| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
10
|
119
|
87/6/29 (14:08)
|
|
||
|
|
6
|
170
|
87/6/19 (12:42)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
87/6/7 (22:37)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
87/4/31 (17:54)
|
|
||
|
|
4
|
109
|
87/4/4 (12:16)
|
|
||
|
|
5
|
93
|
87/3/1 (23:34)
|
|
||
|
|
6
|
62
|
87/2/29 (23:53)
|
|
||
|
|
2
|
72
|
87/2/17 (13:03)
|
|
||
|
|
4
|
70
|
87/2/11 (11:01)
|
|
||
|
|
5
|
52
|
87/2/10 (14:19)
|
|
عنوان بحثهدیه عقاب 15 فروردین 87 - 20:09 | |
فهرست مطالب
پیش گفتار قسمت اول: «من» دیگر «با هم دیدن» شبه خاطرات «من» دیگر گذر از مرزهای وابستگی گروه ساحران خشمگین قسمت دوم: هنر رویا دیدن از دست دادن شکل انسانی باهم رؤیادیدن آگاهی سوی راست و چپ قسمت سوم: هدیه عقاب قانون ناوال گروه سالکان ناوال ناوال زن «بیعملی» سیلویو مانوئل پیچیدگیهای «رؤیادیدن» فلوریندا مار پردار | |
پاسخ ها13 10 اردیبهشت 1387 ساعت 01:14 | |
خواهش می کنم. |
12 15 فروردین 1387 ساعت 23:33 | |
آقای رحمان دستت درد نكنه .. |
11 15 فروردین 1387 ساعت 20:28 | |
توقف بعدی ما در شهر مکزیکو بود. در هتلی نزدیک پارک آلامدا اتاق گرفتیم. من و دونخوان یکبار به آنجا رفته بودیم. دو روز تمام جهانگردان کاملی بودیم. خرید کردیم و تا آنجاکه امکان داشت به دیدن نقاط دیدنی رفتیم. زنان متحیر بهنظر میرسیدند. بنینیو از یک امانتفروشی دوربینی خرید. او بدون فیلم چهارصدوبیستوپنج عکس انداخت. یکبار هنگامی که ما کاشیکاری دیوارها را تحسین میکردیم، محافظی از من پرسید که این زنان زیبا اهل کجا هستند، مرا بجای راهنمای آنها گرفته بود. به او گفتم که آنها اهل سریلانکا میباشند. حرفم را باور کرد و از شباهت آنان به مکزیکیها شگفتزده شد. روز بعد، ساعت ده صبح مقابل دفتر هواپیماییای بودیم که یکبار دونخوان مرا به داخل آن هل داده بود. بعد از اینکه او به من ضربهای زده بود، من از یک در سکندریخوران به درون رفته و از در دیگر خارج شده بودم، ولی نه در همان خیابانی که میبایست در آن باشم بلکه در بازار روز، حدود یک کیلومتر دورتر و فعالیتهای مردم آنجا را مشاهده کرده بودم. لاگوردا فکر میکرد که این دفتر هواپیمایی نیز مانند آن پل مکان اقتدار و دری برای گذار از یک خط موازی بهدیگری است. او میگفت که ظاهراً ناوال مرا به میان این روزنه هل داده است، ولی من در میانه راه، بین دو دنیا، بین دو خط گیر افتاده بودم و بههمین علت به فعالیتهای بازار نظر کردهام، بدون اینکه خود بخشی از آن باشم. بهگفته او طبیعتاً ناوال قصد داشت مرا کاملاً به آنسو براند ولی خودسری من آن را خنثی کرده است. و سرانجام به همین خط بازگشتهام، یعنی این دنیا. ما از دفتر هواپیمایی به بازار و از آنجا به پارک آلامدا رفتیم، بههمان پارکی که من و دونخوان بعد از تجربهمان در دفتر هواپیمایی به آنجا رفته و روی نیمکتی نشسته بودیم. من بارها با دونخوان به این پارک رفته بودم. حس میکردم که آنجا محل مناسبی برای صحبتکردن درباره کارهای آینده ماست. قصدم این بود که همه کارهایی را که تا آنزمان انجام داده بودیم جمعبندی کنیم تا اقتدار آن مکان برای اقدام بعدی ما تصمیم بگیرد. پس ار تلاش آگاهانه ما برای گذشتن از پل، بیهوده سعی میکردم که راهی پیدا کنم تا با همراهانم بهعنوان یک گروه رفتار کنم. روی پلهای سنگی نشستیم و من صحبت را با این فکر شروع کردم که برای من معرفت و دانش با کلمات آمیختهاند. به آنها گفتم که بهطور جدی یقین دارم اگر حادثهای یا تجربهای نتواند در قالب مفاهیم بیان شود، محکوم به از همپاشیدگی است. از آنها خواستم تا هریک عقیده خود را درباره موقعیت ما بیان کند. پابلیتو اولین نفری بود که شروع به صخبت کرد. بهنظرم عجیب آمد، زیرا تا آن موقع بهطور غریبی سکوت اختیار کرده بود. او عذرخواهی کرد، زیرا چیزی را که میخواست بگوید ربطی به آنچه که او بهیاد میآورد یا حس میکرد نداشت، بلکه بیشتر ناشی از دانستههای او بود. گفت برای فهم آنچهکه زنان میگفتند روی پل اتفاق افتاده است، مشکلی وجود ندارد. ادعا میکرد که منظور، اجبار در گذشتن از سوی راست «تونال» بسوی چپ یعنی «ناوال» است و چیزی که همه را ترساند این واقعیت است که شخص دیگری اختیار را بهدست گرفته و آنان را وادار به گذشتن کرده است. من آن کسی بودهام که در آن زمان به سیلویو مانوئل کمک کرده است. او سخنانش