| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
19
|
87/6/5 (23:10)
|
|
||
|
|
11
|
41
|
87/6/5 (23:08)
|
|
||
|
|
8
|
34
|
87/6/5 (23:05)
|
|
||
|
|
5
|
34
|
87/5/11 (02:59)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
85/12/28 (16:43)
|
|
||
|
|
2
|
29
|
85/7/14 (00:37)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
85/6/28 (03:36)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
85/2/26 (03:02)
|
|
||
|
|
1
|
4
|
85/2/25 (21:46)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
85/2/20 (18:57)
|
|
عنوان بحثاینجا خاطرات بهروز رو نوشتم بیایید ببینید وامتیاز بدید 14 مهر 85 - 00:35 | |
وقتی نمایش «قیصر» در شهرستانها شروع میشود. برای تبلیغ فیلم، بهروز و کارگردان [مسعود کیمیایی] به یکی دو شهرستان سفر میکنند. . . قرار میشود برای افتتاح فیلم بروند تبریز. . . مهمانان را از فرودگاه به هتل متروپل میبرند که بالای سینما است. . . بهروز و کارگردان تازه رسیدهاند و در اتاق هتل نشستهاند که رییس شهربانی تبریز، یک سرهنگ تمام، با چند پاسبان به دیدن آنها میآید و «خیر مقدم» میگوید. . . ساعت حدود شش بعدازظهر است. در سالن هتل، کنار سرهنگ نشستهاند و پاسبانها هم خبردار ایستادهاند پشت سرشان که میبینند یک نفر از پلهها دارد میآید بالا؛ یکی از جاهلهای معروف و گردن کلفت تبریز است. یک دست کت و شلوار مخمل مشکی پوشیده، مثل لباس قیصر، پاشنههای کفشش را هم عینهو قیصر خوابانده، یک تسبیح دانه درشت تو این دستش، یک دستمال یزدی هم پیچیده دور آن یکی دستش، سلانه سلانه میآید طرف آنها. با لهجه غلیظ ترکی میگوید: «سام علیکم. خیلی خوش آمدی به تبریز، آقای وثوقی!» سری هم برای سرهنگ تکان میدهد و مینشیند کنارشان: «آقای وثوقی! من این فیلم قیصر شوما را تا حالا ده دوازده دفعه دیدهام. هنوز هم میخواهم ببینم. . . شوما چه جوری آن جوری را میری؟» بهروز میگوید: «منظورتان را نمیفهمم. . .» «من خیلی سعی کردم مثل شوما راه برم. اما نمیشود. پاشو یک خرده اینجا راه برو، من ببینم تو چه جوری راه میری.» . . . بهروز میگوید: «آن که شما دیدهاید، تو فیلم است که میشود آنجوری راه رفت. وگرنه من نهمیتوانم بلند شوم اینجا آنجوری راه بروم.» جاهله میگوید: «نه. . . حالا که من دارم میگویم به شوما، بلند شو راه برو دیگر!» رییس شهربانی هم ساکت نشسته؛ به بهروز اشاره میکند که بلند شود و راه برود. . . بهروز میگوید: «نه آقا جان، شما برای خودتان میگویید. بیخود میگویید. قرار نیست هر چیزی که شما میگویید من انجام بدهم. آن کار را من جلو دوربین میکنم. کارگردان فیلم به من میگوید که میکنم. . . اینجا من آن کارها را نمیتوانم بکنم. اگر هم بتوانم، نمیکنم.» جاهله که انگار بهش بر خورده، دستمال یزدیاش را میپیچید دور دستش و از جاش بلند میشود و «بسیار خوب، باشد»ی میگوید و با سگرمههای درهم، بدون آنکه با رییس شهربانی و آنهای دیگر خداحافظی کند، سرش را میاندازد زیر و راه میافتد از پلهها میرود پایین. . | |
پاسخ هاترتیب پاسخ ها :
از اولین پاسخ
2 14 مهر 1385 ساعت 00:37 | |
