__
عنوان بحث
زن در شاهنامه(آیا فردوسی زن ستیز بود؟)
9 شهریور 86 - 18:54

برگرفته شده از تارنگار: تاریخ, جشنها و زبان پارسی

http://ariapars.persianblog.ir/

کورش محسنی

*****

جایگاه زن در شاهنامه ی فردوسی

 

  برای بررسی جایگاه زن در شاهنامه، نخستین افسانه ای که می تواند به ویر پژوهنده برسد, بی گمان داستان رزم گردآفرید با سهراب است. این داستان اگر چه در برابر داستانهای دیگر کوتاه است ولی نکته های ریز و آموزنده ای در خود دارد که بایسته است به آنها پرداخته شود. این داستان براستی یکی از فرازهای شاهنامه است. خود ِ واژه ی «گردآفرید» به معنای «پهلوان زاده» است. در این داستان گردآفرید دختر زیباروی, پهلوانی و جنگاوری و افسونگری را درمی آمیزد و رزم آورده و نیرنگ می سازد. اما در این داستان از دل «نیرنگ» و «افسونگری», معنای تازه ای بیرون کشیده می شود و بیکباره خواننده می تواند این نیرنگ ها و افسون ها را حتی ستایش کند!.

 او یک تنه به کاراز درآمده و بانگ هماورد خواهی برمی آورد و شگفتا که جز سهراب –کسی که پشت رستم را به خاک می زند- کسی را از میان آن همه سپاهیان, دل رزم و رویاروی با گردآفرید نیست! پهلوانانه می جنگد و زمانی که سهراب از دختر بودن او آگاه می شود, از خرَد خود بهره گرفته و افسونی در کار می کند و چهره گشوده و روی زیبای خود را به سهراب می نمایاند. آنگاه سهراب را که دلباخته ی پهلوانی و زنانگی او شده فریب داده و به او دل استواری می دهد که هم خود و هم دژ سپید را به او وا خواهد گذاشت... سهراب در پی او به پای دژ می رود. در درون دژ پدرش گردآفرید، گژدهم به پیشواز دختر خود آمده و به گونه ای به او می فهماند این نیرنگ -که در راه ایران کرده ای- نکوهیده و پلید نیست:

 بر دختر آمــــــد همــــی گــــــژدهم                   ابا نام داران و گردان بهم

بگفتـــــش که ای نیک دل شـــــــــیر زن              پـــــــــر غـــــم بد از تو دل انجمن

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ               نیامد زکار تو بر دوده ننــگ

  گردآفرید بر بالای دژ رفته و با سخنان نیشدار, سهراب را که از پایین به او می نگرد خوار می دارد و به او می گوید که سزاوار پیوند با یک زن ایرانی نیست! بیاد داشته باشیم که در این افسانه فردوسی گوشزد می کند که کوشش و رزم و نیرنگ و افسون در راه پاسداری از ایران و ایرانیان, زن و و مرد نمی شناسد. یک زن اینچنین می تواند با بهره جستن از ویژگی های زنانه ی خویش به یاری ایران بشتابد و حتی جایگاهی فراتر از مردان بیابد. پیمان شکنی و خوارداشت و نیرنگ همان گونه که در میان دیگر کهرمانان مرد شاهنامه که در راه پاسداری از ایران می جنگند- معنایی دیگر دارد و نکوهیده نمی شود, برای این زن پهلوان نیز نکوهیده نیست و حتی به وارونه ستایش می شود. فردوسی بزرگ در اینجا به برتری زنان اشاره دارد که افزون بر برابری در نیروی بازو و خرد, می توانند با بهره گیری از ویژگی های زنانه ی خود توانمندترین و خردمندترین پهلوانان مرد را نیز به زانو درآورند.

  برای پی بردن به جایگاه والای زنان در شاهنامه, بسنده است که به داستانهای: رودابه, شهبانوی کابلستان(سیندخت), گردآفرید, کتایون, منیژه و.... در شاهنامه بنگیرم. بیاد داشته باشیم اسپاشی را که فردوسی و افسانه های او در آن بوده! در زمانی کمابیش نزدیک به فردوسی, در باختر به اصطلاح مردم سالار(یونان/روم) زنان به همراه بردگان, حتی انسان شناخته نمی شدند و حق رای نداشتند در حالی که در ایران نزدیک به همان دوران یعنی دوران ساسانی, زنان –حال به هر انگیزه ای- به جایگاه شاهی رسیده اند. از همین روی است که فردوسی بزرگ نیز در شاهکار خود جایگاهی برابر و یکسان به زنان می دهد چرا که او نیز پرورش یافته ی این فرهنگ است.

