند.

حضرت فرمود: به خدا قسم اگر غیر از این بود دست دخترم را مى بریدم .

این حساسیتهایى است كه ائمه و پیشوایان ما كه اسلام مجسم و معلمان راستین اسلام اصیل بوده اند در زمینه عدالت اجتماعى از خود نشان داده اند.

انقلاب اسلامى ما نیز اگر مى خواهد با موفقیّت به راه خود ادامه دهد، راهى بجز اعمال چنین شیوه ها و بسط روشهاى عدالت جویانه و عدالت خواهانه ندارد.

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
21

 

 

شمشیر اسلام

----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در جنگ خندق وقتى كه كفار قریش مسلمین را احاطه كردند و قبایل دیگر هم با قریش همدست شده و آنان را در برابر اسلام تقویت نمودند، ده هزار سرباز مسلمان را محاصره كرده ، مسلمانان را در شرایط بسیار سخت اقتصادى و اجتماعى قرار دادند، به طورى كه به حسب ظاهر راهى براى نجات مسلمین باقى نمانده بود.

سردار سپاه كفر ((عمرو بن عبدود)) با همراهانش خندقى را كه مسلمین به دور خود كشیده بودند دور زدند تا این كه نقطه اى را پیدا كرده كه از آنجا توانستند با اسب به آن طرف خندق بپرند.

آنها به پیشروى خود ادامه دادند و آنقدر جلو رفتند تا در برابر مسلمین قرار گرفتند، صداى هل من مبارز خود را بلند كردند احدى از مسلمین جراءت نكرد جلو برود چون شك نداشتند كه هر كدام جلو بروند كشته مى شوند.

على (ع ) در حالى كه از عمر شریفش هنوز بیست و چند سال نگذشته بود از جاى بلند شد و به پیامبر عرض كرد:

یا رسول اللّه به من اجازه میدان بدهید.

پیامبر فرمود بنشین ! چون رسول خدا مى خواست با اصحاب اتمام حجت بشود.

((عمرو بن عبدود)) هم پیوسته اسبش را جولان مى داد و فریاد مى زد: هل من مبارز؟

پیامبر فرمودند: كسى هست كه با این مرد بجنگد؟

كسى برنخاست ، دو مرتبه على (ع ) برخاست عرض كرد:

یا رسول اللّه ! به من اجازه بدهید.

باز پیامبر فرمودند: بنشین ! بار سوّم و شاید بار چهارم هم همین طور تكرار شد.

 

عمرو بن عبدود شعرى خواند كه مسلمانان را به حدّى ناراحت كرد كه انگار استخوان آنها را آتش زده باشد، او مى گفت : من از بس گفتم هل من مبارز خسته شدم ، یك مرد اینجا نیست ؟

 

اى مسلمین ! شما كه ادعا مى كنید كشتگان ما به جهنم مى روند پس یك نفر بیاید اینجا، یا بكشد تا من به جهنم بروم و یا كشته شود و به بهشت برود.

على (ع ) از جا حركت كرد و فرمود: عجله نكن ، من از پاسخ گفتن به تو عاجز نیستم .

عمر بن خطاب هم براى این كه عذر مسلمین را بخواهد گفت :

یا رسول اللّه ! اگر كسى بلند نمى شود حق دارد چون این مردى است كه با هزار نفر برابر است . هر كسى با او روبرو شود كشته خواهد شد.

كار به جایى رسید كه پیامبر فرمود:

 برز الاسلام كله الى الكفر كله . تمام اسلام ، با تمام كفر روبرو شده است .

 

بالاخره على (ع ) با عمرو، روبرو شد و آن ملعون را از پاى درآورد و اسلام را نجات داد.

 

بنابراین اگر گفته مى شود شمشیر على (ع ) براى اسلام نافذ بود و اگر نبود اسلامى وجود نداشت ، معنایش این نیست كه شمشیر على آمد و به زور مردم را مسلمان كرد.

