| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
418
|
826
|
91/1/30 (23:03)
|
|
||
|
|
13
|
111
|
91/2/3 (11:50)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
91/1/18 (11:28)
|
|
||
|
|
8
|
17
|
91/1/9 (19:23)
|
|
||
|
|
39
|
183
|
91/1/9 (19:01)
|
|
||
|
|
4
|
13
|
91/1/9 (18:54)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
91/1/6 (14:19)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
91/1/6 (14:17)
|
|
||
|
|
8
|
66
|
91/1/6 (14:12)
|
|
||
|
|
6
|
49
|
90/12/14 (08:56)
|
|
||
|
|
2
|
15
|
90/12/8 (12:12)
|
|
||
|
|
1
|
8
|
90/11/30 (14:27)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/11/27 (11:03)
|
|
||
|
|
108
|
1101
|
90/11/16 (10:05)
|
|
||
|
|
68
|
227
|
90/11/16 (08:09)
|
|
||
|
|
3
|
23
|
90/11/9 (09:23)
|
|
||
|
|
67
|
312
|
90/9/19 (12:52)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/9/5 (08:38)
|
|
||
|
|
1
|
36
|
90/9/2 (18:21)
|
|
||
|
|
4
|
14
|
90/8/7 (15:32)
|
|
افضلالدین بدیل بن علی خاقانی حقایقی شَروانی در سال ۵۲۰ هجری قمری در شهرشَروان به دنیا آمد. تاریخ تولد او از اشارههای موجود در دیوان به دست آمده است. پدرش نجیبالدین علی مروی درودگر بود. مادر او مسیحی نسطوری بود که به اسلام گرویده بود. عمویش کافیالدین عمر طبیب و فیلسوف بود و خاقانی تا بیست و پنج سالگی در سایهٔ حمایت او بود و در نزد او انواع علوم ادبی و حکمی را فرا گرفت. چندی نیز در خدمت ابوالعلاء گنجهای شاعر بزرگ معاصر خود که در دستگاه شروانشاهان به سر می برد، کسب فنون شاعری کرد. پس از آنکه ابوالعلاء وی را بخدمت خاقان منوچهر شروانشاه معرفی کرد لقب «خاقانی» بر او نهاد. از ان پس خاقانی نزدیک به چهل سال وابسته به دربار شروانشاهان و در خدمت منوچهر شروانشاه، و پسر و جانشین او اخستان شروانشاه بود.
در حدود سال ۵۵۰ به امید دیدار استادان خراسان و دربارهای مشرق روی به عراق نهاد و تاری رفت. در آنجا بیمار شد، و والی ری او را از ادامه سفر بازداشت و خاقانی مجبور به بازگشت به «حبسگاه شروان» گشت. پس از مدتی توقف در شروان به قصد حج و دیدن امرای عراقین از شروانشاه اجازهٔ سفر گرفت و در زیارت مکه و مدینه چندین قصیده سرود. در حدود سال ۵۵۱ یا ۵۵۲ سرگرم سرودن مثنوی تحفةالعراقین بود. در راه سفر به بغداد، ازایوان مدائن گذر کرد و قصیدهٔ غرای خود را در باره آن ساخت.
در بازگشت به شروان باز خاقانی به دربار شروانشاه پیوست . لیکن میانهٔ او و شروانشاه به علت نامعلومی کدورت ایجاد شد، و آنچنانکه از قصیدههای حبسیه که در دیوانش ثبت است برمیآید یک سالی را در حبس گذراند. بعد از چندی در حدود سال ۵۶۹ قمری به سفر حج رفت و بعد از بازگشت به شروان در سال ۵۷۱ فرزندش بیست سالهٔ خود رشیدالدین را از دست داد و بعد از آن مصیبت مرگ همسر و مصائب دیگر دیگر بر او وارد شد. از آن پس میل به عزلت یافت و خدمت دربار شروانشاهان کناره گرفت. در اواخر عمر در تبریز به سر میبرد و در همان شهر درگذشت و در مقبرةالشعرا در محله سرخاب تبریز مدفون شد. سال وفات او را ۵۹۵ و هم ۵۸۲ نوشتهاند.
