| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1660
|
3142
|
91/3/13 (07:37)
|
|
||
|
|
885
|
5434
|
91/3/10 (20:34)
|
|
||
|
|
133
|
865
|
91/2/26 (23:56)
|
|
||
|
|
746
|
4009
|
91/3/13 (07:00)
|
|
||
|
|
1387
|
5248
|
91/3/12 (08:27)
|
|
||
|
|
1307
|
3791
|
91/3/11 (09:52)
|
|
||
|
|
1340
|
3592
|
91/3/10 (20:36)
|
|
||
|
|
1278
|
6921
|
91/3/7 (07:53)
|
|
||
|
|
356
|
1748
|
91/3/6 (16:12)
|
|
||
|
|
1775
|
7124
|
91/3/1 (20:23)
|
|
||
|
|
512
|
1846
|
91/2/25 (12:57)
|
|
||
|
|
349
|
1116
|
91/2/23 (14:55)
|
|
||
|
|
183
|
650
|
91/2/23 (14:51)
|
|
||
|
|
165
|
437
|
91/2/11 (15:31)
|
|
||
|
|
992
|
4547
|
91/1/25 (08:36)
|
|
||
|
|
709
|
2833
|
91/1/18 (16:29)
|
|
||
|
|
29
|
375
|
91/1/18 (16:21)
|
|
||
|
|
646
|
4056
|
91/1/18 (16:19)
|
|
||
|
|
668
|
2783
|
91/1/7 (14:17)
|
|
||
|
|
186
|
727
|
91/1/6 (11:24)
|
|

می خواستم شادی ام را با همه عاشقانِ بامناعتِ فقیرِ ترسانِ قصه های گذشته و حال قسمت کنم . در آن صبح جانبخش بهاری به شوق دیدار ، از خانه بیرون رفتم . حال کسی را داشتم که انگار به عبادت می رود . درهیبت زائری که نیت کرده باشد تا عبادت گاه را پیاده طی کند . پس راه افتادم . آفتاب با سخاوت بر سر شهر دست می کشید . با قلبی سرشار از عشق میان راه ها روان شدم و مردمان غریبه وار از دوسویم جاری شدند . لبخند بر لب داشتم و دوستی از جانم زبانه می کشید . قدم هایم مرا به سویی می بردند که می دانستم در آنجا ، در آن نقطه آغاز تقاطع درخت ها و گل ها و آفتاب ، لبخند دیگری در انتظارم است و می دانستم که در آن لحظه لبخندی جفت لبخندش بر لب هایم خواهد نشست . جایی که ایستاده بودم نزدیک یک پارک بود و موزه ای در همسایگی اش . خودم را با تماشای اطراف سرگرم کردم . تعدادی دختر جوان منتظر باز شدن موزه بودند و با کلماتی نامفهوم سر و صدا می کردند . لباس هایشان بیشتر سیاه بود و چندتایی هم البته خیلی کم ، سفید و کرم . یک جور دوگانگی ، شادی پیچیده در تیرگی ! سرو صدا زیادتر شد . گروهی از بچه های یک مدرسه هم به تماشای موزه آمدند . از شلوغی فاصله گرفتم و جایی در نزدیکی در پارک ایستادم .
چشم هایم ، منتظر ، از میان رهگذران او را جستجو می کرد . آرزو می کردم تا میان تمام این چهره های خسته ، گریزان و گاه به طور مصنوعی شاد ، ناگهان چشم های بی فروغم به روی او بینا شوند و بهت زده و ناباور از عابران سوال کنم که .. آقا ... خانم ... دیدید ؟ خودش است ؟ خواب نیستم ؟ اشتباه نمی کنم ؟ اگر درست می بینم ، پس چرا همین طور بهت زده مثل خوابگردها ایستاده ام ، چرا نمی روم هدیه ای ، گلی ، چیزی بگیرم ، جلو بروم و قلب در گلو بگویم :
- سلام ... ، سلام مهربان ، سلام نازنین ، سلام شیرین ، سلام گل ناز ، سلام مریم ، سلام نرگس ، سلام لاله ، سلام ... و او بایستد و حضورش فضا را عطر آگین کند و من با چشمانی شرمسار فقط نگاهش کنم .
دلم می خواست تمام مسیر آمدنش را با گل های رنگارنگ فرش کنم ، زیباترین پرندگان دنیا آواز خوانان در آسمان بالای سرش پرواز کنند . سر راهش از همه پنجره ها آواز های کوچک عاشقانه به بیرون بتراود و بازهم فرشته عشق مارا دست در دست به یکدیگر بسپارد .
وقتی رسید بعد از سلام و تعارف های معمول ، اگر زبانم با دیدن او ، با دیدن چهره معصوم و خسته او ، با دیدن صورت دوست داشتنی او ، بند نیاید ، کاش می توانستم درست در لحظه رسیدن ، به جای هر حرفی او را در آغوش بگیرم. پارک خلوت است . هوای لطیف مردم را به خیابان ها رانده و این تعداد آدم ها اغلب کسانی هستند که یا مثل من منتظرند و یا فعلا در این ساعت جایی را برای رفتن ندارند ، سربازی شهرستانی که معلوم است یک نصفه روز به مرخصی آمده ، زنی با بچه هایش که ظاهرا فقط قصد عبور دارند ، چند نفری هم از قبیله بازنشسته ها روی نیمکت های اطراف من نشسته اند و احتمالا از خاطرات دوران جوانی حرف می زنند . شکل و قیافه ها و حالات و حرکات شان مختلف است اما در یک چیز مشترکند ، همه سیگار در دست دارند .
تا این که دیدم ، از دور پیدا شد ، هوا قدری روشن تر ، فضا چند درجه لطیف تر و زمین و آسمان زیبا تر شدند . قدرت هیچ حرکتی را نداشتم ، مبهوت او ، تماشاگر قدم های او شدم که آرام آرام به چهار ، سه ، دو ، یک ، قدمی من رسید ... و من در این لحظه بود که آرزو کردم ، اگر خواب هستم ، هرگز ، هرگز بیدار نشوم . در این فکر بودم که چه کار باید بکنم ؟ باید چه بگویم ؟ باید بگویم :
- چه هوای لطیفی ! ... این رنگ لباس به شما می آید ،... دلم برای شما تنگ شده بود ،... دوستت دارم ...
با قدم های تند ( اصلا همیشه تند راه می رود ، انگار یک جایی یک کاری ، چیزی جا مانده و باید زودتر برسد ! مثل پرستارهایی که باشنیدن زنگ به سمت اتاق بیمار می دوند . ) نزدیک شد ، جلوتر رفتم . حال کسی را داشتم که پس از سال ها عزیزی را می بیند و مترصد در آغوش کشیدن اوست . چشم هایمان لحظه ای کوتاه برق برق آب رودخانه را مبادله کردند و باز به یاد تابش خورشید در گندمزار افتادم ، اما چشم هایش کمی خسته بودند ، شاید به خاطر ناخوشی ای بود که تازه پشت سر گذاشته بود . به جای در آغوش کشیدن ، فقط به قدر یک چشم برهم زدن دستم را به دور شانه اش حلقه کردم و بعد راه افتادیم .
پیرانه سر جوانی می کردم . شمعی روشن در دست داشتم و به زیارتگاه عشق می رفتم . آب ، آفتاب ، درختان ، پرنده ها و همه منظره های زیبا به صلای عاشقی ام جواب می دادند و این ها همه زیر سر او بود .
