userinfo close

  ,

ادبیات تعطیل


tatilclub

تاسیس: 11 آذر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ادبیات تعطیل - معاونان
دوستان می توانند لینک وبلاگ و یا وبسایت خود را جهت درج در لینکستان ، و همچنین مقالات خود را به مدیر ادامه »
دوستان می توانند لینک وبلاگ و یا وبسایت خود را جهت درج در لینکستان ، و همچنین مقالات خود را به مدیر و یا معاون کلوب ارسال دارند .
 

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

ادبیات تعطیل , tatil
ادبیات تعطیل - 22:29 1384/09/16

ادبیـات داستـانی

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نرگس الف , nargesalef
نرگس الف - 20:42 1390/03/4
33
روزی که بندهای پوتینت را می بستی به چشمان من خیره شدی و گفتی دوستت دارم روزی که بندهای پوتینت را می بستی گفتی دوری ام را تحمل کن زود برمی گردم و دیگر تنهایت نخواهم گذاشت روزی که بندهای پوتینت را می بستی آرزوهای من را به هم می بافتی اما روزی که بندهای پوتینت را باز می کردی گفتی دیگر دوستت ندارم روزی که بندهای پوتینت را باز می کردی گفتی عاشق کس دیگری هستی روزی که بندهای پوتینت راباز می کردی دوباره تنهاییم گذاشتی روزی که بندهای پوتینت را باز می کردی تمام آرزوهای من را از بین بردی
نرگس الف , nargesalef
نرگس الف - 15:36 1390/02/27
32

دستهایم پر از آینده ای پوچ . چه کسی می داند فردا چه می شود ؟

شاید هر دو دستم پر از تمشکهای قرمز باشد

بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 19:49 1388/03/19
31

 

تا دم در آمده بود  تا بگه یه چیزیو . یه چیزیو می گفت می رفتم . نگفت . اما من رفتم با دستی که از در کشیدم . شکل شناسنامه . نام پدر از یادم رفت . به شماره ای که از آن سقوط کردم . سقوط کردم و قوطه خوردم در ته ِ خودم که از در ترک شدم . باید چیزی می گفت . و من می رفتم . که نگفت . و من رفتم . می خواستم بر گردم بگم لبه ی فرش برگشته بود . می خواستم بشنوم که می دونم . می خواستم بگم اگه بارون بباره . می خواستم بشنوم اگه . می خواستم برگردم نگم چیزیو که بگه . باید می گفت . اگه می گفت می رفتم .

مرتضی شاهین نیا , dr.seven
مرتضی شاهین نیا - 00:19 1386/01/13
30

salam ba arezeh saleh noo albateh tabrikesh be agha forohar va khanemeshoon man baz ham hastam  albateh man nemidoonam chera in hameh harf injast

vali inha kamtar mikhonan va bishtar harf mizanam

mikham ba bahsai jedi vared shavam ba dorod agha forohar

شکوفه یلدا , goleabrisham
شکوفه یلدا - 22:20 1385/09/14
29

« بگذارید او برای نجات ما بمیرد. بعدا" تصویرش را بر پرده خواهیم کشید و شمعی بر مزارش روشن خواهیم کرد و او را مثل یکی از قدیسین خواهیم پرستید. ولی اول بگذارید بمیرد ... »


 نیکوس کازانتاکیس (مسیح باز مصلوب ...)

شکوفه یلدا , goleabrisham
شکوفه یلدا - 21:14 1385/08/1
28

 

 

تنها مرگ است كه دروغ نمی گوید !


حضور مرگ همة موهامات را نیست و نابود میكند. ما بچة مرگ هستیم و مرگ است كه ما را از فریب های زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست كه ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند .


در سن هائی كه ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مكث می كنیم، برای این است كه صدای مرگ را بشنویم ... و در تمام مدت زندگی مرگ است كه بما اشاره میكند.


آیا برای هر كسی اتفاق نیفتاده كه ناگهان و بدون دلیل بفكر فرو برود و بقدری در فكر غوطه ور بشود كه از زمان و مكان خودش بیخبر شود و نداند كه فكر چه چیز را میكند ؟


آنوقت، بعد، باید كوشش كند برای اینكه بوضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا شود –


... این صدای مرگ است .