61- یاغی: نافرمان، سركش
باغ مملكت كیان از باغبان یاغیان بر آسود.
منشات. ص 9
اما این عادت یاغیان باشد كه به میوه ستان باغبان درآیند.
منشآت. ص 101
62- یال: گردن اسب كه موی بر آن روید. (كاشغری)
ناقهای كو پای بر یالش نهد
بوسه گه هم پای و هم یالش كنم.
دیوان. ص 638
چه فخریال شه را از صید گور و آهو
كز صید شیر گردون هم عار داشت یالش.
دیوان. ص 229
63- یزك: پیشدار، جلودار
فخر آل طغان یزك كه فلك
فلك دولتش خطاب كند.
دیوان. ص 852
64- یغلق: نوعی تیر پیكاندار
در زهره روس رانده زهر آب
كانداخته یغلق پران را
دیوان. ص 34
65- یغما: غارت و تاراج، نیز محلی است در تركستان
سن سن گویی، سوسن بویی، توسن خویی ، تركی كه همه حسن خوبان یغما را یغما برد.
منشات. ص 90
66- یلاق: بر وزن طلاق. نام پادشاهی است از تركان و این نام تركی است (رشیدی)
تراست ملك جهان و تویی سزای ثنا
چگونه گویم مدح یماك و وصف یلاق
یماك، به فتح اول و ثانی و سكون كاف، نام شهری است حسن خیز و عموماً نام پادشاهان ایغور را گویند. (برهان قاطع، پاورقی)
67- یلواج= یالاووج: راهنما، پیغمبر
خسرو ذوالجلالتین از ملكی و سلطنت
مستحق الخلافتین از یلواج و تنگری
68- یون: پشم گوسفندی را گویند. تار مو، كنایه از چیز بی ارزش.
فلسفی فلسی و یونان همه یونی ارزند.
نفی این مذهب یونان به خراسان یابم.
دیوان. ص 297
■ صفات تركان در دیوان خاقانی
*تركان لب نوشین
این عجب تركان لب نوشین به لطف
گرد نان را سر بشكر میبرد.
دیوان. ص 582
*ترك سوسن بوی و توسن خوی
سوسن بوی و توسن خوی تركم
پیام زار من بگلزاری ای باد
دیوان. ص 593
*ترك سیه چشم
تو ترك سید چشمی، هندوی سپیدت من
خواهی كلهم سازی، خواهی كمرم بخشی
دیوان. ص 668
*ترك دلستان
ای ترك دلستان ز گلستان كیستی
خوش دلبری، ندانم جانان كیستی
دیوان. ص 696
■ پسوندهای تركی در دیوان خاقانی
*جی
ز میان برآردستی مگر از میانجی تو
بكران برد زمانه غم بیكران ما را.
دیوان. ص 550
*لاخ
در دیو لاخ آز مرا مسكن است و من
خط فسون عقل بمسكن در آورم.
دیوان. ص 241
*تاش= داش
بیست و یك خیلتاش سقلابیش
خیل دیماه را شكست آخر
دیوان. ص 485
21- چاوش= چاووش: پیشرو لشكر و كاروان. حاجب
پیشكارانش خراج از هندوچین آوردهاند
چاوشانش دست بر چیپال و حان افشاندهاند
دیوان. ص 108
22- چتر: سایبان، چادر
عطسه جورش بهشت و خنده تیغش سقر
ظل چترش آفتاب و گرد رخشش كیما
دیوان. ص 20
23- چنگ: منحنی، خمیده، آلت موسیقی
چنگ ست پای بسته، سرافكنده خشك تن
چون زرقی كه گوشت ز احشا برافكند
دیوان. ص 135
24- چوخا: نوعی بالاپوش، جامه پشمی كه چوپانان بر تن كنند، قاراچوخا: همزاد
مرا بینند در سوراخ غاری
شده مولوزن و پوشیده چوخا
دیوان. ص 26
25- چوبك= چوبوق= چیق: نوعی آلت تدخین
ناهید زخمه زن گه چوبك زدن بشب
چابك زن خراجی چوبك زنان اوست
دیوان. ص 73
26- خاتون: بانوی عالی منسب، خانم
گر چه هستند به فردوس بسی خاتونان
تا ترا بیند رضوان غم ایشان نبرد
دیوان. ص 586
27- خاقان: عنوانی كه به پادشاهان چین و ترك دادهاند.
