userinfo close

  ,

ادبیات تعطیل


tatilclub

تاسیس: 11 آذر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ادبیات تعطیل - معاونان
دوستان می توانند لینک وبلاگ و یا وبسایت خود را جهت درج در لینکستان ، و همچنین مقالات خود را به مدیر ادامه »
دوستان می توانند لینک وبلاگ و یا وبسایت خود را جهت درج در لینکستان ، و همچنین مقالات خود را به مدیر و یا معاون کلوب ارسال دارند .
 

عنوان بحث

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:31 1384/09/16

ادبیات ِ غیر پارسی

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شاهین تقوایی , tulkasastaldo
شاهین تقوایی - 23:38 1387/10/25
17

"هریسن برگرسن"

کورت ونه گوت.امریکایی تبار

از اینجا آغاز میشود:

سال ۲۰۱۸ بود و همه بالاخره با هم برابر بودند. برابری‌شان فقط در برابر خدا و قانون نبود؛ از هر لحاظ برابر بودند. هیچ کس از دیگری باهوش‌تر نبود. هیچ کس از دیگری خوش قیافه‌تر نبود. هیچ کس از دیگری قوی‌تر یا فرزتر نبود. این برابری تماما مرهون متمم‌های دویست و یازدهم، دویست و دوازدهم و دویست و سیزدهم قانون اساسی و هوشیاری بی‌وقفه ماموران معلولیت‌سازی فراگیر ایالت متحد بود.

اما هنوز بعضی از جنبه‌های زندگی کاملاً درست نشده بود؛ مثلاً اگر ماه آوریل هوایش بهاری نمی‌بود کماکان مردم را دیوانه می‌کرد. توی همین ماه نمور هم بود که آدم‌های م.ف. (معلولیت‌سازی فراگیر) هریسن، پسر ۱۴ ساله‌ی جورج و هیزل برگرسن را با خودشان بردند. واقعاً تراژیک بود، ولی جورج و هیزل نمی‌توانستند فکرشان را خیلی به آن مشغول کنند. هیزل هوش کاملا متوسطی داشت، که معنایش این بود که نمی‌توانست بیش از مدت کوتاهی به چیزی فکر کند. جورج هم چون هوشش خیلی بالاتر از حد متعارف بود یک رادیوی کوچک معلولیت ذهنی توی گوشش داشت. قانون او را ملزم می‌کرد که همیشه این رادیو را در گوشش داشته باشد. رادیو روی یک فرستنده‌ی دولتی تنظیم شده بود. حدودا هر ۲۰ ثانیه، فرستنده صداهای گوشخراشی می‌فرستاد تا جلوی سو استفاده غیرعادلانه‌ی آدم‌های شبیه جورج از مغزشان را بگیرد. جورج و هیزل داشتند تلویزیون تماشا می‌کردند. روی گونه‌های هیزل اشک‌هایی روان بود، ولی او در آن لحظه یادش رفته بود که اشک‌ها به خاطر چه بودند.

تلویزیون داشت چند بالرین را نشان می‌داد.

زنگی توی سر جورج صدا کرد. مثل دزدهایی که آژیر سرقت را شنیده‌اند، افکارش با وحشت گریختند.

هیزل گفت: «این رقصی که الان کردن، رقص قشنگی بود.»

جورج گفت: «ها؟»

هیزل گفت: «رقص رو می‌گم خوشگل بود.»

جورج گفت: «اوهوم.» سعی کرد کمی به بالرین‌ها فکر کند. واقعاً خیلی خوب نبودند. در هر حال نمی‌توانستند از کس دیگری هم بهتر باشند. چندین وزنه و کیسه پرساچمه بهشان وصل بود و روی صورت‌هاشان نقاب داشتند تا کسی با دیدن حالتی آزاد و زیبا روی صورتی قشنگ احساس نکند که خودش شبیه جوب‌گردها است. این فکر گنگ به سر جورج زد که شاید نباید رقصنده‌ها را معلول کرد، ولی خیلی نتوانست با این فکر پیش برود؛ چون صدای دیگری از رادیوی توی گوشش افکارش را پراکنده کرد.

قیافه‌ی جورج درهم رفت. قیافه‌ی دو نفر از هشت بالرین هم همین طور.

هیزل اخم او را دید. خودش معلولیت ذهنی نداشت و برای همین از جورج پرسید که آخرین صدا چه بوده. جورج گفت: «مثل این بود که یکی با چکش کله گرد بکوبه رو یه بطری شیر.»

هیزل با کمی حسادت گفت: «حتماً باید خیلی جالب باشه که آدم این همه صدای جورواجور بشنفه. چقدر چیز به ذهن‌شون می‌رسه.»

جورج گفت: «هوم.»

هیزل گفت: «فقط... اگه من فرمانده‌ی معلولیت‌سازی بودم، می‌دونی چی کار می‌کردم؟» در واقع هیزل شباهت چشمگیری هم به فرمانده‌ی معلولیت‌سازی داشت که زنی بود به نام دایانا مون گلمپرز. هیزل گفت: «اگه من دایانا مون گلمپرز بودم، یکشنبه‌ها ناقوس می‌ذاشتم، فقط ناقوس. یه جور‌هایی به احترام مذهب.»

جورج گفت: «اگه فقط ناقوس باشه که من می‌تونم فکر کنم.»

هیزل گفت: «خب شاید صداش رو خیلی بلند می‌کردم. فکر کنم من فرمانده‌ی معلولیت‌سازی خوبی می‌شم.»

جورج گفت: «همون قدر خوب که هر کس دیگه‌ای می‌تونه باشه.»