 


كمی از بوف كور، صادق هدایت

    


پیام در تاریخ 85/8/1 ویرایش شده است.
بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 19:53 1385/07/16
27

 

این آقا گفت خوبه . با لبخندی زورکی متوجه شان کردم یا همینو بگیرین یا برین گم شین . احتمالن متوجه هیچکدام از منظورهای من نشدند . خواستند که اون یکی رو هم ببینند . انگشت گذاشتم کنار انگشت شان . مطمئن که شدم برداشتم گذاشتم روی شیشه . هشت وبیست وپنج دقیقه . نگاه کردم و لبخندی زدم که حکایت از پدرسگ و چند تا فحش نیمه رکیک داشت . این شب ها زودتر تعطیل می کنیم . اون یکی و این یکی رو چپاند تو انگشت اش . ببین این قشنگ تره ، نه ؟ . به نظرم اون قشنگ تر بود اما گفتم : اوهوم قشنگه . جفتشو آوردم بیرون . برای آقا و خانم کشیدم کارمزد . ده دقیقه به نه . نه دیگه ، این دیگه خیلی گرونه ، دارین کارمزدشو زیاد میگیرین ها . باید حتی وقتی رو هم که ازم گرفته بودند می کشیدم روش . نکشیدم . قبل از اینکه بکشم گفتم : پس تخفیف اش رو هم بدین لطفن . زودتر کارشونو راه انداختم . راه افتادیم . خوب شد چک قبول کرد . این که گرفتیم از اونی که اونجا بود بهتر بود مگه نه ؟ . اوهوم . دستشو گرفتم و فرو کردم تو جیب پالتوم . سرده . کرکره رو کشیدم پایین . قفل زدم . هاه کردم که بخار بیاد از دهنم . خوشم آمد تکرار کردم . روزنامه فروشی بسته بود . رد شدم . زدم به کوچه ی هتل خیام . مغازه ی بابای شهاب و شیلا بسته بود . نانوایی لواشی بسته بود . از کوچه ای که می رفت امامزاده نور رفتم . رفتم به کوچه های باریک . همه جا ساکت بود . تیر چراغ برق کم بود . من بودم که می رفتم . یادم افتاد مغازه ی لوازم کوهنوردی هم بسته بود . از کنار حوزه بوی جوراب می آمد . سرازیری بود . پاهایم جلوتر از خودم می رفت . ساکت بود . ساکتی ؟ گفت : من ؟ نگاه کردم به جلو . سیگار درآوردم . بازم سیگار ؟ . آتیش زدم . دم گرفتم . کمش کردم . روزی سه تا . صبح ، ظهر ، شب . الآن شبه مگه نه ؟ . برات خوب نیس . بخار و دود سیگار به هوا رفت . دستمو از کنار پالتوم دور کردم . نمی خواستم خاکسترش بگیره بهش . پالتوی خاکستری دوست نداشتم . دستشو در آورد . داشت ادای سیگار کشیدنم رو در می آورد . نگاهم رفت طرفش . سیگار رو گرفتم طرفش . می کشی؟ . دوید جلوتر مثل بچه مدرسه ای ها دستهاشو باز کرد که مثلن بغل . اما گفت که می خواد هوا بکشه . شروع کرد به سر و صدا . من هوا کشم . من هوا کشم . پِت پت پت پت . بخار می آمد از این قطار یک نفره . بخار ماسیده به ماتیک . نُه . امامزاده نور . میراث فرهنگی . سبز. خانه ی باقری ها . مدرسه ی تقوی . پشت بام سفالی . چشمی که برق زد از وسط آشغالها  ازم ترسید . فرار کرد . نفس نفس . در رو باز کرد رفت تو . سرشو آورد بیرون . نمیای ؟

زیر پام لهش کردم . پامو نگاه کرد. خندید . انگشت به لب برد . دستهامو فرو کردم تو جیبهام . گرمه . کلید در آورد . نه و ده دقیقه . لامپ ها رو روشن کردم . رفت سراغ یخچال . بازم دیر کردی . قهر نیستم . زودتر بیا منو بگیر دیگه خره . بوس بوس بوس . برای خودش آب ریخت . حال آمدم . نشست . خوابم برد .

 

بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 18:13 1385/04/24
26
می گفت : کار دیگه گیر نمیاد ، همینشم غنیمته
زیاد بهش نگاه نمی کردم . سر تکان می دادم و می گفتم بله . راست می گفت دنیای مسخره ای شده همه دارند سر همدیگه را کلاه می گذارند . می گفت : الآن دیگه برادر به برادر رحم نمی کنه
سخ جه ، زدم رو ترمز . 10 متر جلو تر ایستادم . برگشتم گفتم : چی گفت ؟ گرفتم دنده عقب ؛ کجا ؟
ـــ سر خواجه
بیا بالا . در بسته نشده بود . باز کرد دو مرتبه بست . کمر دردم دوباره شروع کرده بود . هر دو ماه یک بار میگه بگیر که آمدم . از گردنم شروع می شود میاد تا بالای باسن آدم .
*: دکتر نرفتی
**: خوار مادر هر چی دکتره ...
ـــ آقا این حرفا چیه ؟
**: والله ... دهنم سرویس شده . هر روز عکس ، هر روز آزمایش ، هر روز ویزیت ، از کجا بیارم آخه ؟
*: پس میگن تاکسی دارا که وضعشان خوبه !
**: گور باباشان خندیدن اونا ، مادر صلواتیا ... تاکسی که مال من نیس.... من راننده ام
خودم را خم می کنم روی فرمان . می گذارم عرق ام خشک شود .
ـــ الآن همه مشکل دارن ، شما تنها نیستی که
**: ااای سگ رید به این آخوندا که ما رو بدبخت کردن
*: واقعن
ـــ مشکل از خودمونه ... آقا قربون دستت من سرخواجه پیاده میشم
کرایه اش را داد . یک پنجاه تومنی ِ نو با یک 25 تومنی . می شد حدس زد که سیده هم اینکه گه آخوندا رو می خوره هم از این 50 تومنی نو پیداس . دست کشیدم به صورتم . به صورت اصلاح نشده ی 13 روزه . فردا میشود دو هفته . چشمم میفتد به نمایشگاه ماشین . سمند ، سمند ، سمند. دنده رو می کشم رو 2 .
ـــ شما مسیر بعدیت کجائه ؟
*: شما کجا می رین ؟
ـــ من میرم روستا
*: روستا کجا ؟
چیزی گفت که نفهمیدم . گفتم : بشین می برمت . دست برد تو جیبش یک بسته دو هزار تومنی در آورد . یکی شو کشید بیرون . گذاشت کنار پول خرد ها . معلوم بود تازه از بانک گرفته . رسیدم ایستگاه ، رفتم تو صف . ساعت 11 شب مسافر کجا بود ؟ پیاده شدم یه دستی به سر و روی ماشین بکشم . گفت : آقا حرکت نمی کنی ؟
محلش ندادم . خودمو زدم به نشنیدن . چند قدم راه رفتم . خودمو پیچاندم . نشستم . بلند شدم . نشستم . بلند شدم . در را باز کرد . یک پاشو گذاشت بیرون سرش را آورد بالا گفت : آقا راه نمیفتی ؟ ول کن نبود . با دست کمی ماساژش دادم . گردنمو چپ و راست کردم . کمر درد امانم را بریده بود .
گفتم : دو تا مسافر بگیرم ... چشم .
به همان حالت نا متعادل گفت : آقا من حساب می کنم ... بیا بریم دیر شد
از خدا خواسته نشستم . سوئیچ رویش بود . چرخاندم . بسم الله...
**: خب زودتر بگو در بست که اینقده معطل نشیم دیگــــــــــه
من من کرد و با صدای نازک نخراشیده اش گفت من که گفتم ...
**: چیه ؟ عجله داری یا پولات زیادی کرده ؟
*: عجله که دارم
**: چرا ؟
*: خب حقوق گرفتم
**: ا ِااا ، چقدری هس حالا؟
*: هیچی ...
**: با هیچی اینقد جیبات قلمبه کرده ؟
نمی خواست لو بده . بدشم نمی آمد یه پزی بده . یه جوری نگاهش کردم که مثلن نمی خوای بگی ؟
*: ای بابا پولی نیس که ...450 تومن
نیشم باز شد : خوب پولی می گیریا
سر پل قزاق محله بودم . دست بردم تو جیبم یک هزاری کشیدم بیرون دادم بهش . تعارف کرد که باشه . سیگار در آوردم . تعارف زدم . گفت که سیگاری نیست . آتیش زدم . بردم تو سینه . منم سیگاری نیستم . دنده رو کشیدم رو 3 . رادیو را روشن کردم . طرف داشت گزارش می کرد . بازی آلمان و ایتالیا بود و صفر ــ صفر
**: طرفدار کی ای ؟
*: آلمان
دستمو از پنجره بردم بیرون . با آینه ور رفتم . هیچ چیزش به داهاتی ها نمی خورد . نه لهجه ی مازندرانی داشت نه سر و وضعش بد بود . میدان را با همان دنده 3 رد کردم . از کنار بستنی فروشی با موزهای مصنوعی آویزانش گذشتم . تو دلم گفتم : سازش
*: بلــــــــه؟
**: هیچچی به اینجا ــــ با دست اشاره کردم به خوابگاه دختران ــــ میگن ســازش
بر می گردد که نگاه کند . از میدان معلم هم می گذریم . از میدان معلم ... هه . همیشه از مدرسه بدم می آمد . هنوز هم بدم میاد . هیچ مسافری را برای میدان معلم سوار نمی کنم . دو سه بار زمزمه می کنم معلم ... پفیوز ...گاز می دهم دنده را می گذارم روی 4 . از آینه پشت سر را نگاه می کنم . خیابان خلوت است . هیچ پرنده ای پر نمی زند . فقط من هستم و اون و این قوطی حلبی که لحظه به لحظه سرعتش بیشتر می شود . نگاهم می کند از ترس اینکه نکند تصادف کنیم . بزنم به تیر چراغ برق یا یک عابر پیاده . نگاه می کند . نگاه می کند و می ترسد . نگاه می کند و می زنم زیر خنده . چیزی نمی گوید . خاکستر سیگار را می تکانم . صدای رادیو را کم می کنم . می زنم تو خاکی . دستم را می گیرد : کجا ؟
سیگار به دندان می گیرم . چشمهایم را تنگ می کنم . عمیق می شوم توی سینه ام . نمی شنوم : کجا ؟... داری اشتباهی میری ... کجا داری میری ؟
کلاچ ترمز ، دستی ، چاقو ، بپر پایین ، پول هایش را می گذارد روی زمین . هل می دهد به طرفم . التماس می کند کاری به کارش نداشته باشم . ترسیده و قول شرف می دهد به کسی چیزی نگوید . التماس می کند . سجده می کند . باز التماس می کند . می نشینم و آرامش می کنم بعد گلویش را می برّم . می زنم تو دنده یک . رادیو می گوید هنوز صفر صفرند .