خاقانی از زمانه چون دست شست بروی
سنجر چه حكم راند، خاقان چه كار دارد.
دیوان. ص 587
28- خان: عنوانی است كه در تركستان به پادشاه دهند، عنوان رجال و بزرگان.
خاقانی از این خانه و خان غدار
برخیز و بخانیان كلیدش بسپار
دیوان. ص 719
29- خزر= گزر: تركانی كه در حاشیه دریای خزر و شمال كوههای قفقاز اسكان داشتند.
گر خزر و ترك و روم رام حسام تواند
نیست عجب كز نهاد رام فحولست رم
دیوان. ص 263
كمان كشان غمزه ترك ختنی كز كمین گاه جزع یمنی، یاسج خزری اندازند، عرب شیفته گردد، و زنگبار شوریده.
منشآت. ص 45
30- ساتكینی= ساتكین= ساتكن: پیاله و قدح بزرگی كه بدان باده نوشتند.
ساتكینی دهیم و جور خوریم
دورها در میانه بستانیم
دیوان. ص 484
31- سارغ= ساری، رنگ زرد، كنایه از نرگس.
گردان بر هر نوبری گل سارغ ازمل ساغری
و آن مل محك هر زری با گل محاكا داشته
دیوان. ص 385
32- ساغری: پوست خر یا اسب كه دباغی شده باشد. كفل اسب، نوعی قماش، تیماج
ساغر: مخروطی به شكل هاون كه در آن شراب ریزند.
ساغری چون اشك داودی برنگ
از پری روی سلیمانی بخواه
دیوان. ص 662
33- ساو: باج و خراج
تا بس نه دیر خسرو شام و شه یمن
با حبش به مصر و ساو به صنعا برافكند
دیوان. ص 137
34- سرمه: گرد نرم شده سولفور آهن یا نقره كه در قدیم جهت سیاه كردن مژهها و پلكها بكار میرفت. (معین)
غمزه اختر ببست خنده رخسار صبح
سرمه گیتی بشست گریه چشم سحاب
دیوان. ص 45
35- سن سن= تو هستی، خودتی، توای توای
ترك سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من
گر نگه كردی بسوی من نبردی سوی من
دیوان. ص 650
مرا در پارسی فحشی كه گویند
به تركی چرخشان گوید كه سن سن
دیوان. ص 320
36-سنقر: به معنی شنقار و آن مرغی است كه شكاری. گویند بسیار زننده میباشد و پیوسته پادشاهان بدان شكار كنند
سنقریرا كز خزر با سردسیر آموخته است
در حبش بستن بگرما برنتابد بیش از این
دیوان. ص 340
37- سنجر: پرندهای است شكاری
فتراك او بلندتر از چتر سنجریست
دست من گدا به دوالش كجا رسد
دیوان. ص 597
38- سو: آب و آبرو
گر سوی من نگرد، سوی من ببرد كه سوی او نگرم
منشآت. ص 91
39- شور: هر چه مزه نمك آن بیش از اعتدال باشد. (معین)
آب شور از مژه چكید و ببست
زیر پایم نمك ستان برخاست.
دیوان. ص 60
40- طغراء= معرب طورغای: خطی كه بشكل قوس بود و در صدر فرمانها و حكمها قرار میگرفت. شامل نام و القاب سلاطین و خانها بود. كاركرد مهر و امضاء كنونی را داشت.
از تن و دل چون كنی نون و القلم
نزد شحنه شكل طغرائی فرست
دیوان. ص 825
بدست همت طغرای بی نیازی دار
كه هر دو كون توداری چو داری این طغراء
دیوان. ص 11
41- طغان: شاهین، نامی از نامهای تركی
از قرا طغان شب و آق سنقر روز چنو الخ خاتونی نزاده،
منشآت. ص 160
42- طغرل: نوعی قوش از جنس طغان، از نامهای تركان
نیست طغرل شرفت و عنقا نام
هست هدهد لقب و كركس خیم
دیوان. ص 903
43- طمغاج: محترم، معروف، نام فرقهای و نام محلی نیز می باشد.
