| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
489
|
1504
|
90/12/11 (12:13)
|
|
||
|
|
4
|
241
|
89/11/1 (18:24)
|
|
||
|
|
81
|
2099
|
90/7/12 (19:44)
|
|
||
|
|
366
|
3087
|
90/12/10 (00:33)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/12/26 (23:17)
|
|
||
|
|
116
|
469
|
90/11/9 (10:59)
|
|
||
|
|
182
|
673
|
90/7/8 (12:07)
|
|
||
|
|
1076
|
2625
|
90/7/3 (21:44)
|
|
||
|
|
132
|
486
|
90/6/28 (02:26)
|
|
||
|
|
67
|
379
|
90/5/10 (16:20)
|
|
||
|
|
400
|
976
|
90/4/19 (13:18)
|
|
||
|
|
137
|
516
|
90/4/18 (11:31)
|
|
||
|
|
865
|
1955
|
90/3/29 (11:24)
|
|
||
|
|
35
|
290
|
89/12/20 (13:21)
|
|
||
|
|
1267
|
2710
|
89/12/18 (16:38)
|
|
||
|
|
2001
|
6974
|
89/11/29 (11:25)
|
|
||
|
|
527
|
1870
|
89/11/28 (10:50)
|
|
||
|
|
17
|
223
|
89/11/22 (23:24)
|
|
||
|
|
4
|
77
|
89/11/16 (12:00)
|
|
||
|
|
123
|
1019
|
89/11/12 (01:25)
|
|

وقتی ابتدایی بودم همیشه نمره هام 20 بود،خیلی كم پیش میومد كه حتی 19 بشم!!!خلاصه مامانم عادت كرده بود كه همیشه تو برگه هام 20 ببینه.كلاس پنجم كه بودم یه بار امتحان تاریخ و مدنی شدم 18.75!!!معلممون هم گفت كه بدید ماماناتون برگه هارو امضا كنن و فردا بیارید!!چشمتون روز بد نبینه!تا از مدرسه برسم خونه به این فكر میكردم كه چه جوری به مامانم بگم كه عصبانی نشه و دعوام نكنه؟؟!بیچاره شایدم اصلا عصبانی نمیشدا!!!!
بالاخره تصمیم گرفتم كه بهش نشون ندم و خودم یه جوری امضاش كنم!!!دنبال یه جایی میگشتم كه برم و قایمكی برگه رو امضا كنم!چشمتون روز بد نبینه!!!جایی خلوت تر از دستشویی پیدا نكردم،با زور و زحمت برگه رو زیر لباسم قایم كردم و بردمش تو دستشویی و بالاخره امضای مامانمو كپی كردم و اومدم بیرون!نمیدونین چه احساس راحتی ای كردم!!!!
هنوزم كه بعداز 15 سال یاد اون روز میفتم یه جورایی استرس میگیرم!!!!!!



،امروز که امتحان ادبیات نداریم.هیچی خلاصه رفتم رسیدم مدرسه،وارد حیاط که شدم دیدم دست همه کتاب ادبیات هست،حیاط مدرسه دور سرم چرخید.انگار که منو کردی توی آب داغ،برق از کلم پرید بود.دست پاچه شدم.حدود 40-30 دقیقه دیگه به امتحان مونده بود.از یکی از بچه ها کتاب گرفتم 4-5 تا تاریخ ادبیات مهم رو خوندم.چند تا لغت از ته کتاب خوندم.یه حورده هم دستور خوندم.رفتم سر امتحان،حالم افتضاح بود.خلاصه امتحان دادم برگشتم خونه.تا وقتی کارنامه بگیرم میترسیدم نمرم کم شه.اتفاقا کم هم شد
.