فیلمبرداری همسفر در شمال تمام میشود. بهروز و جمشید مشایخی با اتوموبیل علی ثابت، از جاده هراز راه میافتند طرف تهران. اتوموبیل جلوییشان یک جیپ مهاری ژیان است که در آن، دستیار کارگردان و دستیار فیلمبردار (جمشید فرحی) نشستهاند و وسایل فیلمبرداری را هم گذاشتهاند پشتش. وقتی به نزدیکیهای آبعلی میرسند، هوا تاریک میشود و باران شدیدی بنا میکند به باریدن. جاده خیس است و لغزنده. مهاری ناگهان لیز میخورد، چپ میشود و میافتد کنار جاده. . . دست به دست هم میدهند تامهاری چپ شده را بلند کنند و فرحی را از زیر ماشین بکشند بیرون. در این هنگام، یک جیپ از جاده میگذرد. . . در جیپ باز میشود و مردی دوربین عکاسی به دست میپرد پایین. « ـ از همان جا شروع کرد به عکس گرفتن. . . مطبوعاتی بود. گمان اسمش «خاکی» بود. . . آمد جلو و در این هیر و ویر، برگشت رو به من که: «میشود کمی سر این آقا را بالاتر بگیری که خون تو صورتش بهتر معلوم شود، من این عکس را بگیرم. . .» آقا، من را میگویی. . . قبلا از آن حرکتش ناراحت شده بودم. . . این حرف را هم که زد، کفرم در آمد. فرحی را که کشیده بودیم بیرون رها کردم، رفتم دوربین را از دست این آقا گرفتم، طوری محکم کوبیدم زمین که شکست و فیلمش در آمد و غلتید، رفت افتاد وسط جاده. . .» خاکی به بهروز دشنام میدهد. بهروز هم میزند تو گوشش. . . آقای خاکی را که سخت تمارض میکند، میبرند درمانگاه میخوابانندش. « ـ در صورتی که چیزی نشده بود. یک چک خورده بود فقط. . . » بهروز و همراهانش را در پاسگاه نگه میدارند |
1 14 مهر 1385 ساعت 00:36 | |
وقتی نمایش «قیصر» در شهرستانها شروع میشود. برای تبلیغ فیلم، بهروز و کارگردان [مسعود کیمیایی] به یکی دو شهرستان سفر میکنند. . . قرار میشود برای افتتاح فیلم بروند تبریز. . . مهمانان را از فرودگاه به هتل متروپل میبرند که بالای سینما است. . . بهروز و کارگردان تازه رسیدهاند و در اتاق هتل نشستهاند که رییس شهربانی تبریز، یک سرهنگ تمام، با چند پاسبان به دیدن آنها میآید و «خیر مقدم» میگوید. . . ساعت حدود شش بعدازظهر است. در سالن هتل، کنار سرهنگ نشستهاند و پاسبانها هم خبردار ایستادهاند پشت سرشان که میبینند یک نفر از پلهها دارد میآید بالا؛ یکی از جاهلهای معروف و گردن کلفت تبریز است. یک دست کت و شلوار مخمل مشکی پوشیده، مثل لباس قیصر، پاشنههای کفشش را هم عینهو قیصر خوابانده، یک تسبیح دانه درشت تو این دستش، یک دستمال یزدی هم پیچیده دور آن یکی دستش، سلانه سلانه میآید طرف آنها. با لهجه غلیظ ترکی میگوید: «سام علیکم. خیلی خوش آمدی به تبریز، آقای وثوقی!» سری هم برای سرهنگ تکان میدهد و مینشیند کنارشان: «آقای وثوقی! من این فیلم قیصر شوما را تا حالا ده دوازده دفعه دیدهام. هنوز هم میخواهم ببینم. . . شوما چه جوری آن جوری را میری؟» بهروز میگوید: «منظورتان را نمیفهمم. . .» «من خیلی سعی کردم مثل شوما راه برم. اما نمیشود. پاشو یک خرده اینجا راه برو، من ببینم تو چه جوری راه میری.» . . . بهروز میگوید: «آن که شما دیدهاید، تو فیلم است که میشود آنجوری راه رفت. وگرنه من نهمیتوانم بلند شوم اینجا آنجوری راه بروم.» جاهله میگوید: «نه. . . حالا که من دارم میگویم به شوما، بلند شو راه برو دیگر!» رییس شهربانی هم ساکت نشسته؛ به بهروز اشاره میکند که بلند شود و راه برود. . . بهروز میگوید: «نه آقا جان، شما برای خودتان میگویید. بیخود میگویید. قرار نیست هر چیزی که شما میگویید من انجام بدهم. آن کار را من جلو دوربین میکنم. کارگردان فیلم به من میگوید که میکنم. . . اینجا من آن کارها را نمیتوانم بکنم. اگر هم بتوانم، نمیکنم.» جاهله که انگار بهش بر خورده، دستمال یزدیاش را میپیچید دور دستش و از جاش بلند میشود و «بسیار خوب، باشد»ی میگوید و با سگرمههای درهم، بدون آنکه با رییس شهربانی و آنهای دیگر خداحافظی کند، سرش را میاندازد زیر و راه میافتد از پلهها میرود پایین. . |