خود دل و طبع او ز سیم و شكر
كل طمغاج و باغ شوشتر است.
دیوان. ص 86
44- غیداق: محلی است نزدیك دشت قبچاق
بیك گشاد ز شست تو تیر غیداقی
شود چو پاسخ كهسار باز تا غیداق
دیوان. ص 235
45- غُز: صنفی از تركان كه در مزان سلطان سنجر قدرت گرفته خراسان را مسخر كردند.
ای زلف تو بر كلاه خوبی قندز
با غارت تو عفی الله از غارت غز
دیوان. ص 721
46- قاقم: پستانداریست از تیره راسو، رنگ موهای پشتش خرمایی روشن و زیر شكمش زرد روشن است. ولی در زمستان غالباً رنگ موهایش به سفیدی می گراید.
ترك بلغاری است قاقم عارض و قند ز مژه
من كه باشم تا كمان او كشد بازوی من
دیوان. ص 650
47- قالی= خاولی= خالی= قالین
مهتر قالیان و نور مرند
میلشان چون پس بلندی نیست
دیوان. ص 845
48- قرا: سیاه در رنگ، محتشم، كثیر
آواز در افتاده كه قراقیزی از ولایت خر خیز در آمد.
منشآت. ص 90
49- قراول: فوجی كه از پیش رود. دیدبانی كه در برج و باروی اطراف شهر و جادهها به مراقبت پردازد.
ریاحین چون طفلان یك روزه سر بیرون كردند، آری، غنچه گل پیش قراول باشد.
منشآت. ص 31
50- قل: مو، تار زلف،
دلم مرغی ست در قل بسته چون سنگ
چو سیم قل هواللهی مصفّا
دیوان. ص 810
51- قلق: خلق خاص، خوی مخصوص
وازگاه شفق تا وقت خلق در قلق میباشد.
منشآت. ص 215
52- قُندز: نوعی جانور. بیدسر، نوعی شراب، سگ آبی.
نه قندز شب، نه قاقم روز
چون دست ز هر دو موی شستیم
دیوان. ص 633
53- قزل: زر، ذهب، سرخ
قطره خون نماند در رگ عمر
نشتر غمزه قزل چه خوری.
دیوان. ص 801
54- قراسنقر: گونهای سنقر كه سیاه رنگ است. كنایه از شب
قراسنقر آنگه كه نصرت پذیرد
برآق سنقر آثار خزلان نماید.
دیوان. ص 130
55- گزلك= گزلیك: كارد كوچك دسته دار
گزلك شاه سعد ذابح دان
كه به مریخ ماند از گهر او
دیوان. ص 797
56- منجوق:
ماه منجوق گوهر سلجوق
در ظلال حسام او زیبد
دیوان. ص 487
57- میتین: میل آهنی كه سنگ تراشان بوسیله آن سنگ را بتراشند.
لعبتان رنگارنگ جواهر از دامن امهات جبال به
واسطه میتینِ متینِ كان كن دیدار آید.
منشات. ص 205
58- وشاق= اوشاق: خرد سال، نوكر، غلام
پیش كه یاوه شوند خرد و شاقان چرخ
بر برگل عارضان ساغر گلگون بیار
دیوان. ص 619
59- وثاق= اتاغ= اطاق= اتاق: خانه، خیمه، اقامتگاه سپاهیان
اگر نه شمع فلك نوریافتی ز كَفتَ
چو جان گبر شدی تیره بر مسیح وثاق
دیوان. ص 235
60- یاسج: نوعی تیر پیكاندار
كم ز مرغ ناله آور نیست نزد بیدلان
یاسج تركان غمزهش كز كمان افشاندهاند.
دیوان. ص 107
چشم كمانكش او تركی است یاسج افكن
چون صبر كرد غارت زایمان چه خواست گویی
دیوان. ص 681
آق سنقریست روز و قرا سنقریست شب
بر هر دو نام بنده و مولا برافكند
دیوان. ص 137
2- آماج: نشان، هدف، آهن گاو آهن كه در زمین رود و شیار كند. سپار
دل زخم تراسپر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد.