هیزل گفت: «اون وقت کی می‌دونه که کارهایی که من می‌کنم عادی هست یا نه؟»

جورج گفت: «درسته.» در فکرش جرقه‌ای زد درباره‌ی پسر غیرعادی‌اش، هریسن، که حالا در زندان بود، ولی یک سلام نظامی ۲۱ گلوله‌ای در سرش، جلویش را گرفت.

هیزل گفت: «وای این چه خفن بود، مگه نه؟»

به قدری خفن بود که جورج رنگش پرید و شروع کرد به لرزیدن و در گوشه‌ی چشم‌های قرمزش اشک جمع شد. دو نفر از هشت بالرین هم افتاده بودند روی کف استدیو و شقیقه‌هاشان را گرفته بودند.

هیزل گفت: «انگار یهو خیلی خسته شدی. چرا روی کاناپه دراز نمی‌کشی تا کیسه معلولیت‌ات رو روی بالش‌ها استراحت بدی، عزیز دلم؟» اشاره‌اش به ۲۱ کیلو ساچمه توی یک کیسه‌ی برزنتی بود، که دور گردن جورج قفل شده بود. گفت: «برو و یه کم کیسه رو زمین بذار. واسم مهم نیست اگه یه مدتی با من برابر نباشی.»

جورج با دست‌هایش کیسه را وزن کرد، گفت: «اشکالی نداره. من دیگه متوجه‌اش نمی‌شم. عین یه قسمت از خودم می‌مونه.»

هیزل گفت: «این اواخر خیلی خسته بودی، انگار از رمق رفتی. خیلی خوب می‌شد اگه یه راهی بود که بتونیم یه سوراخ کوچیک ته کیسه درست کنیم و چند تا از اون ساچمه‌ها رو درآریم. فقط چندتاشون رو.»

جورج گفت: «دو سال تو زندون و دو هزار دلار جریمه واسه هر ساچمه‌ای که درآرم. معامله‌ی خوبی نیست.»

هیزل گفت: «اگه فقط بتونی وقتی از سر کار بر می‌گردی خونه، چندتاشون رو دربیاری چی؟ منظورم اینه که تو که این‌جا با کسی رقابت نمی‌کنی. بعد هم دوباره برشون می‌گردونی.»

جورج گفت: «اگه من بخوام ازش شونه خالی کنم، اون وقت آدم‌های دیگه هم می‌خوان شونه خالی کنن، بعدش هم خیلی زود دوباره برمی گردیم به دوران تاریک، که توش همه با هم رقابت می‌کردن. تو که دوست نداری این طوری بشه ، ها؟»

هیزل گفت: «ازش متنفرم.»

جورج گفت: «بفرما، فکر می‌کنی دقیقه‌ای که مردم شروع کنن به خیانت به قوانین، چه بلایی سر جامعه می‌آد؟»

اگر هیزل نمی‌توانست جوابی برای این سوال پیدا کند، جورج هم نمی‌توانست جواب خودش را بدهد. توی سرش داشت آژیری کشیده می‌شد.

هیزل گفت: «گمونم از هم می‌پاشه.»

جورج بی احساس گفت: «چی می‌پاشه؟»

هیزل نامطمئن گفت: «جامعه. مگه خودت همین الان نمی‌گفتی؟»

جورج گفت: «کی می‌دونه؟!»

برنامه‌ی تلویزیون ناگهان برای یک اطلاعیه‌ی خبری قطع شد. اولش روشن نبود که اطلاعیه درباره‌ی چیست، چون گوینده مثل باقی گوینده‌ها شدیدا دچار اختلال گفتار بود، گوینده حدود نیم دقیقه و با هیجان‌زدگی بسیار تلاش کرد تا بگوید: «خانم‌ها و آقایان.»

آخرش هم وا داد و اطلاعیه را داد دست یک بالرین تا بخواندش.

هیزل گفت: «اشکالی نداره.» منظورش به گوینده بود. «اون سعی خودش رو کرد. مهم هم همینه. اون نهایت سعی‌اش رو کرد تا از چیزی که خدا بهش داده استفاده کنه. به خاطر یه همچین تلاشی باید بهش ترفیع خوبی بدن.»

بالرین از روی اطلاعیه خواند: «خانم‌ها و آقایان.» حتما زیبایی خارق العاده‌ای داشت، چون نقابی که زده بود، خیلی کریه بود. فهمش هم آسان بود که او از همه رقصنده‌ها قوی‌تر و خوش ترکیب‌تر بود، چون کیسه‌های معلولیتش به اندازه کیسه‌های مردان ۹۰کیلویی بودند. بالرین مجبور شد بلافاصله به خاطر صدایش معذرت بخواهد، چون صدایش برای یک زن خیلی غیرعادلانه بود. صدایش آهنگ گرم و درخشان و بی زمانی داشت. گفت: «ببخشید.» و این بار با صدایی مطلقا غیر رقابتی شروع کرد.

با ونگی جیغ مانند گفت: «هریسن برگرسن ۱۴ساله که به دلیل مظنون بودن به طراحی براندازی حکومت حبس شده بود، از زندان فرار کرده است. او یک نابغه و ورزشکار و مادون معلول است و بی نهایت خطرناک تلقی می‌شود.»