بلكه معنایش این است كه اگر شمشیر على (ع ) در راه دفاع از اسلام برنده نبود دشمن ریشه اسلام را كنده بود. اسلام دین شمشیر است ، امام شمشیرش همیشه آماده دفاع است ، تا از جان مسلمین یا از سرزمین مسلمین و یا از توحید نگهبانى كند.

 

منبع:استادشهیدمطهری

موفق ودرپناه حضرت حق باشید

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
20

 

 

كفش كهنه

------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ابن عباس در دوران خلافت على (ع ) بر آن حضرت وارد شد، در حالى كه با دست خودش كفش كهنه خویش را پینه مى زد،

از ابن عباس پرسید: قیمت این كفش چقدر است ؟

ابن عباس گفت : هیچ !

امام فرمود: ارزش همین كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بیشتر است مگر آنكه بوسیله آن عدالتى را اجرا كنم حقى را به ذى حقى برسانم ، یا باطلى را از میان بردارم .

 

آرى على (ع ) مانند هر مرد آلهى و رجل ربانى دیگر حكومت و زعامت را به عنوان هدف و ایده آل زندگى سخت تحقیر مى كند و آن را پشیزى نمى شمارد آن را مانند سایر مظاهر مادى دنیا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره دارى باشد، بى مقدارتر مى شمارد

 اما همین حكومت و زعامت را در مسیر اصلى و واقعیش یعنى به عنوان وسیله اى براى اجراى عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع فوق العاده مقدّس مى داند و مانع دست یافتن حریف و رقیب فرصت طلب و استفاده جو مى شمارد و از شمشیر زدن براى حفظ و نگهداریش از دستبرد چپاولگران دریغ نمى ورزد

 

منبع:سیرى در نهج البلاغه ، ص 106

 استادشهیدمطهری

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
19

 

پیاز عكه در مكّه

----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در زمانى كه از جانب معاویه حاكم مكّه بود مردى مقدار زیادى پیاز به بازار آورده بود تا بفروشد اما بازار پیاز در مكّه كساد بود و كسى از او چیزى نخرید، پیاز فروش بیچاره با خود اندیشید كه با این وضع كسادى بازار چه كنم ؟

سرانجام تصمیم گرفت تا به نزد ابو هریره حاكم شهر برود و شرح خال خویش را بگوید چون ابو هریره رسید گفت :

- اى ابوهریره آیا مى توانى یك ثوابى بكنى ؟

- چه ثوابى ؟

- من یك مسلمان هستم چون شنیده بودم كه در مكّه پیاز پیدا نمى شود و نایاب است و مردم اینجا هم به پیاز نیاز دارند لذا من هر چه مال التجاره داشتم همه را پیاز خریدم و به مكّه آوردم اما هم اكنون مى بینم كه كسى سراغ پیاز را هم نمى گیرد و كسى از من چیزى نمى خرد و پیازها در حال از بین رفتن است . حالا شما كمك كنید و اموال یك مسلمانى را از تلف شدن نجات دهید.

ابو هریره گفت : بسیار خوب روز جمعه آینده موقع نماز جمعه كه فرا رسید همه پیازها را در یك جاى معینى بگذارید و آماده فروش باش .

مرد به دستور ابوهریره عمل كرد و تا روز جمعه به انتظار نشست . روز جمعه كه شد هنگامى كه مردم به نماز جمعه حاضر گردیدند، ابو هریره گفت : اى مردم من از حبیب خودم ، رسول خدا(ص ) شنیدم كه فرمود:

هر كه پیاز عكه را در مكّه بخورد بهشت بر او واجب مى شود.

چون مردم این كلام را از ابوهریره شنیدند ازدحام كردند و در ظرف مدت كوتاهى تمام پیازها را خریدند.

شاید آقاى ابوهریره در وجدانش خیلى هم راضى بود كه مثلا من یك مومنى را نجات دادم ، بعد همین افراد به خاطر منافع شخصى خود و بخاطر به دست آوردن جاه و مال چه چیزها كه به اسم دین درست كردند و از این راه چه ضربه ها كه به دین و مذهب زدند. در حالى كه جزء سیره انبیاء و اولیاء این بوده است كه حتى براى حق از باطل استفاده نمى كرده اند.

