| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
37
|
86/3/9 (18:27)
|
|
||
|
|
71
|
644
|
90/3/28 (12:06)
|
|
||
|
|
10
|
117
|
89/9/3 (23:53)
|
|
||
|
|
22
|
249
|
89/6/23 (23:02)
|
|
||
|
|
73
|
474
|
89/6/13 (11:06)
|
|
||
|
|
100
|
869
|
89/6/12 (23:54)
|
|
||
|
|
8
|
135
|
89/4/7 (08:16)
|
|
||
|
|
32
|
379
|
89/2/21 (09:36)
|
|
||
|
|
7
|
133
|
89/2/21 (09:33)
|
|
||
|
|
15
|
268
|
89/2/21 (09:25)
|
|
||
|
|
28
|
141
|
87/10/20 (00:17)
|
|
||
|
|
12
|
132
|
87/10/13 (11:00)
|
|
||
|
|
18
|
92
|
87/10/12 (16:25)
|
|
||
|
|
1
|
45
|
85/12/25 (18:02)
|
|
||
|
|
3
|
21
|
85/11/18 (18:24)
|
|
||
|
|
36
|
206
|
85/11/16 (23:19)
|
|
||
|
|
24
|
154
|
85/11/16 (23:17)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
85/11/16 (22:26)
|
|
||
|
|
5
|
36
|
85/11/16 (00:01)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
85/11/14 (23:05)
|
|
تو آسمانی و من
زمین
آسمان که زمین نمی آید!
ولی
من به تو می رسم، شاید
شاید
زمین را به آسمان راهی باشد
و یا شاید
زمین را قدرت درکت نباشد
و یا شایدتر
آسمان را تاب این آلودگی هایم نباشد
تو شعری ناتمامی
که همچو ماه تمام
در شبم تابشی مدام می شوی
و چنان می تابی
که ز خود می پرسم:
آه، مگر تو هم تمام می شوی؟
عشق مدیون من و ما و تو نیست
این که می گویند من، تو و سپس عشق دروغی بیش نیست
ما نمی سازیمش
تو نمی آوریش
و من آن را که نمی آموزم
او خودش بوده و هست
و نیازی به وجود من و تو، او را نیست
ما فقط می جوییم، می یابیم
ذره ای، از آنچه
در تمام هستی ما جاری است
و پس از رفتن ما هم باقی است
عشق را باید زیست..
آمدی، تابیدی
تا شبم روشن شد
روشنی هم قدری
آشنا با من شد
ماه را می دیدم
-به خیالم ماه است-
آمدی تا دیدم
نور گیرایی را
که تو را همراه است
یافتم من یافتم
ماه من، یافتمت
در شب تاریکم، در غم نزدیکم
ماه خود را دیدم
فهمیدم
ماه آن نیست که مردم گویند
همه این بی خردان
ماه را روی زمین می جویند
ماه این ها جعلی است
ماه که کوچک نیست، اندک نیست
من فقط، می دانم
ماهشان تاریک است
حال می فهمم، چون
ماه من، با همه نور و درخشندگیش
به شبم نزدیک است
ایمان جان .. زیبا بود ..
ولی به نظرم بیشتر میشه گفت یه قطعه ی ادبی بود به نظر من ...
ای خدای خالق خواب
ای بوجود آورنده لذت بوسه ناب
ای هستی بخش زیبایی با آب وتاب
مرا مددی کن .
ای برپا کننده شور و شهوت انسانی
ای برگزار کننده بزرگترین مهمانی
ای رستاخیز بشریت در محدوده حیوانی
مرا مددی کن.
ای ستار العیوب
ای خالق این انسان معیوب
ای اطعام دهنده از طریق حبوب
مرا مددی کن
ای آفریننده شراب از انگور
ای درست کننده فتنه وزور
ای کنترل کننده از راه دور
مرا بجز تو مددی نیست
ازین همه بلوای ساخته از آن تو
مرا قوتی نیست جز تکه ای از نان تو...
مرا مددی کن
اشک
باید آرام نوشت
روی خشت واین دل خام نوشت
تا هوا گرم بهار است بیا تا برویم.
باید آهسته نوشت
رفت وپیوسته نوشت
روزگاری زپی عشق دوان می رفتیم
زیر باران دل ابر کبود.
باید بر آب نوشت
کم ونایاب نوشت
عشق هم مرحم این زخم نبود
جای خنجر به کمر گشته کبود.
باید با صبر نوشت
روی این قبر نوشت
من در این دیر کهن خاک صفا میجستم
خسته از جور وجفا مهر وفا میجستم
شررزهربزد بر دل واین جان برفت
رفتم از جان وهمه عشق روا میجستم.
اشک
عزیزان یه کم فعال باشین ...
راجع به شعرایی که گذاشته میشه نظر، انتقاد دارید بگید ... نکته های مثبت .. منفی ...
دلم با وسعت دنیام تنگ است
دلم دل خسته از دل های سنگ است
تو را دلتنگ دلتنگم که دیگر نیستی انگار
تو را دلتنگم و تبدار
تو را دلتنگم و تکرار و تکرار
اگرچه هستی و آن چشم ها هست
هنوز ام از تماشای تو سرمست
ولی رخسار بی رنگم
زند فریاد
نیستی دیگر که دلتنگم
نیستی دیگر که می گریم
که می گیرد دلم هر دم
که اشکم از قلم جاری است
که شب هم بستر بی تاب بیداری است
که قلبم شعله ور از آب بی تابی است
نیستی دیگر
و قلبم در پی انکار این است
و تنها آرزوم انگار این است
که باشی آن که بودی
نه، خودم هم نیک میدانم
نباید از ازل یک لحظه هم این گونه می بودی
نمی دانم
نمی دانم چه می خواهم
نمی خواهم، که می دانم
اگر یک دم تو را این گونه خواهم، نیستم آنی که هستم
تو را دلتنگم و
دلتنگ خواهم بود
که دیگر نیستی،
هرگز نخواهی بود
امشب به کنج کوچه ی بی ضلع قلب تو
در کورسوی ستاره ی آغوش گرم تو
نام تو بر زبان
یاد تو در روان
فریاد می زنم
آغاز کردیــَم چرا؟
پایان من کجاست؟
هم چون گذشته نقش تو در یاد می زنم
آغاز من تو و
پایان من تویی
ولی آن جاده به ناگاه مرا می خواند
و مرا می گوید
که تو را پایانی، کنج این کوچه ی پر احساس نیست
و تو باید بروی
این چنین باید زیست
باید رفت
کوچه ای باید یافت
که این جاده بر آن نام مرا نقش زده