یک عکس پلیسی از هریسن برگرسن وارونه روی صفحه تلویزیون نمایش داده شد، بعد کجکی، بعد دوباره وارونه و بعد هم صاف و درست. تصویر، هریسن را تمام قد، مقابل دیواری نشان می‌داد که با متر و سانتی متر مدرج شده بود. قدش دقیقاً دو متر و سیزده سانت بود. باقی پوشش هریسن شبیه لباس‌های هالووین بود. هیچ کس دیگری معلولیت‌های این قدر سنگین نداشت. او سریع‌تر از آن چه آدم‌های م.ف. تصورش را می‌کردند، رشد کرده بود. به جای یک رادیوی کوچک توی گوش برای معلولیت ذهنی، یک جفت گوشی وحشتناک زده بود و عینکی با شیشه‌های مواج ضخیم به چشم داشت. عینک قرار بود نه تنها او را نیمه کور کند، بلکه موجب سردردهای شدیدی هم بشود. از همه جایش قطعات فلزی آویزان بود. معمولا تقارن حفظ می‌شد و معلولیت‌های متصل به آدم‌های قوی از نظمی نظامی برخوردار بود، ولی هریسن شبیه شده بود به یک انباری متحرک. در مسابقه‌ی زندگی، هریسن ۱۴۰ کیلو را حمل می‌کرد. برای جبران کردن خوش قیافگی‌اش هم آدم‌های م.ف. لازم دیده بودند که او تمام مدت روی دماغش یک گلوله‌ی لاستیکی قرمز بگذارد، ابروهایش را بتراشد و دندان‌های سفید و یک دستش را با روکش‌های سیاه، جابه‌جا از شکل بیندازد.

بالرین گفت: «اگر این پسر را دیدید، سعی نکنید؛ تکرار می‌کنم، سعی نکنید با او بحث کنید.»

صدای کنده شدن دری از لولاهایش به گوش رسید.

از تلویزیون جیغ و فریادهای وحشت زده‌ای بلند شد. عکس هریسن برگرسن روی صفحه همین طور داشت می‌پرید، انگار که با آهنگ زمین لرزه‌ای برقصد.

جورج برگرسن به درستی زمین لرزه‌ای را تشخیص داد و خب حق هم داشت، چون خانه خودش بارهای بار با آن آهنگ کوبش به رقص آمده بود. جورج گفت: «خدای من، این باید هریسن باشه!»

این بازشناسی بلافاصله با صدای تصادف یک اتومبیل از ذهنش پاک شد.

وقتی جورج دوباره توانست چشم‌هایش را باز کند، عکس هریسن رفته بود. یک هریسن زنده و در حال نفس کشیدن صفحه را پر کرد.

هریسن عظیم و دلقک‌وار و با سر و صدا ایستاد در وسط استدیو. دستگیره‌ی در از جا کنده شده استدیو هنوز توی دستش بود. بالرین‌ها، تکنسین‌ها، موزیسین‌ها و گوینده‌ها از ترس جلوی او به زانو افتاده و در انتظار مرگ بودند.

هریسن داد زد: «من امپراطورم! می‌شنفین، من امپراطورم! همه باید هر چی من می‌گم رو فورا اجرا کنن.» پایش را به زمین کوبید و استدیو لرزید.

نعره زد: « حتی همین جوری که این‌جا وایسادم، علیل و لنگ و مریض شده، از هر کسی که تا حالا پا به دنیا گذاشته حاکم بزرگ‌تری‌ام. حالا تماشا کنین که می‌تونم به چی تبدیل بشم.»

هریسن بندهای کمربند معلولیت‌اش را طوری پاره کرد که انگار دارد دستمال کاغذی خیسی را پاره می‌کند. آن بندها قرار بود بتوانند تا دو هزار و پانصد کیلو وزن را تاب بیاورند.

تسمه‌های آهنی معلولیت هریسن افتادند روی زمین.

هریسن شست‌هایش را گذاشت زیر میله‌ی قفل زنجیر دور گردنش. میله مثل ساقه‌ی کرفس شکست. هریسن گوشی‌ها و عینکش را کوبید به دیوار.

دماغ گلوله‌ای لاستیکی‌اش را پرت کرد، و مردی آشکار شد که می‌توانست ثور، خدای رعد را هم بترساند.

نگاهی به جماعت زانو زده انداخت و گفت: «حالا باید امپراتریسم رو انتخاب کنم. اولین زنی که جرأت ایستادن رو داشته باشه، می‌تونه جفت و تاج و تختش رو طلب کنه.»

لحظه‌ای گذشت و بعد یک بالرین در حالی که عین بید می‌لرزید از جایش بلند شد.

هریسن معلولیت ذهنی را از گوش او برداشت و ... آخر همه نقاب او را کنار زد.

زن، زیبایی شگفت انگیزی داشت.

هریسن دست او را گرفت و گفت: «حالا می‌تونیم به مردم معنی کلمه‌ی موسیقی رو نشون بدیم.»

فرمان داد: «موسیقی.»

موزیسین‌ها پاکشان برگشتند به صندلی‌هایشان و هریسن معلولیت‌های آن‌ها را هم پاره کرد. بهشان گفت: «بهترین چیزی که بلدین رو بزنین، تا من بارون و دوک و ارل بکنم‌تون.»

موسیقی شروع شد. اولش معمولی بود. سبک احمقانه، غلط. اما هریسن دو تا از موزیسین‌ها را از روی صندلی‌هاشان بلند کرد و در حینی که داشت آهنگی را که می‌خواست برایش بنوازند، می‌خواند، آن‌ها را مثل چوب میزانه‌ی رهبر ارکستر در هوا تکان داد. بعد دوباره پرتشان کرد توی صندلی‌هاشان. موسیقی دوباره شروع شد و این دفعه خیلی بهتر شده بود. هریسن و امپراتریسش مدتی فقط موسیقی را گوش کردند؛ چنان با جدیت گوش می‌کردند که انگار داشتند ضربان قلب‌هاشان را با آن هم‌زمان می‌کردند.

