| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1219
|
86/9/25 (02:25)
|
|
||
|
|
975
|
7071
|
91/3/9 (15:36)
|
|
||
|
|
61
|
779
|
91/3/13 (01:42)
|
|
||
|
|
32
|
262
|
91/3/12 (12:27)
|
|
||
|
|
55
|
427
|
91/3/11 (16:34)
|
|
||
|
|
225
|
3870
|
91/3/11 (13:51)
|
|
||
|
|
86
|
784
|
91/3/10 (20:55)
|
|
||
|
|
51
|
345
|
91/3/10 (20:54)
|
|
||
|
|
119
|
1253
|
91/3/10 (14:14)
|
|
||
|
|
75
|
1473
|
91/3/10 (14:09)
|
|
||
|
|
126
|
1051
|
91/3/9 (22:58)
|
|
||
|
|
62
|
604
|
91/3/8 (18:52)
|
|
||
|
|
12
|
91
|
91/3/8 (13:08)
|
|
||
|
|
86
|
495
|
91/3/7 (10:08)
|
|
||
|
|
53
|
383
|
91/3/5 (21:00)
|
|
||
|
|
14
|
58
|
91/3/5 (10:35)
|
|
||
|
|
4
|
38
|
91/3/5 (10:34)
|
|
||
|
|
20
|
77
|
91/2/23 (16:36)
|
|
||
|
|
93
|
592
|
91/2/22 (08:28)
|
|
||
|
|
511
|
5579
|
91/2/18 (16:02)
|
|
نوشته هایی که حقیقت را به نظم شـــــعر کشید ...
دوستان عنایت نمایند نام سراینده شعر را در ذیل اشعار خود درج نمایند .
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز ترا در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
انتخاب زیبایی از افشین یدالهی بود
ممنونم
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز ترا در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
(حافظ)
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...
سیمین بهبهانی
دی شیخ با چراغ همی گشت گردشهر کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
پنهان زدیده ها و همه دیده ها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم ، آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم؟صورت ایمانم آرزوست
مولوی
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچۀ ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است ، نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟!
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا" مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آن آواز حزین دوره گرد
رشته اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
خواهرم بی رو سری بیرون دوید
گفت : آقا !!؟ سفره خالی می خرید ؟!!!
ز من گو صوفیان با صفا را
خداجویان معنی اشنا را
غلام همت آن خود پرستم
که با نور خودی بیند خدا را
(محمد اقبال لاهوری )
یــاد درس عـــــارفــان بـا غــــــــــرور
درسی از دلهــــای سنگی، شهر کور
یــاد آن دوران بــا عشق و ســـــرور
یـاد آن مــرغـان قــاف پـر ز شــــــور
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
حافظ
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود آن باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی
و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی
و بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
ج.رومی
شمشیر به یک دست و قلم دست دگر داشت
آن رهسپر عشق همین بار سفر داشت
کاوش کن دریای حقیقت به جهان بود
فارغ دل فرزانه از این نقش ، صور داشت
آن تیغ کِش خصم کُش شیر دل عشق
بر اهرمن جهل و خرافات ظفر داشت
( معینی کرمانشاهی )
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
نبماند هیچـش الا هـــوس قمــــار آخــــر