را با این نتیجهگیری بهپایان رساند که تازه دو روز پیش دیده است من همان کار را کردهام، یعنی همه را روی پل هل دادهام. ولی آنموقع کسی در سوی دیگر نبود تا به من کمک کند. سیلویو مانوئلی که آنها را به آنسو بکشاند وجود نداشت. سعی کردم موضوع را عوض کنم و شروع به تشریح این مطلب کردم که فراموشی بهشیوهای که ما از یادبردهایم، نسیان نامیده میشود. مطالب مختصری را که درباره نسیان میدانستم برای روشنکردن مورد ما کفایت نمیکرد، ولی کافی بود مرا متقاعد کند که طبق دستور نمیتوان فراموش کرد. به آنها گفتم یک نفر، احتمالاً دونخوان، کاری وصفنکردنی با ما کرده است. میخواهم دقیقاً بهمم که با مه چه کرده اشت. پابلیتو اصرار داشت که درک این مطلب باید برای من مهم باشد که با سیلویو مانوئل تبانی کردهام. او گفت که لیدیا و ژوزفینا برایش نقل کردهاند که وقتی آنها را مجبور کردند که از خطوط موازی بگذرند، من چه نقشی در آن میان بازی کردهام. صحبت درباره این موضوع برایم ناخوشایند نبود. خاطرنشان کردم که من هرگز تا آن روزی که با دونا سولداد حرف میزدم چیزی درباره خطوط گذشتهام (نمیدانستم). همه آنها بحز لاگوردا گفتند که برای اولین بار از من مفهوم تردید به خود راه ندادم. گفتم که مقصود او را در یک چشم بههمزدن درک کردهام. وقتی بهفکر او میافتم متقاعد میشوم که از آن خطوط گذشته ام همه آنها بجز لاگوردا گفتند که برای اولینبار از من واژه خطوط موازی را شنیدهاند. لاگوردا گفت که او ابتدا از دوناسولداد شنیده است، درست قبل از اینکه به من بگوید. پابلیتو سعی کرد درباره روابط من و سیلویو مانوئل حرفی بزند. حرفش را قطع کردم. گفتم که وقتی همه ما روی پل بودیم و سعی میکردیم از آن بگذریم، نتوانستم تشخیص دهم که من و احتمالاً همه آنها در مرحله حقیقتی دیگر وارد شدهایم. زمانی از این دگرگونی آگاهی یافتم که متوجه شدم کس دیگری روی پل نیست و فقط ما هشت نفر آنجا ایستادهایم. روزی آفتابی بود، ولی ناگهان هوا ابری شد و نور روشن صبح تیره گشت. چنان سرگرم ترس و تعابیر شخصی بودم که به این دگرگونی بیمآور توجهی نکردم. وقتی از روی پل بازگشتیم دیدم که دوباره مردم دیگری در آن حوالی پیاده میرفتند. ولی وقتی سعی میکردیم از پل بگذریم، چه بر سر آنها آمده بود؟ لاگوردا و دیگران بهچیزی توجه نکرده بودند. درواقع آنها تا قبل از توضیح من از هیچگونه دگرگونی آگاهی نداشتند. همه آنها با چهرههای خشمآلود و ترسان به من خیره شدند. دوباره پابلیتو ابتکار عمل را در دست گرفت و مرا متهم کرد که سعی دارم آنها را بهراهی بکشانم که نمیخواهند. توضیح نداد که این راه چیست ولی فصاحت سخنانش برای اینکه مورد قبول دیگران واقع شود، کافی بود. ناگهان خود را با گروهی از ساحران خشمگین روبرو دیدم. مدتی طول کشید تا به آنها نیاز خود را برای بررسی جزییات تجربه عجیب و طاقتفرسایمان در روی پل شرح دهم. عاقبت آرام شدند، نه بخاطر اینکه مجاب شده بودند، بلکه بهعلت خستگی ناشی از هیجان، زیرا همه آنها، حتی لاگوردا با حرارت زیاد از نظرات پابلیتو دفاع کرده بودند. نستور بهگونهای دیگر استدلال میکرد. فکر میکرد که من احتمالاً برخلاف میلم فرستادهای هستم که بخوبی حوزه عملیاتش را تشخیص نمیدهد. اضافه کرد که برخلاف دیگران نمیتواند باور کند که من از وظیفه خود بهعنوان مأمور بهاشتباهانداختن آنان آگاه بودهام. او فکر میکرد که من واقعاً نمیدانستم آنها را بهتباهی میکشانم و باوجود این چنین کردهام. تصور میکرد برای گذر از خطوط موازی دو راه وجود دادر: یکی بهکمک اقتدار دیگری و دیگری با اقتدار شخصی. نتیجه نهایی افکارش این بود که بعضی از آنها حتی نمیتوانند بهیاد آورند که چنین کاری کردهاند. اکنون وظیفه دارند که بااقتدار شخصی خود از آن بگذرند و وظیفه من ممانعت از آن است. سپس بنینیو شروع به صحبت کرد. بهنظر او آخرین کاری که دونخوان برای کارآموزان مذکر انجام داده، این بود که به ما کمک کند تا با پرش به ورطه، از خطوط موازی گذر کنیم. بنینیو یقین داشت که ما درباره این گذر اطلاعات وسیعی داریم ولی زمان آن نرسیده است که دوباره این کار را انجام دهیم. اگر روی پل نتوانسته بودند گام دیگری بهپیش نهند بهعلت فرارسیدن زمان صحیح آن بود. بههمین جهت حق داشتهاند فکر کنند که من سعی کردهام ضمن مجبور کردن آنان به گذشتن از پل، آنها را از بین ببرم. فکر میکرد که گام نهایی برای همه آنها این است که با آگاهی کامل از خطوط موازی بگذرند، گامی که