__
عنوان بحث
رازهای قرآن كریم
8 فروردین 86 - 21:52
رازهای قرآن كریم 
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
10
27 بهمن 1386 ساعت 07:08

 

سرنوشت ستم‌پیشگان- قسمت نهم

سیدالشهدا ارواحنا فداه هنگامی که به منطقه کربلا رسیدند رو به زهیر بن قین نموده و فرمودند:
بدان ای زهیر اینجا محل شهادت من است. زحر بن قیس سرم را بدون تنم به امید عطایا برای یزید می برد اما پشیزی به او نمی دهد.



42- راشد بن ایاس

در نبرد خون خواهان سیدالشهدا ارواحنا فداه با سپاه ابن زیاد
  ابراهیم اشتر به راشد بن ایاس كه با چهار هزار سوار آمده بود برخورد كرد. ابراهیم به یاران خود گفت: «مبادا كثرت لشكر دشمن شما را بترساند؛زیرا چه بسا گروه قلیلى كه گروه كثیرى را مغلوب خواهد كرد. خدا با افراد صبور خواهد بود.»

دو طرف نبرد شدیدى كردند. وقتی كه چشم خزیمه ابن نصر عبسى به راشد افتاد به او حمله كرد و با نیزه وى را كشت. سپس فریاد زد: «به خداى كعبه قسم كه من راشد را كشتم.» پس از این جریان آن گروه منهزم شدند و شكست خوردند و نظیر شتر مرغ رو به فرار، نهادند و لشكر مختار نظیر ابرى سیاه بر سر آنان مسلط گردید(تجارب الامم، ج2، ص132-133؛ بحارالانوار، ج45، ص 369).

43- رشید

او قاتل هانی بن عروه و همراه ابن زیاد بود. در نبرد فوق عبدالرحمن بن حصین قسم خورد که خدا مرا بکشد اگر او را نکشم سپس آنقدر به سمت او تیراندازی کرد تا کشته شد(مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص57).

44- ربیعه بن مخارق

وی نیز به دست یاران ابراهیم اشتر در نبرد فوق کشته شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج2، ص234).

45- رجاء بن منقذ

او یکی دیگر از آن ده زنازاده ای است که درخواست عمرسعد را اجابت گفته و بر پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه تاختند. مختار با همان کرد که با نه تن پیشین(لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص 374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90).

46- رحیل بن خیثمه جعفی

در حمله وحشیانه آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه، کمان و حله های ایشان را رحیل بن خیثمه جعفی، هانی بن شبیب حضرمی و جریر بن مسعود حضرمی برداشتند. مختار آنان را پس از دستگیری سوزاند( المناقب، ج4، ص111).

47- زحر بن قیس

سیدالشهدا ارواحنا فداه هنگامی که به منطقه کربلا رسیدند رو به زهیر بن قین نموده و فرمودند:
بدان ای زهیر اینجا محل شهادت من است. زحر بن قیس سرم را بدون تنم به امید عطایا برای یزید می برد اما پشیزی به او نمی دهد.

پس از عاشورا دقیقا آنچه سیدالشهدا ارواحنا فداه درباره زحر پیشگویی فرموده بودند اتفاق افتاد (دلائل الامامه، ص182؛ وقعه الطف، ص267؛ الارشاد شیخ مفید، ج2، ص118؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص56؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص211؛ تذکره الخواص، ص260-261).
 
48- زرعه بن ابان بن دارم/ابانی/دارمی و یا عبدالرحمن ازدی

ظاهرا او غیر از ابن/دارمی است که در ابتدای متن درباره اش سخن گفتیم.
 آن زمان که نامه ابن زیاد درباره بستن آب بر سیدالشهدا ارواحنا فداه، یاران و خاندانشان به عمرسعد رسید او عمرو بن حجاج را با پانصد سواره مأمور انجام این امر نمود. در این حیص و بیص زرعه بن ابان دارم بانگ زد که میان او و آب فاصله بیندازید. سپس تیری به سمت آن حضرت رها کرد که به گلوی مبارکشان اصابت نمود. حضرت او را نفرین نمودند که با عطش بمیرد و هرگز خداوند او را نیامرزد. شدت جراحت به حدی بود که وقتی آب به دست ایشان دادند نتوانستند آن را بنوشند.

گفته شده سیدالشهدا ارواحنا فداه دستانشان را پر از خون کرده، به آسمان پاشیدند و فرمودند:
بارخدایا، از آنچه با فرزند پیامبرت کردند به تو شکایت می کنم(ارشاد شیخ مفید، ج2، ص109؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص212-213؛ حاشیه وقعه الطف، ص251 ).
ابانی از آن پس از آتش درون و سرمای پشت فریاد می زد.رو به رویش را بادزن و برف می گذاشتند و پشت سرش اجاق و بخاری! هر چه می نوشید سیراب نمی شد. آنقدر معده اش را پر از مایعات کردند تا شکمش هانند شکم گاو ترکید(مثیر الاحزان، ص70-71؛ المناقب، ج4، ص56؛ احقاق الحق، ج11، ص515 و 530؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص211و213و 522؛ الثاقب فی المناقب، ص341؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص91).

این ماجرا را گاه به عبدالرحمن ازدی نیز نسبت داده اند(رک: مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص91-92؛ بحارالانوار، ج45، ص311).