پیام در تاریخ 85/4/24  ساعت: 11:07 توسط بامداد پائیزان ویرایش شد.
بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 18:12 1385/04/24
25
دستمو گذاشتم روی پیشانیش . سر بالا نگاهم کرد . دهانش نیمه باز بود . نیمه باز یعنی به قاعده ی هسته ی هلو . دستمو برداشتم کشیدم به صورتش . بیچاره ترسیده بود . پاهایش را بلند کردم گذاشتم روی تخت . هنوز نشسته بود و زل زده بود به من . بدون اینکه چیزی بگوید . اتاق بود و دیوار ها و سفیدی . صدای تپش های سینه اش بالا گرفته بود . دست بردم طرف یقه اش . دکمه هایش را باز کردم . چیزی به سفیدی جمع اضافه شد . داغ بود . گفتم : بخواب . سرش را برد پایین . چشمش افتاد به سقف ، به سفیدی . سعی کردم صدای نفس هایش را دقیق تر بشنوم . گفتم : عمیق تر .
خیس عرق بود . حواسم را جمع کردم . باید مراجعه می کردم به گذشته ها . به کلاس های صبح دوشنبه . یاد علیرضا می افتادم . یاد بذار بخوابیم های خوابگاه ، یاد افتادگی های ناتمام ، چشم در چشم های شرمگاه . به فراست افتادم دکمه ها را تا نیمه بستم . گفتم : بقیه شو خودت ... بلند شد و مشغول جا انداختن . برقی در چشم هایش می درخشید . مادرش کمک کرد کفش هایش را بپوشد . نشستم . رسیدم به صفحه ی تا خورده ی دفترچه . سر را بالا کردم ببینم دارد پاهایش را تکان می دهد یا نه . تکان می داد . همیشه این تصویر را دوست داشته ام . کمی لبخند ، کمی نگاه به مادرش ، حوصله ی دیدن اضطراب را نداشتم . شروع کرم به نوشتم ، خرچنگ قورباغه . گفتم : می رین آزمایشگاه دکتر روزدار .
مادرش تشکر کرد . سفید خندید . در را پشت سرشان بستند .
بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 19:23 1385/04/22
24