آنها تنها هنگامی برمیداشتند که آماده ناپدیدشدن از این کرده خاک باشند. بعد لیدیا رو به من کرد. هیچ اظهارنظری درباره موقعیت نکرد، بلکه از من خواست تا بهخاطر آورم که چگونه بار اول او را بهروی پل کشانده ام. با خشونت اظهار کرد که من مرید ناوال خوانماتیوس نبودم بلکه مرید سیلویو مانوئل بودهام و من و سیلویو مانوئل متقابلاً جسم یکدیگر را بلعیدهایم. دوباره حملهای غضبآلود بهمن دست داد، درست مثل همان حملهای که با لاگوردا در روی پل بهمن دست داده بود. بهموقع جلو خود ار گرفتم. فکری منطقی مرا آرام کرد: بارها به خود گفتم که برایم تجزیه و تحلیل مسئله جالب است. برای لیدیا توضیح دادم که شماتتکردن من بیهوده است. نمیخواست از این کار دست بردارد. فریاد زد که سیلویو مانوئل استاد من بوده است و بههمنی دلیل من از آنها نیستم. روزا اضافه کرد هرچه هستم از سیلویو مانوئل دارم. به انتخاب کلمات روزا اعتراض کردم. گفتم که بایستی میگفت که هرچه دارم از سیلویو مانوئل دارم. او از کلماتش دفاع کرد و گفت که سیلویو مانوئل آنچه را که هستم به من داده است. حتی لاگوردا جانب او را گرفت و گفت زمانی را بهیاد میآورد که من آنچنان مریض بودم که دیگر نیرویی نداشتم و تمام بدنم خسته و کوفته شده بود. آنگاه سیلویو مانوئل دست بهعمل زد و نیروی تازهای به جسمم دمید. لاگوردا گفت که براستی بجای اینکه اینطور نشان دهم و گمان کنم که ناوال خوانماتیوس مرا کمک کرده، بهتر است که اصل و منشأ واقعی خود را بدانم. او تأکید کرد که بهخاطر علاقهای که ناوال به کلمات داشت به او استناد میکنم، برعکس سیلویو مانوئل تاریکی خاموش است. توضیح داد که برای پیروی کردن از او نیاز به گذشتن از خطوط موازی دارم، درحالیکه برای پیروی از ناوال خوان ماتیوس بهتنها چیزی که نیازمندم، صحبت درباره او است. همه چیزهایی که میگفتند بهنظرم بیمعنی میرسد. داشتم فکر میکردم تا نکته جالبی را در آن مورد عنوان کنم که رشته استدلالم بهمعنای واقعی کلمه درهم ریخت. گرچه که آن نکته تنها لحظهای پیش برایم کاملاً روشن بود، ولی دیگر نتوانستم آن را بهیاد آورم. درعوض خاطره عجیبوغریبی به ذهنم رسید. احساس درباره چیزی نبود، بلکه خاطرهای حقیقی درباره حادثهای بود. بهیادآوردم که زمانی با دونخوان و مرد دیگری بودم که چهرهاش را بهیاد نمیآورم. هر سه راجع به برداشت من از ویژگی دنیا حرف میزدیم. در فاصلهای حدود یک متر و نیم از سمت راستم توده تصور ناپذیری از مه زردرنگ قرار داشت که انگار دنیا را به دونیم میکرد. از زمین تا به آسمان رفته بود، تا بینهایت. وقتیکه با دو مرد صحبت میکردم نیمی از دنیا در سمت چپم دست نخورده و نیمی دیگر، در سمت راستم، در مه غوطهور بود. بهخاطرآوردم که به کمک نشانههای جغرافیایی جهتیابی کردم و متوجه شدم که محور توده مه، از شدق به غرب امتداد دارد. هرچیزی که در شمال این محور قرار داشت متعلق به دنیایی بود که میشناختم. بهیاد آوردم که از دونخوان پرسیدم چه بر سر دنیا در جنوب این خط آمده است. دونخوان از من خواست چند درجه بهسمت چپ بچرخم. دیدم که با چرخش سرم دیوار مه نیز چرخید. دنیا چنان به دو بخش واقعی بهنظر میآمد، ولی حد و مرز مادی نداشت. شاید این تقسیم بهگونهای در ذهنم وبد. آیا بود؟ جنبه دیگری نیز در خطرهام وجود داشت. مرد دیگر گفت که تقسیم دنیا به دو قسمت، فضیلت بزرگی است، ولی فصیلت بزرگتر این است که یک سالک مبارز، برای متوقفکردن چرخش این دیوار، مه آرامش و خودداری داشته باشد. گفت که این دیوار در درون ما نیست، واقعاً در بیرون و در این دنیاست. آن را بهدونیم میکند و هنگامیکه سرمان را حرکت میرهیم آن را میچرخاند. انگار که به شقیقه راست ما وصل شده است. مانع چرخش دیوار شدن فضیلت بزرگی است که سالک مبارز را قادر میسازد تا با دیوار مواجه شود و اقتداری به او میدهد که هروقت دلش خواست از آن بگذرد. وقتیکه خاطرهام را برای کارآموزان بازگو کردم، زنان یقین داشتند که آن مرد سیلویو مانوئل بوده است. ژوزفینا بهعنوان شناسنده این دیوار توضیح داد که برتری الیگیو بردیگران در این است که او توانایی متوقفکردن دیوار را دارد و میتواند هرلحظه که بخواهد از آن بگذرد. او افزود که گذشتن از میان دیوار در «رؤیا» بسی آسانتر است، زیرا آنزمان دیوار حرکت نمیکند. گویی گوردا تحت تأثیر یک سلسله خاطرات گوناگون و یا شاید دردناک قرار گرفته بود. بدنش بیاختیار میپرید تا عاقبت کلمات بر زبانش جاری شدند. گفت که دیگر