49- زیاد/رقاد/قراد بن مالک

او از جمله غارتگران حرم در عصر عاشوراست.
هنگامى كه زیاد/رقاد بن مالك، عمرو بن خالد، عبد الرحمن بجلى و عبد اللَّه بن قیس خولانى را نزد مختار آوردند مختار به آنان گفت:«اى قاتلان مردان نیكوكار آیا نمى‏بینید كه خدا از شما بیزار است؟ همان ورس
  هاى(گیاهی مانند زعفران) یمنى كه از خیمه‏هاى حسین علیه السلام غارت كردید شما را دچار چنین روزى نموده است.» سپس دستور داد تا ایشان را به سوى بازار خارج كردند و به قتل رساندند (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص219؛ بحارالانوار، ج45؛ 376-377؛ حاشیه وقعه الطف، ص256؛ مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص 372-373؛ امالی شیخ طوسی، ص244).

50- زید بن رقاد/ زید بن ورقاء/ یزید بن رقاد جنبی

وی از جمله افرادی بود که در شهادت ابی الفضل العباس علیه افضل صلوات الله نقش داشت؛ علاوه بر آن تیری را به سمت عبدالله بن مسلم بن عقیل رها کرد. عبدالله نوجوان دستش را جلوی صورتش گرفته بود. تیر دست کوچک او را به پیشانی اش چسباند به نحوی که حتی پس از شهادت هم نتوانستند آن را جدا کنند. او زید را نفرین کرد. زید نیز با تیر دوم به شهادت رساند.

مختار ابتدا او را در خانه اش تیر و سنگباران کردند. نیمه جان بود که او را سوزاندند (حاشیه وقعه الطف، ص248 و 239؛مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص236؛ بحارالانوار، ج45، ص40 و 375؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص379).

51- سالم بن خیثمه/خثیمه جعفی

او یکی دیگر از آن ده زنازاده بود که پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه بر پیکر ایشان تاختند.
مختار با او همان کرد که با نه تن دیگر(مثیر الاحزان،ص79؛ لهوف، ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ بحارالانوار،ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4،ص90).


سید هاشم ناجی موسوی جزایری
 تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا

منبع: وبلاگ ترویج فرهنگ غنی مهدویت

Mahdi313.blogfa.com

اللهم عجل لولیک الفرج

 

9
24 بهمن 1386 ساعت 07:47

سرنوشت ستم‌پیشگان- قست هفتم

نقل شده حصین بی‌درنگ دچار چنان عطشی شد که از شدت تشنگی چشمانش نمی‌دید. تشنگی او هیچگاه پایان نیافت. هر چه آب و شیر می‌نوشید باز فریاد می‌زد :«به من آب بدهید. از تشنگی مردم.» او آنقدر نوشید تا شکمش همانند شکم گاو ترکید.

 

·                                 32- حصین

وی از جمله قاتلان سیدالشهدا ارواحنا فداه بود که در نبرد میان سپاهیان ابراهیم بن اشتر و ابن زیاد دستگیر شد. مختار پس از شکر بر دستگیری او دستور داد آنقدر گوشت‌های تنش را ببرند تا بمیرد (حکایه المختارفی اخذ الثار، ص55).

·                                 33- حصین بن تمیم

عصر عاشورا پس از مدت طولانی نبرد و ننوشیدن آب در آن هوای گرم، تشنگی بسیار به سیدالشهدا ارواحنا فداه فشار آورد. ایشان تلاش نمودند تا به فرات دست یابند که یزیدیان مانع شدند. در این میان حصین بن تمیم تیری را به گلوی ایشان زد.

به محض آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه تیر را از گلو بیرون آوردند، خون به بیرون فواره زد. حضرت دو دست مبارکشان را از خون گلو پر کرده و خون‌ها را به سمت آسمان پاشیدند.سپس دست به دعا برداشته و فرمودند:
خدایا از تعداشان بکاه و پشت سر هم ایشان را بکش و هیچیک از ایشان را بر زمین باقی مگذار. و باز نفرین نمودند.

نقل شده حصین بی‌درنگ دچار چنان عطشی شد که از شدت تشنگی چشمانش نمی‌دید. تشنگی او هیچگاه پایان نیافت. هر چه آب و شیر می‌نوشید باز فریاد می‌زد :«به من آب بدهید. از تشنگی مردم.» او آنقدر نوشید تا شکمش همانند شکم گاو ترکید(ملحقات احقاق الحق،ج27،ص204؛ حاشیه وقعه الطف، ص251؛ موسوعه الکلمات الامام الحسین علیه السلام،ص502 به نقال از الکامل فی التاریخ ، با این تفاوت که تیر انداز را دارمی معرفی کرده است).

·                                 34- حصین بن مالک

در آخرین اوقات عاشورا مردى كه كنیه او ابو الحتوف جعفى بود تیرى به طرف سیدالشهدا ارواحنا فداه انداخت و آن تیر به پیشانى نورانى امام علیه السلام فرو رفت. وقتى امام آن را بیرون آورد خون‏ها بر پیشانى و محاسن مباركش جارى شد. سپس آن بزرگوار فرمود:

پروردگارا! تو حال مرا مى‏بینى كه از دست این مردم معصیت‏كار چه می‌كشم! بار خدایا! اینان را نابود كن. اینان را هلاك نما. احدى از ایشان را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را مورد آمرزش قرار مده!
 