 

منبع:سیره نبوى ، ص 67 و 68

از استادشهیدمطهری

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
18

 

 

 

جمع هیزم از صحرا

-----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

رسول اكرم صلى اللّه علیه وآله در یكى از مسافرتها با اصحابش در سرزمینى خالى و بى علف فرود آمدند، به هیزم و آتش احتیاج داشتند، فرمود(هیزم جمع كنید)

عرض كردند یا رسول اللّه ! ببینید، این سرزمین چقدر خالى است ، هیزمى دیده نمى شود

فرمود(در عین حال هركس هر اندازه مى تواند جمع كند)

اصحاب روانه صحرا شدند، با دقت بروى زمین نگاه مى كردند و اگر شاخه كوچكى مى دیدند برمى داشتند. هركس هر اندازه توانست ذرّه ذرّه جمع كرد و با خود آورد. همینكه همه افراد هرچه جمع كرده بودند روى هم ریختند، مقدارى زیادى هیزم جمع شد.

 

در این وقت رسول اكرم فرمود

 

گناهان كوچك هم مثل همین هیزمهاى كوچك است ،

 ابتدا به نظر نمى آید، ولى هرچیزى جوینده و تعقیب كننده اى دارد،

همان طور كه شما جستید و تعقیب كردید این قدر هیزم جمع شد،

گناهان شما هم جمع و احصا مى شود و یك روز مى بینید از همان گناهان خرد كه به چشم نمى آمد، انبوه عظیمى جمع شده است

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
17

 

 

آخرین سخن

-------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

تا چشم ام حمیده ، مادر امام كاظم علیه السلام به ابوبصیر كه براى تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود افتاده اشكهایش جارى شد. ابوبصیر نیزلختى گریست . همین كه گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت :

(تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودى ، قضیه عجیبى اتفاق افتاد)

ابوبصیر پرسید: چه قضیه اى ؟

 

گفت (لحظات آخر زندگى امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طى مى كرد. پلكها روى هم افتاده بود. ناگهان امام پلكها را از روى هم برداشت و فرمود

 (همین الا ن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر كنید) مطلب عجیبى بود. در این وقت امام همچو دستورى داده بود. ما هم همت كردیم و همه را جمع كردیم . كسى از خویشان و نزدیكان امام باقى نمانده كه آنجا حاضر نشده باشد.

 همه منتظر و آماده كه امام در این لحظه حساس ، مى خواهد چه بكند و چه بگوید؟

امام ، همینكه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود

 

(شفاعت ما هرگز نصیب كسانى كه نماز را سبك مى شمارند نخواهد شد)

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
16

 

 

بنده است یا آزاد؟

----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

صداى ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزدیك آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود كه پیاپى نوشیده مى شد.

 كنیزك خدمتكار درون خانه را جاروب زده و خاكروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در كنارى بریزد.

در همین لحظه مردى كه آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حكایت مى كرد، از آنجا مى گذشت ، از آن كنیزك پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است كه آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالك و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى كرد.

 

رد و بدل شدن این سخنان ، بین كنیزك و آن مرد، موجب شد كه كنیزك مكث زیادترى در بیرون خانه بكند. هنگامى كه به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

 

كنیزك ماجرا را تعریف كرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى كرد و من چنین پاسخى دادم .

 

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود.

مخصوصا آن جمله (اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى كرد)

 مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت كفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند.

 

به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز كه با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى معروف بود،

 از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به بشر حافى  معروف و مشهور گشت  تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلك مردان پرهیزكار و خداپرست درآمد

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
15

 

 

نماز عید

---------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

ماءمون ، خلیفه باهوش و با تدبیر عباسى ، پس از آنكه برادرش محمدامین را شكست داد و از بین برد و تمام منطقه وسیع خلافت آن روز تحت سیطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (كه جزء خراسان آن روز بود) به سر مى برد كه نامه اى به امام رضا علیه السلام در مدینه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار كرد.

