| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
433
|
3213
|
91/3/11 (15:51)
|
|
||
|
|
357
|
5791
|
91/3/8 (10:49)
|
|
||
|
|
1594
|
7178
|
91/3/10 (17:21)
|
|
||
|
|
950
|
7828
|
91/3/10 (16:57)
|
|
||
|
|
32
|
306
|
91/3/5 (16:54)
|
|
||
|
|
672
|
3815
|
91/3/2 (21:24)
|
|
||
|
|
145
|
2050
|
91/3/2 (21:20)
|
|
||
|
|
137
|
1137
|
91/3/2 (12:00)
|
|
||
|
|
91
|
790
|
91/3/1 (13:50)
|
|
||
|
|
82
|
534
|
91/2/31 (21:35)
|
|
||
|
|
341
|
2130
|
91/2/26 (20:52)
|
|
||
|
|
665
|
10967
|
91/2/25 (17:10)
|
|
||
|
|
346
|
2816
|
90/9/16 (10:28)
|
|
||
|
|
142
|
1261
|
90/9/5 (16:36)
|
|
||
|
|
26
|
265
|
90/8/4 (16:50)
|
|
||
|
|
44
|
806
|
90/7/27 (19:49)
|
|
||
|
|
9
|
236
|
90/7/11 (07:19)
|
|
||
|
|
159
|
1305
|
90/4/4 (13:22)
|
|
||
|
|
251
|
1411
|
90/1/17 (15:17)
|
|
||
|
|
30
|
320
|
89/11/2 (10:32)
|
|
ناخدایم! روح توفانی چه میآید به تو
آن نگاه زیر چشمی با وقارت میکند
به! که آن لبخند پنهانی چه میآید به تو
حرکت آن خال مشکی با تکانهای لبت
تا که شب «والیل» میخوانی چه میآید به تو
اخم کن آخر نمیدانی که وقتی ابرویت
چین میاندازد به پیشانی، چه میآید به تو
موی مجنون، ریش درویشی چه میآید به من
این لباس سبز روحانی چه میآید به تو
بیقرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گرچه آرامی، پریشانی چه میآید به تو
قیصرِ رومی حجازی! آن عبور با شکوه
با سواران خراسانی چه میآید به تو
خال تو آن نقطهی پایان دفترهای ماست
خال در این بیت پایانی چه میآید به تو
کنعان به خواب رفتم و در مصر دیدمت
از کاروان بردهفروشان خریدمت
شبهای بیشماری از این دست در دمشق
منجر شدی به خوابم و هر شب پریدمت
از دهلی گناه لبت تا عراق شرم
برگونههای قرمز جیحون چکیدمت
یونان که حمله کرد به چشمان میشیات
براسب زاگرس به سپاهان دویدمت
وقتی برید موی ترا خنجر عرب
در تار و پود قالی کاشان کشیدمت
باد افاغنه که شبی ریشه تو کند
همچون گیاه مهر به دندان جویدمت
قوم مغول که میل به چشمان گل کشید
در شیون تغزل حافظ خزیدمت
بانوی روز مادر و شب روسپی، وطن!
در پرچمی سه رنگ به آتش کشیدمت
کورش کیانی
شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم
از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم
با " نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم
وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم
می توانیم صادرات کنیم
بس که جو ک های آذری داریم
برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم !
گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم
خواهران از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم
ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم
چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل های لاغری داریم؟
ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم
این طرف روزنامه های زیاد
آن طرف دادگستری داریم
جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم !
چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم
به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم ؟
حرف هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم
اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم
خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم
تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم
هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم !
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن،در قفس،تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تصویر از یک زندگانی
آب
نان
آواز
ور فزون تر خواهی از آن
گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن
شادی
ور فزون تر خواهی،باز هم خواهی...گویم باز؟
آنچنان بر ما به نان و آب
اینجا تنگ سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود
وطن یعنی یه حس گریه آور ، چشای خیس و اشک آلود مادر
وطن یعنی عبور سرد شلاق ، جنازه های آویزونه بر دار
وطن یعنی یک رویای غم انگیز ، شعار نسل پوچ و چندش انگیز
وطن یعنی خیانت های پنهون ، وطن یعنی هزار بند و زندون
وطن یک خواب راحت توی رویا ، وطن قصه پرمعنی فردا
وطن کلام آخر ، مثل خون برادر
وطن دستای لرزون ، چشای خیس مادر
ای كاش تو رودخانه باشی تا من...
هر روز تمام قطره هایت را من...
من نیز سفال كوچكی باشم كه
یك روز شراب اگر بنوشی با من...
بر من بخوان زیارت اهل قبور را
هی چنگ میزند تن من مرده شور را
با استخوان جمجمه ام دوست میشوند
این موریانه ها که فقط طعم شور را...
پاشیدی از عصاره دلتنگی ات به من
از من گرفت فکر و خیالت شعور را
بشکن تو هم شبیه تمام شکست هام
ته مانده های لعنتی این غرور را
گشتم نبود جز غزل عاشقانه ای
انجیل یوحنا و صحف را ... زبور را
وحشت تمام خانه ی من را گرفته است
در من هدایتی ست که زنده ...به گور را...
یک ترانه ...
تو رو می بینم از اون دور، توی انتهای این شهر
توی این هوای مسموم، تو بامن، من با خودم قهر
توی اون خونه ی تردید، که رسیده به یه مشت ابر
تو مساوی با سکوتی، من ولی می بازم از صبر
متنفرم از این که، توی فاصله اسیری
مث صبحای خیابون، تلخی و دوری و دیری
واسه یک بار، مث یک خواب، برس از نهایت شب
منو تکثیر کن رو لبهات، و رها کن منو با تب
توی متن تلخ کافه، حل میشم میون فنجون
صندلی خالی تو، چنتا میله، مث زندون
جَرَیان داری تو رگهام، توی وضعیت قرمز
منو بردی توی تردید، که همیشه؟ یا که هرگز
می دونم آخر بازی، ای دل ساده و مفلوک
میگذره از من و این شهر، روی خط کشی مشکوک
میرسه سکانس آخر، تو پیاده رو، همین جا
من و تو رد میشیم از هم، مث دو آدم تنها...
از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد
...تصمیم دارد با خودش با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند دشوار است باید پا بگیرم
تا انتقامم را از این دنیا بگیرم
من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست
جز دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست
لج می کند جسمت بگوید زنده هستی
وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست
با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست
من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو
خود را همین امروز پس میگیرم از تو
از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
شاعرشو نمیدونم
موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا
بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه من
من خودم خواسته ام کار به اینجا
بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا
بکشد
فاضل نظری
کمی کنار من ای مهربان من بنشین
تویی که روح منی عمق جان من بنشین
قدم به چشم من و گونه های من بگذار
شبیه بوسه بیا بر لبان من بنشین
بیا برای تو در این حرمسرا جا هست
بیا کنار همین همسران من بنشین
به چای لب نزدی ... بوسه از دهان افتاد
برای دلخوشی استکان من بنشین
اگرچه میروی و نیستی برای ابد
ولی عزیزترین میهمان من بنشین
پرنده جان ! برو و هر چقدر اوج بگیر ...
ولی دوباره لب آسمان من بنشین
تو از کدام نبرد آمدی نمیدانم
ولی خوش آمده ای...قهرمان من...بنشین!