سپس نظیر شیرى خشمناك بر آن گروه سفاك حمله كرد. احدى از آن ستمكیشان نزد آن ثانى حیدر كرار نزدیك نمى‏شد مگر اینكه او را با شمشیر پاره می‌كرد و به دوزخ می‌فرستاد. تیر دشمنان از هر طرف به سر آن حضرت فرو می‌ریخت و آن بزرگوار آنها را به وسیله گلو و سینه مبارك خود دور می‌كرد و می‌فرمود:
 
اى امت نابكار بعد از حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله چقدر با عترت او بد رفتارى كردید!؟

آیا نه چنین است كه بعد از كشتن من هرگز از كشتن بنده‏اى از بندگان‏ خدا باكى نخواهید داشت، بلكه پس از كشتن من، آدم كشی براى شما سهل خواهد شد. به خدا قسم من امیدوارم كه پروردگارم مرا به وسیله شهادت گرامى بدارد و انتقام مرا از شما از طریقى كه ندانید بگیرد.

حصین ابن مالك سكونى فریاد زد و گفت: «یا بن فاطمه، خدا چگونه انتقام تو را از ما خواهد گرفت؟»
سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود: شر خودتان را دامنگیر شما می‌كند و خون شما را مى‏ریزد. سپس عذاب دردناك را بر شما مسلط می‌نماید(بحارالانوار،ج45،ص52).

هر چند در منابع صحبتی از سرنوشت این جنایتکار نیامده لیکن می‌توان بر اساس آنچه تا کنون دیدیم حدس بزنیم چه شده و چه فرجامی یافته است.

·                                 35- حصین بن نمیر

او از بزرگان سپاه ابن زیاد بود و آخرین جنایت او این بود که در لحظات پایانی عمر سید الشهدا هرکس جنایتی روا می‌داشت او تیری را به دهان مبارک سیدالشهدا ارواحنا فداه زد (المناقب، ج4، ص111). او سر مبارک آن حضرت را برای خود شیرینی نزد ابن زیاد به گردن اسبش آویخته بود (تذکره الخواص، ص253).

در نبردهای خون‌خواهی سیدالشهدا ارواحنا فداه، پس از لشكر شراحیل بن ذى الكلاع است كه با چهار هزار نفر از طرف عبید اللَّه ابن زیاد آمده‏ بودند حصین بن نمیر با تعداد چهار هزار نفرو بعد از آن صلت بن ناجیه غلابى با چهار هزار نفر و به رقه آمدند.

لشكر سلیمان بن صردحركت كردند تا بر لشكر شام مشرف گردیدند. مسیب به یاران خود گفت: «به لشکر شام حمله كنید.» وقتى لشكر عراق حمله كردند لشكر شام شكست خورد و گروه فراوانى از آنان كشته شدند. لشكر عراق غنیمت بزرگى از آنان به دست آورد. سپس مسیب به آنان دستور مراجعت داد و آنان نزد سلیمان برگشتند.

موقعى كه این خبر به ابن زیاد رسید حصین بن نمیر را به سوى لشكر عراق اعزام نمود و به قدرى لشكر به دنبال او فرستاد كه تعداد آنان به بیست هزار نفر رسید. ولى تعداد لشكر عراق در آن روز فقط سه هزار و صد نفر بود. سپس دو لشكر آماده كارزار شدند. عبد اللَّه بن ضحاك بن قیس فهرى بر میمنه و مخارق بن ربیعه غنوى بر میسره و حصین بن نمیر سكونى در قلب لشكر شام برقرار شدند. مسیب نجیه فرازى بر میمنه و عبد اللَّه بن سعد بن نفیل ازدى بر میسره و رفاعة بن شداد بجلى بر جناح و سلیمان بن صرد خزاعى بر قلب لشكر عراق مستقر گردیدند و دو لشكر متوقف شدند.

پس از این جریان اهل شام فریاد زدند: «شما باید مطیع عبد الملك مروان شوید.» اهل عراق فریاد زدند: «شما باید عبید اللَّه بن زیاد را به ما تسلیم نمایید و مردم باید از اطاعت ابن مروان و آل زبیر خارج شوند و امر خلافت به اهل بیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تسلیم گردد.» دو لشكر پیشنهاد یك دیگر را نپذیرفتند و به هم حمله كردند. سلیمان اهل عراق را براى قتال وادار می‌كرد و آنان را به كرامت خدا بشارت می‌داد.سپس نیام شمشیر خود را شكست و متوجه اهل شام گردید و ....

در این نبرد حصین بن نمیر به دست شریک بن خریم تغلبی کشته شد. با کشته شدن او سپاه شام دچار بحران شد. سر بریده او را ابتدا به نزد مختار و سپس امام سجاد علیه السلام ارسال کردند (امالی شیخ طوسی، ص241-242؛ بحارالانوار، ج45،ص381-382؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص232 و 234؛ تجارب الامم، ص 163-164).

·                                 36- حفص بن عمر بن سعد

وی بنا بر برخی نقل‌ها در کربلا حضور داشته است (بحارالانوار،ج44،ص388) هرچند خود منکر این حضور بوده است با این حال به اینکه پدرش عمر سعد رهبر سپاهیان ابن زیاد بوده افتخار می‌کرده است (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص221).

مختار به عمر سعد بنا به درخواست عبدالله بن جعد(فخری منتخب طریحی، ج2،ص324) تا وقتی که در کوفه بماند امان داده بود. بنا بر روایتی از امام محمد باقر علیه السلام متن امان نامه مختار به نحوی بوده که عمر سعد هرنوع حرکتی(حتی در حد یک دستشویی رفتن) نقض می‌شده است(بحارالانوار،ج45،ص378).