 ناآگاهان و کینه داران به فرهنگ و شکوه ایران, کوشیده اند به گونه ای با جدا کردن بخشی از سروده های فردوسی و نهادن آن در میان, فردوسی و ایرانیان را زن ستیز بازشناسانند! برای نمونه:

چو با زن پس پرده باشد جوان                 بمانـد منش پسـت و تیره روان 

 ولی اگر در شاهنامه خوب نگریسته شود و به ژرفنای سخن پی برده شود، می بینیم که فردوسی هرگز پادزنان نبوده است و بارها خرد و نیکی را در منش زنان ستوده است. ولی باید دانست که همانگونه که بازیگران مرد و نرینه ی شاهنامه –این دفتر فرزانگی- بد و خوب دارند, بازیگران زن و مادینه هم بد وخوب دارند! برای نمونه, در داستان پرآب چشم سیاوش –که سودابه بازیگری منفی زنانه دارد- از زن بد سخن رانده شده, که این بازیگر می توانست مرد هم باشد و به سخن دیگر پیوندی با جنیسیت بازیگر و زن بودنش ندارد.

 در شاهنامه زنانی را می بنیم که چنان آزاد و خردمند و نیرومند هستند, که امروزه –حتی با موج برابر سازی حقوق زن و مرد که در جهان راه افتاده- بسادگی می توانند الگوی زنان باشند. برای پی بردن به این پرسمان بسنده است که به تابوشکنی ها و چیرگی بر سنت های نادرست و زن ستیز اجتماع و خانواده و تیره ها که به دست زنان در شاهنامه انجام می شود با دید ژرفتری نگریسته شود. گناه بر گردن فردوسی نیست که زنان و مردان ما امروز این داستان ها را نمی خوانند و از آنها پند و الگو نمی گیرند! و به وارونه از سر ناآگاهی او را زن ستیز می انگارند!

 زنان ما باید که با بهره گیری از همین بن مایه های میهنی جایگاه والای خود را بشناسند و سپس با پیوند زدن این پیشینه ی روشن و افتخارآمیز با روشهای نوین و هماهنگ جهانی به سوی برابری حقوق از از دست رفته ی خود گام بردارند.

 

چــو فــرزند را باشــد آئیـن و فر            گرامی به دل بر چه ماده چه نر

*هر گونه برداشت از نوشته های این تارنگار، تنها با ذکر نام  نویسنده و نشانی تارنگار مجاز میباشد.(کورش محسنی)


http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=ariapars.persianblog.ir&postid=7226095

© نوشته ی کورش محسنی
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
11
16 خرداد 1387 ساعت 18:32
مرسی از اطلاعاتی که دادی عماد جان
10
15 خرداد 1387 ساعت 22:48
نقل قول از : مهدخت خانم

من نمی دونم زن ستیز هست یا نه اما ابیاتی رو دیدم منتصب به ایشون

جایگاه زن در فرهنگ غنی پارسی از زبان فردوسی !

زن و اژدها هر دو در خاكنه*** جهان پاك از این هر دو ناپاك به
 
زنان را ستایی ، سگان را ستای *** که یک سگ به ز صد زن پارسای



درود

و می رسیم سر جریان این بیت تحریفی از فردوسی بزرگ

در مباحث گفته شد که فردوسی این شعر رو عنوان کرده
متاسفانه این شعر تحریف شده و دروغی از فردوسی نقل می شود :

مكن هیچ كاری به فرمان زن-----كه هرگز نبینی زنی رأی زن


زن و اژدها هر دو در خاک به ----- جهان پاک از این هر دو ناپاک به

زنان را ستایی سگان را ستای ----- که یک سگ به از صد زن پارسای

پس پرده هر که دختر بود ----- اگر تاجدار است بد اختر است

چون زن زاد دختر دهیدش به گرگ----- که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ

به اختر كس آن دادن كه دخترش نیست--چو دختر بود روشن دخترش نیست

خوب حال که بارها این بیت نقل شده بهتر دیدم که اصل بیت و اصل گفته فردوسی را نقل کنم تا دیگر ابهامی نباشد
این بیت به طور کامل تحریف شده و تغییر شده است
در شاهنامه ما همچین بیتی داریم که می گوید : زن و اژدها هر دو در خاك به                جهان پاك از این هر دو ناپاك به

و از همین بیت سو استفاده شده و شعر دیگری از آن گفته شده است
اصل شعر مربوط به داستان سیاوش و حول محور دلباختگی سودابه به سیاوش است

که در پایان داستان و پایان یافتن شعر اینطور گفته می شود :
به گیتى بجز پارسا زن مجوى                  زن بد كنش خوارى آرد به روى‏
زن و اژدها هر دو در خاك به                جهان پاك از این هر دو ناپاك به