برایش امکان ندارد این واقعیت را انکار کند که من دستیار سلویو مانوئل بودهام. ناوال به او هشدار داده بود که اگر محتاط نباشد، او را برده خود خواهم کرد. حتی سولداد به او گفته بود که مراقبم باشد، زیرا روح من دیگران را به اسارت میگیرد و آنها را برده خود میکند، این کار تنها از عهده سیلویو مانوئل برمیآمد. او مرا برده خود کرد. تأکید کرد که او تا لحظهای که در آن اتاق سیلویو مانوئل نشسته و ناگهان چیزی از شانههایش برخاسته بود، تحت افسون من بوده است. برخاستم. تحت تأثیر کلمات لاگوردا، واقعاً گیج بودم. خلاءای در شکمم حس میکرد(م). قبلاً یقین کرده بودم که تحت هر شرایطی میتوانم از حمایت آنها برخوردار باشم. اما حالا حس میکردم به من خیانت شده است. فکر کردم بهتر است آنان را از احساسات خود آگاه سازم. ولی حس هوشیارانهای به کمکم آمد. درعوض به آنها گفتم که بهعنوان یک سالک مبارز نتیجهگیری بیطرفانه من این است که دونخوان مسیر زندگی مرا در جهت بهتری دگرگون کرده است. بارها متوجه آنچه که دونخوان برایم انجام داده است، شدهام و همیشه به این نتیجه رسیدهام که او برایم آزادی به ارمغان آورده است. آزادی تنها چیزی است که میشناسم، تنها چیزی که میتوانم به هرکسی که به من نزدیک میشود، بدهم. نستور با اشارهای همبستگی خود را نسبت به من ابراز کرد. او زنان را تشویق کرد که دست از دشمنی با من بردارند. به من نگریست، درست مثل کسی که نمیفهمد و میخواهد بفهمد. او گفت که به گروه آنان تعلق ندارم و واقعاً پرندهای تنها هستم. آنها برای لحظهای به من نیاز داشتند تا بندهای وابستگی و عادتشان را پاره کنند. اکنون که آزاد شدهاند، آسمان مرز آنهاست. ماندن با من بدون شک مطبوع، ولی برای آنها مرگآور است. گویی عمیقاً تحتتأثیر قرار گرفته بود. به کنارم آمد و دستش را برشانهام گذاشت. گفت حس میکند که ما دیگر در این کره خاک یکدیگر را نخواهیم دید. تأسف خورد که ما با پرخشگری، گلهمندی و تهمتزنی چون مردمی پست از یکدیگر جدا میشویم. گفت که نه از طرف خود، بلکه از جانب دیگران هم میخواهد صحبت کند و از من میخواهد که بروم، زیرا برای ما امکان باهم بودن وجود ندارد. اضافه کرد که وقتی لاگوردا از ماری که ما تشکیل دادیم حرف میزد به او خندیده بود، ولی اکنون نظرش را عوض کرده است و دیگر این فکر را مضحک نمیپندارد. درواقع این آخرین فرصت ما بوده است که بهعنوان گروه موفق شویم. دونخوان به من آموخته بود که سرنوشتم را با شجاعت بپذیرم. او یکبار به من گفت: - خط سرنوشت یک سالک مبارز تغییرناپذیر است. بحث در این است که چقدر او میتواند در این محدوده سخت پیش برود و تا چه حد میتواند بیعیب و نقص باشد. اگر مانعی بر سر طریقت او باشد، آنگاه سالک مبارز کوشش بیعیبونقص خود را برای پیروزی بر آن آغاز میکند. اگر مشکلات تحملناپذیر و درد و رنج در راه خود بیابد، میگرید، ولی حتی تمام اشکهای او نیز نمیتواند خط سرنوشت او را به اندازه سر مویی عوض کند. اولین تصمیم من مبنی بر اینکه گام بعدی را به عهده مکان اقتدار واگذار کنیم، صحیح بود. دیگران سر خود را برگرداندند. لاگوردا به سویم آمد و گویی که حادثهای رخ نداده است، گفت من باید بروم و او زمانی مرا بازمیگرداند و به من میپیوندد. خواستم به او بگویم که دلیلی نمیبینم که او به من بپیوندد و او پیوستن به دیگران را برگزیده است. گویی از چهرهام میخواند که حس میکنم به من خیانت شده است. بهآرامی اطمینان داد که ما باید چون سالکانی مبارز سرنوشت خود را با یکدیگر کامل کنیم و نه چون مردمی پست که اکنون هستیم. |
10 15 فروردین 1387 ساعت 20:26 | |
5 گروه ساحران خشمگین
سپیدهدم به شهر رسیدیم. در این هنگام پشت رل نشستم و یکراست بهسوی خانه راندم. چند خیابان به انجا مانده بود که لاگوردا از من خواست اتومبیل را متوقف کنم. پیاده شد و در پیادهرو شروع به قدم زدن کرد. همه یکبهیک پیاده شدند و بهدنبال الگوردا بهراه افتادند. پابلیتو بهسوی من آمد و گفت باید اتومبیل را در میدانی که یک خیابان آنطرفتر است پارک کنم. همین کار را کردم. بهمحض آنکه دیدم لاگوردا بهگوشهای میپیچد، دانستم که یکجای کارش میلنگد. رنگش بهطور غیرعادی پریده بود. بهسویم آمد و نجواکنان گفت که میخواهد مراسم دعای صبحگاهی را ببیند. لیدیا نیز همین قصد را داشت. هردو قدمزنان از میدان گذشتند و بهداخل کلیسا رفتند. پابلیتو، نستور و بنینیو چنان احساساتی بودند که هرگز آنها را اینطور ندیده بودم. روزا ترسیده بود. دهانش بازمانده و چشمانش بدون اینکه مژه برهم زند به سوی خانه خیره شده بود. تنها ژوزفینا میدرخشید. با حالت دوستانهای به پشتم زد و با تعجب فریاد کشید: - ای حرامزاده، بالاخره موفق شدی. تو که این حراملقمهها را زهره ترک کردی. آنقدر خندیدند تا نفسشان بند آمد. پرسیدم: - ژوزفینا، این همان محل موعود است. - معلوم است. لاگوردا عادت داشت همیشه به کلیسا برود. در آن زمان او زنی مؤمن بود. ضمن اشاره به خانه پرسیدم: - تو خانهای را که آنجاست بهیاد میآوری؟ - بله، آن خانه سیلویو مانوئل است؟ با شنیدن این اسم همه از جا پریدیم. احساس کردم موجی که به جریان ضعیف برق بیشباهت نبود از زانوانم گذشت. این نام کاملاً برایم ناآشنا بود و با وجود این با شنیدن آن از جا پریدم. سیلویو مانوئل اسم کمیابی بود، نامی با طنینی سلیس. سه خنارو و روزا هم مثل من ناراحت و آشفته بودند. متوجه شدم که رنگشان پریده است. باتوجه به احساسی که داشتم نتیجه گرفتم که من هم میبایست مثل آنها رنگپریده باشم. سرانجام موفق شدم از ژوزفینا سؤال کنم: - سیلویو مانوئل کیست. - حالا مچم را گرفتی نمیدانم. ژوزفینا تأکید کرد که دیوانه است و آنچه میگوید نباید جدی بگیریم. نستور التماس کرد بگوید که ژوزفینا چهچیزی را بهیاد میاورد. ژوزفینا سعی کرد فکر کند، ولی او کسی نبود که تحت فشار کاری انجام دهد. میدانستم که بهتر است از او سؤال نکنیم. پیشنهاد کردم یک نانوایی یا جایی که بتوانیم غذا بخوریم پیدا کنیم. ناگهان ژوزفینا گفت: تنها چیزی که بهیا دآوردم این است که نمیگذاشتند در این خانه کاری کنیم. بهدور خود چرخید، گویی دنبال چیزی میگشت یا میخواست چیزی را بررسی کند. بعد فریاد زد: - اینجا یک چیزی کم دارد. آنطور که قبلاً بود نیست. سعی کردم با سؤالاتی که فکر میکردم مناسب است به او کمک کنم. سؤالاتی از این قبیل که آیا خانهای کم است یا خانهای به تازگی رنگ شده و یا جدیداً ساخته شده است. ولی ژوزفینا نمیتوانست بفهمد که چهچیزی عوض شده است. بهنانوایی رفتیم و نان شکری خریدیم. وقتیکه بهمیدان بازمیگشتیم تا منتظر لاگوردا و لیدیا شویم، ناگهان ژوزفینا به پیشانیش زد، گویی که همان موقع چیزی بهفکرش رسیده بود. فریاد کشید: - میدانم چهچیزی کم است، آندیوار مه ابلهانه. یکباره همه به هم شروع به صحبت کردیم و از او دربارخ دیوار پرسیدیم. ژوزفینا انگار نه انگار که ما آنجا بودیم، پیاپی حرف میزد و میگفت: - دیوار مه سربهفلک کشیدهای بود، درست همینجا. وقتی سرم را برمیگرداندم، آنجا بود. مرا دیوانه میکرد. لعنتی! من دیوانه نبودم، این دیوار دیوانهام کرد. با چشم باز یا بسته آن را میدیدم، فرقی نمیکرد. فکر میکردم این دیوار بهدنبال من است. ژوزفینا، لحظهای حالت سرزندگی و نشاط طبیعی خود را از دست داد و در چشمانش ناامیدی پدیدار گشت. این نگاه را قبلاً در کسانی که دچار بحران عصبی میشدند دیده بودم. با شتاب از او خواستم نان شکریش را بخورد. بلافاصله آرام شد و شروع به خوردن کرد. پرسیدم: - نستور، تو راجع به این مسایل چه فکر میکنی؟ به آهستگی گفت: - میترسم. - چیزی را بهیاد میآوری؟ سرش را به نشانه نفی تکان داد. با حرکت ابروانم همین سؤال را از پابلیتو و بنینیو کردم. آنها هم به نشانه نفی سرشان را تکان دادند. - پرسیدم روزا، تو چی؟ روزا وقتی شنید روی سخنم با او است، از جا پرید. انگار زبانش بند آمده بود. نانشکری را در دستش نگاهداشته و به آن زل زده بود. ظاهراً نمیدانست با آن چه کند. ژوزفینا با خنده گفت: - معلوم است که بهیاد میآورد ولی تا سرحدمرگ ترسیده است. نمیبینی که از ترس خودش را خراب کرده است؟ حرفهای ژوزفینا بهنظر خودش بیش از حد بامزه آمد. ازشدت خنده خم شد و نانشکری از دستش برزمین افتاد. آن را برداشت، خاکش را پاک و شروع بهخوردن کرد. بعد به پشتم زد و گفت: - دیوانهها هر چیزی میخورند. انگار حالت مسخره ژوزفینا برای نستور و بنینیو دردناک بود. پابلیتو لذت میبرد. نگاهش تحسینآمیز بود. سرش را تکان داد و با زبانش صدایی در آورد، گویی نمیتوانست چنین بذلهگویی را باور کند. ژوزفینا اصرار کرد: - بیایید به داخل خانه برویم. آنجا همه چیز را برایتان تعریف خواهم کرد. گفتم که باید منتظر لاگوردا و لیدیا بمانیم. بعلاوه بیموقع است که الان سراغ زن جوانی که در آنجا زندگی میکند برویم و مزاحمش شویم. پابلیتو گفت که بهخاطر شغل نجاریش در این شهر خانهای را میشناسد که ساکنان آن برای مسافرانی که از این شهر