زنم می گفت : شنا برو برات خوبه . هیچ وقت منظورش را نفهمیدم . همه ی آدم از حرف هایی که می زنند منظور دارند حتی اگر ندانند که منظورشان چیست . زن من هم همینطور است . اول لب هایش را کج می کند بعد چشمهایش را چپ می کند و بعد کمی سکوت وبعد همه چیز مثل اولش می شود . زنم می گوید : شنا برو . و من از اینکه آدم سردی هستم می گویم . می گویم که از نوک پا تا نوک دست هام سرده و همیشه آرزو داشتم بهم نگی : دستاتو بردار یخ زدم .
ـــ به هر حال این دلیل نمیشه که شنا نری .
بلند می شوم . کف زمین دراز می کشممی گویم : بشمر
ـــ 1،2،3 ... چی شد ؟ زرت آقا قمصور شد ؟
چند بار مثل روزهایی که باشگاه می رفتم نفس می کشم و فوت می کنم بیرون : دس گرمی بود بابا
ـــ دستهای تو با شنا رفتن گرم نمیشه
ااای قربون آدم چیز فهم . بلند شدم . نشستم کنارش . بوسیدمش گفتم : بشمر!
بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 19:18 1385/04/22
23
ـــ می ری پیش یارو می گی فلانی معرفیت کرده
از فلانی جدا می شوم . به این فکر می کنم ؛ جارو و فکر می کنم چرا هر وقت یارو می شنوم یا می بینم یاد جارو می افتم . هر چه هست چندان اهمیتی ندارد . به هر حال از فلانی جدا شده ام و دارم توی دانشگاه برای خودم و البته برای تو می پلکم . می دانم فارغ التحصیل شده ای و احمقانه اس اگر بگردم دنبالت . که چی ؟ نیستی دیگه . دستم را می برم توی جیبم می گویم : ترکش کردم می فهمی ؟ نـع! من همیشه عادت دارم نفهم باشم . از این خوشم میاد . این جوری می توانم بگردم دنبالت و حتی برایت آف بگذارم : من الاغم به خدا .
باید بروم پیش یارو . برای رفتن باید اول از دانشگاه ( از در دانشگاه ) بیایم بیرون . نگاه می کنم ببینم باغبان حواسش هست یا نه . اگر هست که هیچ وگرنه سلاااااااااام علیک می کنم و بعد با کمال پررویی روی چمن ها را لگد می کنم . اول نگاه می کند و بعد یه چیزهایی می گوید که به مخاطب مربوط نیست . دوستانم را می بینم لبخند مزخرفی تحویلشان می دهم . سلام می کنند و توی دلم می گویم : مــرگ! من باز هم استاتیک افتادم . این بار دفعه ی دوم است . همه این جور مواقع غمباد می گیرند . من هم گرفته ام . این را فلانی بهم گفت . و من باز انگار گفتم : مــرگ! کمی ریش های تازه نیش زده اش را کند . ابروهایش را بالا داد . آنقدر که آدم حس می کرد دارد با ابروهایش هالتر می زند ( یا پرس سینه) . از دانشگاه آمدم بیرون . یک راست رفتم سراغ اتوبوس . ردیف آخر سمت چپ . نشستم . به این فکر کردم ؛ چرا یاد جارو می افتم ؟
بامداد پائیزان , roham_gilasian
بامداد پائیزان - 03:48 1385/04/20
22
1.كلمن را بالا و پایین می كردم. دلم می سوخت . پدر چیزی گفت كه نفهمیدم. جای كریستال هارا عوض كردم .بوی گلاب می آمد.

2.همانطور كه می خاراندمش ، تلفن را كشیدم . نفسم به شماره افتاد ، 2،2،5،7 مثل دنباله ی اعداد اوّل با تكرار 2 در اوّل.دو سه بار باهاش ور رفتم. آخر گرفتمش . هنوز خوب خشك نشده بود.

3.داد می كشید . نشاندمش روی صندلی. بهش قول دادم. چرخیدم گفتم : زنگ می زنن!

4.« همه شان همینطورن ». كافیست 10 مایل برانی. رانندگی در تهران از اون كارهای بیخود است. پیچ رادیو را چرخاندم . رشت شرجی و سس مایونز چرب است. جوش آورده بود. نوز بلژیكی در كسوت آخوندی.

5.دیروز پكر بود. حتماً كشتیهایش غرق شده بود.بهش گفتم . نماز صبح را قضا خوانده بود. دستهایش را گرفتم و بوسیدم .« نگران نباش‌»

6.مادر رمق نداشت فامیل را خبر كند. تا دریا 10 مایل فاصله بود. شیر سماور را بستم. كره را برداشتم.

7.بزرگترین نیروگاه گازی خاورمیانه افتتاح شد.

8.كچلی ارثیه پدرم است. قبل از اینكه بمیرد. مادرم می گفت: رنگ پوست شتر است. كریستال را هم كه انگشت بكشی قیژ صدا می كند. به پدرم گفتم : كلاه حصیری به درد دریا می خورد . كره می خوری؟ . همیشه به من نصیحت می كرد ؛ وقتی خواستی بری مستراح بیا خانه!

9.در دستشویی را شكستیم. كریستال ها شتری رنگ شده بود.