در آن لحظه نادر و سرشار از عطر گل های باغ ، می خواستم تا همه آرزوهای سوخته ام را از زندگی پس بگیرم . جرات کنم و دستم را پیش ببرم و هوای موهایش را با یک فاصله امن و احترام نوازش کنم ، گیسوانش زیر دست هایم ، بعضی تک تک تاب بخورند و به جنب و جوشی دلنشین بیفتند و من با اعجاب به اعجاز انگشت هایم که این بساط را به پا کرده اند ، نگاه کنم . می دانستم که در این هنگام از انگشت هایم مه و عطری بر می خیزد که به شکل دردآوری از توصیفش عاجز می مانم ، و چیزی از لذت گردش در بعد از ظهرهای باغ های ییلاقی در چشم های او می آمد .
با دیدارش شاد بودم و همین برای من بس بود . دیدارش مرا می دواند و زندگی برگ ها و آب روان را به من یادآوری می کرد ، و همین برای من بس بود . با دیدارش انتظار بی حاصل روزها معنی پیدا می کرد . عمرم از آغازی کودکانه تکرار شده بود . اطرافم را بوته های نرم و مهربان باغ های کودکی می پوشاندند و مرا از لطمه روءیت های دنیای تلخ پیری حفظ می کردند .
دنیای تلخ ... دنیایی که با حضور او ، نو شده بود ، ناگهان از زمستان به بهار رسیده بود ، مثل تحویل سال در اولین روز فصل شکوفه ها . با حضور او ناگهان همه زشتی ها دور شده بودند ، همه چیز منظره شده بود در یک صبح لطیف بهاری در انتظار قدم های ما ، همپای آبی که از کنارمان می گذشت راه رفتیم و صدای آب ، آهنگ های عزیز و دوست داشتنی عاشقانه را کم کم در سرمان بیدار کرد . به یمن حضورش ، منظره به هلهله در آمد ، پرنده ها خواندند ، گل ها شکفتند ، شاعران دفترهایشان را باز کردند . خنیاگران ، عاشقانه ترین ترانه های شان را نوختند و نگارگران ، زیباترین منظره عمرشان را با رنگ های شاد و زنده بر صفحه سفید بوم به یادگار می گذاشتند . سعید*با شمشیر چوبی از لا به لای درختان ، رو به ما لبخند زد و دست تکان داد . پدرم در کت و شلوار تیره ، همانطور که به آرامی راه می رفت ، برای لحظه ای به یمن عبور ما از میان آن گذرگاه ، کلاه بوگاردی*اش را از سر بر داشت . منظره لایق قدم زدن ما شده بود . چشم هایش لحظه ای روی من ماندند ، لحظه ای کوتاه ، اما نه آنقدر کوتاه که نتوانم همه هستی و جانم را به این نگاه نبخشم . بعد نگاهش بر گشت ، همچنان منظره را برکت داد و من همه حواسم را از اطراف پس گرفتم ، چون با حضور او ، حیف بود که حواس آدم جای دیگری باشد . نگاهش گاهی پرسشگر می شد ، جوابی نداشتم ، زندگی ام را بخشیده بودم و به سوی ابدیتی که در ذهنم جاری بود ، رهسپار بودم . می خواستم شاد باشم ، و با شادی به زندگی نگاه کنم . رویش گل ها را از پژمردن شان بیشتر دوست بدارم ، که این شوق شریف را از او آموخته بودم و این حس خوب را از او به یادگار خواهم داشت تا همیشه و همیشه ...
نور ، آفتاب و عشق ، همه چیز زیبا بود . حتی سر وصدا و جست و خیز کلاغ ها هم دیگر زشت نبودند . در کنجی دور از آزار و آدم کنار هم نشستیم . از سبزه ها و برگ ها کمی رنگ گرفتم و گفتم :
- دوستت دارم
لبخند زد ، لبخندش سرشار از شوق زندگی بود و سخاوت عشق را در خود داشت . باران طلایی نور خورشید ار لابلای شاخه و برگ ها مثل نقل عروسی بر سرمان می بارید و ما تطهیر شده و پاک ، مثل عاشق هایی که از رمان های قدیمی و دوست داشتنی بیرون آمده باشند ، کنار هم در تکلیف بی تکلیفی روز نشسته بودیم . کمی بعد همان طور که راه می رفتیم ، چند بار برگشتم و نگاهی به صورتش انداختم . دست هایم اختیار از کف داده ، به سمت او پرواز می کردند . به سوی او که تلألو آبی جامه اش به زلال ترین دریاها طعنه می زد . گونه هایش آنچنان لطیف بودند که فکر کردم این لطافت چقدر برای دست های من دور و دست نیافتنی اند .
سر راه ، قطره های آب که از فواره ها جدا شده و پا در هوا مانده بودند ، با کمک آفتاب رنگین کمان های کوچک و زیبایی درست کرده بودند . راه عبوری برای فرشتگان تا به مبارک باد ما بیایند . حواسم جز او به هیچکس نبود ، نه چیزی می دیدم ، نه چیزی می شنیدم . لحظه ای کوتاه نگاهش را نرم بر چشمم کشید و یاد و خواب عطرش بر جانم افتاد که جانم بی قرار او شد . بال بال زنان ، جوان و شاداب ، در تن پیرم شادی ها کردم . دلم را به یاد بوسه نگاهش مهمان کردم و دلم به آواز آمد . به بهانه ای دست هایش را گرفتم . فهمید ، لبخند زد و آن گلواژه های لطیف پاکی را به اندازه یک آه کشیدن به من سپرد . کاش زمان می ایستاد . کاش زندگی در آن طرف باغ انتظارم را نمی کشید . کاش قرار نبود دوباره به گوشه بی پناهی هایم برگردم . در راه بازگشت آرام بودم . می دانستم که این آرامش به خاطر همین دقایق خوب گذشته بود که غصه هایم را پس رانده بودند . تا به خودم آمدم ، رفته بود ، مثل کبوتری که روی دیواری نشسته باشد و یک لحظه که رویت را برمی گردانی و دوباره بر می گردی می بینی که نیست . پریده و رفته بود .
اگر لحظه ای صبر می کرد ، اگر لحظه ای می ایستاد ، به اندازه یك قرمز شدن چراغ ، و ماشین ها از مقابل روءیت او رد می شدند ، چشم انداز او باز می شد به روی باغ و در باغ باد می آمد . در این لحظه می گفت : گوش كن ، می گفتم : گوش كن ، و صدای پرنده ای به گوش كردن ما جواب می داد . پرنده ها در آفتاب روی آب می پریدند . جدایی را باد به پشت شیروانی ها می برد . دست او در دست من می ماند ، چشم او در چشم من می ماند . اگر به اندازه یك نفس در كنار من مكث می كرد ، قدم آهسته می كرد و چشم می خواباند . جدایی او را از جا بر گرفت و مثل پر سفیدی به هوا برد ، پاكیزه ، گریان ، بر بام های شهر پَست پرید ، در آفتاب طلای نیمروز پرید ، از كوچه ها و راه های آشنا ، از نگاه و لبخند ، پرید و دست های من خالی رو به هوا ماند .
به اندازه یك نفس اگر كنار من می ماند ، اگر به اندازه یك سر برگرداندن در هر یك از این همه چهار راه های برخورد تصادفی كنار هم مكث می كردیم ، شاید هستی هردویمان تنه ای می خورد ، در سرعت قدم هایش به سوی راهی كه انتهایش دیوار خانه اش بود وقفه ای پیش می آمد . رفته بود و فقط در ذهن من و باغ بود که حضور داشت . باران شكوفه های بادام بر لباس آبی رنگش می بارید . رفته بود و با یاد دست هایش شاد بودم . دست های او ...