شخصى نزد عمر سعد آمد و گفت: «من شنیدم مختار قسم می‌خورد كه مردى را خواهد كشت.گمان می‌كنم كه تو باشى.»

عمر بن سعد از كوفه خارج و وارد حمام شد (موضعى بود خارج از كوفه) به عمر گفته شد: «گمان می‌كنى اینجا از نظر مختار مخفى خواهد بود؟» به همین سبب عمر شبانه وارد خانه خود گردید.

راوى می‌گوید وقتى صبح شد من نزد مختار رفتم. هشیم بن اسود هم آمد و نشست. پس از او حفص كه پسر عمر سعد بود آمد و به مختار گفت: «پدرم می‌گوید:پس آن عهد و پیمانى كه بین من و تو بود چه شد؟»
مختار به وى گفت:«بنشین.»

سپس مختار ابو عمره را خواست. ناگاه دیدند مردى كوتاه قامت كه غرق سلاح بود آمد. مختار در گوش ابوعمره سخنى گفت و دو مرد دیگر را خواست و به آنان گفت: «با ابو عمره بروید.»

ابوعمره و بقیه رفتند. به خدا قسم من گمان نمی‌كردم ابو عمره به خانه عمر بن سعد رسیده باشد كه ناگاه دیدم وى با سر بریده ابن سعد مراجعت نمود. مختار به حفص كه پسر عمر بود گفت: «این سر را می‌شناسى؟»
حفص گفت:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.»
مختار به ابو عمره گفت: «حفص را به پدرش ملحق كن.»

وقتى حفص كشته شد مختار گفت: «عمر در عوض امام حسین علیه السلام و حفص در عوض على بن الحسین علیهما السلام.ولى نه اینكه خون اینان با خون حسین و على بن الحسین علیهم السلام برابرى كند(امالی شیخ طوسی،ص243؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص222؛تجارب الامم،ج2،ص151-153؛ حاشیه وقعه الطف، ص253؛ بحارالانوار، ج45، ص378).» بنا بر برخی نقل‌های دیگر یکی از حاضران این جمله را گفته که با اعتراض جدی مختار مواجه می‌شود که اگر سه چهارم مردم زمین در ازای یک بند انگشت امام حسین علیه السلام کشته شوند کم است(فخری منتخب طریحی، ج2،ص325؛ بحارالانوار، ج45، صص379).

مختار پس از ارسال سرهای آن دو به نزد محمد بن حنفیه، پیکر و خانه‌های آنان را سوزاند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص223)

سید هاشم ناجی موسوی جزایری
 تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا

منبع: وبلاگ ترویج فرهنگ غنی مهدویت

Mahdi313.blogfa.com

اللهم عجل لولیک الفرج

 

8
18 بهمن 1386 ساعت 08:06

سرنوشت ستم‌پیشگان- پنجم

دو كودك روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا یك سالى گذشت و یكى از آنها به دیگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانیم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما می‌كاهد. این شیخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شاید به ما ارفاقى كند.  شب که شیخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شیخ تو محمد صلی الله علیه و آله را می‌شناسى؟




28- حارث

حمران بن اعین از ابى محمد شیخ اهل كوفه روایت كرد كه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه دو پسر كوچك از لشكرگاهش اسیر شدند و آنها را نزد عبید اللَّه آوردند. او زندانبان را طلبید و گفت: «این دو كودك را ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنگ بگیر.» این دو كودك روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا یك سالى گذشت و یكى از آنها به دیگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانیم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما می‌كاهد. این شیخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شاید به ما ارفاقى كند.
  شب که شیخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شیخ تو محمد صلی الله علیه و آله را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم؟ او پیغمبر منست».

گفت: «جعفر بن ابى طالب را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم با آنكه خدا دو بال به او داد كه با فرشتگان هر جا خواهد می‌رود».

گفت: «على بن ابى طالب را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پیغمبر منست».

گفت: «ما از خاندان پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب و در دست تو اسیریم. تو خوراك و آب خوب به ما نمی‌دهى و به ما در زندان سخت‏گیرى می‌كنى».

آن شیخ به پایشان افتاد و در حالی که پای آنها را می‌بوسید می‌گفت:«جانم قربان شما اى عترت پیغمبر خدا مصطفى، این در زندان بر روى شما باز است هر جا که می‌خواهید بروید.شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها آورد و راه را براى آنها نمود و گفت: «شبها راه بروید و روزها پنهان شوید تا خدا به شما گشایش دهد.»

آن دو
 
شب را رفتند تا به در خانه پیرزنى رسیدند. به او گفتند: «ما دو كودك غریب و ناآشناییم و شب است امشب ما را مهمان كن. صبح می‌رویم.»

پیرزن گفت:«عزیزانم شما كیانید كه از هر عطرى خوشبوترید؟» گفتند:«ما اولاد پیغمبریم و از زندان ابن زیاد و از كشته شدن گریختیم.»

پیرزن گفت: «عزیزانم، من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبید اللَّه بن زیاد در واقعه كربلا حاضر شده و می‌ترسم شما را در اینجا ببیند و شما را بكشد.»

دو نوجوان گفتند: «ما همین یك شب را در اینجا می‌گذرانیم و صبح دنبال کار خود می‌رویم.»

گفت: «من براى شما شام مى‏آورم.»