10. زخم دستمو كندم. 10 مایل بود كه نشاشیده بودم. وقتی رسیدم مادر عمامه را برداشته بود.
سلماز یگانه مهر , hoo
21
انارام عزیز ممنون از نقدت بیشتر زن ستیزی مرد مد نظر بود تا مبحث فمینیستی اما قبول دارم شتابزده و بدون بازنویسی بود با توجه به گفته ات: "انتظار داشتم با این اثر به مبحث ِ آنیما و آنیموس در روان شناسی کنایه بزند . اما هیچ نشانه ای در این رابطه یافت نشد " ایده ای (در رابطه با آنیما و آنیموس) که به نظرت رسید؛ چه بود. ممنون می شوم بیشتر توضیح دهی.
سلماز یگانه مهر , hoo
سلماز یگانه مهر - 18:01 1385/01/30
20
یک بار، دو بار، سه بار از کنار در رد می شود. هر بار بی آنکه سرش را به داخل اتاق کج کند، زیر چشمی نگاه می کند. دختر پشت کامپیوتر نشسته است اطلاعات را وارد می کند. می رود طبقه ی پایین برای خودش چای می ریزد. منشی نگاهش می کند. می خندد. به اتاق بر می گردد: هنوز تموم نشده؟
- نه کم مونده
می نشیند کنار دختر که هنوز سه روز نگذشته است خوب چم و خم کار رایاد گرفته است. به انگشتهای دختر روی صفحه کلید خیره می شود به آن انگشتهای سفید. با چشم سرتاسر اتاق را زیر و رو می کند. دیوارها، در، میز، کامپیوتر ... به انگشتهای دختر می رسد. چطور میشه تصادفی این چای رو بریزم روی این انگشتها؟ دختر راست نشسته است درست مثل یک پیانیست و اطلاعات را وارد می کند. مثلن بگم چقد باهوشی خوب کارا رو یاد گرفتی و تا مکث می کنه لبخند بزنه و جواب بده چای رو بریزم رو دستاش. دختر اطلاعات صفحه ی دیگر را هم وارد می کند. ضرباهنگ صفحه کلید ...
- چقد قرارداد بستی؟
- واسه این یه ماه آزمایشی صد و پنجاه
به مردنگاه می کند : کمه نه؟ مرد چای را نزدیک دهانش می برد: چون مدرکت بالاست آره . بچه ها با دیپلم اینقد می گیرن
- اوهوم... رئیس گفت متوسط حقوق همینه ولی اگه کارم خوب باشه سقفی نداره اضافه می کنه
پوزخند می زنه: اِ رئیس گفت؟!
- شما چقد می گیرین؟
خودش را می خاراند. دختر به صفحه کلید خیره می شود
- ساعتی می گیرم ... دست خودمه
خودش را می خاراند: تند باش ... می ایستد: تموم شد بگو چک کنم بینم درست زدی یا نه
دختر ادامه می دهد. ضرباهنگ صفحه کلید... دور اتاق می چرخد: می خوای واست چای بیارم؟ دختر با تعجب: واقعن؟ زحمتتون نمیشه ... حرفی نمی زند به دختر نگاه می کند خودش را می خاراند. دختر خم می شود لیوانش را از کشو در می آورد: خب... پس... می دهد به مرد: دستتون درد نکنه. ضرباهنگ صفحه کلید... می رود طبقه پایین. منشی: اوضاع رو به راهه؟ لیوان را نشانش می دهد: خانوم لیوانشونو دادن براشون چای بریزم
- واقعن؟
- آدم عقش می گیره
- از چی؟ ازاینکه براش چای بریز؟
می نشیند: برو بابا
- کارارو یاد گرفته؟
- ای بد نیس
- تو که گفتی بینم کی از پسش بر می آد ... میگفتی کار هر کی نیس، فکریه
- حالا هم می گم ... متوجه نیستی خودم نشستم دونه دونه یادش دادم
- دنبال کار چی؟ هستی یا نه؟
- چند جا سپردم
- از کجا معلوم شایدم رئیس اصلن نخواد دوبتره باهاش قرارداد ببنده!
- فعلن که قرص و محکم جامون نشسته
تلفن
- بله بفرمایید ...گوشی خدمتتون ... مادرشه می ری بالا بهش بگی تلفن داره؟ آره؟
- اوهوم
از پله ها بالا می رود: آدم عقش می گیره هر جا می ری زنه... همه جا رو پر کردن دانشگاه اداره منشی رئیس کوفت مرگ قدیما واست خوب بود بتمرگین خونه و بچه داریتونو کنین دیگه... ضرباهنگ صفحه کلید ... سکوت. دختر بلند می شود. دست دراز می کند لیوان را بگیرد: دستتون درد نکنه ... لیوان را با احتیاط به دختر می دهد: نسوزی ... یواش نسوزی. دختر لیوان را می گیرد. سبک است. نگاه می کندو لیوان خالی را می گذارد سر جایش. مرد می خندد بلند بلند خودش را می خاراند می خندد: بازم چای خواستی بگو خودم واست می آرم. دختر ساکت نشسته است.
- تموم شد؟ ...اِ اِ ناراحت شدی؟ می خندد: خب بذار بینم چی کار کردی ... درسته ... درسته... درسته ... اِ ... فرمولا رو خودت در آوردی؟
- آره ... انگار پاک شده بودن واسه همین طول کشید مجبور شدم فرمولهاشو دربیارم محاسبه کنم بعد اطلاعات رو وارد کنم
خودش را تند تند می خاراند: خیلی خب ... فقط مونده گزارشا رو بخونم تایپش کنی
- چرا خودتون نمی کنین ... مگه کار خودتون نیس؟
- چیه از تایپ کردن عارت می آد؟
خودش را می خاراند. لعنتی چطور فرمولا رو در آوردی اونهمه وقت گرفت پاکشون کنم: زود باش باید امروز تحویلش بدم ... اینم جزو کارته ... رئیس گفت همه چی رو یادت بدم
- تایپ بلدم
- خیلی خوب
می خواند... انگشتهای سفید دختر... ضرباهنگ صفحه کلید ... دختر راست نشسته پشت کامپیوتر تایپ می کند... منشی می دود تو: چرا نمی یای پایین مادرت پشت خطه. دختر بلند می شود: آخه کسی چیزی نگفت. می دود طبقه پایین. منشی می خندد: عجب اعجوبه ای هستی تو. می رود پایین. اینجا همچین تحفه ای ام نیست. خودش را می خاراند. مزایاش ام کمه بایستی دنبال کار دیگه ای برم... آدم عقش می گیره... دو سال... از اتاق می رود بیرون. چرخ می زند. دختر را می بیند توی اتاق رئیس نشسته حرف می زند. مرده شور همه تونو ببرن... برمی گردد اتاق می نشیند پشت کامپیوتر دختر می آید تو خوشحال است از وزارتخونه تماس گرفتن گفتن از فردا مشغول به کار شم
خودش را می خاراند: به سلامتی... یعنی دیگه اینجا نمی یای...
- نه دیگه ... به رئیس ام گفتم
وسایلش را بر میدارد: امیدوارم شما هم موفق باشید...خداحافظی می کند. صدای دختر را می شنود با منشی با همکارها خداحافظی می کند. سکوت. گزارشها را می گذارد جلویش پشت کامپیوتر می نشیند قوز کرده صفحه کلید زیر انگشتهایش. انگشتهای کلفت. سر می چرخاند دیوارها، در، میز، کامپیوتر ... به انگشتها می رسد می ایستد چرا اتاق کوچیک شده کوچیک و کم نور؟ روی دیوارها دست می کشد. به در می رسد می گذرد دوباره دیوارها چطور نفهمیدم ... دو ساله... اتاق پنجره نداره ...
- دارید چی کار می کنید؟
برمی گردد: چی شد برگشتی؟
- ببخشید مزاحمتون شدم ... لیوانم رو جا گذاشتم
مرد خم می شود. کشو را باز می کند. لیوان را بر می دارد. می دهدش به دختر.دخترلبخند می زند. می گوید: خداحافظ. نگاهش می کند. سکوت. خودش را می خاراند. تند تند.
سلماز یگانه مهر , hoo
سلماز یگانه مهر - 22:45 1385/01/28
19
به: انارام فروهر


