نام کلوب :خاطرات كودكی
نام انگلیسی : whileiamchild
تاسیس : 6 مرداد 1385
52 عضو ، 5 بحث ، 5 آلبوم

خاطرات كودكی

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
19
125
86/5/5 (11:00)
17
138
85/12/20 (09:23)
3
33
85/11/10 (00:01)
23
143
85/10/21 (05:31)
16
112
85/9/24 (20:41)
عنوان بحث
یک داستان بلند داستان بسازیم !!!
30 مرداد 85 - 02:08

با اجازه ی برو بچ . آقا هر کس بیاد جمله ی نفر قبل رو ادامه بده بریم ببینیم چی میشه:

 

یکی بود یکی نبود ...

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
23
24 آذر 1385 ساعت 04:00
badesh  baba bozorgesh ba sikh dagh tamome dastesho sozond
22
21 آبان 1385 ساعت 16:02

نه دخترای خوبم ، فرشته اسمش ملودی بود . دو تا بال خیلی قشنگ هم داشت ...

فرشته به حسنی گفت من حاضرم کمکت کنم تو میتونی  3 تا آرزو بکنی تا من براوردش کنم ...

یه روز فرصت داری راجع به آرزوهات فکر کنی من میرم و فردا دوباره برمیگردم ...



پیام در تاریخ 85/8/21 ویرایش شده است.
21
29 شهریور 1385 ساعت 17:45

فکر کنم اسم فرشته رو اشتباه نوشتین.« سوگند » بوده مطمئنا!

حسنی از فرشته کمک خواست.فرشته در جوابش گفت : .....

20
27 شهریور 1385 ساعت 18:03
یک روز یه فرشته به سراغ حسنی امد...اون فرشته باران نام داشت...
19
19 شهریور 1385 ساعت 20:09
یک قرن گذشت و هنوز که هموز بود اون کلبه در خاموشی به سر میبرد تا اینکه یک روز ... 
18
17 شهریور 1385 ساعت 21:41

خدا بیامرزه حسنی را.... قصه ی ما به سر رسید...;)

ولی نه ادامش...

ولی نمیدونست چجوری ... رفت تا بفهمه ببینه چجوری مرده..تا اینکه...8->

17
16 شهریور 1385 ساعت 20:00
بله . او مرده بود ...
16
15 شهریور 1385 ساعت 19:04

همین طور میرفت كه ناگهان نگاهش به زمین دوخته شد !!! بدن خودش بود كه بی حركت افتاده بود و پدر بزرگش كنارش داشت گریه می كرد !

15
12 شهریور 1385 ساعت 18:36
اون نور خورشید بود.....
14
8 شهریور 1385 ساعت 20:49
یه نگاهی به دوردستها کرد دید که یک نور اون جلوهاست . راه افتاد به طرف نور ...
13
7 شهریور 1385 ساعت 14:54
همین طور كه با تعجب سرگرم دیدن اطراف بود ، ناگهان صدایی شنید كه اونو به اسم صدا می زد ...
12
7 شهریور 1385 ساعت 03:12
حسنی پرواز کرده بود.....اونم چه پروازی!!!!
11
6 شهریور 1385 ساعت 17:44
بعد یهو دید که تو ابراست و داره روی ابرا راه میره....بابا بزرگ رو صدا زد..!!ولی صدایی نشنید...;)
10
6 شهریور 1385 ساعت 16:36
یه دفعه حسنی شروع کرد به پرواز کردن و رفت بالا و بالا تا جایی که دیگه دیده نمیشد
9
5 شهریور 1385 ساعت 15:07

حسنی واقعاً خوشحال شده بود . خیلی خوشحال شده بود . طوری كه 2 تا بال كوچیك بالای دستاش شروع كرد به رشد كردن . حسنی بال دراورده بود !!!        8->

__