| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1
|
90/2/8 (18:51)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
89/3/31 (21:03)
|
|
||
|
|
6
|
28
|
89/3/31 (21:02)
|
|
||
|
|
18
|
58
|
89/3/29 (19:04)
|
|
||
|
|
42
|
90
|
89/3/29 (19:00)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
89/3/29 (18:54)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
89/3/15 (13:34)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
88/1/6 (08:55)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
87/12/9 (16:47)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
87/7/6 (07:49)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/6/27 (17:38)
|
|
||
|
|
2
|
10
|
87/5/11 (19:50)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
86/10/8 (19:40)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/6/4 (15:39)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
86/2/17 (23:15)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
86/2/15 (17:16)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
86/2/5 (16:06)
|
|
||
|
|
2
|
8
|
86/1/29 (22:42)
|
|
||
|
|
2
|
8
|
86/1/21 (22:29)
|
|
||
|
|
14
|
51
|
86/1/16 (19:01)
|
|
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی
در شب تاریک و بی ستاره
خسته از غم های روزگار
کنار تخته سنگی نشسته بودم
سواری بر اسب خوشبختی می تاخت
از سوار پرسیدم:
ای سوار از چه است که من هرگز خوشبخت نمی شوم
سوار گفت:ای دوست حقیقتی را بگذار برایت باز گو کنم
دراین دنیاهرگز به کسی دل نبندچون دنیاآنقدرکوچک است
که دو دل در کنار هم جایی نخواهند داشت
و اگر به کسی دل بستی هرگز از او جدا نشو ....
چون دنیاآنقدر بزرگ است که دیگر او را نخواهی دید
خوش گمانی، مایه آرامش دل و سلامت ایمان است.
حضرت علی (ع)
بنده ای طعم ایمان را نمی چشد، مگر اینكه دروغ چه شوخی و چه جدیاش را ترك كند.
حضرت علی (ع)
سه چیز سوزاننده و كشنده است: فقر پس از دولتمندی، خواری پس از عزت و از دست دادن دوست.
حضرت علی (ع)
گواراترین زندگی را كسی دارد كه به آنچه خداوند نصیب او كرده خرسند باشد.
حضرت علی (ع)
بخیل خزانه دار وارثان خود است.
حضرت علی (ع)
زیادهروی در سرزنش، آتش لجاجت را شعلهور می كند.
حضرت علی (ع)
هركه آبرو ریزد، جمعآوری و جبران آن دشوار است.
امام صادق (ع)
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
دلیل بودن تو
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
ایینه دلم ز چه زنگار غم گرفت
تار امیدها همه پود الم گرفت
گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است
فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت
او را که با سخن به دلش ره نبرده ام
از ره رسیده ای به سپاه درم گرفت
اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت
یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان
گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت
نازم بدان نگاه که او با اشاره ای
نام مرا ز دفتر هستی قلم گرفت
من با که گویم اینغم بسیار کو مرا
در خیل کشتگان رخش دست کم گرفت
برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی
هر شب فغان کنم که خدایا دلم گرفت
در سینه ام نهال غمش نشاند عشق
باری گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت
تا بگذرد ز کوه غم عشق او حمید
دستی شکسته داشت به پای قلم گرفت