 
پیرزن برای آنان شام آورد. آن دو شام را خوردند و آب نوشیدند و خوابیدند. برادر كوچك به برادر بزرگ گفت:«برادر جان امیدوارم امشب آسوده باشیم. بیا در آغوش هم بخوابیم و همدیگر را ببوسیم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند.»

سپس در آغوش هم خوابیدند و چون پاسى از شب گذشت داماد فاسق پیرزن آمد و آهسته در زد. پیرزن گفت: كیستى؟ گفت: منم. گفت: «چرا بى‏وقت آمدى؟» گفت:«واى بر تو پیش از آنكه عقلم بپرد و زهره‏ام از تلاش و گرفتارى بتركد در را باز كن.» گفت: «واى بر تو، چرا پریشانى؟» گفت: «دو كودك از لشكرگاه عبید اللَّه گریخته‌اند و امیر جار زده هر كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه دارد و هر كه سر هر دو را بیاورد دو هزار درهم جایزه دارد و من رنج‌ها برده‌ام ولی چیزى به دست نیاورده‌ام.»

پیرزن گفت:«از آن بترس كه در قیامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

داماد گفت: «واى بر تو، دنیا را باید به دست آورد.»

پیرزن گفت:«دنیا بى‏آخرت به چه كارت آید؟»

داماد گفت:«تو از آنها طرفدارى می‌كنى؟ گویا در این موضوع اطلاعى دارى باید تو را نزد امیر برم».

گفت:«امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابانم چه می‌خواهد؟»

گفت:«باید من جست و جو كنم. در را باز كن تا به داخل بیایم و استراحت كنم و فكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم.»

پیرزن در را گشود و به او شام داد. داماد شام خورد و نیمه شب آواز خرخر دو كودك را شنید و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فریاد كرد و دست به اطراف خانه كشید تا به نزدیک برادر كوچكتر رسید. پرسید: كیستی؟ گفت: «من صاحب خانه‏ام. شما كیانید؟»

 برادر كوچك برادر بزرگتر را تکان داده 
و گفت :«برخیز كه از آنچه می‌ترسیدیم بدان گرفتار شدیم.» داماد گفت:«شما كیستید؟» گفتند: «اگر راست بگوییم در امان خواهیم بود؟»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شیخ، امان خدا و رسول صلی الله علیه و آله و در عهده آنان؟»

گفت: آرى.

گفتند: «محمد بن عبد اللَّه گواه است.»

گفت: آرى.

گفتند: «خدا بر آنچه گفتی وكیل و گواه است!»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم و از زندان عبید اللَّه بن زیاد از ترس جان گریختیم.»

گفت: «از مرگ گریختید و به مرگ گرفتار شدید. حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت.» برخاست و آنها را بست. آن دو شب را در بند به سر بردند و سپیده دم، غلام سیاهى فلیح نام را خواست و گفت:«این دو كودك را ببر كنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برم و دو هزار درهم جایزه را بگیرم.»

غلام شمشیر را برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: «اى سیاه تو به بلال،مؤذن پیغمبر، می‌مانى؟»

 
گفت: «آقایم به من دستور داده گردن شما را بزنم شما كیستید؟»

 
گفتند: «ما از خاندان پیغمبرت محمد صلی الله علیه و آله هستیم. از ترس جان از زندان ابن زیاد گریختیم و پیرزن شما ما را مهمان كرد. حال آقایت می‌خواهد ما را بكشد. آن سیاه پاى آنها را بوسید و گفت: «روح و جانم به قربان شما، اى عترت مصطفى، به خدا نباید محمد صلی الله علیه و آله را دشمن خویش در قیامت سازم.»

 
شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت. داماد فریاد زد: «نافرمانى مرا كردى؟»

گفت: «من بفرمان تو هستم تا وقتی به فرمان خدا باشى و آنگاه
 
که نافرمانى خدا كنى من در دنیا و آخرت از تو بیزارم.»

داماد پسرش را خواست و گفت:«من حلال و حرام را براى تو جمع می‌كنم. باید دنیا را به دست آورد. این دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن و سر آنها را بیاور تا نزد عبید اللَّه برم و دو هزار درهم جایزه بگیرم. پسر داماد شمشیر را گرفت و كودكان را جلو انداخت. كمى پیش رفت یكى از آن دو گفت: «اى جوان من از دوزخ بر تو می‌ترسم.»

 
گفت: «عزیزانم شما كیستید؟»

 
گفتند: «از عترت پیغمبرت صلی الله علیه و آله. پدرت می‌خواهد ما را بكشد.»

پسر داماد هم به پاى آنها افتاد و پاهایشان را بوسید و همان را گفت كه غلام سیاه گفته بود. سپس شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افكند. پدرش فریاد زد:«مرا نافرمانى كردى؟»

گفت: «فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.»

داماد گفت: «جز خودم كسى آنها را نمی‌كشد.» شمشیر را برداشت. جلو رفت و در كنار فرات تیغ كشید؛ وقتی چشم كودكان به تیغ برهنه افتاد گریستند و گفتند: «اى شیخ ما را به بازار ببر و بفروش و مخواه كه روز قیامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

گفت: «سر شما را براى ابن زیاد می‌برم و جایزه‌اش را می‌گیرم.»

گفتند: «خویشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر نمی‌گیری؟»

گفت: «شما با رسول خدا پیوندى ندارید.»

گفتند: «اى شیخ ما را نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

گفت: «من باید با خون شما به او تقرب بجویم.»

گفتند: «اى شیخ به كودكى ما ترحم نمی‌كنى؟»

گفت: «خدا در دلم رحم نیافریده است!»