و در این قسمت شعر به اتمام رسیده و ثابت می شود که قبل و بعد شعری که دشمنان ایران ذکر می کنند هیچکدام حقیقی نمی باشد
با توجه به بیت دوم باید بیت اول را خواند تا منظور شاعر مشخص شود که از چه زنانی را اینطور نام برده و در اصل فردوسی این بیت رو از زبان کیکاوس نقل می کند

و اصل داستان و شعر به اینصورت زیر است که از سایت آریارمن ذکر میکنم :

بار دیگر داستان سودابه زن كیكاوس( زن پدر سیاوش) در عشق باختن به سیاوش، مطرح مى‏شود. كاوس در تاریخ ایران قدیم، مورد خشم مردم قرار گرفته است و فردوسى كارهاى بد او را مو به مو شرح داده است. مردى كه تاریخ، او را چنین توصیف مى‏كند درباره تهمتى كه سودابه، بر سیاوش وارد مى‏كند و نظیر تهمتى است كه زلیخا بر حضرت یوسف وارد كرده بود، نظر مى‏دهد كه سیاوش از میان تل آتش بگذرد, اگر سالم بدر آید او راست گفته و سودابه دروغ مى‏گوید! در این داورى، علاقه كاوس به سیاوش فرزندش از یك سو دیده میشود، و علاقه او به سودابه زنش از سوى دیگر, فردوسى از زبان كاوس چنین مى‏گوید:
 

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز                   كرا پیش بیرون شود كار نغز
بدستور فرمود تا ساروان هیون                  آرد از دشت صد كاروان‏
هیونان به هیزم كشیدن شدند                     همه شهر ایران به دیدن شدند
نهادند هیزم دو كوه بلند                  شمارش گذر كرد بر چون و چند
بدور از دو فرسنگ هر كس بدید                  چنین گفت: كاین است بد را كلید
همى خواست دیدن سر راستى              ز كار زن آید همه كاستى‏
چو این داستان سر به سر بشنوى            به آید ترا گر به زن نگروى‏
به گیتى بجز پارسا زن مجوى                  زن بد كنش خوارى آرد به روى‏
زن و اژدها هر دو در خاك به                جهان پاك از این هر دو ناپاك به‏
 

معمولا بیت اخیر را بعضى مردان مى‏خوانند اما همان مردان در آن لحظات، بیت پیشین را بدست فراموشى مى‏سپرند, شنونده هم خیال مى‏كند كه نظر فردوسى در همین بیت اخیر است در صورتیکه به روشنی معلوم است که زن بد سرشت از دید فردوسی بزرگ با اژدها برابر بوده است .

9
15 خرداد 1387 ساعت 22:35
به اختر كسی دان كه دخترش نیست *** چو دختر بود روشن اخترش نیست
 
 
 
زنان را همین باشد هنر *** نشینند و زایند شیران نر
8
15 خرداد 1387 ساعت 22:33

من نمی دونم زن ستیز هست یا نه اما ابیاتی رو دیدم منتصب به ایشون

جایگاه زن در فرهنگ غنی پارسی از زبان فردوسی !

زن و اژدها هر دو در خاكنه*** جهان پاك از این هر دو ناپاك به
 
زنان را ستایی ، سگان را ستای *** که یک سگ به ز صد زن پارسای
7
11 خرداد 1387 ساعت 23:05

 

 

 

رازداری منیژه در شاهنامه

 

نویسنده نوشین شاهرخی

 

 

 

 

: داستان "بیژن و منیژه" از منظومه‌های عاشقانه در شاهنامه است که به زمان اشکانیان بازمی‌گردد. فردوسی در آغاز داستان می‌نویسد که در شبی تیره و پُرهراس که فراز و نشیب پیدا نیست، دل‌اش تنگ می‌شود و یار مهربانش را می‌جوید. یار با شراب و شمع و میوه‌های زمستانی می‌آید و برای شاعر داستانی از دفتر باستان بازمی‌گوید.

بیژن برای مقابله با گرازانی که شهر اِرمانیان در مرز توران را ویران کرده و دهقانان و چارپایان را به ستوه آورده‌اند، داوطلب می‌شود. کیخسرو گرگین را همراه بیژن جوان می‌فرستد تا راهنمای بیژن باشد. با دیدن گرازانِ پیل‌تن بیژن به گرگین دستور می‌دهد که او هم بجنگد، اما گرگین می‌گوید که جواهرات را بیژن گرفته و خودش باید بجنگد. بیژن دلاورانه می‌جنگد و گرازان را می‌کشد.