- بده بذارمش پایین جلوی دست و پا رو می گیره

- نه می برمش بالا ... بایستی پیش خودم باشه

- معلوم نیس چی توش داره

- بی خیال بذار بیاره بالا

- آخه بایستی رعایت مسافرای دیگه رو هم کرد یا نه؟!

- می ذارم زیر پای خودم به بقیه چی کار دارم

- بذار بینم ... اگه واسه پاهات جا پیدا کردی واسه چمدونتم ....

- سر به سرش نذار ... بیا بالا حرکت کنیم

- سلام دخترم ... ببخشیدا جات تنگ می شه

- سلام ... نه ... خواهش می کنم

- دیدی جا نمیشه مادر من ... بهت که گفتم

- یه دقه صبر کنی می بینی که جا میشه یا نه ... نگاه ... ای گیره رو می بینی آها بازش می کنم، می شه دو قسمت

- ایول چه چمدونی داری

- چمدونم چمدونای قدیم

- این یکی که بس نخ نماست کم موندده پودر شه ... حالا چی توش داری

- بیا جوون به جای حرف زدن کمک کن بذارمش بالا

- آخه این بالا هم جا نیس ... ترو خدا نیگاه ...

- هل بده ... یه کم مونده

- می ذاشتی بذاره پایین دیگه تا حالا حرکت کرده بودیم

- این ساک مال کیه؟

- چطور آقا ... مال ماست

- هیچی به خیالم سیخهای کبابتون رفته تو چمدون این خانم

- صلوات بفرستین حرکت کنیم

- الهم صل ...