*دوست شهیدم
*همفری بوگارد بازیگر آمریکایی دهه پنجاه
حالا جز با دو چشمانت با هیچ چیز آشنایی ندارم . هرگاه در نی نی چشمانت تماشاگر خود می شوم ، دنیا را وسیع تر از هر چه هست می بینم، این دو چشم به دو عقیق زیبا و گرانبها می مانند که در آن ها امواج خروشان عشق جا گرفته است . (حافظ ) را می بینم که در شاه نشین چشمانت نشسته و زیباترین و شیواترین غزل هایش را زمزمه می کند . (فروغ) را می یابم که در سکوت نگاه تو ، فریاد شعرهای عاشقانه اش تا به اوج آسمان ها ، آن سوی بی نهایت گسترش می یابد ، چه قدر در این دو صدف سپید، مرواریدهای تیره مردمکشان گیرا و زیباست ! پلک های لطیف تر از لطافت گل های بهاری ات ، هر زمان که نیمه باز باشند ، مرا به یاد شراب شرارآمیز (خیام) می اندازد که در شبستان رباعیاتش سر خُم می را برداشته و بی دریغ ، این باده ناب را بر پیکر من می ریزد . گاه در خلوت نگاه خیال پرورت به یاد نیمه شب محرابی می افتم که بر پیشانی آن چلچراغ های سبز و سپید و آبی و مهتابی آویزان است وچه ا... اکبری خواهد گفت موذن بر گلدسته این قبله دل ها .
مژه های بلند و شبگون و برگشته ات به تیغک های گلی می ماند که برخلاف حقیقت هستی ، الماس را نگین خود کرده باشند . چه خوب می توان راز آفرینش و زیبایی را در چشم های تو تماشا کرد ! گاه فکر می کنم این دو دیده بیدار ، هرگز پرستوی خواب را آشیان نمی دهند ، مگر می توان خروش را از دریای عشق گرفت ؟ مگر می شود گردباد و توفان را اسیر نسیم کرد ؟ مگر ممکن است خورشید و ماه را از آسمان دزدید ؟ گاه به این فکر می افتم که بی تردید خداهم از آفرینش این چشم ها حیران مانده و از خود می پرسد که "آفریده کیست ؟" . نمی شود این چشم ها را تماشا کرد و مجذوبش نشد . ممکن نیست فدای غمزه چشم های تو نشد .
محال است این دو نرگس مست ، عابدی را به هوس گناه نیندازد . باید سالیان دراز مسافر این دیار ، این بهشت موعود ، این کاخ امیال و آرزوها شد تا شاید حرفی از الفبای بی پایان عشق را آموخت . تبرک نگاه این چشم ها ، دل را صافی می بخشد و روح را از هر هوسی تهی می کند . با این چشم ها می توان به عالم بالا رفت ، به کبریا رسید ، خدا را تماشا کرد . چقدر زیبا این مژه ها بر حصار چشمانت صف آرایی کرده اند ! هریک از آن ها کافی ست که قلب سپاهی را از هم بدرد و پیروزمندانه بر تخت پادشاهی بنشیند . این دو چشم ، این دو دیده ، این دو همسایه ، دنیایی دارند که از این دنیا ها جداست . نمی شود رازشان را گفت . اصلا رازشان گفتنی نیست ، باید در آن ها حل شد و مهر خاموشی بر لب نهاد . هر یک افسانه و افسونی دارند ، باید در کنار آن گوشه نشین و تماشاگر راز هستی شد . هیچ می دانی که چه قدر آفتاب از تماشای چشم های تو خیره و خجل می شود ! این دو چشمان پر فروغ ، یگانه وسیله قهر ظلمت با تاریکی هستند . چه قدر دلم شرم زده می شود که بخواهم خودم را در این دو چشم تماشا کنم . چه جاودانگی می یابد چشم های من که تصویر این دو دیده را در خود نگاه دارد .
در خزان ، آن ها به عسل شبیه اند و بر جان من شهد می ریزند .
در زمستان ، به حریر نقره فام برف می مانند که بر چشمان غم بار من لباس اطلسی تیره و یا تور سپید شادی می پوشانند .
در بهاران ، مثل دشت های خرم می شوند که درختان تناور سرو و پرندگان ترانه خوان را در وسعت خود می پرورند.
در تابستان ، به آسمان صبح گاهان ، به تیره گی و شکوه شب های خنک و به گرمای نیم روز می مانند .
این چشم ها مادرانه ، عصاره حیات را در کام طفلان نورسته می ریزند و پدرانه ، جوانان نو رفته به مکتب عشق را ، دلدادگی و حکمت و مهر و محبت می آموزند . سپاه پادشاهان را با یک نگاه سر به سر به خاک می نشانند . گاه جهانی در آن دو چشم چون ذره ای بی مقدار است و زمانی مژه ای در میانش جایی برای نشستن ندارد .
تعداد مژه هایت را درهرحالتی جدا جدا شمرده ام ، گاه فرد و گاه زوج بودند . همه چشم ها را به راحتی می شود توصیف کرد . از این تعداد فراتر نمی روند :
مرده و بی رنگ و بی حوصله
ریز و تیز و خشونت آمیز
درشت و فراخ و خسته کننده
کنجکاو و فریب خورده
هوشیار و موقع شناس
اما چشم های تو در این چار چوب جای نمی گیرند . آن دو هر گاه که به هریک ازاین پنج گروه نگاه کنند ، به آن ها شور و حالی دیگر می بخشند . آموزگار و مربی همه آن چشم ها هستند ، مربی در شکیبایی ، خشونت مهرآمیز ، زندگی ، زیبایی ، دل خواهی و دل شناسی . آن قدر چشم های تو عزیزند که دلم می خواهد عمری در راه کار نگاهشان اندیشه کنم .
گاه خودم را در آن ها عریان می بینم ، گاه در حال سجده ، گاه در حال گریه ، گاه در حال نیاز ، گاه در ردای عزاداری ، گاه در خرقه پادشاهان ، گاه در جامه ژنده فقیران .
هنگامی که چشمانت از خواب ناز بیدار می شوند ، بوی شکوفه می دهند، عطر نرگس دارند ، رایحه پونه ها را دارند ، تصویر ساز بهارند .
لحظه ای که خیره ، اندیشمند و مغموم اند ، پاییز می شود . با آرام ترین وزش نسیم نگاه ، آشکارا برگ ریزان را می توان در آن دو چشم تماشا کرد . زمانی که در نیم روز به کسی یا چیزی می نگرند ، می سوزانند ، آتش می زنند ، در گرمای شعاع نگاهت هرکسی و یا چیزی ذوب می شود، تابستان می شود ، دانه های درشت آب از منافذ سراسر پوست روان می شود .
لحظه ای که به روی هم آرام می گیرند ، همه جا سرد و تاریک می شود. فتنه ها آرام می گیرند و شراب ها از مینا ها به سبو باز می گردند . عقل بیدار می شود ، احساس و عشق و عاطفه می خوابند . در این هنگام ، سردی جدال عقل را با عشق می توان حس کرد .
اعجاز هم حدی دارد ، اوج فریاد هم طنینی دارد ، نهایت استیصال هم مرزی دارد ، اما اعجاز و فریاد و نهایت استغنای این دو چشم را حد و مرزی نیست . شکوه هنر و غایت زیبایی آن ها هم در همین است .
هنگامی که به چشمهایت نگاه می کنم ، در یک هزارم ثانیه میلیون ها حال متفاوت به من دست می دهد . در هریک از این حالات میلیون ها ساعت تحلیل می روم و خاموش می شوم .
