نام کلوب :خاطرات كودكی
نام انگلیسی : whileiamchild
تاسیس : 6 مرداد 1385
52 عضو ، 5 بحث ، 5 آلبوم

خاطرات كودكی

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
19
125
86/5/5 (11:00)
17
140
85/12/20 (09:23)
3
34
85/11/10 (00:01)
23
143
85/10/21 (05:31)
16
112
85/9/24 (20:41)
عنوان بحث
خاطرات كودكی
22 مرداد 85 - 04:25
بیاین خاطره های قشنگه كودكیمونو  تعریف كنیم تا اونا رو زنده نگه داریم.......!!!
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
16
29 مرداد 1385 ساعت 22:18

پس ما منتظریم علیرضا...من نمیگم تا تو بگی...!!

15
29 مرداد 1385 ساعت 19:03
من دارم مینویسم یه خاطره . به زودی میزارمش
14
29 مرداد 1385 ساعت 17:05

نه سوگند جان..خیلی هم قشنگ بود....

کس دیگه ای جز سوگند نیست..؟بابا شما هام با بچگیاتون....

13
29 مرداد 1385 ساعت 04:12

همتون روغ میگین..بابا حال ندارین خاطره بگین ..بفرمایید...ما که نمیکشیمتون....

بازم خودم میگم:

بچه که بودم خواهرم از مدرسه جایزه گرفته بود...برای اینکه من هم بهونه نکنم پدرم برای من یکی دیگه مثل تون رو واسم گرفت...تا حالا که بزرگ شدم نمیدونستم.....

خوشتون اومد؟؟ا اگه خواستین بازم براتون میگم...8->

نظرتون رو در مورد خاطره هام بگین...اگه خیلی خسته کننده است نگم...

12
28 مرداد 1385 ساعت 21:35

منم چیزی یادم نمیاد...

 

11
28 مرداد 1385 ساعت 16:58
(گریه ی شدید)
10
27 مرداد 1385 ساعت 22:24
ای اقا...حالا چه کار باید کرد....؟؟؟
9
27 مرداد 1385 ساعت 04:53
عجب....یعنی هیچ خاطره ای تو ذهنتون نیست؟؟
8
26 مرداد 1385 ساعت 19:57
من دفترچه خاطراتمو گم کردم شرمنده
7
25 مرداد 1385 ساعت 05:07

علیك سلام.............

پس خاطرتون كو آقای علیرضا؟؟

http://www.cloob.com/club.php?id=30841#&postone&227493&0&

ممنون...میبینمتون !!!



پیام در تاریخ 85/5/24 ویرایش شده است.
6
25 مرداد 1385 ساعت 04:15
سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستان
5
24 مرداد 1385 ساعت 17:45

مرسی سوگند جان......

4
24 مرداد 1385 ساعت 17:30

خب من شروع میكنم...

وقتی بچه بودم و اولین روزی كه میخواستم برم مهد كودك خیلی گریه كردم...مامانم من رو گذاشت داخل مهد كودك و رفت..من همش گریه میكردم و از دست معلم ها فرار میكردم..تا اینكه یكی از معلمهای مهربانم((كه خیلی دوسش دارم)) گفت كه اگه گریه نكنم یك هدیه ی قشنگ كه یك خرس بود رو به من میده..من هم اروم شدم و وقتی كلاس تموم شد خانم معلم عزیزم اون رو به من داد...از اون موقع به بعد من دیگه تو مدرسه گریه نكردم!

من این خاطره هیچ وقت از ذهنم پاك نمیشه!!!

قشنگ بود نه؟؟؟؟؟

3
23 مرداد 1385 ساعت 17:31
خاطرات كودكی دیگه...یعنی تو هیچ خاطره ای از كودكیت نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2
23 مرداد 1385 ساعت 07:48
چه خاطراتی باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
__