بعد همه‌ی وزنشان را دادند روی سر انگشتان پاهاشان.

و بعد در فورانی از زیبایی و شادمانی، پریدند توی هوا.

نه تنها قوانین زمینی زیر پا گذاشته شده بودند، بلکه قانون جاذبه و قوانین حرکت هم نقض شدند.

خیز برداشتند، جست زدند، چرخ زدند، گشتند و دور زدند.

مثل گوزنی بازیگوش جست زدند.

سقف استدیو ده متر ارتفاع داشت ولی هر جست به آن نزدیک‌ترشان می‌کرد.

قصد آشکارشان این شد تا سقف را ببوسند، بوسیدندش.

و بعد جاذبه را با عشق و اراده‌ی محض خنثی کردند و چند سانتی متر پایین‌تر از سقف در هوا معلق ایستادند...

همان وقت بود که دایانا مون گلمپرز، فرمانده‌ی معلولیت‌سازی با یک تفنگ شکاری دولول کالیبر ده وارد استدیو شد. دوبار شلیک کرد و امپراطور و امپراتریس قبل از رسیدن به زمین مرده بودند.

دایانا مون گلمپرز دوباره تفنگ را پر کرد. موزیسین‌ها را هدف گرفت و بهشان گفت که ۱۰ ثانیه فرصت دارند تا معلولیت‌هاشان را سرجایش برگردانند.

در این لحظه لامپ تصویر تلویزیون برگرسن‌ها سوخت.

هیزل برگشت تا این قطع تصویر را به جورج گزارش بدهد. ولی جورج به دنبال یک قوطی نوشیدنی رفته بود توی آشپزخانه.

جورج با نوشیدنی‌اش از آشپزخانه برگشت و لحظه‌ای یک سیگنال معلولیت بر جا لرزاندش. بعد دوباره رفت و نشست. به هیزل گفت: «داشتی گریه می‌کردی؟»

گفت: «اوهوم.»

او گفت: «واسه چی؟»

گفت: «یادم رفته. تلویزیون چیز خیلی غم انگیزی نشون داد.»

او گفت: «چی بود؟»

هیزل گفت: «همه‌اش تو ذهنم قاطی پاطی شده.»

جورج گفت: «چیزهای غم انگیز رو فراموش کن.»

هیزل گفت: «همیشه همین کار رو می‌کنم.»

جورج گفت: «آفرین عزیزم.» قیافه‌اش درهم رفت. صدای وحشتناک اسلحه در سرش پیچید.

هیزل گفت: «وای! من هم می‌تونم بگم که چقدر خفن بود!»

جورج گفت: «می تونی دوباره بگیش.»

هیزل گفت: «وای! من هم می‌تونم بگم که چقدر خفن بود!»

ترجمه این قصه را تقدیم می‌کنم به بانو لیلی گلستان، به خاطر ترجمه‌ی نامیرایش از «میرا»
منبع: ویژه نامه داستان‌های تابستان - روزنامه شرق– پنج شنبه، 9 شهریور 1385- شماره 847

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:45 1386/11/4
16
مرگ را با تو سخنی نیست، مقدمه ای بر زندگی اریش فرید

 

 

 

 


Erich Fried 1921 1988

 

اریش فرید شاعری آلمانی زبان ؛ یهودی نسب و اتریشی تبار است که بیش از نیمی از زندگی خود را در غربت سپری کرد.در شهر وین چشم به جهان گشود و دوران کودکی وی همزمان بود با رکود اقتصادی و بحران سیاسی در اروپا که با آشوب و درگیریهای خشونت آمیز میان نیروهای چپ و راست افراطی همراه بود . در دبستان با آغاز گرایشات نژادپرستانه و ضد یهودی در آلمان و گسترش آن به اتریش همسالانش اورا تحقیر می کنند و اریش نیز مانند دیگر کودکان یهودی منزوی می شود .

 در مارس 1938 میلادی با ورود نیروهای نظامی آلمان به اتریش واشغال این کشور اریش 17 ساله دوستان دبیرستانی و ضد فاشیست خود را گرد می آورد و آنان را به مبارزه علیه نازیها دعوت می کند . اولین اشعار اریش فرید در شب نامه هایی به انتشار رسید که گروه وی در سطح وین پخش می کردند .اریش فرید پس از قتل پدرش سوگند خورد نویسنده ای شود که علیه فاشیسم و نژاد پرستی قلم زند . به لندن می رود و به اتحادیه فرهنگی آلمان آزاد می پیوندد . وی در لندن امکان آشنایی با مکاتب و پدیده های هنری تازه را پیداکرد و در سپتامبر 1942 به عضویت انجمن جهانی قلم پذیرفته شد .

 فرید یهودی بود ولی سیاستهای دولت اسرائیل در قبال فلسطینی ها را مردود می شمرد و در جریان جنگ شش روزه در سال 1967 در شعری به عنوان « بشنو اسرائیل » بطور ضمنی سیاست اسرائیل را با آزار یهودیان در دوران فاشیسم مقایسه کرد .