حسادت در چشمانت حس می شود اما آمیخته با مهر است . من حسادت مهر آمیز کم دیده ام . لذت در آغوش کشیدن نگاهت ، آمیخته با شرم و خجالت است زیرا می ترسم حصار دست هایم آن همه وسعت را نتوانند که در میان خود جای دهند .
لحظه ای با نگاهت به گفتگو نشستم ، گفتم :
- زیبایی ، آرامی ، زاهد کشی ، افسون سازی ، فتنه آفرینی ، نهایت خیال خوش شاعری ، شاه بیت تمام غزل های دنیایی ، زندگی هستی ، دنیایی پر از امیدی ، زندگی در تو زنده است ، فریاد خاموشی ، سکوت پر آوایی ، فتنه محبت آفرینی ، عالی ترین ترانه آفرینشی ، عصاره لطافت گل هایی ، ذرات توفانی ، اقیانوس اشک پاکی ، ثروت درویش و مسکینی ، غارتگر هرچه زیبایی دنیایی ، گرما بخش همه آتش هایی ...
لحظه ای ساکت شدم تا پاسخی بشنوم ... نگاهت آرام گفت :
- همین !
لحظه ای از شرمندگی مُردم ، نومیدانه و از سر استیصال گفتم :
- پس خودت بگو چه هستی ؟
لبخندی هوشیارانه در نگاهت در خشید که :
- بی شباهتم ، بی توصیفم ، خدا هستم .
با احتیاط گفتم :
- پس چرا خدا دو تا ست ؟!

غروب ، یا صبح زود ، خاطرم نیست اما ، هوا نه روشن بود و نه تاریک . کنار حوض ایستاده بودم به عمارت قدیمی نگاه می کردم ، بنایی فاخر که پیدا بود روزگار بهتری را گذرانده است . گچبری ها ، کاشیکاری ها ، شیشه های بزرگ و کوچک رنگی و خاطراتی غبار گرفته . عطر نارنج ها فضا را از رایحه سکرآوری آکنده ساخته ، و نسیمی ملایم آب حوض را به نرمی به بازی گرفته بود .
خیالم راحت بود ، در آن لحظه برای هیچ کس ، حتی خودم ، وجود نداشتم و قاب خالی آن پنجره بزرگ رو به حیاط مرا به یاد هیچ خاطره ای نمی انداخت . انگار به یمن حضور نازنینی ، به برکت نگاهی که حتما باید یک جایی در آن گوشه کنارها ، محو این منظره و عطر و رنگ باشد ، همه جا می درخشید و انگار یک جورهایی خانه تکانی کرده بودند . کجا بودم ؟ دور از دره ریحان و تپه قاصدک ها ، در این مکان چه می کردم ؟ کدام خط و خاطره ، کدام پیام مرا به این سامان کشیده بود ؟
آسمان یکدست بود و صاف و انگار به عمد با یکی ، دو ستاره تزیینش کرده بودند . هوا اما ، آنقدر روشن بود که بشود همه اطراف را با تمام قشنگی های زبان بندآورش دید و به یاد سپرد . دیگر فقط نگاه نمی کردم ، دیگر می دیدم ، و به معنی رابطه پنهانی بین اجزای بنای هستی ، نه با آگاهی ، با حس جزئی از بنای هستی بودن پی می بردم . راضی بودم ، و به خاطر حضور در این مکانِ بریده شده از کره کیهان ، خدایان همه مذاهب را شکر کردم . نسیم به بادی ملایم مبدل شد . از میان سرسرای آینه کاری گذشت ، در میان قاب پنجره بزرگ رو به حیاط لحظه ای مکث کرد . گیسوانش در اطراف شانه ها بی قراری می کردند ، رقصنده هایی در باد ... تارهای گیسوانش ... برای دیدنش سرم را قدری بالاتر گرفتم . نگاه هایمان در لحظه ای به اندازه یک نفس کوتاه ، یک پلک زدن ، در هم گره خوردند و برق برق آب رودخانه در غروبی پاییزی مبادله کردند . دیدم که رفت ، دیدم که پنجره خالی شد ، اما تصویر شعله های جرقه افشان گیسوانش هنوز در چشمانم بود که پایین پله ها ، درست روبروی من ظاهر شد . لحظه ای کوتاه گذشت و گفتم - به خودم یعنی – شاید این نگاه ، رقص گیسوان ، این لبخند ، برای من نیست . پس به اطراف و به پشت سرم نگاه کردم . هیچکس جز من که نمی دانستم چگونه در این زمان و مکان تحقق پیدا کرده ام حضور نداشت . جلو رفتم ، می ترسیدم پلک بزنم و همه چیز ناپدید شود . به یک قدمی اش که رسیدم ایستادم ، دست هایمان را به هم دادیم . هر دو دستش را گرفتم و به لب هایم نزدیک کردم . باد طره ای از موهایش را به صورتم کشید . یک دستش را به نرمی رها کردم ، با دست آزادم باد را پس زدم و گیسوانش زیر انگشتانم به جنبشی دلنشین درآمدند . سرش را بر سینه ام گذاشت ، گیسوانش را رها کردم ، پیچ و تابشان با ضربان دلم همراه شد . دستم را به دور شانه هایش محکم کردم ، نگاهش کردم ، در خلسه عطر نارنج ها ، خرام نگاهش را بر چشمم کشید . بوسه ملایمی بر موهایش زدم و جانم بی قرار او شد .
از کنار حوض گذشتیم ، روی پله های سنگی نشستیم . دوباره نگاهش کردم و بعد چشم به آسمان دوختم . هوا روشن تر شده و از ستاره ها خبری نبود . سرم را روی دامن سپیدش گذاشتم و پنجه هایش را میان موهای سرم احساس کردم . آهسته گفت : بگو ... صبر کردم تا بغض در صدایم نباشد . بعد گفتم ، نه نگفتم ... گریه فرصتم نداد . نارنجی از درخت در حوض افتاد . صدایش ، لحظه ای سکوت را شکست . آرام شده بودم و با حضورش انگار ، همه خستگی ها و یادهای بد مرا فراموش کرده بودند . گاهی فکر می کردم ، چرا اینجا ؟ من ، او ، اینجا چه می کنیم ؟ در این مکان که این همه از دره ریحان و تپه قاصدک ها دور بود . نمی خواستم بدانم ، مهم نبود کجا هستم ، همین حضورش کافی بود تا باور کنم که هنوز زنده هستم ، هنوز چشمی مرا می بیند . هنوز اشکی برای گریستن دارم .
بلند شدیم با لبخند بر لب ، لبخند در نگاه و لبخند در دل ، از راهروهای خالی گذشتیم ، به اتاق های متروک سرک کشیدیم و در میان شیشه های رنگی پنجره ها گاهی یکدیگر را گم و بعد دوباره پیدا کردیم . صدایم در فضای خالی طنین محزونی داشت : دوستت دارم ...
ناگهان تصویرش را در پشت شیشه ها ندیدم ، هراسان به حیاط برگشتم ، عمارت کهنه تر از قبل و آب حوض چون مردابی بود در جنگلی متروک ، رفته بود ، تنها بودم ...
و همه اینها در یک چهارشنبه خواب بود .

پشت تپه های سبز ، پشت تپه هایی که هنوز پای کسی به آنجا نرسیده ، جایی دور ، وسط شکاف دره که تپه ها کبود و محو هستند. دره ای که از لای تخته سنگ ها شروع می شود و هرکسی که بخواهد به آنجا برود باید پاک باشد .