گفتند: «پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.»

گفت: «اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانید.»

آنها چهار ركعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشودند و فریاد زدند:
یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.

داماد برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد. برادر كوچك در خون برادر غلطید و گفت:«می‌خواهم آغشته به خون برادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات كنم.»

گفت: «عیبی ندارد. تو را هم به او مى‏رسانم.»

سپس او را هم كشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد برد. ابن زیاد
  بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت. حارث سرها را جلوی او 
گذاشت. ابن زیاد وقتی چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست. پس از آن گفت: «واى بر تو كجا آنها را جستى؟»

گفت: «پیرزنى از خاندان ما، آنها را مهمان كرده بود.»

ابن زیاد گفت:«حق مهمانى آنها را منظور نكردى؟»

گفت: نه.

گفت: «با تو چه گفتند؟»

گفت: «تقاضا كردند ما را به بازار ببر و بفروش و بهاى ما را بستان و محمد صلی الله علیه و آله را در قیامت دشمن خود مكن.»

ابن زیاد پرسید: «تو در جواب چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم شما را می‌كشم و سرتان را نزد عبید اللَّه می‌برم و دو هزار درهم جایزه را می‌گیرم.»

گفت: «دیگر با تو چه گفتند؟»

گفتند: «ما را زنده نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «به آنها گفتم نه؛ من با كشتن شما به او تقرب می‌جویم.»

ابن زیاد گفت: «چرا آنها را زنده نیاوردى تا چهار هزار درهم به تو جایزه دهم؟»

گفت: «دلم تنها به این راه داد كه به خون آنها به تو تقرب جویم.»

ابن زیاد گفت: «دیگر با تو چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: ای شیخ، خویشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر بگیر.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم: شما را با رسول خدا خویشى نیست.»

فریاد زد: «واى بر تو، دیگر چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: به كودكى ما ترحم كن.»

پرسید: «تو به آنها ترحم نكردى؟»

گفت: «نه. به آنها گفتم: خدا در دل من ترحم نیافریده است.»

گفت: «واى بر تو، دیگر چه گفتند؟»

گفتند: «بگذار چند ركعت نماز بخوانیم. گفتم:اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانید.»

گفت: «بعد از نماز خود چه گفتند؟»

گفت: «آن دو یتیم عقیل، دو گوشه چشم به آسمان كردند و گفتند:یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.»

 
گفت: «خدا میان تو و آنها به حق حكم كرد. كیست كه كار این نابكار را بسازد؟»

 مردى شامى و نادر نام 
از جا برخاست و گفت: «من.»

ابن زیاد گفت: «او را به همان جا ببر كه این دو كودك را كشته و گردنش را
 
بزن. خونش را روى خون آنها بریز و زود
سرش را بیاور.»

آن مرد چنان كرد و سرش را آورد و بر نیزه افراشتند. كودكان با تیر و سنگ او را می‌زدند و می‌گفتند: «این است كشنده ذریه رسول خدا صلی الله علیه و آله» (امالی شیخ صدوق،ص143-148).

به دستور ابن زیاد بدن حارث را تکه تکه کرده و سپس سنگی به شکمش بستندو آن را به داخل آب انداختند. بدن حارث را هرچه به فرات می‌انداختند آب آن را برمی‌گرداند و قبول نمی‌کرد؛ از این رو ابن زیاد دستور داد او را بسوزانند (بحارالانوار،ج45،ص106-107؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص51).

بنا بر برخی نقل‌ها سر طفلان را نیز به آب انداختند. به اذن خداوند پیکرهای مطهر ایشان به روی آب آمد و به سرهایشان متصل شد (فخری منتخب طریحی،ج2،ص376؛ ناسخ التواریخ، ج2، ص117-118).


سید هاشم ناجی موسوی جزایری
 تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا

منبع: وبلاگ ترویج فرهنگ غنی مهدویت

Mahdi313.blogfa.com

اللهم عجل لولیک الفرج

 

7
17 بهمن 1386 ساعت 11:34

سرنوشت ستم‌پیشگان- قست چهارم

من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دست‌هایش قطع شده و صورتش نظیر شب تار بود. وى به پرده‏هاى كعبه آویزان شده بود و می‌گفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبه‏اى، مرا بیامرز؛ گرچه می‌دانم مرا نمى‏آمرزى حتی اگر ساكنان آسمان‏ها و زمین تو و آنچه را كه آفریده‏اى براى من شفاعت نمایند؛ زیرا جرم من خیلى بزرگ است».

 

·                                 22-تمیم بن حصین

در روز عاشورا پس از کشته شدن ابن ابی جویریه  از لشكر عمر بن سعد مردى دیگر به نام تمیم بن حصین فزارى بیرون آمد و گفت: اى حسین و اى یاران حسین! آیا این آب فرات را مى‏بینید كه همچون شكم ماهیان مى‏درخشد؟ به خدا سوگند قطره‌ ا‏ى از آن نخواهید چشید تا لب تشنه مرگ را بچشید. امام حسین پرسید: این كیست؟ گفتند: تمیم بن حصین است.

فرمود: این و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگى بكش. چنان گرفتار تشنگى شد كه از اسب در افتاد و زیر سم ستوران كشته شد (الثاقب فی المناقب،ص341؛امالی شیخ صدوق، ص221؛ الثاقب فی المناقب، ص340-341).