دیوان. ص 586
3- اتمك= اَتماك: نان را گویند
تن گر چه سو واتمك از ایشان طلب كند
كی مهر شه به اتسز و بغرا برافكند
دیوان. ص140
كوشه طغان جود كه من بهر اتمكی
پیشش زبان بگفتن سن سن در آورم.
دیوان. ص 242
4- اقچه= اقجه= اخجه= آقچه: سكه
سحر بین سِحر شعرها بشكن
كان لب اقچه سوی گاز فرست.
دیوان. ص 822
5- التون= التن: زر، ذَهب، طلا. التن تَرِمْ: لقب خاتونان، خطابی و لقبی زنان را هنگامی كه به بزرگی رسند.
اوست طغانشاه من، مادرم التون اوست
من به رضای تمام سنقر دكان او
دیوان. ص 366.
6- بی بی: خاتون، كدبانو، مادربزرگ
سرانگشت میرزد بی بی
بر مه انگشت میگزد بی بی
دیوان. ص 809
7- بانگ= بانق: سس، بانلاماق، بانقیرماق و بان. هنوز هم رایج و متداول هستند.
از پی حرمت كعبه چه عجب گر پس از این
بانگ دق الكوس از گنبد خضرا شنوند.
دیوان. ص 101
8- بیرق: رایت، پرچم نوك نیزه
صبح ز مشرق چو كرد بیرق نور آشكار
خنده زد اندر هوا بیرق او برق وار
دیوان. ص 182
كوه را ز اژدهای بیرق او
لرزه برق بیرقش دانند.
دیوان. ص 486
پرچم= برجم= بجكم: موی دم گاو كوهی، دستهای مو با ریشه و منگله سیاه رنگ كه بر نیزه و علم آویزند و یا به گردن اسبان بندند. موی گیسو، كاكل، لهیب، امروزه بیشتر به معنی علم رایت و بیرق بكار میرود.
پرچم ز شب پرداخته، مه طاس پرچم ساخته
بیرق ز صبح افراخته روزش سپهدار آمده.
دیوان. ص 388
مهتری دنیا درد سر پرچم شستن و شانه زدن آن نمیارزد.
منشأت. ص 82
10- تتق= توتوق: مجازا پرده و حایلی را نامند كه بردرگیرند. و به سبب اینكه اسم شده است و او را حذف كرده و «تتق» نویسند. به معنی چتر و چادر هم آمده است.
نور از افق جامت دایدار نمود آنك
حور از تتق كامت رخسار نمود آنك
دیوان. ص 498
حبشی زلف یمانی رخ رنگی خالست
كه چو تركانش تتق رومی خضرا بینند
دیوان . ص 98
ببین نه تتق برتر از هفت قلعه
ببین هفت خاتون برنز از چار ماما
دیوان. ص 814
11- تتماج= توتماج: غذای معروفی است نزد تركان، و به اعتقاد و گمان ایشان از ذخایر ذوالقرنین است. بدین توضیح كه ذوالقرنین چون از ظلمات بیرون آمد، غذای مردم كم شد. پس از گرسنگی به او شكایت بردند و گفتند: «بیزی تتما آج» یعنی ما را گرسنه نگه مدار....پس ذوالقرنین با دانشمندان رای زد و سرانجام این غذا را پیدا كردند. و آن بدن را نیرومند و چهره را گلگون میكند و زود نمیگوارد و بعد از خوردن آن دو برابر شوربا خورده میشود...
لغات. ص 429
همه تركان فلك را پس از این
خلق تتماجی ایشان شمرند.
دیوان. ص 758
12- تن: وجود، بدن، بوگون فارسجا و توركیه، همن دیر. آذریجه: اینك و گامیشین دیشیلیك یتری دئمكدیر.
كاشغری ایله بیرلیكمده. اسماعیل. هادی.