میگذرند، غذا تهیه میکنند. ژوزفینا نمیخواست منتظر بماند. برای او تنها این مسئله مطرح بود که یا به آن خانه برود و یا غذای مفصلی بخورد. من با صبحانه موافق بودم و به روزا گفتم که بهدنبال لاگوردا و لیدیا به کلیسا برود، ولی بنینیو با خوشرویی داوطلب شد که منتظر آنها بماند و آنها را بهمحل خوردن صبحانه بیاورد. ظاهراً او هم آن محل را میشناخت. پابلیتو مستقیماً ما را به آنجا نبرد. بهخواهش من راهمان را دور کردیم. در انتهای شهر پلی بود که میخواستم آن را ببینم. روزی که با لاگوردا به شهر آمده بودم، از داخل اتومبیل آن را دیده بودم. بهنظر میرسید که به سبک بناهای مستعمراتی ساخته شده است. روی پل رفتیم و در وسط آن ایستادیم. از مردی که آنجا ایستاده بود پرسیدم که آیا این پل خیلی قدیمی است. پاسخ داد که بیش از پنجاه سال دارد و از وقتی یادش میآید، آن را دیده است. فکر میکردم که پل فقط بر من اثر مجذوب کنندهای دارد، ولی وقتی به دیگران نگریستم، نتیجه گرفتم که آنها نیز تحت تأثیر آن واقع شدهاند. نستور و روزا نفسنفس میزدند، نفسشان بند آمده بود. پابلیتو به ژوزفینا تکیه کرده بود و او هم به من. پرسیدم: - ژوزفینا، چیزی بهیاد میآوری؟ به انتهای دیگر پل که ده متر آنطرفتر بود اشاره کرد و گفت: - سیلویو مانوئل شیطانصفت آنطرف پل است. به چشمان روزا نگریستم. سرش را بهعلامت تأیید تکان داد و به نجوا گفت که او یکبار با ترس و لرز از این پل گذشته و چیزی در آن طرف پل انتظار بلعیدن او را میکشیده است. از دو مرد هم کمکی برنمیآید. با حیرت مرا مینگریستند. هر دو بیدلیل میترسیدند. چاره نداشتم جز اینکه با آنها موافقت کنم. حس میکردم که اگر تمام پولهای دنیا را هم به من بدهند، جرئت نمی کنم در تاریکی شب از این پل بگذرم، نمیدانستم چرا. پرسیدم: دیگر چهچیزی بهیاد میآوری، ژوزفینا؟ اکنون جسمم بسیار میترسد. نمیتوانم چیز دیگری بهیاد آورم. این سیلویو مانوئل شیطانصفت همیشه در تاریکی است. از روزا بپرس. با حرکت سر از روزا خواستم تا حرفی بزند. سه چهار بار سرش را به نشانه تأکید تکان داد اما نتوانست کلمهای بگوید. هیجانی که من هم دچارش بودم، ناخواسته و درعینحال واقعی بود. همه ما درست در وسط پل ایستاده بودیم و قادر نبودیم حتی گامی در جهتی که ژوزفینا به آن اشاره میکرد برداریم. عاقبت ژوزفینا پیشقدم شد و برگشت. بهطرف مرکز شهر بهراه افتادیم. پابلیتو ما را بهسوی خانه بزرگی برد. لاگوردا، لیدیا و بنینیو غذا میخوردند و برای ما هم سفارش داده بودند. گرسنه نبودم. پابلیتو، نستور و روزا گیج بودند. ژوزفینا با اشتها غذا میخورد. سکوت بدشگونی سر میز حکمفرما بود. وقتی سعی کردم سر سحبت را باز کنم، همه نگاهشان را دزدیدند. پس از صرف صبحانه بهسوی خانه بهراه افتادیم. کسی حرفی نزد. در زدم. وقتی آن زن در را باز کرد، توضیح دادم که میخواهم خانه را به دوستانم نشان دهم. لحظهای تردید کرد. لاگوردا پولی به او داد و عذرخواهی کرد که مزاحم او شدهایم. ژوزفینا ما را مستقیماً به پشت خانه برد. روزی که اینجا بودم این قسمت از خانه را ندیده بودم. حیاط سنگفرش شدهای بود که گرداگرد آن اتاق ساخته بودند. وسایل کشاورزی عظیمی در راهروهای مسقف انبار شده بود. حس کردم این حیاط را بدون این وسایل دیدهام. اطراف حیاط هشت اتاق دیده میشد، در هر طرف دو اتاق. چیزی نمانده بود که حال نستور و بنینیو و پابلیتو بههم بخورد. لاگوردا بشدت عرق میریخت. او و ژوزفینا در گودرفتگی ظاقچه ماننده دیواری نشستند و لیدیا و روزا داخل یکی از اتاقها شدند. ناگهان گویی نستور برانگیخته شد که چیزی بیابد و به داخل اتاق دیگری رفت، پابلیتو و بنینیو هم چنین کردند. با آن زن تنها ماندم. خواستم با او سر صحبت را بازکنم و سؤالهایی بپرسم و ببینم که سیلویو مانوئل را میشناسد، ولی نیروی حرفزدن نداشتم. معدهام منقبض شده بود. عرق از دستهایم میچکید. آنچه ناراحتم میکرد، غمی بیاننشدنی بود. برای چیزی ناگفتنی، چیزی که وجود نداشت دلتنگ بودم. دیگر تحمل نداشتم میخواستم با آن زن خداحافظی کنم و از آن خانه خارج شوم که لاگوردا بهکنارم آمد. نجواکنان گفت که ما باید در اتاق بزرگی بنشینیم که راهرو آن را از حیاط جدا میکند. ازجاییکه ایستاده بودیم اتاق دیده میشد. بهطرف آن رفتیم و داخل شدیم. اتاق خالی و خیلی بزرگ بود. سقف تیردار بلندی داشت، تاریک ولی باروح بود. لاگوردا همه را بهداخل اتاق فراخواند. آن زن فقط به ما نگاه میکرد و بهداخل