| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
70
|
247
|
90/5/10 (17:12)
|
|
||
|
|
163
|
716
|
90/5/3 (22:39)
|
|
||
|
|
33
|
175
|
90/3/4 (20:42)
|
|
||
|
|
17
|
49
|
87/10/25 (23:38)
|
|
||
|
|
8
|
22
|
87/9/1 (00:07)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
85/1/2 (16:53)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
84/12/21 (10:41)
|
|
دستهایم پر از آینده ای پوچ . چه کسی می داند فردا چه می شود ؟
شاید هر دو دستم پر از تمشکهای قرمز باشد
تا دم در آمده بود تا بگه یه چیزیو . یه چیزیو می گفت می رفتم . نگفت . اما من رفتم با دستی که از در کشیدم . شکل شناسنامه . نام پدر از یادم رفت . به شماره ای که از آن سقوط کردم . سقوط کردم و قوطه خوردم در ته ِ خودم که از در ترک شدم . باید چیزی می گفت . و من می رفتم . که نگفت . و من رفتم . می خواستم بر گردم بگم لبه ی فرش برگشته بود . می خواستم بشنوم که می دونم . می خواستم بگم اگه بارون بباره . می خواستم بشنوم اگه . می خواستم برگردم نگم چیزیو که بگه . باید می گفت . اگه می گفت می رفتم .
salam ba arezeh saleh noo albateh tabrikesh be agha forohar va khanemeshoon man baz ham hastam albateh man nemidoonam chera in hameh harf injast
vali inha kamtar mikhonan va bishtar harf mizanam
mikham ba bahsai jedi vared shavam ba dorod agha forohar
« بگذارید او برای نجات ما بمیرد. بعدا" تصویرش را بر پرده خواهیم کشید و شمعی بر مزارش روشن خواهیم کرد و او را مثل یکی از قدیسین خواهیم پرستید. ولی اول بگذارید بمیرد ... »
نیکوس کازانتاکیس (مسیح باز مصلوب ...)
|
تنها مرگ است كه دروغ نمی گوید ! حضور مرگ همة موهامات را نیست و نابود میكند. ما بچة مرگ هستیم و مرگ است كه ما را از فریب های زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست كه ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند . در سن هائی كه ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مكث می كنیم، برای این است كه صدای مرگ را بشنویم ... و در تمام مدت زندگی مرگ است كه بما اشاره میكند. آیا برای هر كسی اتفاق نیفتاده كه ناگهان و بدون دلیل بفكر فرو برود و بقدری در فكر غوطه ور بشود كه از زمان و مكان خودش بیخبر شود و نداند كه فكر چه چیز را میكند ؟ آنوقت، بعد، باید كوشش كند برای اینكه بوضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا شود – ... این صدای مرگ است . كمی از بوف كور، صادق هدایت |
این آقا گفت خوبه . با لبخندی زورکی متوجه شان کردم یا همینو بگیرین یا برین گم شین . احتمالن متوجه هیچکدام از منظورهای من نشدند . خواستند که اون یکی رو هم ببینند . انگشت گذاشتم کنار انگشت شان . مطمئن که شدم برداشتم گذاشتم روی شیشه . هشت وبیست وپنج دقیقه . نگاه کردم و لبخندی زدم که حکایت از پدرسگ و چند تا فحش نیمه رکیک داشت . این شب ها زودتر تعطیل می کنیم . اون یکی و این یکی رو چپاند تو انگشت اش . ببین این قشنگ تره ، نه ؟ . به نظرم اون قشنگ تر بود اما گفتم : اوهوم قشنگه . جفتشو آوردم بیرون . برای آقا و خانم کشیدم کارمزد . ده دقیقه به نه . نه دیگه ، این دیگه خیلی گرونه ، دارین کارمزدشو زیاد میگیرین ها . باید حتی وقتی رو هم که ازم گرفته بودند می کشیدم روش . نکشیدم . قبل از اینکه بکشم گفتم : پس تخفیف اش رو هم بدین لطفن . زودتر کارشونو راه انداختم . راه افتادیم . خوب شد چک قبول کرد . این که گرفتیم از اونی که اونجا بود بهتر بود مگه نه ؟ . اوهوم . دستشو گرفتم و فرو کردم تو جیب پالتوم . سرده . کرکره رو کشیدم پایین . قفل زدم . هاه کردم که بخار بیاد از دهنم . خوشم آمد تکرار کردم . روزنامه فروشی بسته بود . رد شدم . زدم به کوچه ی هتل خیام . مغازه ی بابای شهاب و شیلا بسته بود . نانوایی لواشی بسته بود . از کوچه ای که می رفت امامزاده نور رفتم . رفتم به کوچه های باریک . همه جا ساکت بود . تیر چراغ برق کم بود . من بودم که می رفتم . یادم افتاد مغازه ی لوازم کوهنوردی هم بسته بود . از کنار حوزه بوی جوراب می آمد . سرازیری بود . پاهایم جلوتر از خودم می رفت . ساکت بود . ساکتی ؟ گفت : من ؟ نگاه کردم به جلو . سیگار درآوردم . بازم سیگار ؟ . آتیش زدم . دم گرفتم . کمش کردم . روزی سه تا . صبح ، ظهر ، شب . الآن شبه مگه نه ؟ . برات خوب نیس . بخار و دود سیگار به هوا رفت . دستمو از کنار پالتوم دور کردم . نمی خواستم خاکسترش بگیره بهش . پالتوی خاکستری دوست نداشتم . دستشو در آورد . داشت ادای سیگار کشیدنم رو در می آورد . نگاهم رفت طرفش . سیگار رو گرفتم طرفش . می کشی؟ . دوید جلوتر مثل بچه مدرسه ای ها دستهاشو باز کرد که مثلن بغل . اما گفت که می خواد هوا بکشه . شروع کرد به سر و صدا . من هوا کشم . من هوا کشم . پِت پت پت پت . بخار می آمد از این قطار یک نفره . بخار ماسیده به ماتیک . نُه . امامزاده نور . میراث فرهنگی . سبز. خانه ی باقری ها . مدرسه ی تقوی . پشت بام سفالی . چشمی که برق زد از وسط آشغالها ازم ترسید . فرار کرد . نفس نفس . در رو باز کرد رفت تو . سرشو آورد بیرون . نمیای ؟
زیر پام لهش کردم . پامو نگاه کرد. خندید . انگشت به لب برد . دستهامو فرو کردم تو جیبهام . گرمه . کلید در آورد . نه و ده دقیقه . لامپ ها رو روشن کردم . رفت سراغ یخچال . بازم دیر کردی . قهر نیستم . زودتر بیا منو بگیر دیگه خره . بوس بوس بوس . برای خودش آب ریخت . حال آمدم . نشست . خوابم برد .