سلام آقا علیرضا امروز منو بردی به سالیان گذشته یه خاطره یادم اومد
یادمه اول دبستان بودم تازه درسمون به دیكته رسیده بودش
سومین دیكته بود .اگه یادتون باشه اول فقط آب بود.دیكته دوم بابا وسومین دیكته بابا آب داد.
ما رسیده بودیم به دیكته سوم.اون موقع وقتی صفحه دوم دفتر بودیم باید دفترمونو تا می زدیم كه تقلب نكنیم حالا منم دفترموتا زدم معلم شروع كرد:
آب
بابا
بابا آب داد
حالا از آ با كلاه و ب بزرگ و ب كوچك كه بگذریم دیكته تموم شد و دفترا رفت هوا
معلم گلمون خانم شقاقی كه خدا عمرش بده با من خنگ سرو كله میزد شروع به تصحیح كرد.
فكر میكنید من چند شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بله نابغه كلاس خودشو نشون داد
من شده بودم 14.حالا فكر كنید من چیو درست نوشته بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!11
معلم تا دفتر منو تصحیح كرد منو خواست، دفترمو داد و گفت فردا با مامانت بیا
من تا خود خونه دست از پا نمیشناختم
تا رسیدم خونه قبل از اینكه مامانم بپرسه دیكته چند شدی با خوشحالی گفتم مامان من دیكته تو كلاس نمرم تك بود، همه 20 شده بودن اما من 14 شدم معلمم گفته فردا بیا من ازهمه جا بیخبر مثلا خبر خوب دادم كه وای مامانم جا خورد موند چی بگه دفتر منو گرفت و خشكش زد
وای فردا رفتیم مدرسه و معلمم با مادرم كلی حرف زد كه چرا و چی شده
مادر بنده خدا از همه جا بیخبر فقط گوش میداد و منه نابغه هم كه مثل آدمای گیج نگاهشون میكردم و منتظر یه هدیه بابت این نمره آس بودم.
هنوزم اون روز یادمه وای خدایا كاش الان دفتر دیكتم بود تا براتون اسكن كنم .
شاید باورتون نشه اما فكر میكنید چرا من 14 شدم::::
آخه من درس و حفظ بودم و از حفظ نوشتم ومعلمم هم كل املا رو جابه جا كرده بود و فكر میكرد من هنوز نمی دونم آب چیه به جاش نوشته بودم بابا حالا تا تهشو بفهمید دیگه
می دونم خاطرات هر فرد براش هر قدر بی مزه، درد ناك یا تلخ باشه بازم خاطره هست. و برای بقیه دوستان فقط چند خط نوشته
وای آقا علیرضا با این بحث منو بردید تو دوران كودكی و....
اینقدر سر گرم امور زندگی شدیم كه فكر میكنیم از اول همین قدی بودیم
همه خاطرات مثل چی جلویجلوی چشمامن حالا خاطره:
كلاس اول دبستان بودم مدرسه ما تو آذر ماه قبل از فصل سرما نیاز به تعمیر داشت به همین خاطر ما مجبور شدیم یك هفته صبح بیایم مدرسه اونم نه مدرسه خودمون مدرسه پسرونه بقل مدرسمون.وای نمیدونید به من چی میگذشت من كه شلمن خونه بودم با این شرایط نمیتونستم بسازم صبح منو مثل لواشك از رختخواب جدا میكردن حالا وضع لباس پوشیدن و صبحانه خوردن و نگم بهتره........ وقتی میرسیدم مدرسه كه دیگه نگو ،بالاخره منو با خیلی چیزا گول زدن كه فقط یك هفته هستش و تموم میشه منم راضی شدم تا اینكه هفته تموم شد و گفتن كه هنوز كار تعمیر تموم نشده و ادامه داره من كه دیگه نمیتونستم ادامه بدم مثل افسرده ها ماتم میگرفتم و آب دماغ و دهنم سرازیر می شدمادرمم دلش حسابی به حال دختر خابالوی كوچیكش سوخت و رفت آموزش پرورش اونجا صحبت كرد و منو به مدت یك هفته با برادرم كه 3 سال از من بزرگتر بود به مدرسه پسرونه ای كه داداشم توش درس می خوند فرستاد(البته مدرسه برادرم چرخشی بود ولی اون هفته بعد از ظهری بودش) تا من بعد از ظهرا برم مدرسه.
و جالب اینجاست كه من تو اون یك هفته با همه بچه های كلاس دوست شده بودم و الان بعد از سالها وقتی تو خیابون میبینمشون هم خندم میگیره -هم خوشحال میشم و هم خجالت میكشم.
یادش بخیر