در کف دره گیاهان روییده اند . گیاهان خوشبو و گل های مینا . در بین دار و درخت ، نهری به زلالی اشک چشم جاریست . دره خلوت است و در سایه درخت های تناور گردو و بید های وحشی خفته است . نهر از پای این درخت ها و از لای بوته های گلپر و ریحان ، از پای پونه ها و نعنا ها و از سر سنگریزه های سفید درخشان می گذرد و در آن قزل آلاهای رنگین کمانی شنا می کنند .
دره ، خلوت و خاموش ، پر از عطر و سایه های امن ، در مه سبز رنگ لطیفی آرمیده . دو طرف را سنگ های بزرگ و کوچک گرفته اند . صخره ای است سیاه و هیولا که از بدنه کوه جدا ایستاده ، جوری که هر لحظه می رود که از بالا ول شود . لای صخره شکافی است ، رخنه ای است سیاه ، که بعضی شب ها می گویند درون آن نوری دیده می شود . گاهی صدای همهمه ، صدای آوازی می آید که جمعی با هم می خوانند ، مثل ذکر عبادتی . شاخه های درخت ارغوان پای این صخره تمام سال گل می دهند . گل های سرخ ریز ، و هر کس شمعی پای صخره یا لای شکاف روشن کند هرگز خاموش نمی شود . دره ریحان در سایه فرو می رود و آب کم صداتر می گذرد . درخت های سر سبز را نسیمی خنک آرام تکان می دهد . عطر گل های مینا ، موج موج با نسیم می آید . در شکاف صخره نوری مرتعش، مثل شعله ای در باد ظاهر می شود . خوب گوش می دهم . صدای آوازی می آید ، مثل اینکه جمعی پرستنده اورادی را در مراسم عبادتی بخوانند ، در حالت خلسه ای .
در فاصله زمانی که خورشید پایین می رود تا ماه از فراز تپه ها بالا بیاید ، دره در نوری صدفی رنگ ، در مه سبز – خاکستری غروب ، در عطر و رنگ گیاهان وحشی ، بزودی در سایه های امن و پناه دهنده پیچیده می شود ، منتظر و موقت ، و بعد از روی سینه صخره ها و گرداگرد تنه درخت ها ، مه آرام و متین بر می خیزد . ماه بالا می آید و مه را نقره ای می کند . آب زمزمه ای ست دور و خش خش حرکت برگ ها در نسیم ملایم تر می شود . سطح نهر از موج های ریز رخشان پر می شود و قزل آلاها همچنان در آب می جهند . فقط در این لحظه است که غزال بر قله صخره ای که ابتدای دره را نشان می کند ، نمودار می شود . پیکرش محو و سایه وار ، بر بلندی ، ابتدا جزیی از صخره می نماید ، ولی صبر می کنم ، تکان نمی خورم و نفسم را در سینه نگه می دارم . عاقبت غزال سر کوچک و شکیلش را با حرکتی نرم به سویی بر می گرداند و طلسمی که به گردن دارد در پرتو ماه برق می زند .
غزال ، شسته در مهتاب ، مثل یک تکه ابر نقره ای بر قله صخره ، اندکی دیگر می ماند . بعد سر به زیر می اندازد و قدم بر می دارد و چند لحظه بعد ، در تیرگی بدنه صخره ، در شکاف بین تخته سنگ ها ناپدید می شود . نفسم را حبس می کنم ، آرزو می کنم که باد بخوابد ، خش خش درخت ها و زمزمه نهر بگذرد تا بتوانم صدای نفس غزال را بشنوم . گاهی صدای خرناس کوتاهی را می شنوم ، گاهی می شنوم که از لب نهر آب می نوشد ، به علفی دهان می زند. گاهی صدای سم هایش را بر سنگ ها و سنگریزه هایی که از زیر پاهایش سر می خورند و فرو می ریزند می شنوم .
در مه خاکستری نزدیک غروب ، یک لحظه ، به اندازه یک چشم به هم زدن، پیکرش را ، کمی تیره تر از مه ، بر زمینه فضای شیری رنگ دره می بینم . ولی مه خیلی زود به هم می آید و غلیظ می شود ، با شاخه ها و بوته ها در هم می آمیزد و رنگ ها و طرح ها را آشفته می کند .
غزال دو چشم شهلای کشیده دارد ، سری کوچک بر گردنی بلند و گردن بند طلسمی به گردن . پوزه به علف ها می زند ، بعد ناگهان سر بر می دارد و کاملاً بی حرکت می ماند ، مثل یک مجسمه ، بعد مثل اینکه چیزی شنیده باشد ، یک صدای خفیف از پوزه اش در می آید . سر بر می گرداند و لحظه ای دیگر در آنجا نیست . دره در مه خواب و فراموشی ، در مه سبز – خاکستری ، با یک خم آرام به سوی انتهای بیشه دور می خزد . لا به لای صخره ها شعله ای می لرزد . درخت ها در سایه منتظر ایستاده اند . ماه با رونق و پیروز مند ، در وسط آسمان می افروزد و مه ، نرم و آرام ، از میان دره بالا می رود .
دره خاموش است و زمستان رو به پایان . حالا یک بار دیگر باید به تنهایی به بهار سلام کنم . به تنهایی به تماشای غزال دره ریحان بنشینم . به تنهایی برای نان دادن به قوها ، کنار دریاچه بروم . به تنهایی گریه کنم و به تنهایی ... بمیرم .

هنوز هم پس از گذشت سال ها آنچه را كه در گوشم زمزمه می كردی با گلویی بغض آلود و چشمانی اشك بار با خود نجوا می كنم ، روزهای آشناییمان بسان شب و روز از جلوی چشمانم می گذرند .
گفتم :
- لیلی عاشق را چه بنامم ؟
گفتی :
- پرنده
با حیرت پرسیدم :
چرا پرنده ؟!
شتابان گفتی :
- چون می خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از تو
صادقانه گفتم :
- در دام محبت اسیر می شوی
زیركانه گفتی :
- اوج آسمان آبی را نمی خواهم اگر در قعر زمین در دام عشق تو اسیر باشم و تو صیادم .
تو گفتی و من با گوش جان گفته هایت را می شنیدم و به شنیده هایت جامه ی عمل می پوشاندم . دیگر پرنده ی آسمان زندگیم شده بودی .
برایت از تار و پود وجودم آشیانه ساختم . دستان سرد و لرزانم سایبانی شد برای تو . تا وجود تو را از گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد . سفره ای از عشق برایت گشودم ، خوانی كه آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودی ام .
و آن شب هنگام كه از نان عشق سیر گشتی و از چشمه ی جوشان محبتم سیراب . زمزمه ها در گوشم خواندی . آواز سر دادی كه به پرهای شكسته ام پرواز بیاموز . پرو بالت دادم . هم پروازت شدم . گرچه نمی دانستم از كجا شروع كرده ام و فرجام به كجا خواهد رسید ؟!
و زمانی كه برای ماندنت دیگر بهانه ای نداشتی برای رفتنت بهانه آوردی . فریاد كشیدی آسمان دلت خاكستری است و هوای عشقت غبار آلود شده و نفس كشیدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه این كه قفس دلت برای ماندن تنگ و دلگیر ...
و امروزی كه ته مانده ی دیروز سیاه است و همان فردایی كه از آمدنش همیشه دست و دلم می لرزید و هراس دیدنش را داشتم نا خواسته از راه رسید و كبوتری از جنس خودت آخرین پیغام تو را به دستم رسانید ( پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده ر فـــــــتنی اســـــــــت ! ) افسوس كه این حقیقت خیلی دیر برایم آشكار شد و صد ها افسوس دیگر از این كه چرا با خون دل و اشك دیده پرنده ای مهاجر را زندگی بخشیدم .