گرگین که از بدنامی خودش می‌ترسد، دامی برای بیژن می‌گسترد و او را به جشنگاه منیژه دختر افراسیاب، شاه توران می‌کشاند. بیژن و منیژه به یکدیگر دل می‌بازند و سه روز بهم مهر می‌ورزند. هنگام بازگشت بیژن، منیژه که از یار دل نمی‌کند، به پرستندگانش می‌گوید که در شرابش داروی بیهوشی بریزند. پس بیژن را بیهوش در عماری می‌گذارد و به شهر و کاخ خود می‌برد.

بیژن که به هوش می‌آید، منیژه را در آغوش خود می‌یابد. با ترانه و شراب چند صباحی خوش می‌گذرانند، تا اینکه آگاهی به افراسیاب می‌رسد که دخترش از ایران جفت گزیده. افرسیاب به خاطر داشتن دختر خودش را "بداختر" می‌نامد.

بیژن را دست‌بسته نزد شاه می‌برند و بیژن می‌گوید که پری او را ربوده و نامی از منیژه نمی‌برد. افراسیاب که آبرویش را از دست رفته می‌بیند تصمیم می‌گیرد که بیژن را دار بزند، اما وزیرش پیران از او می‌خواهد که به جنگ و کین دامن نزند و او را به بند کشد.

اینگونه بیژن در غل‌ و زنجیر در چاهی تیره زندانی می‌شود و سنگی بزرگ روی در چاه قرار می‌گیرد تا بیژن خورشید و ماه را نبیند. منیژه را نیز از کاخ رانده و بر چاه می‌نهند تا به بیژن غذا دهد و بیژن از گرسنگی نمیرد.

گرگین از کرده‌اش پشیمان می‌شود و به جستجوی بیژن می‌رود اما تنها اسبش را می‌یابد. پس با دندان‌ گرازان کشته‌شده به ایران بازمی‌گردد. در ایران پس از جستجوی فراوان سرانجام کیخسرو گاه نوروز در جام جهان‌نمای خود چاه بیژن را در سرزمین توران می‌بیند و رستم در جامه‌ی بازرگانان راهی توران می‌شود تا بیژن را نجات دهد.

منیژه که از کاروان ایران می‌شنود به سوی شهر می‌دود و هرچه از رستم کمک می‌خواهد، رستم هویت‌اش را آشکار نمی‌کند. اما انگشترش را در غذای بیژن پنهان می‌کند. بیژن انگشتر رستم را می‌بیند و برای گفتن راز از منیژه پیمان می‌خواهد و بدگمان می‌گوید:


گه گر لب بدوزی ز بهر گزند + زنان را زبان هم نماند به بند (ص376)


و منیژه آه می‌کشد که:

 

 

بدادم به بیژن تن و خان و مان + کنون گشت بر من چُنین بدگُمان


همان گنجِ دینار و تاجِ گهر + به تاراج دادم همه سربسر


پدر گشته بیزار و خویشان ز من + بَرَهنه دوان بر سرِ انجمن [...]


بپوشد همی راز بر من چُنین + تو آگه‌تری ای جهان‌آفرین


بیژن از گفته‌ی خود پشیمان می‌شود و از معشوق پوزش می‌خواهد:


چُنین گفت‌م اکنون نبایست گفت؛ + ایا مهربان پاک و هُشیار جفت،


سزد گر به هر کار پندم دهی + که مغزم به رنج اندرون شد تهی


منیژه نزد رستم می‌رود و رستم از او می‌خواهد که راز دارد و شبانه آتشی بلند برافروزد تا او بتواند سر چاه را بیابد.

سرانجام بیژن از چاه آزاد می‌شود و به ایران بازمی‌گردد. کیخسرو در رابطه با منیژه به بیژن می‌گوید:


به رنجش مفرسای و سردش مگوی + نگر تا چه آوردی او را به روی!

و به گونه‌ای بیژن را در این ماجراجویی مقصر می‌داند و نه منیژه را که جسورانه بیژن را می‌دزدد و به کاخ افراسیاب می‌برد. شاه از بیژن می‌خواهد که با منیژه به شادی بگذراند و با او مهربان باشد و برای منیژه تاج و زر و هدایای فراوان می‌فرستد تا وی در کنار بیژن در ایران به زندگی اشرافی خود بازگردد.

راز نگه نداشتن از سوی زنان از مقولاتی است که در ادب ایران باستان و پس از اسلام بارها از سوی شاعران تکرار شده. مردان باید راز خود را بر زنان فاش نسازند تا گزندی بر آنان نرسد. از کهن‌ترین اسطوره‌های ایرانی که به این مقوله می‌پردازد، روایت طهمورث است.

طهمورث با افسون گرد گیتی بر اهریمن می‌تازد و بر دیوان سیطره دارد. دیوان در پی چاره‌ای هستند تا از او رهایی یابند، بنابراین اهریمن زن طهمورث را با عسل و ابریشم می‌فریبد تا نقطه‌ضعف طهمورث را بر او فاش نماید.