·                                 23-جابر بن یزید/ زید ازدی

بنابر برخی نقل‌ها وی در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه عمامه حضرت را برداشت. او به جنون و جذام مبتلا گردید و در پایان کار به دست مختار سوخته شد؛ البته همان طور که دیدیم بنا بر نقل دیگر اخنس بن مرثد این جنایت را انجام داد و به چنان سرنوشتی مبتلا شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص37؛ مثیر الاحزان، ص 76؛ لهوف،ص 178؛ المناقب، ج4، ص57و 111)

·                                 24- جبیره کلبی

روز عاشورا پس از آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه از هدایت دشمنان خویش به کلی ناامید شدند به یاران فرمودند که برخیزید و اطراف سپاه و خیام گودالی خندق مانند بکنید و در آن آتشی به پا کنید تا حمله از یک ناحیه انجام شود و اهل حرم در امان بمانند. کار اصحاب که تمام شد یکی از سپاهیان ابن زیاد فریاد زد که یا حسین قبل از آتش آخرت برای آتش دنیا عجله کرده‌ای؟
امام به او فرمودند:
آیا با آتش جهنم به من طعنه می‌زنی در حالی که پدرم تقسیم کننده بهشت و جهنم است و پروردگارم غفور و رحیم؟
سپس ایشان از یاران خویش پرسیدند:«آیا این مرد را می‌شناسید؟»
عرضه داشتند: جبیره کلبی.
حضرت دست به سوی آسمان برداشته و فرمودند:
خدایا او را پیش از آتش جهنم در آتش دنیا بسوزان.
به محض آنکه کلام ایشان تمام شد اسب جبیره رم کرد و او را با سر به درون آتش انداخت (مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته،ص99-100). جبیره در آن آتش سوخت و منادی از آسمان ندا داد :«ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، اجابت سریع بر تو مبارک.»
عبدالله بن مسرور می‌گوید تا این ماجرا را دیدم از میدان نبرد با ایشان بازگشتم (ینابیع الموده، ص410).

·                                 25- جریر بن مسعود حضرمی

در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه رحیل بن خیثمه جعفی، هانی بن شبیب بن حضرمی و جریر بن مسعود حضرمی کمان و حله‌های حضرت را به یغما بردند و مختار همگی آنان را پس از دستگیری در آتش سوزاند (المناقب،ج4،ص111).

·                                 26- جعوبه/ جعونه بن حویه حضرمی

در حمله فوق لباس آن حضرت را جعوبه بن حویه دزدید. او تا لباس را به تن کرد چهره‌اش دگرگون شد، موهایش ریخت و پیسی گرفت(المناقب،ج4،ص57؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص 37). مختار او را نیز پس از دستگیری سوزاند (المناقب، ج4، ص111).

·                                 27-جمّال (ساربان و شتربان)

سعید بن مسیب نقل می‌كند سیدالشهدا ارواحنا فداه شهید شد و مردم در سال آینده براى اعمال حج رفتند. من به حضور حضرت على بن الحسین علیهما السلام مشرف شدم و به آن بزرگوار عرضه داشتم: «اى مولاى من! موسم حج نزدیك شده. شما چه دستورى به من می‌دهید؟»

امام علیه السلام فرمود: «برو و حج به جاى بیاور».

من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دست‌هایش قطع شده و صورتش نظیر شب تار بود. وى به پرده‏هاى كعبه آویزان شده بود و می‌گفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبه‏اى، مرا بیامرز؛ گرچه می‌دانم مرا نمى‏آمرزى حتی اگر ساكنان آسمان‏ها و زمین تو و آنچه را كه آفریده‏اى براى من شفاعت نمایند؛ زیرا جرم من خیلى بزرگ است».

سعید بن مسیب می‌گوید من و دیگر مردم دست از طواف برداشتیم و در اطراف آن مرد اجتماع كردیم و به او گفتیم: «واى بر تو! اگر تو ابلیس می‌بودى جا نداشت كه از رحمت خدا مأیوس شوى. تو كیستى و گناه تو چیست؟»

او گریان شد و گفت: «اى گروه! من خود را با این گناه و جنایتى كه انجام داده‏ام بهتر مى‏شناسم.» ما گفتیم: «گناه خود را براى ما بازگو».

گفت: «در آن موقع كه امام حسین علیه السلام از مدینه خارج و متوجه عراق شد من ساربان آن حضرت بودم. وقتى امام حسین علیه السلام براى وضو گرفتن می‌رفت شلوار خود را نزد من می‌گذاشت. من بند شلوار آن حضرت را دیدم به قدرى می‌درخشید كه چشم‌هایم راخیره می‌كرد. من این تمنا را داشتم كه آن بند شلوار از من باشد. تا اینكه وارد كربلا شدیم و آن حضرت شهید شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود. خود را در مكانى پنهان نمودم. وقتى شب فرا رسید و از مخفیگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب دیدم و جسد كشتگان روى زمین افتاده بود. من به علت آن شقاوت و خباثتى كه داشتم به یاد آن بند شلوار بودم و با خویشتن گفتم: به خدا قسم من به دنبال امام حسین می‌روم، شاید آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت كنم.

من همچنان به صورت كشتگان نگاه می‌كردم تا اینكه با جسد امام حسین علیه السلام مواجه شدم و دیدم به رو بر زمین افتاده است. ولى جسد مقدسش سر ندارد. نور آن حضرت می‌درخشید و بدنش غرقه به خون بود. بادها به بدن مباركش می‌وزید. با خویشتن گفتم: به خدا قسم این حسین است. وقتى به شلوار آن حضرت نگاه كردم دیدم همان طور است كه قبلا بود. نزدیك آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمایم. ولى دیدم آن حضرت چندین گره به آن زده است.