 


با بقدرت رسیدن فاشیسم و اشغال كشورش،به انگلیس پناه برد . اوبعداز پایان جنگ جهانی،بین سالهای 1952و 1968، همكار ادبی رادیو
BBC شد، ولی بدلیل اعتراض به تبلیغات تشنج آمیز آن رادیو برای ادامه جنگ سرد بین دو بلوك ، ازهمكاری با بی بی سی استعفاء داد و سالها درسراسر اروپا،از موضع چپ اروپایی،به جلسات شعرخوانی پرداخت.اومطرح ترین شاعرسیاسی زمان خود بود ودرتمام عمر، خودرا چپ رادیكال بحساب می آورد. شعراوتحت تعثیر برشت، سیاسی،اجتماعی،معترض،مسئولانه و انقلابی است. او به نوزایی جدید سنت شعر اعتراضی-سیاسی پرداخت. فرید میگفت شاعری یعنی مقاومت دربرابر: بی احساسی، كوته فكری، و بی عاری و بی خیالی . چون شعرش نه تیره است و نه پیچیده، آنان را میتوان روی دیوار مدارس و خانه ها بازیافت. درزمان جنبش دانشجویی غرب درسال 1968 ، نام او بیش از تمام روشنفكران یا اهل فرهنگ، در روی شبنامه ها و اعلامیه های پخش شده دانشجویی آمده است. شعر او را، شیپور انتقادی-سیاسی اززمان و یاشرایط اجتماعی میدانند كه میكوشد مشكلات را بفهمد و برای تغییر آنها بكوشد. بعداز برشت، شعر اودر زبان آلمانی، عامیانه ترین و مردمی ترین شد، بدون اینكه عمق خودرااز دست بدهد.
اریش فرید درسال 1938،بعدازفرار ازكشورش، وارد سازمان جوانان حزب كمونیست انگلیس شد. اوبعدازفراراز تعقیب فاشیسم،افكارسیاسی ورادیكال داشت و همیشه دررابطه با موضوعات اجتماعی و سیاسی وارد بحث های عمومی میشد. اتریش، انگلیس، آلمان، و اسرائیل، هیچكدان نتوانستند وطن واقعی او بشوند. او علیه : راسیسم، میلیتاریسم ، آواره گی و تعقیب، دست به سرودن شعر معترض زد. ریشه شعرش نه تنها سیاسی، بلكه مبارزه با فاشیسم، مخالفت با جنگ ویتنام، اعتراض به اوضاع سیاسی زمان، افشای مبارزه خشن سرمایه داری با سازمانهای چریك شهری آنزمان، و انتقاد از سیاست اسرائیل، در رابطه با سركوب اعراب است. او بعد از شوك های ناشی از تعقیب فاشیسم، شاعر مدرن خلق درغرب نام گرفت. اشعارش مانند تفسیرهای احكام عالمانه، بادیدی ماركسیستی پیرامون تضادهای زمان حال هستند. مجموعه شعر ویتنام
.... او موجب جنجالهای رسانه ای جانبدار جنگ سرد درسال 1966 علیه او گردید. غیر از آن، او مبلغ مقاومت سیاسی درتمام جهان علیه زورگویی سرمایه داری شد كه موجب دشمنی رسانه ها علیه او و سانسور اشعارش گردید. سیاستمداران ارتجاعی كشورهای آلمانی زبان، كوشیدند تا از ورود اشعارش به كتابهای درسی جلوگیری نمایند. مورد اریش فرید، نشان داد كه سرمایه داری و لیبرالیسم اش تا چه حد تحمل منتقدین خودرا دارد!.
او خلاف شاعره ای بنام نلی ساكس ، میگفت كه هرچه خواننده بیشتر درباره بیوگرافی نویسنده بداند، اشعارش را بهتر می فهمد. او موضوعات : پیری، مرگ، دوستی، عشق، تنهایی، و ترسهای خود را مخفی نكرد بلكه آنان را بصورت شعر درآورد. شعرش مخلوطی است از: روشنگری، اخلاقگرایی، و افسرده گی ؛ صفاتی كه از زمان هاینه تاكنون درشعرآلمان یافت نشده بود . پیرامون اوباید اشاره نمود كه چه افتخاری از آن بزرگتر كه بعضی از محافل ادبی، شاعری را با هاینه و برشت مقایسه كنند. اومیگفت كه وطن او: واژهها و افكار زبانی هستند. گرچه درآغاز، او اشعاری  آرشائی  سرود، ولی بعد اشعار سیاسی مسئولانه ای تحت تعثیر برشت و در مخالفت با زورگویی به انسان، بچاپ رساند. اوشاعر سروده های بی وطن! بود، یعنی تجربه های شخصی و اتوبیوگرافیك كه انتقاد از زبان جامعه و تجربه های بی وطنی هستند. ولی از نظر زیبایی شناسی، منتقدین او مدعی شدند كه اشعارش غالبا بسته بندی یك محتوای خاصی است كه میشد جور دیگری نیز بیان نمود!. گروه ادبی 47 آلمان هم به انتقاد اشعار سیاسی او پرداخت؛ از جمله هاینریش بل و گونتر گراس ، شعر اورا ادبیات سیاسی جانبدار! نامیدند. فرید گویا پیش از خواب باید شعری می نوشت، خصوصا در دوره دههای 60 و 70 قرن گذشته، یعنی زمان ناآرامی های جنبش دانشجویی دراروپا.
