| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1660
|
3142
|
91/3/13 (07:37)
|
|
||
|
|
885
|
5434
|
91/3/10 (20:34)
|
|
||
|
|
133
|
865
|
91/2/26 (23:56)
|
|
||
|
|
746
|
4009
|
91/3/13 (07:00)
|
|
||
|
|
1387
|
5248
|
91/3/12 (08:27)
|
|
||
|
|
1307
|
3791
|
91/3/11 (09:52)
|
|
||
|
|
1340
|
3592
|
91/3/10 (20:36)
|
|
||
|
|
1278
|
6921
|
91/3/7 (07:53)
|
|
||
|
|
356
|
1748
|
91/3/6 (16:12)
|
|
||
|
|
1775
|
7124
|
91/3/1 (20:23)
|
|
||
|
|
512
|
1846
|
91/2/25 (12:57)
|
|
||
|
|
349
|
1116
|
91/2/23 (14:55)
|
|
||
|
|
183
|
650
|
91/2/23 (14:51)
|
|
||
|
|
165
|
437
|
91/2/11 (15:31)
|
|
||
|
|
992
|
4547
|
91/1/25 (08:36)
|
|
||
|
|
709
|
2833
|
91/1/18 (16:29)
|
|
||
|
|
29
|
375
|
91/1/18 (16:21)
|
|
||
|
|
646
|
4056
|
91/1/18 (16:19)
|
|
||
|
|
668
|
2783
|
91/1/7 (14:17)
|
|
||
|
|
186
|
727
|
91/1/6 (11:24)
|
|
سلام دوستان عزیز ولایت
دوستان این مشاعره مثل بقیه است فقط فرقش اینه که شاعر مشخص باشد.
مثلا من یه شعر مینویسم و برای نفر بعد یک شاعر انتخاب میکنم تا شعری از اون شاعر بنویسد.
فقط دوستان عزیزم محدودیت ایجاد نشه که شاعرای خاصی مد نظر باشه.
اینطوری با شاعرای بیشتری اشنا میشیم و از شعرهای زیبایشان استفاده میکنیم.
با تشکر از جناب مجهول و دوستان عزیزم.


آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
كه خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سكوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم
آه ... گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
یا نسیمی در این ره متروك
دامن از عطر یاس تر كرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شكوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه ... باور نمی كنم كه مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آندو چشم شورافكن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رؤیائی
زهره بر من فكنده دیده عشق
می نویسم بروی دفتر خویش
«جاودان باشی، ای سپیده عشق»
گفتم: چشمم ، گفت: به راهش می دار
گفتم: جگرم ، گفت: پر آهش می دار
گفتم که دلم ، گفت: چه داری در دل
گفتم: غم تو ، گفت: نگاهش می دار
بعدی لطفاً شعری از فروغ فرخزاد

زیر خورشید سحرگاهان پاییزی
ای بهار رفته از خاطر ! من آن مرداب خاموشم
آب
بی لبخند حزن آلوده ی افتاده از جوشم
در دل من ، برگ های مرده ی ایام می پوسند
هیچ کس در ماتم اینان نمی گرید
باد هم اینجا می نالد
عشق من این دختر
کولی
در میان بیشه های ساحل مرداب خوابیده ست
در فضای سرد خوابش ، برگ های
سبز
زرد می گردند و می افتند و می پوسند
هیچ کس اینجا نمی گرید
باد هم
اینجا نمی نالد
زیر باران شبانگاهان پاییزی
در دل مرداب خاموش غریب من
آفتاب روزهای دور می میرد
آه ، ای چشم عزیز آشنای من
همچنان فانوس
دریای خیالم باش
بعدی لطفاً شعری از سید علی صالحی
قلب تو كبوتر است
بال هایت از نسیم
قلب من سیاه و سنگ
قلب من شبیه
...
بگذریم
دور قلب
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ
پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه
طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای
دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور
است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
بعدی لطفاً شعری از نیما




هر كجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
*****
من نمی دانم
كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ،
كبوتر زیباست .
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید
واژه را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد
چتر را باید بست ،
زیر باران باید رفت .
فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .
دوست را ، زیر باران باید جست .
زیر باران باید با زن خوابید .
زیر باران باید بازی كرد .
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر كاشت ، زندگی تر شدن پی درپی،
زندگی آب تنی كردن در حوضچه (( اكنون )) است .
*****
رخت ها را بكنیم :
آب در یك قدمی است
روشنی را بچشیم .
شب یك دهكده را وزن كنیم . خواب یك آهو را .
گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم .
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز كنیم .
و دهان را بگشائیم اگر ماه در آمد .
و نگوئیم كه شب چیز بدی است .
و نگوئیم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .
و بیارایم سبد
ببریم اینهمه سرخ ، این همه سبز .
*****


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
*********************************************************
سهراب سپهری لطفا
تا به کی شعر که هیچش نخرند؟
تا به کی ذوق که تحقیر کنند؟
تا به کی عشق که حسرت بکشیم؟
تا به کی مهر که تزویر کنند؟
تا به کی رنج که پنهان ماند؟
تا به کی درد که بی درمانست؟
تا به کی سوز که ایمان سوزد؟
تا به کی عمر که بی پایان است؟
تا به کی نام که بار است به دوش؟
تا به کی دانه که دامش از پی؟
تا به کی ، اینهمه تا کی ، گفتن؟
تا به کی ، اینهمه تا کی تا کی؟
تا به کی چنگ به گیسو بردن؟
که بدلخواه سرودن سخنی
تا به کی نغمه غم سر دادن؟
بدل افسردگی اندر چمنی
تا به کی در طلب جامه نان
سر بهر بی سر و پا خم کردن؟
تا به کی سجده حاجتمندی
در بر زاده ی آدم کردن؟
از تو ای زندگی محنت بار
بخدا سیر شدم ، سیر شدم
مردم از رنج تملّق مردم
بسکه از بهر تو تحقیر شدم
این منم من؟ که ز کوهی همّت
به زبونی شده ام چون کاهی!
وه ، که در چنگ نیازت ای عمر
شیربودم ، شده ام روباهی!
چکنم همسر و فرزند مرا
ز دهان بند لگامی زده اند
خود چنان دانه مهرند و امید
بر سرم خیمه دامی زده اند
دیگر این کار معاش است ، معاش
زندگانی بخدا شوخی نیست
صحبت از همسر و فرزند بود
دیگر ایم مهر و وفا شوخی نیست
تا تو ای عمر گریبانگیری
نازم این قید ترا ، من چه کسم؟
روح آزادگیم کشته ز تست
شیرم افسوس اسیر قفسم !
بعدی لطفاً شعری از محمد علی بهمنی
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
" شعر از رهی معیری لطفا "