 

حضرت رضا عذرهایى آورد و به دلایلى از رفتن به مرو معذرت خواست . ماءمون دست بردار نبود نامه هاى پشت سر یكدیگر نوشت تا آنجا كه بر امام روشن شد كه خلیفه دست بردار نیست . امام رضا از مدینه حركت كرد و به مرو آمد. ماءمون پیشنهاد كرد كه بیا و امر خلافت را به عهده بگیر. امام رضا كه ضمیر ماءمون را از اول خوانده بود و مى دانست كه این مطلب صد در صد جنبه سیاسى دارد، به هیچ نحو زیر بار این این پیشنهاد نرفت .

 

مدت دو ماه این جریان ادامه پیدا كرد، از یك طرف اصرار و از طرف دیگر امتناع و انكار. آخرالامر ماءمون كه دید این پیشنهاد پذیرفته نمى شود، موضوع ولایت عهد را پیشنهاد كرد. این پیشنهاد را امام با این شرط قبول كرد كه صرفا جنبه تشریفاتى داشته باشد، و امام مسؤ لیت هیچ كارى را به عهده نگیرد و در هیچ كارى دخالت نكند. ماءمون هم پذیرفت .

ماءمون از مردم بر این امر بیعت گرفت . به شهرها بخشنامه كرد و دستور داد به نام امام سكه زدند و در منابر به نام امام خطبه خواندند.

 

روز عیدى رسید (عید قربان ) ماءمون فرستاد پیش امام و خواهش كرد كه در این عید شما بروید و نماز عید را با مردم بخوانید تا براى مردم اطمینان بیشترى در این كار پیدا شود.

امام پیغام داد كه (پیمان ما بر این بوده كه در هیچ كار رسمى دخالت نكنم ، بنابراین از این كار معذرت مى خواهم )

 

ماءمون جواب فرستاد: مصلحت در این است كه شما بروید تا موضوع ولایت عهد كاملاً تثبیت شود. آن قدر اصرار و تاءكید كرد كه آخرالامر امام فرمود(مرا معاف بدارى بهتر است و اگر حتما باید بروم ، من همان طور این فریضه را ادا خواهم كرد كه رسول خدا و على بن ابیطالب ادا مى كرده اند)

ماءمون گفت (اختیار با خود تو است ، هر طور مى خواهى عمل كن )

 

بامداد روز عید، سران سپاه و طبقات اعیان و اشراف و سایر مردم ، طبق معمول و عادتى كه در زمان خلفا پیدا كرده بودند، لباسهاى فاخر پوشیدند و خود را آراسته بر اسبهاى زین و یراق كرده ، پشت در خانه امام ، براى شركت در نماز عید حاضر شدند. سایر مردم نیز در كوچه ها و معابر خود را آماده كردند و منتظر موكب با جلالت مقام ولایت عهد بودند كه در ركابش ‍ حركت كرده به مصلى بروند، حتى عده زیادى مرد و زن در پشت بامها آمده بودند تا عظمت و شوكت موكب امام را از نزدیك مشاهده كنند. و همه منتظر بودند كه كى در خانه امام باز و موكب همایونى ظاهر مى شود.

 

از طرف دیگر، حضرت رضا، همان طور كه قبلاً از ماءمون پیمان گرفته بود، با این شرط حاضر شده بود در نماز عید شركت كند كه آن طور مراسم را اجرا كند كه رسول خدا و على مرتضى اجرا مى كردند، نه آن طور كه بعدها خلفا عمل كردند، لهذا اول صبح غسل كرد و دستار سپیدى بر سر بست ، یك سر دستار را جلو سینه انداخت و یك سر دیگر را میان دو شانه ، پاها را برهنه كرد، دامن جامه را بالا زد و به كسان خود گفت شما هم این طور بكنید. عصایى در دست گرفت كه سر آهنین داشت . به اتفاق كسانش از خانه بیرون آمد

 و طبق سنت اسلامى ، در این روز با صداى بلند گفت (اَللّهُ اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَر

 

جمعیت با او به گفتن این ذكر هم آواز شدند و چنان جمعیت با شور و هیجان هماهنگ تكبیر گفتند كه گویى از زمین و آسمان و در و دیوار، این جمله به گوش مى رسید، لحظه اى جلو در خانه توقف كرد