پرنده ای كه ذات و طبیعتش دستخوش هجرت است و كوچ كردن نماندن و رفیق روزگار تنگ و تار شدن . و امروز تنها چیزی كه از این آمدن و رفتن برایم به جای مانده ، این كه دانستم كیستم من ؟ ( برج تنهایی در این دنیای وانفسا ! )

این جمله امروز چقدر خالی ست ! روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می كرد . واژه واژه اش بوی تنهایی مرا تمام و كمال می پراكند .
امروز اما ، دل تنگ بودن معنایی ندارد ! حس امروز من دلتنگی نیست . انسان برای آنچه كه اكنون ندارد ، اما دیروز داشته است و فردا شاید داشته باشد دل تنگ می شود .
من امروز تو را ندارم ، درست ! اما دیروز و دیروز و صدها دیروز دیگر هم نداشته ام و برای داشتنت هیچ فردایی متصور نیست!
داشتنت خاطره ای ست آن چنان كه دیگر به افسانه های هزار و یكشب می ماند و از سوی دیگر محالواره ای ست برای فردایی كه به جادوی هیچ غول چراغی ، هرگز نخواهد آمد !
به من حق بده كه دلتنگ نیستم . من اصلا هیچ نیستم ! هیچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاویر معوج این آینه تكه تكه به هیچ چیز شباهت ندارد.
ما به یك گم شدن نیاز داشتیم ، بدون فكر كردن ! در لا به لای برف های تقدیر كه بر سرمان می بارید .
ما باید به هم فرصت حرف زدن می دادیم . باید شجاعت شنیدن را حفظ می كردیم ، چنان كه شجاعت گفتن را!
اما ما چه كردیم ؟ از هم فرار كردیم ، یا به عبارت بهتر از خودمان گریختیم ! منطق دودوتا چهارتای مان را به كار گرفتیم و دل بیچاره تعطیل شد ! خواستیم متهمی پیدا كنیم . " زمین و آسمان در پیش چشمان ما به شكل مظنونینی همیشگی " در آمدند كه دست هاشان ، خائنانه ، دست های ما را از یكدیگر جدا كرده بود ، بعد هم وقتی دیدیم دستمان به جایی بند نیست ، بند كردیم به خودمان . نازنینِ روزهای خوش علاقه ، تمام قصه همین بود ، ما خیلی به هم بدهكاریم . ما به خودمان هم خیلی بدهكاریم ! هزار بهانه جور كردیم تادیگر بهانه هم نباشیم ، غافل از اینكه گریه های بی بهانه ، بر خاك می ریزند و گریه های بهانه دار بر شانه ، و این تفاوت زمین است و آسمان .
آرزوی دیروز فراموش ناشدنی ، تو دیگر آرزوی من نیستی ، هیچگاه دلم پایش را از گلیم خودش درازتر نكرده است .
آرزوی محال داشتن مثل امید بستن به سراب ست كه تنها عطش را می افزاید .
آرزوی امروز شاید گریستنی باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالی نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! می بینی كه ! این هم كم محال نیست .
پری قصر غزل های غاشقانه ام ! غزلواره زندگی ما دو سه بیت كم آورد ، سیلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگی پیچیده شد ، نا تمام ، ما باید آن را با هم تمام می كردیم . همان طور كه با هم آغاز كردیم و ادامه دادیم . چه این غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود .
اما ما نه خواستیم و نه توانستیم " به سرایش این شعر نا تمام " دست بزنیم . چه دیگر دست مشتركی باقی نمانده بود . هجوم طوفان دست های ما را از هم جدا كرده بود . چقدر ترانه یغما زیباست :
گریه كردم گریه كردم ، اما دردمو نگفتم
تكیه كردم به غرورم ، تا دیگه از پا نیقتم ،
چه ترانه بی اثر بود ، مثه مشت زدن به دیوار ،
اولین فصل شكستن ، آخرین خدانگهدار .
من به قله می رسیدم ، اگه هم ترانه بودی ،
صد تا سد رو می شكستم ، اگه تو بهانه بودی ،
اگه تو ترانه بودی ، اگه تو بهانه بودی...
اما ما نخواستیم هم ترانه بمانیم ، ما بهانه مان را گم كردیم و پشت سد و پای كوه ، آخرین خدا نگهدار را هم از یكدیگر دریغ كردیم .
عزیزم ، این همه دلیل برای نداشتنت بس نیست ؟

به ختم روزهای پاییز رسیده بودیم ، كمی مانده بود تا در كنار باغچه گل های مینا به هم برسیم ، تا به تو سلام كنم . اگر به تو سلام می كردم شاید هوای پیرامون بلافصل خودمان را كمی آشفته می كردم ، شاید پرنده ای در باغچه می نشست ، سر بلند می كرد و نگاه می كرد ، شاید تو در گذرت كمی مكث می كردی و شاید این مكث ، مثل تلنگری به كاسه زنگی ، در تمام عاقبت تو طنین می انداخت ، رفتن تو را به تاخیر می انداخت ، درخت های كاج در باد تكان می خوردند ، چهره آب ها آشفته می شد . اما رفتی و دیگر از دسترس به دور بودی ، دیگر جزو جهش قطره های فواره ها بودی ، صدای آواز پرنده ها . دیگر دختر نارنج و ترنج بودی بر سر شاخه ای آویخته ، شمعی در باد افروخته ، غباری بر ظرف های بلور نشسته .
به یك سلام بند بود . اگر صدای سلام مرا می شنیدی ، جلوی در می ایستادی ، به اندازه یك قرمز شدن چراغ ، و ماشین ها از مقابل رویت تو رد می شدند ، چشم انداز تو باز می شد به روی جزیره و در جزیره باد می آمد . در این لحظه می گفتی : گوش كن ، می گفتم : گوش كن ، و صدای پرنده ای به گوش كردن ما جواب می داد . قو ها در سایه های غروب روی آب می پریدند . جدایی را باد به پشت شیروانی ها می برد. دست تو در دست سلام من بود ، چشم تو در چشم سلام من بود ، من تو را به مجلس رقص فیلم های شاد و رنگی جوانی هایم می بردم ، و تو را به یك لیوان نوشیدنی میهمان می كردم . دست تو را می گرفتم ، از جوی می پراندم ، یك نقاشی قدیمی را در اتاقم به تو نشان می دادم ، اگر به اندازه یك سلام در كنار من مكث می كردی ، قدم آهسته می كردی ، چشم می خواباندی . سرنوشت تو را با خود برد . تو را به پشت دیوار باغ ها برد . تو را به معبدی در سر كوه برد ، در میان ابر ها نشسته . نگاه من در پشت شیشه ها ماند . دست بر شیشه های سرد زمستانی ، بیمار ، ناظر بر برف حیاط و باغچه ماندم. سرنوشت تورا به باغچه ها و باغ های رازقی برد . جدایی تو را از جا بر گرفت و مثل پر سفیدی به هوا برد ، پاكیزه ، گریان ، بر بام های شهر پست پریدی ، در آفتاب طلای سرخ غروب پریدی ، از كوچه ها و راه های آشنا ، از نگاه و لبخند ، پریدی و دست های من خالی رو به هوا ماند .
در كوچه غروب تنها به خانه برگشتم ، بی یار . تو را پشت پنجره تاریك جدایی تنها گذاشتم . اسم تو را برای همیشه به خاطر سپردم . تنها به کوچه آمدم .
