| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1219
|
86/9/25 (02:25)
|
|
||
|
|
975
|
7071
|
91/3/9 (15:36)
|
|
||
|
|
61
|
779
|
91/3/13 (01:42)
|
|
||
|
|
32
|
262
|
91/3/12 (12:27)
|
|
||
|
|
55
|
427
|
91/3/11 (16:34)
|
|
||
|
|
225
|
3870
|
91/3/11 (13:51)
|
|
||
|
|
86
|
784
|
91/3/10 (20:55)
|
|
||
|
|
51
|
345
|
91/3/10 (20:54)
|
|
||
|
|
119
|
1253
|
91/3/10 (14:14)
|
|
||
|
|
75
|
1473
|
91/3/10 (14:09)
|
|
||
|
|
126
|
1051
|
91/3/9 (22:58)
|
|
||
|
|
62
|
604
|
91/3/8 (18:52)
|
|
||
|
|
12
|
91
|
91/3/8 (13:08)
|
|
||
|
|
86
|
495
|
91/3/7 (10:08)
|
|
||
|
|
53
|
383
|
91/3/5 (21:00)
|
|
||
|
|
14
|
58
|
91/3/5 (10:35)
|
|
||
|
|
4
|
38
|
91/3/5 (10:34)
|
|
||
|
|
20
|
77
|
91/2/23 (16:36)
|
|
||
|
|
93
|
592
|
91/2/22 (08:28)
|
|
||
|
|
511
|
5579
|
91/2/18 (16:02)
|
|
لطفا اشعار عرفانی را که « خودتان سروده اید » در این اتاق برای ما بنویسید :
این شعر یکی از دوستانم است که شاعره ای تواناست
و پس از یک جلسه درس شناخت پای سخنان استاد سیمرغ ،
برای ایشان سروده اند .
-----------------------------------------------------------------------------------------
جامی از میکده عشق چشاندی تو مرا
به سراپردة اســــرار کشاندی تو مرا
جان و دل رفته به گرداب تباهی آنک
ز غبــارم به صبوریت تکــاندی تـو مرا
اول کــار عبــث سخـت تــو را آزردم
راندمت لیک به صد غمزه نراندی تو مرا
تن قفس بودی و روحــم به قفس زندانی
در ِ آن باز نمــودی و پــــراندی تو مـــرا
بردی از خاک ،برون روح مرا ، ذهن مــرا
به حــریم قله قـــاف نشـــاندی تو مــرا
بی خود از خویش شدم نوش شدم نیش شدم
تا به آواز ملک زمــزمه خوانـدی تو مــرا
تشنه ای در طلب آب حیــــاتی بودم
جامی از میکده عشق چشاندی تو مرا
( ن . سلطانی )
فسانه زندگی
سقای دلم بود و عطش بر دلم خانه زد
مّحرم به دلم بود و زخم جگرم جوانه زد
عصای نوح و موسی در بحران زندگی
چون یک لحظه شکست ، پشتم کمانه زد
یادم امد عهد شباب و ان روزگار وصل خویش
لکن به جرعه ای شراب ، برقلبم تازیانه زد
من گرچه فسرده ام در این دشت پر بلا
مهرم چو آتش موسی در دل صحرا زبانه زد
زیباتر از عاشق در این جهان ندیدم که ز التهاب وصل
جور یار، عسل دید و هر دم بر این زمانه زد
مغموم نباش ای دل، که اب حیات وعده داده اند
در سرزمین خشک وجودت باران ترانه زد
یکی شمعی در این عالم درخشید
مـــلک دید و دل آدم بلــــــــرزید
وز آن شمع شب افروز الـــــهی
جهانی تازه شد، گلشن بخندید
یکـــــــی پروانه در آتش غنـــــــوده
به عشق نور شمع صد جامه سوده
وز این سوختن گرد محمل شمـــــع
به انوار جـــــــــهان نوری فـــــزوده
« نوروز » ، از بلندای ازل تا به ابد جاری بود
ما منتظر روز نویی چون نوروز
« آدم » آنگاه که چشید
پس از آن اثم و فریب،
طعم غفران خدا
دیدم آن روز « عید » است .
و هر آن روز ،
که فرستادۀ او ، حرف او را آورد
و هر آن روز ،
که قدری ز « شب قـــــــدر » آورد
و هر آن روز ،
که دلهـــــا همه در شـــــــادی بــــود
و هر آن روز ،
که بر ظلم و ستـــم ، عفــو تو اش جاری بــود
و هر آن روز ،
که محبـــت ز دلــت می جوشیـــد
و هر آن روز ،
که دیده ز محبت به جهان می کاوید
و هر آن روز ،
که دست تو پُر ِ بار ِ محبت می شد
و هر آن روز ،
که روزه ، « روز فطــــر » مومنانش می شد
دیدم آن روز ،
بـرکــت به زمین می بـاریــد
دیدم آن روز،
برکت ، بذر « عیـــد » می کارید
دیدم آن روز ، « عیـــد » است
و هم آن روز نوروز ....!!
پس مبارک آن روز ....!
پس مبارک آن روز ....!
فرزانه این دوران کم است
دلداده بیراهش بس است
روزگار -شوریده دزدیدن خس است
گفتگو با پیر دانا وه چه نیکوست
رهرو عشق رسول بودن هموست
هان ! در پرده ی پندار چون خویش بودن خوش است
در سحر گاه و شبان تسبیح او گفتن خوش است.
ای نی لبک و نی زن و ای نی سازم
بر این نی من بدم بشو دمسازم
تو مرغ رهی ز قاف گویا خبریست
از عرف و شناخت کنی ز قاف آوازم
اگـــر از آسمان شب ، سکوتی سخت می خیزد ز دلهای جوان هر شب ، شکوه و شور می ریزد
در ظلمت شــــبها و آن حـــــجاب وهــــــــمانی یک دسته گل امــــــــــید ، همچـــــون نور آویزد
با اهریمن بد ظینت ، با آن حصم مبین خویش با سلاح ایمـــــــــانی ، در نبرد است و بستیزد
در آغوش زنی خوابم
در آغوش زنی زیبا که معجر میکشد رویش
حیا و عفتش محشر
کلامش آیۀ والفجر
تمام گیسویش والیل
و والیل اذا یسر
میان هرچه زن والوتر
و قلب اش گوییا والفتح
وجودش پاک و بی مانند
زنی که هم پدر باشد ...
و عطر مادرم دارد ! ...
به جای مادرم هر شب
لالایی بهر من خواند
برایم قصه ای از نینوا با گریه میگوید
که بابایت چنین بود و چنان کردند
و دیدم کم کمک لبها ترک خورده
خدا از چشم پر نورش
نزول رحمتش کرده
زبان بست و نگاهم کرد
مرا مانند گل در دامنش بوسید و نازم کرد
و آنجا من
ز دامان پر از مهرش
به پیش مادرم رفتم .
دین مـن اسـلام و پیمـانم یکی اسـت
عشق من عرفان و جانانم یکی اسـت
در شـعــف در شـور در شـوق خــدای
آنچنان غـرقـم که فـریـادم یکـی اسـت
دلم هر لحظه عقلم را به بازی گیردش ساده
به عقل عاقلم زنهار که در تاب و تب افتاده
نمی دانم میان عقل و دل ،ایا بود راهی و سامانی
که عقلم ساده انگار است و دل مجنون و دلداده