نیامد. گویی همه دقیقاً میدانستند کجا باید بنشینند. خناروها همه دریکطرف اتاق و سمت راست در نشستند. لاگوردا و خواهران کوچک در طرف دیگر، سمت چپ اتاق نشستند، کنار دیوار نشسته بودند. گرچه دلم میخواست کنار لاگوردا بنشینم، ولی تقریباً در وسط اتاق نشستم. نمیدانم چرا این مکان بهنظرم مکان درستتری آمد. انگار فرمانهای نهانی محل نشستن ما را مشخص کرده بود. وقتی آنجا نشستم، موجی از احساسات عجیبوغریب مرا فرا گرفت. صبور و راحت بودم. بهنظرم رسید تصویری بر پرده سینما هستم و احساس اندوه و دلتنگی که با من بیگانه بود بر آن پرده، نمایش داده میشود. ولی چیزی وجود نداشت که بتوانم آن را بهعنوان خاطرهای دقیق تشخیص دهم. بیش از یک ساعت در این اتاق ماندیم. در پایان، این احساس را داشتم که سرچشمه این اندوه پنهانی را کشف میکنم، اندوهی که بیاراده مرا بهگریه میانداخت، ولی همانطور که ناخواسته نشسته بودیم، بلند شدیم و خانه را ترک کردیم. حتی از آن زن خداحافظی و تشکر هم نکردیم. در میدان بهدور هم جمع شدیم. لاگوردا بلافاصله شروع به صحبتکرد و گفت که چون او بیشکل است، پس هنوز مسئولیت رهبری با او است. گفت که بهخاطر نتایجی که در خانه سیلویو مانوئل به آن رسیده است باید این کار را برعهده بگیرد. انگار منتظر اظهارنظر ما بود. سکوت دیگران برایم تحملپذیر نبود. آخر بایستی چیزی میگفتم. پرسیدم: - در آن خانه به چه نتایجی رسیدهای؟ با لحنی مغرور پاسخ داد: - فکر میکنم همه میدانند به چه نتایجی رسیدهایم. - ما نمی دانیم. هنوز کسی حرفی نزده است. - نیازی به گفتن نیست، همه میدانیم. تأکید کردم که نمیتوانم چنین حادثه مهمی را ساده بگیرم و لازم است که درباره احساسمان صحبت کنیم و تا آنجا که به من مربوط میشود. این رویداد جز احساس ویرانکننده اندوه و ناامیدی چیزی برایم نداشته است. لاگوردا گفت: - حق با ناوال خوانماتیوس بود. ما برای آزادشدن بایستی در این مکان اقتدار مینشستیم. من اکنون آزادم. نمیدانم چگونه این اتفاق رخ داد ولی وقتی آنجا نشستم چیزی را از من برداشتند. سه زن دیگر با او همعقیده بودند ولی سه مرد نبودند. نستور گفت که چیزی نمانده بود چهرههایی واقعی را بهیاد آورد ولی هرچقدر تلاش کرده بود تا واضح ببیند چیزی مانعش شده بود. تنها چیزی که حس کرده، همان احساس دلتنگی و اندوه بود که خود را هنوز در این دنیا مییافت. پابلیتو و بنینیو هم کموبیش همین حرفها را زدند. من گفتم: منظورم را میفهمی گوردا؟ ناراضی بهنظر میرسید. چنان پرمدعا شده بود که هرگز او را اینطور ندیده بودم. آیا قبلاً و در جای دیگری او را اینطور پرمدعا دیده بودم؟ برای گروه رجزخوانی میکرد. نمیتوانستم بهحرفهایش توجه کنم. کاملاً سرگرم خاطرهای بودم که بیشکل ولی تقریباً در دسترسم بود. بهنظرم رسید برای ادامه این احساس نیاز به جریان مداوم انرژی از طرف لاگوردا دارم. خود را به طنین صدایش، به خشم او متمرکز کرده بودم. درست در لحظهای که کمی آرام شد سرش فریاد کشیدم که خیلی رئیسمآبانه حرف میزند. واقعاً برآشفته شد. مدتی به او نگریستم. لاگوردای دیگری را در زمانی دیگر بهیادآوردم، گوردای چاق خشمگینی که با مشت برسینهام کوفت. بهخاطر آوردم که به خشم او میخندیدم و مثل کودکی سربهسرش میگذاشتم. با پایان گرفتن صدای لاگوردا این خاطره نیز به انتها رسید. انگار متوجه شده بود که بر من چه میگذرد. خطاب به همه آنها گفتم که ما در موقعیت خطرناکی هستیم و یک چیز ناشناخته، با حالتی تهدیدآمیز بر ما سایه افکنده است. لاگوردا با لحنی خشک گفت: - بر ما سایه نیفکنده است. به ما اصابت کرده است و فکر میکنم که شما میدانید چیست. گفتم: - نمیدانم و فکر میکنم که من از جانب مردان دیگر هم حرف میزنم. سهخنارو به نشانه توافق سر تکان دادند. لاگوردا گفت: زمانی که ما در سوی چپ خود بودیم، در این خانه زندگی میکردیم. من همیشه در آن گودرفتگی طاقچه مانند مینشستم و گریه میکردم، چون نمیدانستم چه کنم. فکر میکنم اگر امروز مدت بیشتری در آن اتاق میماندم، همهچیز را بهیاد میآوردم. اما چیزی مرا به بیرون میراند. من همچنین در آن اتاق هم مینشستم و آنزمان آدمهای زیادی داخل اتاق بودند، ولی نمیتوانم چهرههای آنها را بهخاطر آورم. با وجود این وقتی امروز آنجا نشستم مسایل دیگری هم بر من روشن شد. من بیشکلم، مسائل چه خوب و چه بد به من روی میآورند. مثلاً در آنجا خودبینی قدیمی و اشتیاق فکرکردن را دوباره بازیافتم، ولی چیزهای دیگری هم بهدست آوردم، چیزهای خوب را. لیدیا گفت: - فکر میکنم صحیح نیست که از تو نفرت داشته باشم. نفرت من مانع پروازم میشود. این مطلب را زنان و مردانی که در آن اتاق بودند به من گفتند. نستور با لحنی حاکی از ترس پرسید: -کدام زنان و مردان؟ - وقتیکه آنها آنجا بودند، من هم آنجا بودم. بیش از این چیزی نمیدانم. تو هم آنجا بودی. همه ما آنجا بودیم. پرسیدم: - لیدیا، این زنان و مردان چه کسانی بودند؟ تکرار کرد: - وقتیکه آنها آنجا بودند، من هم آنجا بودم. فقط همین را میدانم. پرسیدم: - گوردا، تو چهنظری داری؟ - به تو گفتم که من چهرهها یا چیز بخصوصی را بهیاد نمیآورم. ولی یکچیز را میدانم. تمام کارهایی را که ما در آن خانه انجام دادیم، ناشی از سوی چپمان بود. ما گذشتیم، یا شاید هم کسی ما را از خطوط موازی گذراند. خاطرات عجیبوغریب ما مربوط به آن زمان، به آن دنیاست. بدون هیچ صحبت و توافقی میدان را ترک کردیم و به سمت پل بهراه افتادیم. لاگوردا و لیدیا جلوتر از ما میدویدند. وقتی بهآنجا رسیدیم آنها را درست درهمان محلی یافتیم که ایستاده بودیم. لاگوردا درحالیکه بهانتهای پل خیره شده بود نجواکنان بهمن گفت: - سیلویومانوئل تاریکی است. لیدیا میلرزید. او هم سعی میکرد حرفی بزند. نتوانستم بفهمم که چه میخواست بگوید. همه را از روی پل دور کردم. فکر کردم شاید بتوانم آنچه را که هریک درباره این پل میدانیم کنار هم بگذاریم. درآنصورت ممکن است مجموعه این دانستهها در فهم معمایمان به ما کمک کند. چندمتر دورتر از پل رویزمین نشستیم. تعداد عابرین در اطراف ما زیاد بود، ولی کسی بهما توجهی نمیکرد. گفتم: - گوردا، سیلویومانوئل کیست؟ - نام او را تاکنون نشنیدهام. او را نمیشناسم و درعین حال میشناسم. با شنیدن نام او چیزی مثل موج از من گذشت. وقتی در خانه بودیم ژوزفینا نام او را به من گفت. از آنلحظه درست مثل ژوزفینا چیزهایی به ذهنم میرسد و برلبانم میگذرد. هرگز فکر نمیکردم که روزی مثل ژوزفینا شوم. - چرا گفتی سیلویو مانوئل تاریکی است؟ - قصدی نداشتم. با این حال همه ما میدانیم که این مطلب حقیقت دارد. زنان را تحت فشار گذاشت که حرف بزنند. هیچیک حرفی نزدند. از روزا خواستم حرفی بزند. سه چهار بار بهنظر رسید که چیزی میخواهد بگوید. او را متهم کردم که افکارش را از ما پنهان میکند. بدن کوچکش متشنج شد و با صدایی که بهزحمت شنیده میشد گفت: ما از این پل گذشتیم و درآنطرف پل سیلویو مانوئل در انتظار ما بود. من آخرین نفر بودم. وقتیکه او دیگران را میبلعید صدای فریادشان را میشنیدم. میخواستم فرار کنم، ولی سیلویو مانوئل شیطان صفت در هر دو انتهای پل بود. راه گریزی وجود نداشت. لاگوردا، لیدیا و ژوزفینا حرفهایش را تأیید کردند. پرسیدم آیا این، تنها احساسی است که داشتهاند یا یک خاطره واقعی از چیزی است که اتفاق افتاده. لاگوردا گفت که درمورد او درست همینطور بوده که روزا وصف کرده است، یعنی یکخاطره واقعی. دو نفر دیگر با او موافق بودند. با صدای بلند از خود پرسیدم پس چه حادثهای برای مردمی که حوالی این پل زندگی میکنند رخ داده است. اگر همانطور که روزا میگفت زنان جیغ کشیدند، پس باید عابرین صدای آنها را شنیده باشند. این صدا بایستی موجب آشوب و هیاهو شود. لحظهای حس کردم که تمام مردم این شهر در برخی از توطئهها باید با یکدیگر تشریک- مساعی داشته باشند. یخ کردم. بهسوی نستور برگشتم و رکوراست تمام ترسم را بیان کردم. نستور گفت که ناوال خوانماتیوس و خنارو براستی سالکانی بودند به منتهی درجه کمال و بههمینعلت منزوی بودهاند. رابطه آنها با مردم رابطه فرد با فرد و درنتیجه امکان ندارد که تمام مردم این شهر یا حتی مردمی که در اطراف پل زندگی میکنند با آنها تبانی کرده باشند. بهگفته نستور برای چنین کاری همه این مردم بایستی سالک باشند و این یک احتمال بیش از حد غیرواقعی بود. ژوزفینا درخالیکه با ریشخند سر تا پایم را مینگریست چرخی به دورم زد و گفت: - واقعاً پر رو هستی. چنان تظاهر میکنی که انگار از همهچیز بیخبری، درحالیکه خودت اینجا بودی. تو ما را بهاینجا آوردی! تو ما را روی پل هل دادی! نگاه زنان تهدیدآمیز شد. برای یاریگرفتن بهسوی نستور برگشتم. او گفت: - هیچچیز بهیاد نمیآورم. این مکان مرا میترساند، همین را میدانم و بس. برگشتن بهسوی نستور یک تدبیر فوقالعاده بود. زنان به او هجوم آوردند. ژوزفینا فریاد کشید: - معلوم است که یادت میآید! ما همه اینجا بودیم. عجب آدم کودن و احمقی هستی. |