و این ذكر را با صداى بلند گفت

 (اَللّه اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدانا، اللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ اْلاَنْعامِ، اَلْحَمْدُللّهِِ عَلى ما اَبْلانا)

 

تمام مردم با صداى بلند و هماهنگ یكدیگر این جمله را تكرار مى كردند، در حالى كه همه به شدت مى گریستند و اشك مى ریختند و احساساتشان به شدت تهییج شده بود. سران سپاه و افسران كه با لباس رسمى آمده بر اسبها سوار بودند و چكمه به پا داشتند، خیال مى كردند مقام ولایت عهد، با تشریفات سلطنتى و لباسهاى فاخر و سوار بر اسب بیرون خواهد آمد. همینكه امام را در آن وضع ساده و پیاده و توجه به خدا دیدند، آن چنان تحت تاءثیر احساسات خود قرار گرفتند كه اشك ریزان صدا را به تكبیر بلند كردند و با شتاب خود را از مركبها به زیر افكندند و بى درنگ چكمه ها را از پا درآوردند. هركس چاقویى مى یافت تا بند چكمه ها را پاره كند و براى باز كردن آن معطل نشود، خود را از دیگران خوشبخت تر مى دانست .

 

طولى نكشید كه شهر مرو پر از ضجه و گریه شد، یكپارچه احساسات و هیجان و شور و نوا شد. امام رضا بعد از هر ده گام كه برمى داشت ، مى ایستاد و چهار بار تكبیر مى گفت و جمعیت با صداى بلند و با گریه و هیجان ، او را مشایعت مى كردند. جلوه و شكوه معنا و حقیقت ، چنان احساسات مردم را برانگیخته بود كه جلوه ها و شكوههاى مظاهر مادى كه مردم انتظار آن را مى كشیدند از خاطرها محو شد، صفوف جمعیت با حرارت و شور به طرف مصلى حركت مى كرد.

خبر به ماءمون رسید، نزدیكانش به او گفتند اگر چند دقیقه دیگر این وضع ادامه پیدا كند و على بن موسى به مصلى برسد، خطر انقلاب هست . ماءمون بر خود لرزید. فورا فرستاد پیش حضرت و تقاضا كرد كه بر گردید؛ زیرا ممكن است ناراحت بشوید و صدمه بخورید، امام كفش و جامه خود را خواست و پوشید و مراجعت كرد و فرمود(من كه اول گفتم از این كار معذورم بدارید)

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
14

 

 

گوش به دعاى مادر

------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

در آن شب همه اش به كلمات مادرش كه در گوشه اى از اطاق رو به طرف قبله كرده بود گوش مى داد. ركوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب كه شب جمعه بود، تحت نظر داشت . با اینكه هنوز كودك بود، مراقب بود ببیند مادرش كه این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعاى خیر مى كند و یك یك را نام مى برد و از خداى بزرگ براى هر یك از آنها سعادت و رحمت و خیر و بركت مى خواهد، براى شخص خود از خداوند چه چیزى مساءلت مى كند؟

امام حسن آن شب را تا صبح نخوابید و مراقب كار مادرش ، صدیقه مرضیه علیهالسلام بود. و همه اش منتظر بود كه ببیند مادرش در باره خود چگونه دعا مى كند و از خداوند براى خود چه خیر و سعادتى مى خواهد؟

شب صبح شد و به عبادت و دعا در باره دیگران گذشت . و امام حسن ، حتى یك كلمه نشنید كه مادرش براى خود دعا كند.

 

صبح به مادر گفت (مادر جان ! چرا من هرچه گوش كردم ، تو در باره دیگران دعاى خیر كردى و در باره خودت یك كلمه دعا نكردى ؟)

 

مادر مهربان جواب داد(پسرك عزیزم ! اول همسایه ، بعد خانه خود)

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
13

 

 

 

وزنه برداران

------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایى و مسابقه وزنه بردارى بودند. سنگ بزرگى آنجا بود كه مقیاس قوت و مردانگى جوانان به شمار مى رفت و هركس آن را به قدر توانایى خود حركت مى داد.

