| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
13
|
101
|
87/8/19 (09:23)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/3/3 (01:39)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
89/2/27 (19:38)
|
|
||
|
|
4
|
17
|
88/12/27 (19:50)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
88/12/27 (19:46)
|
|
||
|
|
11
|
70
|
87/12/14 (12:59)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/12/5 (01:07)
|
|
||
|
|
12
|
100
|
86/1/29 (22:05)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
85/9/16 (19:06)
|
|
||
|
|
3
|
34
|
85/8/26 (07:13)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
85/8/20 (07:01)
|
|
||
|
|
4
|
25
|
85/8/19 (08:46)
|
|
||
|
|
8
|
28
|
85/7/17 (00:55)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
85/4/17 (07:44)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
85/4/15 (07:52)
|
|
||
|
|
3
|
5
|
85/3/19 (06:44)
|
|
||
|
|
1
|
8
|
85/2/4 (06:03)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
85/1/16 (09:05)
|
|
||
|
|
2
|
1
|
84/12/23 (07:03)
|
|
||
|
|
3
|
5
|
84/11/20 (09:57)
|
|
آلبوم بُت قرمز روایتگر داستان نوجوانی بهنام جاناتان استیل است. او فرزند ویلیام و الیزابت استیل است و برادری به نام مایکل دارد. مایکل پسر دوستداشتنی والدیناش است اما جاناتان نزد آنها جایگاهی ندارد.
پس از آنکه مایکل در یک حادثهٔ تصادف رانندگی کُشته میشود، جاناتان از خانه میگریزد، الکُلی و آوارهٔ خیابانها میشود و به مواد مخدر پناه میبرد. زمانی که در خیابان مشغول پرسهزدن است در یک فروشگاه لوازم موسیقی یک گیتار میبیند و تصمیم میگیرد یک «ستارهٔ راک» شود. جاناتان گیتار را از مغازه میدزدد و در حد تواناش شروع به نواختن آن ساز میکند. او سعی میکند پولی جمع کند تا بتواند یک آلبوم ضبط کند. سپس با مردی بهنام «چارلی ارهبرقی» آشنا میشود که مالک یک شرکت بزرگ نشر موسیقی است. چارلی به جاناتان وعده میدهد که او را تبدیل به یک «ستاره» کند و الکس رادمن را بهعنوان مدیر برنامههای جاناتان به او معرفی میکند. بالاخره جاناتان یک «راک استار» میشود اما مدتی بعد درمییابد شهرتی که به دنبالاش بود آنقدرها که میپنداشته جذاب و رویایی نبودهاست. جاناتان به شهرت و ثروت رسیده اما نه بهآن یگانه آرزویی که همیشه داشت که چیزی نبود جز محبت دیدن و مورد توجه قرار گرفتن از سوی پدر و مادرش.
یک شب قبل از برگزاری یکی از کنسرتهایاش به قصد برطرف کردن سوءتفاهمها و التیام زخمهای عاطفی بینابین، با والدیناش تماس میگیرد. طی این مکالمه کمتر از ۵۰ واژه بین آنها رد و بدل میشود که ۴ کلمهٔ آخر «ما هیچ پسری نداریم» هستند. جاناتان درمییابد که پدر و مادرش هیچگاه او را نخواهند پذیرفت و تصمیم به خودکشی میگیرد. همانشب سیمهای گیتارش را پاره میکند، از آنها کمندی میسازد و خودش را با آن دار میزند