من همچنان تلاش می‌كردم تا یك گره از آنها را باز كردم.ناگاه دیدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت كه من نتوانستم دست مقدسش را رد كنم و بند شلوار را برگیرم و به آن دست یابم.

نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چیزى به دست آورم و دست‏هاى امام حسین علیه السلام را به وسیله آن قطع نمایم. لذا شمشیر شكسته‏اى را یافتم و دست راست مقدس آن حضرت را به وسیله آن از بند جدا كردم.سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز كنم ولى دیدم آن حضرت دست چپ خود را دراز كرد و آن را گرفت؛ چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت كنم لذا آن شمشیر شكسته را برداشتم و دست مبارك او را بریدم و از آن بند شلوار جدا نمودم. دست خود را دراز كردم كه آن را برگیرم. ناگاه دیدم زمین دچار لرزه شد و آسمان به اهتزاز آمد. ناگاه شور و شین و گریه و صدایى به گوشم خورد كه می‌گفت:

وا ابناه! وا مقتولاه! وا ذبیحاه! وا حسیناه! وا غریباه! فرزندم تورا در حالی که نشناختند کشتند و مانع آب نوشیدن تو شدند.

وقتى من با این منظره مواجه شدم بى‏هوش شدم و خود را در میان كشتگان انداختم. پس از این جریان سه نفر مرد و یك زن را دیدم كه خلایق در اطراف آنان ایستاده بودند و زمین از صورت‌هاى مردم و بال‌هاى ملائكه پر شده بود. ناگاه شنیدم یكى از ایشان می‌گفت:

اى پسرم، اى حسین، جد، پدر، برادر و مادرت به فداى تو باد.

ناگاه دیدم امام حسین علیه السلام در حالى كه سرمبارکشان
  به بدنشان پیوسته بود نشسته و فرمودند:
لبیك یا جداه یا رسول اللَّه، و یا ابتاه یا امیر المؤمنین، و یا اماه یا فاطمة الزهراء، و یا اخاه که با سم شهید شدی، بر شما از من سلام.

سپس امام حسین علیه السلام گریان شد و فرمود:

یا جداه به خدا قسم، بر تو ناگوار است كه حال ما را به این نحو بنگرى و این عملى را كه كفار انجام دادند مشاهده نمایى.


 ناگاه دیدم آنان در اطراف امام حسین نشسته و براى مصیبت آن حضرت گریه می‌كردند. حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها می‌فرمود:

یا ابتاه، یا رسول اللَّه، آیا نمى‏بینى امت تو با فرزندان من چه کرده‏اند؟ آیا به من اجازه میدهى من از خون محاسن حسینم بگیرم و پیشانى خود را به وسیله آن خضاب نمایم؟ و خدا را در حالى ملاقات نمایم كه با خون فرزندم خضاب كرده باشم؟

پیغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: «تو از خون حسین بگیر، ما نیز خواهیم گرفت.»
من ایشان را دیدم كه از خون محاسن امام حسین علیه السلام می‌گرفتند و حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها آن خون را به پیشانى خود می‌مالید. پیامبر خدا و حضرت امیر و امام حسن علیهم السلام خون رنگین حسین را به گلو و سینه و دست‏هاى خود تا آرنج خود می‌مالیدند.

شنیدم رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله می‌فرمود:
فداى تو گردم اى حسین؛ به خدا قسم خیلى براى من ناگوار است تو را با سر بریده، دو جبین غرقه به خون، گلوى خون آلود، به قفا افتاده، در حالی که رمل و ریگ بدن تو را پوشانده‏اند، مقتول و دو كف دست تو را مقطوع بنگرم. اى پسر عزیزم، چه كسى دست راست و چپ تو را بریده است؟

امام حسین علیه السلام فرمود:
یا جداه، یك ساربان از مدینه همراه من بود. وقتى من شلوار خود را براى وضو گرفتن در مكانى مى‏نهادم او مشاهده می‌كرد و این تمنا را داشت كه بند شلوار من از او باشد. چیزى مانع من نبود كه آن بند شلوار را به وى عطا كنم جز اینكه می‌دانستم او این جنایت را خواهد كرد.

هنگامى كه من شهید شدم وى خارج شد و مرا در میان كشتگان جست و جو نمود. تا اینكه بدن بى‏سر مرا یافت. وقتى شلوار مرا مورد بررسى قرار داد آن بند شلوار را دید. من گره‏هاى زیادى به آن زده بودم. وقتى یكى از آن گره‏ها را با دست خود باز كرد من دست راست خود را دراز كردم و روى بند شلوار نهادم.

وى در میدان جنگ به جستجوى حربه پرداخت، تا اینكه شمشیر شكسته‏اى یافت و دست راست مرا قطع نمود. سپس یك گره دیگر را باز كرد و من دست چپ خود را روى آن بند شلوار نهادم كه آن را باز نكند و عورت مرا كشف ننماید.

او دست چپ مرا برید. موقعى كه تصمیم گرفت بند شلوار را باز كند شما را احساس نمود و خود را در میان كشتگان انداخت.

هنگامى كه پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سخن امام حسین علیه السلام را شنید پس از اینكه به شدت گریان شد در میان كشتگان به سوى من آمد و نزد من