لیست بحث ها| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
87/6/28 (18:02)
|
|
||
|
|
19
|
125
|
86/5/5 (11:00)
|
|
||
|
|
17
|
140
|
85/12/20 (09:23)
|
|
||
|
|
3
|
34
|
85/11/10 (00:01)
|
|
||
|
|
23
|
143
|
85/10/21 (05:31)
|
|
||
|
|
16
|
112
|
85/9/24 (20:41)
|
|
عنوان بحثیک داستان بلند داستان بسازیم !!! 30 مرداد 85 - 02:08 | |
با اجازه ی برو بچ . آقا هر کس بیاد جمله ی نفر قبل رو ادامه بده بریم ببینیم چی میشه:
یکی بود یکی نبود ... | |
23 24 آذر 1385 ساعت 04:00 | |
badesh baba bozorgesh ba sikh dagh tamome dastesho sozond ![]() |
22 21 آبان 1385 ساعت 16:02 | |
نه دخترای خوبم ، فرشته اسمش ملودی بود . دو تا بال خیلی قشنگ هم داشت ... فرشته به حسنی گفت من حاضرم کمکت کنم تو میتونی 3 تا آرزو بکنی تا من براوردش کنم ... یه روز فرصت داری راجع به آرزوهات فکر کنی من میرم و فردا دوباره برمیگردم ... پیام در تاریخ 85/8/21 ویرایش شده است. |
21 29 شهریور 1385 ساعت 17:45 | |
فکر کنم اسم فرشته رو اشتباه نوشتین.« سوگند » بوده مطمئنا! حسنی از فرشته کمک خواست.فرشته در جوابش گفت : ..... |
20 27 شهریور 1385 ساعت 18:03 | |
یک روز یه فرشته به سراغ حسنی امد...اون فرشته باران نام داشت...
|
19 19 شهریور 1385 ساعت 20:09 | |
یک قرن گذشت و هنوز که هموز بود اون کلبه در خاموشی به سر میبرد تا اینکه یک روز ...
|
18 17 شهریور 1385 ساعت 21:41 | |
خدا بیامرزه حسنی را.... قصه ی ما به سر رسید...;) ولی نه ادامش... ولی نمیدونست چجوری ... رفت تا بفهمه ببینه چجوری مرده..تا اینکه...8-> |
17 16 شهریور 1385 ساعت 20:00 | |
بله . او مرده بود ...
|
16 15 شهریور 1385 ساعت 19:04 | |
همین طور میرفت كه ناگهان نگاهش به زمین دوخته شد !!! بدن خودش بود كه بی حركت افتاده بود و پدر بزرگش كنارش داشت گریه می كرد ! |
15 12 شهریور 1385 ساعت 18:36 | |
اون نور خورشید بود.....
|
14 8 شهریور 1385 ساعت 20:49 | |
یه نگاهی به دوردستها کرد دید که یک نور اون جلوهاست . راه افتاد به طرف نور ...
|
13 7 شهریور 1385 ساعت 14:54 | |
همین طور كه با تعجب سرگرم دیدن اطراف بود ، ناگهان صدایی شنید كه اونو به اسم صدا می زد ... |
12 7 شهریور 1385 ساعت 03:12 | |
حسنی پرواز کرده بود.....اونم چه پروازی!!!!
|
11 6 شهریور 1385 ساعت 17:44 | |
بعد یهو دید که تو ابراست و داره روی ابرا راه میره....بابا بزرگ رو صدا زد..!!ولی صدایی نشنید...;)
|
10 6 شهریور 1385 ساعت 16:36 | |
یه دفعه حسنی شروع کرد به پرواز کردن و رفت بالا و بالا تا جایی که دیگه دیده نمیشد
|
9 5 شهریور 1385 ساعت 15:07 | |
حسنی واقعاً خوشحال شده بود . خیلی خوشحال شده بود . طوری كه 2 تا بال كوچیك بالای دستاش شروع كرد به رشد كردن . حسنی بال دراورده بود !!! 8-> |
- 1
- 2