 

 

زن آشکار می‌کند که هرگاه طهمورث بر پشت اهریمن می‌تازد در شیبی در کوه البرز وحشت بر او غلبه می‌کند. این زمان بر پشت اهریمن بیشتر تازیانه می‌زند تا وی زودتر از آن شیب بگذرد. اهریمن که از ترس طهمورث آگاهی می‌یابد، در شیب البرز او را از پشت خود واژگون می‌سازد و در جا می‌بلعد تا بعدها جمشید او را از شکم اهریمن بیرون می‌کشد.**

در سرزمین‌ها و فرهنگ‌های دیگر نیز داستان‌هایی با این محتوا وجود داشته است. برای مثال سامسون در اسطوره‌های سامی قدرتی شگفت‌آور دارد که هیچکس را توان مقابله با او نیست. دشمن از طریق معشوقه‌ی وی به راز قدرت سامسون که در مویش است پی می‌برد، در خواب مویش را می‌چیند، او را به بند می‌کشد و کورش می‌کند.

در داستان "بیژن و منیژه" این اسطوره به چالش گرفته می‌شود. بیژن که همواره آموخته راز از زنان بپوشد، از معشوقی که تن و جانش را بر عشق او گذاشته پیمان می‌طلبد و منیژه ناباورانه و سرخورده از عشق و معشوق خدای را به داوری می‌طلبد.

بیژن به اشتباه خود پی می‌برد، چراکه کُنش منیژه تا حال بهترین گواه بر وفاداری او بوده و او نمی‌بایست با بدگمانی بر دل معشوقش زخم برزند. پس از او پوزش می‌طلبد. و سیر داستان و برخورد منیژه نیز دلیلی بر پوچ بودن این پیش‌قضاوت فرهنگی است.

 

6
8 اردیبهشت 1387 ساعت 12:02

سیمای تهمینه در شاهنامه

1387-02-07 نویسنده نوشین شاهرخی

   

 

 

 روزی رستم به هوای شکار نزدیک مرز توران می‌تازد. گوری شکار و کباب می‌کند، آن را می‌خورد و می‌خوابد. در این میان کسانی اسبش رخش را می‌دزدند.

 

رستم که از خواب برمی‌خیزد، سراسیمه و پریشان به سوی سمنگان می‌شتابد. شاه سمنگان پذیرای او می‌شود و از او می‌خواهد که شب را مهمان او شود تا اسبش را برایش بیابند.

 

شب را با باده و ترانه و رقص زنان زیباروی می‌گذرانند. رستم که به خوابگاه می‌رود، پاره‌ای از شب گذشته، ماه‌روی زیبایی بر بالین رستم می‌آید. رستم به زن می‌نگرد و بر او نام ایزد را می‌راند:

روانش خرد بود و تن جان پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

 

 

تهمینه دختر شاه سمنگان است که نادیده عاشق رستم شده است. این گونه که در این داستان به نظر می‌آید، رستم از پهلوانانی است که نه پس از مرگ، بلکه در طول زندگی‌اش به اسطوره تبدیل گشته و داستان پهلوانی‌هایش با دیوان و شیران و دشمنان ایران در افسانه‌ها راه یافته و قصه‌هایش از زبان هر کسی حکایت می‌شود.

 

البته تهمینه پیش از آنکه لب به ستایش رستم بگشاید، از پارسایی، زیبایی و شایستگی خود می‌گوید:

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست چو من زیر چرخ بلند اندکیست

 

تهمینه داستان دلاوری های رستم را شنیده و از غم عشق "دو نیمه" گشته و اختیار خود را از دست داده است. حال نیمه‌شبان به بستر رستم آمده تا از معشوقش کام بگیرد. معشوقی که تهمینه می‌داند همین یک شب را با اوست، چراکه وی از سرزمین ایران است و همین یک ‌شب نیز واقعه‌ی شگفت دزدیده شدن رخش او را بدین مکان کشانده است.

 

تهمینه اما تنها از رستم کام نمی‌خواهد، بلکه پسری می‌خواهد که جای معشوق را برای او پر کند، که یال و کوپالی چون پدر داشته باشد. پسری که همواره با او و در کنار او بماند و نه فقط یک شب.

 

یکی آنک بر تو چُنین گشته‌ام خرد را ز بهر هوا کُشته‌ام

وُدیگر که از تو مگر کردگار نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور سپهرش دهد بهرِ کیوان و هور (ص123)

تهمینه به رستم می‌گوید که پیش از این نه کسی رویش را دیده و نه آوایش را شنیده و بعد از این هم‌آغوشی نیز کسی او را نخواهد دید.

