نام کلوب :شب اول قبر
نام انگلیسی : thefirstnightinthegrave
تاسیس : 9 دی 1384
500 عضو ، 89 بحث ، 5 آلبوم ، 13 مقاله ، 1 نظرسنجی

شب اول قبر

تبلیغات

__
عنوان بحث
واقعا دوست داری کی بمیری؟ همین الان؟
29 مهر 86 - 12:44
من که همین الان الان
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
9
11 دی 1386 ساعت 00:54

دوست دارم وقتی بمیرم که خدا همه گناهامو بخشیده باشه.

8
10 دی 1386 ساعت 20:52
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها * زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا16.gif
7
10 دی 1386 ساعت 20:44

شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت 

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

6
10 دی 1386 ساعت 20:32
هر شب از خدا میخوام ولی گوش نمیده
5
25 آذر 1386 ساعت 14:42
هر وقتی كه خدا صلاح بدونه
4
25 آذر 1386 ساعت 10:29
بنام خدا

سلام

كلید «بیت المقدس» همیشه نزد حضرت سلیمان ـ علیه السّلام ـ بود و به احدی غیر از خودش اعتماد نمی‌كرد، شبی آن جناب،‌كلید را برداشته خواست درب را باز كند،‌ از قضا باز نشد از طایفه جن و انس استمداد گرفت، نتیجه‌ای نگرفت.
بی‌اندازه غمگین و ناراحت شد و گمان كرد كه خداوند او را از بیت المقدس منع فرموده است، در این بین، پیرمردی كه به عصای خود تكیه كرده و از رفقاء و هم نشینان حضرت داود ـ علیه السّلام ـ «پدر حضرت سلیمان» بود به حضور آن حضرت آمده و عرض كرد: چرا غمگین می‌باشی؟ سلیمان، باز كردن این خانه بر خود من و بر یاران من از جن و انس مشكل شده است.
پیرمرد: آیا تعلیم ندهم به تو كلماتی را كه پدرت در حال افسردگی می‌خواند و خداوند رفع غم او می‌كرد؟
سلیمان: بگو ای پیرمرد.
پیرمرد بگو: اللهم بنورك اهتدیتُ و بفضلك استغنیتُ و بك اصبحت و امسیتُ، ذنوبی بین یدیك، استغفرك و اتوب الیك یا حنّان یا منّان.
یعنی خداوندا! به نور تو هدایت شدم، و به فضل تو بی‌نیاز شدم، و بیاری تو صبح و شام كردم، گناهان من نزد تو است، طلب آمرزش از درگاهت می‌كنم و به تو بازگشت می‌نمایم، ای خدای مهربان و منت گذارنده.
حضرت سلیمان این كلمات را خواند، ناگاه درب باز شد.
چشم بر هر گشادیم رخ خوب تو دیدیم گوش بر هر چه نهادیم حدیث تو شنیدیم
مردمان چشم گشودند و ندیدند بجز غیر ما ببستیم دو چشم رو به جمالت نگریدیم
لوح دل را بر آن نقش و نگار دگران بود پاك شستیم و بر آن صورت خوب تو كشیدیم
عارفان وصف تو از دفتر و استاد شنیدند ما ز یاقوب گهربار لبان تو شنیدیم

یا حق

3
9 آبان 1386 ساعت 19:33
من دوست داشتم زندگیم همین لحظه تمام می شد
2
2 آبان 1386 ساعت 16:10
har vagt khoda bekhad
1
30 مهر 1386 ساعت 19:31
از کی تا حالا مردن دست خودم بود هر وقت دست خودم بود تصمیم میگیرم
__