صبح صادق پس كاذب چه كند بر تن دهر
چادر سبز درد تا زن رسوا بینند
دیوان. ص 96
13- تنگری= تانقری: گؤگ، سماء، لولو، هئیبتلی، خان، الله بوگون، تانری و تاری
نایب تنگری تویی كرده بتیغ هندوی
سنقر كفر پیشه را سن سن گوی تنگری.
دیوان. ص 424
14- توسن: به معنی سركش و چموش مخفف «تاوساغان»، بالمجاز مركب را گویند.
توسن دلی و رایض تو قول لااله
اعمی وشی و قاید تو شرع مصطفی (ص)
دیون. ص 4
مركب توسن را كه ریاضت نپذیرد به مربط ندارند، به مرغزار فرستند.
منشآت. ص 227
15- تر: عرق
جوزاسیمایی، سنبله بالایی، عقرب گیسوئی، قوس ابروئی، حوت اندامی، قاقم عارضی، قند ز مژگانی، از تماشای باغ مونس تر. چون نستر تر بر بستر.
منشآت. ص 91
16- جوق= چوخ= چوق= جوق. جوقه و جوخه: گروه، دسته، گروهی از سواره و پیاده
حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس
قول احمد (ص) را خطا گفتند جوقی ناسزا
دیوان. ص 18
جوقی دیگری چون باد پراكنده و ز باد پراكنده تر.
منشآت. ص 194
بودند دوستان دو سه خندان و دشمنان
جوقی از این نمرد و گروهی از آن نماد
دیوان. ص 871
17- چابك: زرنگ، تازیانه، شلاق
ناهید زخمه زن گه چوبك زدن بشب
چابك زن خراجی چوبك زنان اوست
دیوان. ص 73
18- چادر: بالا پوش زنان، خیمه، چتر و سایبان
عیسی آنك پیش كعبه بسته چون احرامیان
چادری كان دست ریس دخت عمران آمده
دیوان. ص 370
19- چاكر: بنده، خدمتگزار، خادم.
تا در آن قباب معالی و جناب معلی اعلی بارگاه جهانداری، كه آنجا پرویز و بهرام استاد سرای و چاكر و غلام زیبد.
منشآت. ص 151
20- چال: ریشی كه دارای موهای سیاه و سفید باشد. و نیز اسبی را كه موی آن سرخ و سفید باشد.
از بوی مشك تبت كان صحن صیدگه راست
آغشته بود با خاك از نعل بورو چالش
دیوان. ص 228
شعری از خاقانی:
دانستم از این نازت ، یک آن دست برنمی داری
دردی که به دل دارم ، هرگز باور نمی کنی
چه معنی دارد اگر به ذلت بر خاک پایت بیفتم
پاهایت را ببوسم ، دلت به حالم نمی سوزد
وعده وصل داده بودی اما چه زود
عمری گذشت و وعده ات را انکار که نمی کنی
اگر قرار بر مردنم باشد ، حداقل خودت بکش
اما از لطفت باخبرم ، آلوده به خونم نمی شوی
گاهی در خاقانی را زدی و دیدی که
چگونه خون منزلش را گرفته و رفتی که برنگردی
خاقانی در راه عشقت ثابت قدم باش و جان فدا کن
اگر سر در این راه فدا نشود ، به وصل نمی رسی
ترجمه تركی:
بیلدیم کی بو نازیندان بیر لحظه دایانمازسان
کونلومده اولان درده هرگیز سن اینانمازسان
معناسی نه دیر دوشسم تورپاغینا ذیلت له؟
اؤپسم ده آیاغیندان بیر حالیمه یانمازسان
سوز وئرمیشدین کامه آمما بو نه تئزلیکلهبیر
عومور گئچیب گئتدی اؤز وعده نی دانمازسان
مٍن اؤلمه لی اولسامدا، باری سن اؤزون اولدور
لاکین بیلیرم لطفون ، قانیما بولانمازسان
خاقانی نین هرده ن بیر دؤیدون قاپی سین گؤردون
قان منزلینی باسمیش،قاچدین داها آنمازسان
خاقانی اؤز عشقینده ثابیت قدم اول جان قوی
باش گئتمه سه بو یولدا وصلینی قازانمازسان
***************************************
http://www.databox.blogsky.com/1389/06/30/post-147/