لیست بحث ها| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
19
|
125
|
86/5/5 (11:00)
|
|
||
|
|
17
|
138
|
85/12/20 (09:23)
|
|
||
|
|
3
|
33
|
85/11/10 (00:01)
|
|
||
|
|
23
|
143
|
85/10/21 (05:31)
|
|
||
|
|
16
|
112
|
85/9/24 (20:41)
|
|
عنوان بحثخاطره ی كی از همه قشنگ تره؟؟؟؟ 22 مرداد 85 - 04:26 | |
؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! | |
17 20 اسفند 1385 ساعت 09:23 | |
تازه رفته بودم مهد البته یه کمی دیر آخر وقت وقتی با سرویس میخواستیم برگردیم من ته مینی بوس بودم منو یادشون رفته بود رفتم جلو گفتم پس من چی ؟ گفتن تو دیگه از کجا اومدی اون همه تو اون برف و بارون منظتر موند ولی کوچکترین شکایتی به من نکرد ! خاطره که زیاده میخوایین از خاطراتم با پدر بزرگم بگم ؟ با هم رفتیم سربازی عجب شیر البته یه کم علمی فرهنگی تخیلی میشه |
16 20 اسفند 1385 ساعت 09:12 | |
ایول همتون آخر خاطره هستین |
15 10 بهمن 1385 ساعت 00:11 | |
من میخوام یه خاطره بگم.هنوز که هنوزه خیلی رنجم میده.اولین باری که حقم رو خوردن! سال اول ابتدایی بودم.قرار شده بود تو مسابقه ی خوشنویسی که از پایه ی سوم تا پنجم برگزار می شد من رو بعنوان مهمان شرکت بدن.(یه توضیح کوچک بدم بنده بواسطه ی اینکه قبل از مدرسه رفتن خوندن و نوشتن رو زیر نظر پدرم یاد گرفته بودم از پیش دبستانی خوشنویسی کار می کردم و اگر الآن میبینید که از سال اول ابتدایی با بچه ها خط نستعلیق ریز کار میشه به خاطر این بود که برا اولین بار در مازندران این کار رو من آزمایش شده و جواب مثبت داده) حالا ادامش... تو مسابقه شرکت کردم و چون قسمت اسمها رو می بریدن تا مصحح کسی رو نشناسه متعاقبا من هم شناخته نشدم. خط من رو به عنوان خط اول در مسابقه با بچه های سوم انتخاب کردن.خیلی خوشحال بودم. من رو روز اهدای جوایز دعوت کرده بودن به کانون فرهنگی قائمشهر وقتی رفتم اونجا تا جایزه ام رو بگیرم آقای ... رییس وقت انجمن خوشنویسان قائمشهر جلوی 300 نفر فرمودن متاسفانه بعضی از اساتید خوشنویسی شهر خط خودشون رو به اسم بچه های سال های ابتدایی میدن تا در مسابقه شرکت کنه! و خیلی راحت کار من رو نا دیده گرفتن. بله فقط چیزی که از اون روز یادمه اینه که تا شب فقط گریه کردم و همین اتفاق باعث شد تا خوشنویسی رو ببوسم و واسه همیشه بزارم کنار.این بود خاطره ای که تا عمر دارم فراموش نمی کنم.یک لحظه خودتون رو بزارین جای من اون وقت چه حسی بهتون دست میداد؟ موفق باشین |
14 19 آبان 1385 ساعت 13:51 | |
یادمه وقتی دوران ابتدایی بودم دوست داشتم مشقامو بالای پشت بوم بنویسم ، ( البته یواشکی ) چون اگه مامان بابا می فهمیدن دعوام میکردن آخه تمام لباسام قیری می شد و من این کارو با مشقت زیاد انجام میدادم چون اون زمان پشت بوممون راه پله نداشت باید نردوون میزاشتم می رفتم بالا و ... کلی حال می کردم .... تازه الان هم به خاطر اون کارام کلی حال می کنم هنوززززز 8-> |
13 29 شهریور 1385 ساعت 17:46 | |
من فقط خاطره گفتم.دیدم کسی محل نکرد من هم دیگه نگفتم! |
12 26 شهریور 1385 ساعت 18:24 | |
هنوز کسی خاطره نگفته که شما دارین سر قشنگیش دعوا میکنین....
|
11 19 شهریور 1385 ساعت 20:10 | |
مال من همتا نداره
|
10 11 شهریور 1385 ساعت 04:09 | |
Male MaN az HaMe ghashang tare chon GHashaNge Dige eee sogand joon |
9 10 شهریور 1385 ساعت 23:20 | |
خب ول کن این علیرضا رو ..معلومه خاطرات من زیباتره و شیرین تره..
|
8 9 شهریور 1385 ساعت 05:10 | |
علیرضا..تو که گفتی داری مینویسی...چی شد؟؟؟>:P
|
7 8 شهریور 1385 ساعت 20:49 | |
خاطره ام نمیاد چی کار کنم
|
6 30 مرداد 1385 ساعت 21:00 | |
ممنون ارمین جان.... منم یادمه وقتی بچه بودم همیشه کتاب های برادم رو پاره میکردم..خیلی باحال بود.....بعد هم معلم برادرم اونو به کلاس راه نمیداد...... |
5 30 مرداد 1385 ساعت 17:42 | |
آرمین خیلی قشنگ بود...بازم از این خاطره ها بگو...;) |
4 30 مرداد 1385 ساعت 07:12 | |
حدود 6 سالم بود . یادمه یه برف خیلی سنگین اومده بود .شب بود . همه خواب بودن . اومدم تو كوچه . به انتهای كوچه نگاه كردم . مه تقریبا انتهای كوچه رو مبهم كرده بود ...چشمانم سوخت . خاطره ای در ذهن ... هم برف بود و هم باران ... |
3 25 مرداد 1385 ساعت 05:08 | |
میدونم بچه ها...دیدید؟؟؟خاطره من از همه قشنگ تر بود..نه؟؟؟؟ چون به جز من كسی خاطره نگفته بود.... |
- 1
- 2












خلاصه منو برگردوندن حالا بیا از یه بچه کوچولوی بی دندون
آدرس بپرس با کلی مکافات آدرسو پیدا کردن داداش بزرگم (یادش بخیر ) سر خیابون منتظر من بود 