اریش فرید درسال 1921 در وین اتریش بدنیا آمد ودرسال 1988 درلندن حین جلسه شعرخوانی درگذشت. او از یهودیان آلمانی زبان كشور اتریش بود و بعد از اینكه پدرش را سازمان مخوف فاشیستی گشتاپو بقتل رساند، در سن 17 سالگی به انگلیس پناه برد. فرید در دوران زندگی به شغلهای كتابداری، تكنیسین آزمایشگاهی، و كارگر موقت روزمزد، پرداخت . ازجمله جوایز دریافتی او بعد از پایان جنگ و شكست فاشیسم: جایزه بوشنر و جایزه ادبی دولت اتریش هستند.اونیز به ترجمه نمایشنامه های شكسپیر و اشعار الیوت به زبان آلمانی پرداخت و یكی از اعضای شلوغكار! گروه ادبی 47 آلمان بود. یكی از دلایل اعطای جایزه بوشنر به وی درسال 1987، اشاره به شجاعت او علیه انسان برتر فاشیسم، و كمبودهای جامعه و زمان هستند. در نظر كمیته توذیع جایزه بوشنر،درشعر فرید، واژه و موضوع- وحدتی تعیین كننده دارند.اوشاعری است چند بعدی وبا استعدادهای گوناگون. در عكسی از سال 1986، او دركنار رودی دوتشكه ، رهبر بقتل رسیده جنبش دانشجویی آنزمان غرب،دیده میشود .فرید یك شاعر مسافر بود، جلسات شعرخوانی اش از دانمارك تا ایتالیا، در دهه های 70 و 80، محل ملاقات دوستداران شعر اجتماعی معترض شد.
اگررسانه های غرض ورز بورژوازی علیه شعر اجتماعی فرید جنجال براه انداختند ولی اشعار عاشقانه او میان اقشار گوناگون جامعه غرب هنوز محبوبیت خودرا حفظ كرده اند. اومیگفت اگر هركس میتوانست اشعار عاشقانه اش را بزبان آورد، جهان تعادل خودرا باز می یافت، چون عشق، فكر و ذهنی است خلاق و تولیدكننده كه چشم و گوش و لب دارد و تنها، عشق نوگرا است و باید به محافظت خود از نوگرایی آن بپردازیم تا دچار یاس و سرخورده گی نشود. زیبایی، طبیعت گرایی، حقیقت جویی، ادامه قافله احساسات انسانی و عشق هستند، چون عشق ، پلی است میان انسانها و پادزهری علیه ترس . او در این رابطه میسراید :
آنچه آن است
-------------
پوچ و بی معنی است ؛ عقل میگوید.
هست، آنچه هست ؛ عشق میگوید .
شكست است؛ حسابگری میگوید.
رنج است؛ ترس میگوید.
امیدی به آینده نیست ؛ دوراندیشی میگوید.
ننگ است ؛ غرور میگوید.
هست ، آنچه هست ؛ عشق میگوید .
غیرممكن است، تجربه میگوید.
حماقت است؛ احتیاط میگوید.
هست آنچه هست؛
عشق میگوید .
اریش فرید می سرود، بدون اینكه خواننده زحمتی برای فهم شعرش داشته باشد. شعر او را رمززدا و كلیدی نیز میدانند. در اشعار وی، روشنگری از طریق دیالكتیك و دیالكتیك با كمك طرح تضاد و طنز، مطرح میشوند تا واقعیات: اجتماعی، نظامی، و سیاسی مطرح شوند. درمورد شعر او گفته میشود كه شناخت نباید همیشه دردآور و از طریق زخم های خونین باشد، بلكه میتواند گاهی مانند رعد و برقی به دامن خواننده بیفتد. او نیز كوشید تا سوء استفاده حاكمین و رسانه های وابسته از زبان و تبلیغ خشونت در انظار عمومی را افشاء كند. سخن دیالكتیكی، بازی زبانی در شعر او، نشان میدهند كه زبان زورگویان میتواند فریب دهنده گردد. افكار فلسفی اشعارش حاوی مقوله های ، ذهن-عین ، شخص- واقعیت ،و من- جهان ، هستند.
آثار او شامل : شعر ، داستان ، نمایشنامه رادیویی، و یك رمان می باشند ؛ از آن جمله : اشعار اخطاری، ویتنام، اینجوری قاتی آلمانها شدم، یك سرباز و یك دوشیزه، آی اسرائیل!، اشعار آغازین، درمخالفت با فراموشی، سرزمین سنگها، به فراموشی عادت نكنیم، تمرین های ابتدایی برای معجزه، تفكرات، كودكان و دیوانگان، پرسشهای زمان، درمیان دشمنان خودمانی، پادزهر، صد شعر بی وطن، حوادث و خاطرات، درحاشیه زمان زندگی مان، آزاد از مهاجرت و فرار، پای دروغ های كبیر. - كتاب (صدشعربی وطن) او موجب دریافت جایزه ناشرین برای وی گردید.