 

پس از نه‌ ماه تهمینه پسری به دنیا می‌آورد. سهراب ده‌ساله از پدر و نژادش می‌پرسد و مادر را حتی تهدید به مرگ می‌کند، اگر اصل و نسب پدری او را آشکار نکند. مادر رازش را بر فرزند می‌گشاید، اما از او می‌خواهد که افراسیاب از این ماجرا بویی نبرد.

 

سهراب به ایران لشکر می‌کشد تا پدرش رستم را بر تخت سلطنت بنشاند، بر تخت سلطنت ایران و توران. یعنی هم کاوس و هم افراسیاب را سرنگون کند. اما به دست پدر کشته می‌شود. در برخی از دستنویس‌های شاهنامه آمده است که تهمینه پس از یک سال مویه و زاری بر مرگ پسر دق‌مرگ می‌شود. صحنه‌های سوگواری تهمینه در شاهنامه بسیار رقت‌انگیزند، تا جایی که موها را می‌کند و چشمانش را درمی‌آورد و در آتش می‌افکند. اگر رودابه مادر رستم، با خبر مرگ رستم دیوانه می‌شود، تهمینه با شنیدن خبر مرگ سهراب، آنقدر تن و بدنش را زخمی می‌کند که جان به جانان می‌دهد.

 

شباهت‌هایی میان شخصیت رودابه و تهمینه به چشم می‌خورد. رودابه با شنیدن محسنات زال از زبان پدرش به او دل‌می‌بازد و تهمینه با شنیدن جنگاوری‌ها و سر نترس رستم عاشقش می‌شود. هر دو نادیده به معشوق دل‌می‌بازند و در شوق وصل نخستین قدم را برمی‌دارند.

 

در رابطه با زنان ایرانی در شاهنامه ما چنین عشق و عاشقی‌ها و پیمان بستن‌هایی را نمی‌بینیم، چراکه پهلوان در ماجراجویی به کشوری بیگانه می‌رود و این سبب آشنایی او با زنان بیگانه است. اما تنها ماجراجویی نیست. زن ایرانی نباید با بیگانه ازدواج کند. این را ما در برخورد گردیه با برادر خاقان و یا سخن گردآفرید به سهراب نیز می‌بینیم: "که ترکان ز ایران نیابند جفت". ازدواج با زن بیگانه برای پهلوان کاری بزرگ محسوب می‌شود که در حماسه با جنگ با اژدها قابل مقایسه است.

 

بنابراین در شاهنامه تنها زنان بیگانه هستند که به شاهزادگان و پهلوانان ایرانی دل می‌بندند و اغلب به پدر و وطن پشت می‌کنند و به ایران می‌آیند. از این میان تهمینه جزء استثنا زنانی است که با اینکه از پهلوان ایرانی بار می‌گیرد و او را تنها مرد زندگی‌اش می‌شمارد، اما در وطنش می‌ماند و رستم را در بازگشت به ایران همراهی نمی‌کند.

 

در رابطه با اصل قدیم این داستان، دکتر خالقی مطلق در مقاله‌ای به نام "یکی داستان‌ست پر آب چشم" به اصل اهریمنی این اسطوره و تحول بعدی این داستان در جنگ پدر و پسر در حماسه‌های جهان می‌پردازد. تهمینه در روایتِ قدیم اژدها ‌ـ‌‌‌ جادوزنی است که اسب پهلوان را می‌دزدد و به شرط همخوابگی با وی اسب را پس می‌دهد تا پسر مشترکشان قدرت پدر را بیابد و به جنگ پدر رود.**

 

زال در داستان "زال و رودابه" جان به کف عاشق رودابه است. اما با اینکه رستم مهمترین شخصیت شاهنامه است و بیشترین نقش را بر عهده دارد، ما نه عشق و عاشقی‌ای از او می‌شنویم و نه حتی از همسرگزینی او چیزی می‌خوانیم. تنها می‌دانیم که فرزندانی دارد، همین و بس.

 

تنها ماجرای عاشقانه‌ای که ما از قهرمان حماسی ایران می‌شنویم، همین همخوابگی یک‌شبه با تهمینه است. زنی که خود بر بستر رستم آمده و او را عاشق است، اما از عشق رستم سخنی در میان نیست. رستم از زیبایی، دانش و خرد تهمینه شگفت‌زده می شود و از آن شب بسیار یاد می‌کند، اما در طول ده سال فقط یک‌ نامه و چند گوهر برای تهمینه فرستاده و می‌داند از او پسری دارد.

