نام کلوب :ارزویهای بر باه رفته
نام انگلیسی : wishes
تاسیس : 11 آذر 1384
136 عضو ، 15 بحث ، 3 آلبوم ، 12 مقاله

ارزویهای بر باه رفته

تبلیغات

__
عنوان بحث
یك متن زیبا و با مسما بنویسید
3 اسفند 84 - 14:10
دل هایی که به واسطه ی غم به هم گره می خورند، درشوکت شادمانی، از هم جدا نخوا هند شد.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
22
25 آبان 1385 ساعت 06:07
لبخند زیباترین معجزه خداوند در صورت انسان است
وقتی نگاه میکنی لبخند بزن
وقتی سلام می کنی لبخند بزن
وقتی حرف می زنی لبخند بزن
وقتی خداحافظی می کنی لبخند بزن
...
لبخند بزن و زیباشو
لبخند بزن و زیباتر شو
لبخند بزن و دلها را تسخیر کن!
21
20 مهر 1385 ساعت 13:23

 

چشم یک روز گفت: من در آن سوی دره ها

کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟

گوش لحظه ای خوب گوش داد، سپس گفت:

پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم!

آنگاه دست درآمد و گفت:

من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی یابم!

بینی گفت: کوهی در کار نیست، من او را نمی بویم.

آنگاه چشم به سوی دیگری چرخید و همه درباره وهمِ شگفتِ چشم

گرم گفتگو شدند و گفتند:

 

                          این چشم یک جای کارش خراب است.

20
20 مهر 1385 ساعت 03:41

آبی تر از آنیم كه بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم كه با سنگ بمیریم

 تقصیر كسی نیست كه اینگونه غریبیم

 شاید كه خدا خواست كه دلتنگ بمیریم

19
8 مهر 1385 ساعت 04:53

در دیار عاشقان دل شكستن رسم نیست

دل شكستن در جهان رسم نامردان بود (bovad)

 

18
19 شهریور 1385 ساعت 08:54

وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم

كه در طریقت ما كافریست رنجیدن

 

17
21 مرداد 1385 ساعت 00:39

مگر می شود بی تو یک لحظه سر کرد؟

و یا لحظه ای بی تو تنها سفر کرد؟

شب بی تو بودن چنین ساده هم نیست

همین بی تو بودن مرا دربه در کرد

چه شبها برای فقط دیدن تو

دلم تا سحر سوی کویت گذر کرد

نبودی ببینی چه سان سوز عشقت

ز دوری دو چشم مرا خیس و تر کرد

تو ای شمع لبریز از گریه بس کن

که عشق تو پروانه را شعله ور کرد

ببخشم ولی هیچ تقصیر من نیست

دل بی گناهم گناهی اگر کرد

16
10 مرداد 1385 ساعت 07:10
 تنهایی ام را به طعنه هاشان به محبت زوریشان به نگاه حقیرانه شان و به دست های سردشان نمی فروشم من فرزند آسمان ام من تنهایم و تنهایی ام را به هیچ نمی فروشم
15
10 مرداد 1385 ساعت 06:58
 تنهایی ام را به طعنه هاشان به محبت زوریشان به نگاه حقیرانه شان و به دست های سردشان نمی فروشم من فرزند آسمان ام من تنهایم و تنهایی ام را به هیچ نمی فروشم
14
16 مرداد 1385 ساعت 18:28


هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من

 اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن

 آخر غربت دنیاست مگه نه؟ اول دو راهی آشنا شدن

 تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود دلت رو شکسته بودن همه قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها

13
16 مرداد 1385 ساعت 18:23

دقایقی تو زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه می خوای اونو از رویات بكشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش كنی. . .

12
16 مرداد 1385 ساعت 18:25

هرچی که مینویسم تقدیم به عزیزی که تنهام گذاشت..........

11
8 خرداد 1385 ساعت 22:58
زندگی اجبار است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد

10
30 اردیبهشت 1385 ساعت 06:18
به سراغ تو شبی می آیم..
با دوصد بوسه ناز..
با دو صد راز و نیاز. . ..
به سراغ تو شبی می آیم...
با دلی خسته ز درد، با غم با غصه زیاد
مثل شبنم كه نشیند بر گل
چو حبابی كه نشیند بر آب
مثل بارون روی گلبرگ درخت
همچو دیدار تو با من در خواب
به سراغ تو شبی می آیم
من به دیدار تو باز می آیم...
با نسیمی آرام پر از عطر بهار
من به دیدار تو باز می آیم...
با دلی خسته ز درد، دور از نیرنگ و ریا
می دهم دل به دل قصه تو
قصه غصه تنهایی تو
می كشم بار غم تو بر دوش
خسته از دوری و تنهایی تو
به سراغ تو شبی می آیم
9
15 اردیبهشت 1385 ساعت 19:17

امشب آسمان بارانی تر از آن است که پناهگاهی برای بغضت باشد
تو هم دلتنگ تر و گریان تر از آنی که غصه های عشق را به امانت بگیری
پس آزاد باش ..
تا آسمان افسوس نداشتن پناهگاه بغضت را فرو دهد
آزاد باش و رهایش کن تا دیگر ذهنت را نیازارد
اشکهایت را پنهان کن
صدای هق هقت را مخفی
تا کسی به صدای گریه هایت عادت نکند
و در آخر
آسمان را با چشم بارانی نگاه نکن
او خودش از تو دلتگ تر است


8
13 اردیبهشت 1385 ساعت 04:24
آنگاه كه از تمام روزمرگی ها خسته می شوی سراغ از كه می گیری؟
آنگاه كه هنگامه دلتنگی از راه می رسد به كه می اندیشی؟
آنگاه كه شباهنگام پریده رنگ از خواب برمی خیزی خواب كه را دیده ای؟
شباهنگام كه از كوچه باغ می گذری برای كه شعر كوچه مشیری را زمزمه می كنی؟
در آن باران شبانه كه كوچه را گز می كردی یاد كه همراه تو بود؟
در آن مهمانی شاد به یاد كه افتادی كه بغ كردی؟
چرا زمانی كه سخن از عشق می آید گونه هایت به نرمی خیس می شود؟
چرا پیشنهاد آن دوستی را به سادگی رد كردی؟
اری این سخنان اوست كه همراه من است و من با نگاه به او می گویم
دیگر چیزی نگو.
اینها را نگفتم كه دلت را نرم كنم عشق من
اینها فقط از سر دلتنگی به سراغم می آید
قصد از نوشتن آرامش است هر چند این گونه نوشتن تازه شروع طوفان است.
طوفانی كه از دل برمی خیزد وتو را تا اوج روح بلندهستی می برد
انجایی كه تنها خود را می بینی وخدای خودرا
__