 

فرید مترجم توانای آثار ویلیام شکسپیر به زبان آلمانی بود ؛ اما آنچه بیش از همه سبب شهرت وی گردید اشعار سیاسی وی بود که در قالبی تازه و سبکی جدید سروده شده اند . وجه تمایز اشعار او در این است که او هیچگاه خشونت وکشتار را تبلیغ نمی کند . او به زبان عشق و امید به زندگی به رویارویی با خشونت و بی عدالتی می رود . و اما عشق در اشعار فرید در مقامی فراتر از عقل قرار دارد ؛ آنچه در ادبیات معاصر غرب به ندرت یافت می شود و در مشرق زمین سنتی دیرپای دارد . فرید به حال آنانکه شبی را بی عشق سر بر بالین می نهند تأسف می خورد و از هم زبان با مولانا می گوید : « جمله بهانه است ؛ که عشق است هرچه هست »

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:44 1386/11/4
15
1
(3 دی 1386 ساعت 03:20)

 

با گوش‏های تیز

 

تا سرانجام دریابی‏

 

تو تنها زندگی را می‌شنوی‏

 

مرگ را با تو سخنی نیست‏

 

مرگ سخن راندن نتواند.

 

زندگان‏

 

از مرگ می‌گویند


زیرا که زنده اند
آن که سخن بر لب نمی آرد مرگ است
که سخن گذار نیست
سخن گداز است

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:42 1386/11/4
14
3
(3 دی 1386 ساعت 03:20)

 

کارل مارکس

1983

 

هر وقت شک می کنم

به این گفته ی او که

"آدم در همه چیزی می باید تشکیک ورزد"

باز از او پیروی می کنم

 

مگر می شود رنگ کهنگی بگیرد،

این گفته او که:

"رشد آزادانه ی هر فرد

مساوی با رشد آزادانه ی همه است" ؟

 

این شاگردان او هستند که

رنگ کهنگی می گیرد

شاگردانی که

گفته هایش را مدام از یاد می برند

از یافته های او

چه کم از رونق افتاده

کمتر از آنچه که

حتی خود او می توانست انتظار داشته باشد

 

کسانی که با استدلال هایشان

ره آورد او را

فرسوده می خوانند

خود دلیل محکی

برای نشاط آن هستند

 

کسانی که به جان کلام باور دارند

و بر آنند که جاودانگی هر واژه را

ثابت کنند

نشان می دهند که او

چقدر بر حق بوده

(و چه نا بر حق)

که طنازانه می گفته است:

"من مارکسیست نیستم!"

 

" Karl Marx, 1983

 

Wenn ich zweifele

an dem

der gesagt hat

`Man muss an allem zweifeln´

dann folge ich ihm

Und wie könnte sein Wort veralten

dass `die freie Entwicklung

eines jeden

die Bedingung für die freie Entwicklung aller ist´?

Was veraltet

das sind die seiner Schüler

die solche Worte

immer wieder vergessen

Von seinen Erkenntnissen

sind weniger veraltet

nach so langer Zeit

als er selber erwartet hätte

Die sein Werk totsagen

und ihre Gründe

es totzusagen

beweisen nur

wie lebendig es ist

Und die Buchstabengläubigen

die die Gültigkeit jedes Wortes

beweisen wollen

beweisen wie recht er hatte

)und dadurch wie unrecht(

als er spottete:

`Je ne suis pas un Marxiste´

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:41 1386/11/4
13
3
(3 دی 1386 ساعت 03:19)

 

پیش از آن که بمیرم

دگرباره سخن می گویم

از گرمی زندگی

تا تنی چند بدانند :

زندگی گرم نیست

می توانست ولی گرم باشد

 

پیش از آن که بمیرم

دگرباره سخن می گویم

از عشق

تا تنی چند بگویند :

عشق بود

عشق باید باشد

 

پیش از آن که بمیرم

دگرباره سخن می گویم

از بخت خوشِ امید بستن به خوشبختی

تا تنی چند بپرسند :

چیست این خوشبختی

کی بر می گردد ؟
ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:39 1386/11/4
12
2
(3 دی 1386 ساعت 03:19)

می گویند

شاعر

کسی است

که واژه ها را

به هم پیوند می دهد

 

نادرست است

 

شاعر

کسی است

که واژه ها اورا

کم و بیش

به هم پیوند می زنند

اگر بخت یار او باشد

 

اگر شوربخت باشد

واژه ها اما اورا

از هم می گسلند

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:38 1386/11/4
11
1
(3 دی 1386 ساعت 03:18)

 

 

 

اریش فرید در شعر خود عموما ً از زبانی محاوره ای و سبکی عامیانه استفاده می کند و بسیاری از اشعارش متأثر از سیاست سروده شده اند. انتقاد از صهیونیسم و حمایت از اندیشه های چپ از جمله درون مایه های سیاسی شعر وی هستند. او علاوه بر شعر، به نمایش نامه های رادیویی، رمان و نگارش مقالات ادبی هم پرداخته است و در اتریش جایزه ی شعر معتبری را به بزرگداشت وی برگزار می کنند. در ایران، دکتر تورج رهنما  و علی عبداللهی به ترتیب در دو گزینه ی  شعر آلمان با نام های "دردفاع از گرگها" و "قورباغه ها جدی جدی می میرند" اشعاری از او را به فارسی ترجمه کرده اند.

 

 

 

 

تصور آدمی از مدفوع

 

به نظر من

تن انسان

پوشش بیرونی من است

که در مستراح از شرش خلاص می شوم

ادرار هم

یک همچین معنایی دارد

 

 

 

 

Menschenbild der Scheiße

 

Aus meiner Sicht

ist der Mensch

meine äußere Hülle

 

deren ich mich

entledige

auf dem Abort

 

Fast gleichlautend

äußert sich übrigens

auch der Urin

صوفی * , soofy
صوفی * - 16:27 1385/04/20
10
فاضل حوسنو داغلارجا

ادبیات ترکیه

فاضل حوسنو داغلارجا

برگردان : یاشار احد صارمی

مرده کور



سفید جامه ، همه، مردگان از خواب و رویا برخاستند.


برخاستند با نوای آب و خاک و آتش و آفتاب


همه با هم به راه افتادند

مرده کور


راهش را پیدا نکرد

به عرش ذوالجلال

ایمان

ایمان دارد افتاب
آب را
آب تو را

الماس

آنها
از بس كه یکدگر را بوسیدند
به اعماق زمین رفتند
و نفس های الماس شده ی عشق را بیرون آوردند.
در سپیده دم

چنان معاشقه ای بود
كه زن در مرد ماند
و مرد در زن !

بیگانه گان

می گردند و پیدا می‌كنند
جاهای دیگر
جاهای دیگرمان را
ما به این معاشقه می‌گوییم .