به اندازه یك سلام اگر كنار من می ماندی ، اگر به اندازه یك سر برگرداندن در هر یك از این همه چهار راه های برخورد تصادفی كنار هم مكث می كردیم ، شاید هستی هردویمان تنه ای می خورد ، در سرعت قدم هایت به سوی راهی كه انتهایش دیوار باغ تو بود وقفه ای پیش می آمد . شاید در آن لحظه با رسیدن تو در باغ بسته می شد . شاید ستاره ای در آن شب از آسمان نمی افتاد . شاید پرنده ای در آن شب سر را به زیر بال نمی كشید . شاید این مكث به اندازه دو نوبت كوتاه تپش قلب ، تمامی آن چیزی بود كه لازم بود تا تو در رفتن اندكی صبر كنی . این سلام می توانست دست تو را بگیرد و نگهدارد ، به تو بگوید : نگاه كن ، بمان با من ، كمی دیگر بمان ، و در این لحظه دیگر هوا تاریك شده باشد ، جدایی نشانی تو را از یاد برده باشد ، جدایی از سر بام تو پر گرفته باشد .
تو پریده و رفته ای و فقط در ذهن من و گل هاست كه حضور داری . باران شكوفه های بادام بر لباس آبی رنگ تو می بارد . تو رفته ای و غبار گذر این همه سال یاد تو را پوشانده . شب های زیادی ست كه من و تو فقط در خواب من بیدار می شویم .

بدان که تنها تو می توانی ...
امشب از آسمان دیده ام پولک های اشک به وسعت دریاچه ی عشق می بارند . امشب نگاه بارانی مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد . امشب نذر اقاقی ها که هر شب دستان گرم و صمیمی تو را انتظار می کشند ادا نشد . امشب خواب گلدان شمعدانی خانه به آمدنت تعبیر نشد . امشب دل بی قرار من به صدای گام های استوارت آرام نگرفت.بی بهانه قلبم را شکستی . از من بریدی و به افق های دور دست کوچ کردی . و نیستی ببینی که دیگر ستاره ها کوچه را به یمن حضور عاشقانه ات چراغانی نمی کنند و نمی دانی چقدر من در کوچه ی بی ستاره غریبم.
تو رفتی و آبشار اشک هایم که بی تابانه از بستر چشم جاری می شدند را ندیدی ونمی دانی که من هر شب با هق هق گریه هایم دوریت را شکوه می کنم. تو رفتی و من از پشت حصار سنگین جدایی ها دستان تمنایم را به سویت دراز می کنم تا شاید سر انگشتان اهورایی ات دستان نیاز آلودم را لحظه ای لمس کند و وجود طلایی ات را دوباره در آغوش گیرند . تو رفتی و من در دل دالان های تنگ زمان به یاد همه ی ثانیه های سبزی که داشتیم عاشقانه اشک ریختم .
می دانم زیر باران اشک هایم تنها تو می توانی چتر احساست را باز کنی و قلب شکسته ام را به تپش واداری و تنها تو می توانی مرهم زخم های کهنه ی دلم باشی .
چهار دیوار ذهنم آشفته از حصار جدایی هاست و می دانم تنها تو می توانی این حصار را از میان برداری و دریای پریشان ذهنم را به آرامش برسانی . تنها تو می توانی نگاه بارانی باغچه را به آبی ترین احساس روشن آسمان منور کنی و تو می توانی آواز حبس شده در گلوی فاخته ها را به ترانه ی دل تنگی گل ها پیوند بزنی. بدان که همیشه عاشقانه ترین نگاهم را برای تو کنارگذاشته ام و شادمانه ترین لحظه هایم را با حضور زیبایی تو بهدست وحشی دریا می سپارم. بیا که من به تو و یک آسمان نگاهت با تمام ستارهایش محتاجم .
خاطره ها گاه غریب می شوند ، گاه آنقدر نزدیک که تو فاصله لحظه ها را فراموش می کنی . و شنیدن ارزوها و خاطره های آدم ها لذتی دارد نگفتنی . خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی . " تو " یعنی " من " . منی که می شنوم . این آرزوها بهانه اند ،بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره ! تو بگو این خاطرات خیال بودند و من فکر می کنم به این که واقعیتند یا خیال ؟ نمی توانم بین خیالو واقعیت دیگر تفاوتی ببینم. خیال ها گاهی آنقدر نزدیک به آدم اندو واقعی که بودن یا نبودنش را فراموش می کنی . تو خیال را واقعی می کنی یا من ؟
از تو باید تشکر کنم بابت تمام این خاطرات خوب یا از خدا ؟
چه اهمیتی دارد که این خاطره ها بوده اند هرگز یا نه ؟ چه تفاوت می کند که دست هایت واقعیت اند یا رؤیایی بیش نیستند ؟ من که لمس شان می کنم !
من که می بینمشان !
همه خاطرات را به خاطر بیاور و لحظه ها را برگ بزن ، می بینی چقدر رؤیاها پشت پاهایت ، انگار سایه ای کشیده شده اند روی زمین . سایه ای سپید پشت سیاهی تن ما . سایه سپید دیده ای ؟ من می بینم . تمام سپید است و انگار کن همه دنیا سیاه . گفتم :
- می شود طرحی زد از سپیدی روی لوح سیاه ؟
گفتی :
- رنگ ها کدر می شوند !
از آن روز به این می اندیشم سیاه کدر یعنی چه ؟ سیاه چرک ! سیاه کثیف ... مثل یک قطره آب به همان روشنی و طراوت چکیدی روی زندگی کویری من .
از تو که بپرسند خواهی گفت خاک خشک ترک خورده ای بودی که حالا ساقه نورسی رویش گل کرده ، نه ؟
با کدام آب ؟ همان خاطرات همان لحظه ها ، همان بودن ، یا همان خیال بودن . تفاوت می کند ؟ هر دو این شاخه نورس را شکوفا کرده اند . چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست . جس می کنی ؟
بوی خیال ... چند نفر می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند ؟ دلت می سوزد برای آنها که نمی فهمند . آنها خیال می کنند زندگی می کنند و ما خیال را زندگی می کنیم . کداممان زنده ایم ؟!
عشق من !
عاشق خود نیز نمی داند که کی ، چگونه و چرا عاشق شده است و از این روی عشق خود را به ازل نسبت میدهد . او نمیداند چگونه تیر غیب عشق بر دلش فرود آمده و صید عشق شده است ولی میداند که باید دست تیرانداز هستی را بوسید که چنین تیر جانفزایی را در چله کمان گذاشت و روانه دل او کرد . عاشق عشق خود را به چشم و روی و موی یار نیز نسبت نمیدهد و او روی یار را اگر میستاید از آن روست که عاشق اوست و موی معشوق را اگر میبوید از این روی است که در آن سلسله گرفتار آمده است و اگر چشم یار میپوید نیز در حقیقت در وادی عشق اوست که راه میپوید و از خود بی خود میشود . وصف خال و روی و موی معشوق وصف تجلیات عشق است وگر نه کجا معشوق در اینها خلاصه میشود ؟
محبوب من !
عاشق نه عشق را در بُعد زمان، به زمانی کوتاه فرو میکاهد و نه معشوق را در ظواهر زیبای او محدود میسازد و خواستن و میل و شوق معشوق از هیچ نظر قابلیت کاستن ندارد . اگر در دیدگاه دیگران نیز روزی از زیبایی معشوق اثری نماند ، در نگاه معشوق هیچ چیز تغییر نمیکند و عرصه عشق و وفاداری بیشتر نمایان میشود تا نگویند که عاشق به مویی دل بسته و یا محتاج چشمی آهووش بوده است و این چنین است که عشق خالصتر، زیباتر و پاک تر ادامه خواهد یافت و جمال معشوق در نگاه عاشق دوام خواهد یافت تا آن جا که عشق آفرین پاک دوام دارد .