متأسفانه تاکنون در ادب و فرهنگ فارسی آنگونه که باید شخصیت ملی ـ حماسی رستم مورد بررسی قرار نگرفته است. رستمی که پسرش، سهراب را با ترفند می‌کشد و فردوسی در پایان این داستان به زیبایی خشم خود را از قهرمان داستانش به تصویر می‌کشد:

یکی داستان‌ست پر آبِ چشم دلِ نازک از رستم آید به خشم

 

 

*‌ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، نیویورک ‌1369

**گل رنج‌های کهن، جلال خالقی مطلق، تهران 1372

 

5
16 فروردین 1387 ساعت 10:56

رودابه‌ی عاشق در شاهنامه

1387-01-03 نویسنده نوشین شاهرخی

   

 

داستان زال و رودابه زیباترین داستان عاشقانه‌ی شاهنامه اثر فردوسی، شاعر ملی ایرانیان است.

نخستین داستان عاشقانه‌ی این اثر، "زال و رودابه" است که به زمان پادشاهی منوچهر بازمی‌گردد. سام پدر زال جهان‌ پهلوانی است که پسرش زال با موهای سفید بدنیا می‌آید، بنابراین پیر انگاشته می‌شود. پدر سرخورده از ظاهر پسر دستور می‌دهد که زال را بر کوه قاف قرار دهند.

 

سیمرغ به هنگام پرواز کودک را برمی‌دارد تا غذای فرزندانش کند. اما مهر کودک به دلش می‌افتد و زال را پرورش می‌دهد و بزرگ می‌کند تا اینکه سام با پوزش او را به خانه بازمی‌گرداند.

روزی زال با لشکرش در کابل به مهراب‌، شاه کابل برمی‌خورد و حکایت زیبایی دخترش را از دیگران می‌شنود و نادیده به رودابه دل می‌بازد.

 

دل زال یکباره دیوانه گشت / خرد دور شد عشق فرزانه گشت (ص185)

از سوی دیگر رودابه نیز با شنیدن پهلوانی‌های زال از دهان پدرش عاشق زال می‌شود و می‌گوید:

گرش پیر خوانی همی یا جوان / مرا او بجای تن‌ست و روان (ص189)

 

زال و رودابه بی‌آنکه یکدیگر را ببینند، به یکدیگر دل می‌بازند. زال از زیبایی و شایستگی رودابه شنیده است و رودابه از شیردلی، جوانی، هشیاری، زیبایی و هنر زال.

 

نخستین قدم را در آشنایی رودابه برمی‌دارد که ندیمه‌هایش را روز نوروز برای چیدن گل به اطراف سپاه زال می‌فرستد:

بدین چاره تا آن لب لعل‌فام / کند آشنا با لب پور سام (ص192)

 

 و ندیمه‌ها با جلب کردن توجه زال به خود، با وی وارد سخن می‌شوند و چنان از بانوی خود سخن می‌گویند که زال دل از کف می‌دهد می‌گوید:

که ما را دل و جان پر از مهر اوست / همه آرزو دیدن چهر اوست (ص195)

همان شب دو عاشق در قصر رودابه پنهانی وعده‌ی ملاقات می‌گذارند. از زیباترین صحنه‌های داستان تصویری است که رودابه گیسوی بلندش را رها می‌کند و به زال می‌گوید که گیسویش را بگیرد و بالا آید. طبیعتا رودابه می‌داند که زال برای بر بام شدن کمند خواهد افکند، اما با این سخن هم همدلی خودش را به معشوق می‌نمایاند و هم گیسوی بلند، زیبا و شکن در شکن‌اش را.

 

آن شب را زال و رودابه تا سپیده به بوس و کنار می‌گذرانند. فردوسی در صحنه‌هایی کوتاه مهر دو دلداده را چنین به تصویر می‌کشد:

همه بود بوس و کنار و نبید / مگر شیر کو گور را نشکرید

سپهبد چُنین گفت با ماه‌روی / که ای سرو سیمین، پر از رنگ و بوی

منوچهر چون بشنود داستان / نباشد بدین کار همداستان

همان سام نیرم برآرد خروش / کف اندازد و بر من آید به جوش

ولیکن سر ِمایه جانست و تن / همه خوار گیرم بپوشم کفن (ص200ـ 201)

زال و رودابه هر دو می‌دانند که عشقی ممنوعه در سینه دارند. با این حال زال با رودابه پیمان می‌بندد که یا با وی ازدواج کند و یا کفن بپوشد و رودابه نیز پیمان می‌بندد که تنها با وی ازدواج کند.

 

منوچهر، پادشاه ایران و سام با این ازدواج مخالفند. رودابه از نژاد ضحاک است و منوچهر وحشت دارد که فرزند آندو بیشتر به سوی مادر ببرد و رسم و رسوم ضحاک بار دیگر جان بگیرد و ضحاک قدرت گیرد. بنابراین به سام که در آن هنگام جهان‌پهلوان است دستور می‌دهد که به کابل حمله کند و فرزندان اژدها را بکشد و هیچکس را زنده برجای نگذارد.