در این هنگام رسول اكرم رسید و پرسید(چه مى كنید؟)

داریم زورآزمایى مى كنیم . مى خواهیم ببینیم كدامیك از ما قویتر و زورمندتر است .

(میل دارید كه من بگویم چه كسى از همه قویتر و نیرومندتر است ؟)

البته چه از این بهتر كه رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.

افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند كه رسول اكرم كدامیك را به عنوان قهرمان معرفى خواهد كرد؟ عده اى بودند كه هر یك پیش خود فكر مى كردند الا ن رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفى خواهد كرد.

 

رسول اكرم (از همه قویتر و نیرومندتر آن كس است كه اگر از یك چیزى خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتى آلوده نكند. و اگر در موردى عصبانى شد و موجى از خشم در روحش پیدا شد، تسلط بر خویشتن را حفظ كند، جز حقیقت نگوید و كلمه اى دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد. و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد. زیاده از میزانى كه استحقاق دارد دست درازى نكند)

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
12

 

تواضع

--------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

قال الله الحكیم : (و عباد الرحمن الذین یمشون على الارض ‍ هونا)

بندگان خداى رحمان آنان هستند كه بر روى زمین بتواضع و فروتنى راه روند

فرقان- 63

 

قال رسول الله صلى الله علیه و آله : ما تواضع احدلله الا رفعه الله

هیچكس براى خدا تواضع نكرد مگر خدا رفعت و بزرگى به او دهد

 

 

عیسى علیه السلام و شستن پاى حواریین

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

((عیسى بن مریم )) به حواریین خود فرمود: مرا به شما حاجتى است ؟

گفتند: چه كار كنیم ؟

عیسى از جاى حركت كرد و پاهاى حواریین را شستشو داد!

عرض كردند: یا روح الله ما سزاوارتریم كه پاى شما را بشوئیم !

فرمود: سزاوارترین مردم به خدمت كردن ، عالم است ، این كار را كردم كه تواضع كرده باشم  شما هم تواضع را فرا گیرید و بعد از من در بین مردم فروتنى كنید آن طور كه من كردم و بعد فرمود:

به تواضع حكمت رشد مى كند نه با تكبر، چنانكه در زمین نرم گیاه مى روید نه در زمین سخت كوهستانى 

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
11

 

 

 

حاجیان انسان نما

-----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

ابوبصیر كه یكى از اصحاب باوفاى امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهماالسلام و نیز یكى از راویان حدیث مى باشد، ضمن حكایتى گوید:

به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام در مراسم حجّ بیت اللّه الحرام شركت كردم ، چون در جمع حُجّاج قرار گرفتیم ، به آن حضرت عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! امسال حاجى ها بسیار هستند و ضجّه و شیون عظیمى بر پا است ؟!

حضرت فرمود: آرى ؛ ضجّه و شیون بسیار مى باشد، ولى حاجى بسیار اندك است ؛ و سپس افزود: اى ابو بصیر! آیا دوست دارى آنچه را گفتم ببینى تا بر ایمانت افزوده گردد؟

عرض كردم : بلى .

پس از آن ، حضرت دست مباركش را بر صورت و چشم هایم كشید و دعائى را زمزمه نمود و سپس فرمود: اى ابوبصیر! اكنون خوب نگاه كن ببین چه مى بینى .

همین كه چشم هایم را گشودم و دقّت كردم بیشتر افراد را شبیه حیواناتى ، چون خوك ، میمون و... دیدم ، ولى قیافه انسان در آن جمع بسیار كم و ناچیز بود، همانند ستارگانى درخشان در فضائى تاریك ، گفتم : درست فرمودى ، اى مولاى من ! حاجیان اندك و سر و صدا بسیار است .

سپس امام باقر علیه السلام دعائى دیگر زمزمه و قرائت نمود و دیدگان من به حالت اوّل بازگشت

 

موفق ودرپناه حضرت حق باشید

 

 

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.