نگار من !
من این چنین عشق را میفهمم ، این چنین عشق را تفسیر میکنم ، این چنین دل در گروی عشق تو گذاشتهام ، این چنین زندگانی میکنم و این چنین نیز روزی بر سر پیمان عشق جان تسلیم دادار خواهم نمود .
دارد كل میزند بهار طراوتش را لابلای موهای سرم . میلرزم زیر نیسم موذی كه بر پوستم میریزد و مرا وامیدارد تا به یاد سوختنهایم داغ شوم . دیروز آسمان هم دیوانگیهایش را میبارید . تند و پر شتاب و مرا به اضطراب میانداخت كه زودتر تو را بیابم . كجایی ؟ چرا كیلومترها آن طرفتر چنین بیمحابا فریادم میكشی . آرزوی گوشهایم را نمیفهمی كه چه حریصانه مشتاق شنیدن توست ؟ چقدر كلیشه شدهاند این كلمات . من باید از سر انگشتانت بریزم . باید بوی دهانت را بگیرم . تو را از كی و كجا آغاز كردم ؟

و من باز خواهم نوشت...
من باز خواهم نوشت از پشت دیوار فاصلهها با فریادی که باز در گلو پنهان است .
و من باز خواهم نوشت ...
باز چه زیبا دلتنگ شده ام ، دلتنگ شب های بارانی ، دلتنگ طپش های بیصدا و دلتنگ دست هایی كه رویا میبافند .
و من باز خواهم نوشت . . .
از آسمان ، از آبی دریای طوفانی . چشمانم راخواهم بست تا نهایت یک عصر عطر آکنده بهار ؛ آن هنگام كه بیتاب قطرهای باران هستی و آسمان با خیال تو قهر كرده .
و من باز خواهم نوشت . . .
از سپیدی مهربانی و از كوچ جادهای كه دلش می خواهد هرگز به انتها نرسد ، از غزل های شبنم صبحگاهی ؛ از نجوای باد بیابانی .
و من باز خواهم ایستاد و سكوت پیشه خواهم كرد ؛ سكوتی سرشار از خواستنی های بیرنگ ، سكوتی انباشته از خیالات واهی ، سكوتی تا عمیقترین دره تنهایی .
اما ...من باز خواهم نوشت . . .
دوباره شب هایم را با خاطرهها رنگ خواهم داد و خیالم را نقاشی خواهم كرد .
و من باز ، ای دیرینه یار ابدی به تو پناه خواهم آورد و رازهایم را با تو قسمت خواهم كرد .
ومن باز خواهم نوشت . . .
اگر ؛ این اگرها بگذارند تا نفسی تازه كنم .من در این دوردست ها به انتظار نور خواهم نشست و غافل از بیم شبانه چشم به فردای نیامده خواهم دوخت . با حال امروز ؛ قول فردایی شادتر را می دهم و میخواهم سكوت را مهمان زبان خستهام كنم . چاره چیست در میانه راهم ، اما می گویم تا مقصد ماندگار خواهم بود . ماندگار با تو ، ای همسفر خوبم ، ای خستهتر از من از درد زمانه !
تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولانی است و ورای طاقت من و باز من هستم و این بازی سخت روزگار . همیشه تنها بودن و همواره لبخند زدن ، كاش آسان بود ؛ كاش آسان بود .
گناه از تو نیست ! گناه از من نیست ! حق با ماست و با هیچكسهای دور و بر ما ؛ میبینی ؟ آنقدر دورمان خلوت است كه همیشه باید تنها بمانیم .
خستهام ؛ اما نه از تو ؛ باور كن
عشق که آمد حسودان بودند و من حصاری شدم . دست می کشیدم تا تو و تو پیش می آمدی تا حصار . نگاهت خاطره خاک خورده مرا تازه کرد و دروغ نباشم ، نه اینکه از ابتدا این بودم با تو که امروزم !
تو ذره ذره پیش آمدی تا پشت پرچین ها . باغ پر شد از شکوفه ، باغ پر شد از هوای تازه به نگاهی از تو .
زنبق ها را چیدند ، تو بنفشه ها را چیدی
شاخه ها شکست در باد .
تو هرگز به فکر پیوندشان نیفتادی ، من شاهد همه لحظه های تو و بهانه های آدم بودنت که انتظارت را صبر آمده بود . روی لحظه های من نشسته بودی و لحظه هایت را می سوزاندی، می دانم و می دانی. تو بگو ،پایانی هست ؟
گاه به چشم انداز دور نگاه می کنم. ابری است همه دور دست ها ابری و مه آلود . شب پیش آمده و خورشید را شرم حضور است . مثل تو . . .
آیا سحر در راه است ؟
و این سکوت را انتهایی است ؟
عرق سوز آفتابم و تو سایه بید نیستی ، هیچ چیر نیستی . . .
می آیی ابر بارانی ؟
بغض تو را کجا جا دهم ؟
و نبودت را ؟
زد و بندهای زندگی مرا بهم می ریزد اما نگران تو نیستم و بی پناهی ات آزارم نمی دهد . که لیاقت تو جز این نیست . بساز با این روزها و روزگار تنها زندگی کردن را بیاموز که چاره ای نیست. بیاموز که عشق را عاشق باشی نه معشوق را ، میان این دو فاصله هاست . دنیا را آنگونه ببین که عشق می خواهد . اصلا می فهمی که چه می گویم ؟
نمی دانم اگر آن باشم که تو هستی می توانم آن باشم که می گویم!
سخت است به یقین سخت . اما اگر پذیرفته ام باید باشم. پنجره را باز کن و هوای باغ را نفس بکش . در نزدیک ترین فضای ممکن خانه ای ساخته ای که تا چشم بچرخانی خزان عمرت از راه برسد ، یا شاید همه قرار است همین طور جوان بمانند ؟
کاش سیب عمر را چرخی دیگر بود در آسمان زندگی .
از ته دلت گفتم نه ؟
سوگند به هر آن چه او ، خدای بزرگ بدان سوگند خورده است !
به مهر و آفتابش و ماه و مهتابش !
به زمین و آسمان و ستارگانش !
به حرمت قلم و آن چه می نگارد !
و سوگند به عشق و حرمتش !
و به هر تپش قلب عاشقم !
که احساس دل انگیز عشق تو را، با تمام زیبایی های دنیا حتی مقایسه نخواهم کرد تا چه رسد که سخنی از معاوضه پیش کشم .
من به استواری تو استوارم
زنده ام تا تو در وجود من جریان داری
و می تابم تا خورشید تو بر آسمان جان من جای دارد
و امتداد بهار من تا آنگاه خواهد بود که نسیم دلنواز نفس تو ، نوازشگر شکوفه های شادمان نگاه من است
هرگز فراموش مکن ...
محبوبترین !
می دانم که نیک می دانی :
نور چشم من از فروغ ستاره ی چشمان توست و در کهکشان بی کران قلب ما ، عشق چون هزار ستاره ای هزار برابر خورشید حکم می راند .
بی تکلف می گویم :
زیبای من !
دوستت دارم ، عاشقانه ، دوستت دارم و و زیباتر از آن نمی شناسم که دستان تو در دستانم ، هم پای تو ، بی هراس ، در جاده ی سرنوشت قدم بردارم و شادی را در کنار تو تجربه کنم .