 مهراب، پدر رودابه و شاه کابل، که می‌ترسد منوچهر کابل را به آتش بکشد، تنها راه چاره را در کشتن رودابه و مادرش سیندخت در ملاء عام می‌بیند. اما سیندخت مهراب را به سختی راضی می‌کند که به او این شانس را بدهد که به دیدار سام برود و با راضی کردن پدر زال، منوچهر نیز به این پیوند رضا دهد.

 

سیندخت با ندیمه‌هایش به سیستان سفر می‌کند و خود را تنها به عنوان فرستاده‌ی مهراب معرفی می‌کند. سام از فرستاده‌ی زن و هدایای بسیار، شگفت‌زده می‌شود. سیندخت با سخن‌وریِ چیره تمام تقصیرها را بر گردن مهراب می‌اندازد و از سام می‌خواهد که خون مردم بی‌گناه کابل را نریزد، چراکه کابل از آن سام است. اما پیش از آنکه هویت خود را آشکار کند، از سام پیمان می‌گیرد که به او و خانواده‌اش صدمه‌ای نرساند. سام پیمان می‌بندد و سیندخت پس از آشکار کردن هویت‌اش، باز از او خواهش می‌کند که آرامش مردم کابل را برهم نزند و اگر می‌خواهد بکشد، او را بکشد و نه بی‌گناهان کابل را.

 

سَخُن‌ها چو بشنید ازو پهلوان / زنی دید بارای و روشن‌ روان[...]

تو با کاول و هرکه پیوند تُست / بمانید شادان‌دل و تندرست

بدین نیز همداستانم که زال / به گیتی چو رودابه خواهد هَمال (ص242)

 

شگفت‌زده از زیبایی و ترفند سیندخت، سام با سیندخت به زندگی‌اش سوگند می‌خورد که به خانواده و شهر سیندخت صدمه‌ای نزند. و اینگونه سام باقی ماجرا را تا ازدواج زال و رودابه پی می‌گیرد.

 

در این داستان سیندخت نه‌ تنها مادری مهربان، بلکه زنی مدبر تصویر شده است که برای هر مشکلی چاره‌ای می‌جوید. هم بانوی شبستان است و هم زنی سیاست‌مدار که بسیار داناست و در واقع ازدواجی که در داستان ناممکن به نظر می‌رسد، با تدبیر و کُنش سیندخت، ممکن می‌گردد.

 

در اغلب داستان‌های ایرانی دایه‌ها به دختران عاشق یاری می‌رسانند تا به معشوق خود برسند. در این داستان اما نه دایه که مادر رودابه، نه ‌تنها دخترش را به عشقش می‌رساند، بلکه کشورش را از جنگ و خونریزی نجات می‌بخشد. او برخلاف همسرش شاه کابل که از وحشت ناگهانی دیوانه‌وار می‌خواهد زن و دختر خود را قربانی کند، ملکه‌ی کابل با درایت و اندیشه قدم برمی‌دارد و مشکلی را می‌گشاید که مردان سیاست ناتوان از مقابله با آن هستند.

 

باید به دیده داشت که زال و رودابه هر دو همسر خودشان را انتخاب می‌کنند و با این که می‌دانند از سوی خانواده و کشور پیوندشان پذیرفته نخواهد شد، با یکدیگر پیمان می‌بندند و پنهانی شبی را در آغوش یکدیگر می‌گذرانند. اما با در نظر گرفتن کُنش سیندخت، برخورد رودابه عجیب نمی‌نماید. چنین مادری را چنین دختری باید.

 

*‌ ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، نیویورک 1366

 

4
22 بهمن 1386 ساعت 15:07

مقام زن در شاهنامه سُترگ فردوسى طوسی

با وجود اینكه در این قرن زنان در كارهاى اجتماعى، فرهنگى و هنرى پا به پاى مردان در تلاشند و ثابت كرده‏اند كه مى‏توانند با مساعدت خانواده و كمك و ارشاد دول دلسوز، بازوئى از بازوان جامعه باشند هنوز ابر سیاه ستم در برخى از نقاط جهان از فراز سرشان كاملا نگذشته است. معمول چنین است كه همه مردم بلند نظر میل دارند كه از نظر بزرگان درباره زنان آگاه باشند. من این فصل را از این جهت، آماده كردم تا نظر فردوسى را كه از بزرگان دین و اخلاق و فرهنگ در جهان است، مردم بدانند. فردوسی از زبان شیرین همسر خسرو پرویز به زنان آینده ایران چنین پند میدهد که سه چیز برای زنان دارای ارزش بیشتر