ازدیاد

دو نه
چهار تا نه
هزار سمت و سو دارند
وقتی كه به هم دگر دست می سایند .

یكی شدن

دو عشق با هم چه می كنند ؟!
كمی درنگ می كنند
و بعد تا دلت بخواهد بوسه و نوازش و معاشقه

معاشقه از دو سو

پای آن یكی
سر این یكی بود
چنین برهنه شدند
و از خودشان بیرون آمدند.

در دور

چنان جامه از تن كندند و برهنه شدند
كه هر آنچه بوده در درونشان بود، دیگرنبود

مراسم

دو اجرای در هم تنیده و تناویده
یكی اجرای زن
یكی اجرای مرد !

بوسه ها

چه بی دهان زنی
كه سراپا
همه دهان بود آن زن
حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 00:03 1385/02/14
9
شارل بودلر (فرانسه )

یکی با شور خود روشنی ات می دهد

دیگری به سوگت می نشاند ای طبیعت

انچه به یکی گو ید:خاکسپاری

دیگری را گو ید: زندگی و رخشندگی

ای هرمس نا شناس که یاور منی

و هماره مرا دلتنگ می کنی

تو با غمگین ترین کیمیا گران

مرا همپایه می کنی

من با تو زر را اهن می کنم

و بهشت را دوزخ

من در کفن ابرها

مرده ای عزیز می یابم

و بر کرانه ی افلاک

تابوتهای سنگی فراخ می سازم


منبع : کتاب گلهای رنج ترجمه ی محمد رضا پارسایار (نشر هرمس)
حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 23:54 1385/02/13
8
یانیس ریتسوس (یونان)


زن پنجره را گشود.باد

با هجومی موهایش را چون دو پرنده

بر شانه اش نشاند.پنجره را بست.

دو پرنده بر روی میز بودند

خیره در او.سرش را پایین اورد

در میانشان جا داد و ارام گر یست

منبع : کتاب همه چیز راز است ترجمه ی احمد پوری (نشر چشمه)
حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 23:47 1385/02/13
7
اورهان ولی (ترکیه)

ما نمی توانیم با هم باشیم راه ما جداست

تو گربه ی قصابی من گربه ی سرگردان کوچه ها

تو از ظرفی لعابی می خوری

من از دهان شیر

تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان

اما کار تو هم چندان اسان نیست عزیز

دشوار است

هر روز خدا دم جنباندن!


منبع : کتاب تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان ترجمه احمد پوری(نشر اهنگ دیگر )

حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 23:28 1385/02/13
6
با عرض سلام از اونجایی که اعضای محترم این کلوب از رییس گرفته تا مرئوس بسیار فعال اند بنده شرمنده ام که دیر به دیر خدمت می رسم واقعا از این همه استقبال شرمسارم.

لنگستون هیوز (امریکا)

باشی

شب باشه

ستاره نباشه جز چشمات که باشه

باشی

شب باشه

خواب نباشه جز صدات که باشه


منبع : سایت ادبی کلاغ ترجمه ی علی چلچله

پیام در تاریخ 85/2/13  ساعت: 16:05 توسط حسین مصطفی پور ویرایش شد.
حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 13:48 1385/01/7
5
گزارش
تیغ درد دارد
رودخانه خیس است
اسید می سوزاند
سم حال ادم را بد می كند
تفنگ خلاف قانون است
طناب وا می دهد
گاز بوی بدی دارد
زنده بمانی بهتر است.

دوروتی پاركر ترجمه ی اسد الله امرایی فصلنامه ی پاپریك شماره صفر

پیام در تاریخ 85/1/7  ساعت: 5:03 توسط حسین مصطفی پور ویرایش شد.
حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 13:41 1385/01/7
4
دسی ده ریو ماسیاس سیلبا(Desiderio Macias Silva )
سال 1922 در اسی ینتوس (مكزیك) به دنیا امدو در سال 1995 در گذشت.ابتدا علوم انسانی و سپس به تحصیل پزشكی پرداخت.

زندگی
دست ساییدن
از دیواری
به دیواری ست.

پوسته ای سر سخت
از خاكستر گرم.
پایداری هیمه ای نیم سوخته
دم به دم
در برابر باد
هر دم حجمت حجمت می كاهد
اما فروغت می افزاید.

منبع : همان

پیام در تاریخ 85/1/7  ساعت: 5:03 توسط حسین مصطفی پور ویرایش شد.

پیام در تاریخ 85/1/7  ساعت: 5:03 توسط حسین مصطفی پور ویرایش شد.
حسین مصطفی پور , kdvi
حسین مصطفی پور - 13:33 1385/01/7
3
با دلیو كاماریجو (Baudelio Camarillo )
سال 1959در چیكو تنكاتل (مكزیك) به دنیا امد.به همراه افرایینبارتولومه از راه اندازان كارگاه ادبی خانه ی فرهنگ سلایابود.
1
از یونانیان اموختیم
رودها خدایانند
كه گاه كاخ هایشان را ترك می كنند
و رهسپار جاده ها می شوند

اگر چنین است
"گوایالخو" می باید كه خدایی زور مند باشد
زیبا و با شهامت
چرا كه الاهه ی قرینش ماه را
هر شب به زیر میكشد
در بسترش.

(گوایالخو رودی پر اب است در مكزیك)
2
انقدر اندامت را خوانده ام
كه در خاطره ام نیك می شناسم
انچه برای خود به زیر پوست داری
و تا ابد نا منتشر خواهد ماند.

منبع : همان
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.