- کیپ کیپ شد... دارین ساکتونو بر می دارین دقت کنین .. هر چند سیخها سوراخش کردن...

- دٍ بیا ساعت حرکتو بزن

- آقای راننده یه فیلم بذار

- اونم به چشم

- بذار راه بیفتیم ... شش ماهه در اومدن...

- بسم ا..

- ببخشید دخترما ...

- نه خواهش می کنم

- همه ی زندگیم تو ای چمدونه ... بایستی مدام جلو چشمم باشه

- واسه راحتی خودتون می گفتیم آبجی

- می دونم آقای راننده، می دونم شما هم فکر مسافراتونین ... خلاصه می بخشین

- شوما هم جای آبجی ما چه فرقی می کنه

- آقای راننده فیلم چی شد؟

- پسر یه فیلم بذار خفه مون کردن ... چای بریزم آبجی؟

- نه قبل اومدن صرف شد

- شوما چطور؟

- نه دستتون درد نکنه

- چی می خونی دخترم

- در مورد روانشناسیه

- روانشناسی هان؟ آدم که روانشناسی رو ازکتابا یاد نمی گیره، کافیه دقیق شی تو آدما ...

- خب ... بله

- دانشجویی هان؟ چه رشته ای؟ روانشناسی؟

- نه ریاضی میخونم ... روانشناسی رو دوست دارم بدونم

- نه از کتابا نمیشه ... فکر نکنی مخالف کتاب خوندنما

- ....

- خودم معلم بازنشسته ام همه اش سرو کارم با کتاب بوده ... ولی می دونم کتابا هیچی یاد آدم نمی دن

- خب ... بله

- حالا چرا کتابتو می ذاری تو کیفت ... دارم کلی می گم

- بله می فهمم. آخه دیگه نمیشه خوند

- تو ماشین هان؟

- بله ... هم تو ماشین هم که سرو صداست

- می خوای بگم صدای فیلمو کم کنن؟

- نه منظورم این نبود...

- آره دنیا پر گرگه ... تو کتابا این چیزارو نمی نویسن

- ...

- بایستی خیلی مواظب باشی ... هنوز خیلی جوونی ...

- ...

- گفتم که معلم دبیرستان بودم ... خیلی چیزا دیدم

- ...

- یه چیزی می خوام واست تعریف کنم

- چی؟

- تو همین دبیرستانی که بودم... یه معلمی هم بود که دخترا خیلی دوستش داشتن

- خب...؟

- من راستش خیلی ازش خوشم نمی اومد نه اینکه خیال کنی چون بچه ها دوستش داشتن...

- ...

- دوستش داشتن یه حرفه عاشقش بودن...

- ...

- زنگای تفریح می ایستادن جلوی در دفتر فقط واسه اینکه نگاهش کنن ... این تو مدرسه رایجه نه؟

- بله منم معلم هندسه مون رو خیلی دوست داشتم

- ولی مطمئنم نه مث اونا ... نه اونطور که اون بچه ها ... اونا دیوونه اش بودن

- آره نه اونطور که می گین ... من اصلن هندسه رو دوست داشتم

- نمی تونی تصورشو کنی خیلی باشکوه بود ... اونا دیوونه اش بودن

- لحن حرف زدنتون فرق کرده

- ها...؟ چطور؟ .. چون یاد گذشته ها افتادم

- ...

- فقط همینه ... یاد گذشته ها...

- بله

- می دونی هر روز براش کادو می خریدن ... یه عالمه نامه ... گل ...

- ...

- خیلی هاشون مرتب گریه می کردن واسه این که بهشون توجه کنه

- وا؟

- خیلی رو بچه ها نفوذ داشت

- عجیبه

- بچه ها واسه نامه نوشتن براش رقابت داشتن ... اصلن دعواشون می شد اگه مثلن به یکی بیشتر توجه می کرد به اون یکی نه ...

- ...

- خیلی روشون نفوذ داشت...

- ...

- آقا ای چه فیلمیه یکی دیکه بذار

- یه دفعه گفته بود هر کی دوستم داره بایستی ثابت کنه

- ...

- گفت بایستی معدلش بیست شه

- چه فکر خوبی ... حتمن بچه ها کلی پیشرفت کردن؟

- آره ... همه تلاش کردن... اما هیچکدوم بیست نشدن

- آخه تو دبیرستان یه کم سخته

- دیگه محلشون نمی ذاشت ... همه اش بی اعتنایی می کرد

- وا ... یعنی چی؟...

- بچه ها افت تحصیلی پیدا کردن ... دو تاشون افسردگی گرفتن ... ترک نحصیل کردن

- باورم نمی شه

- به خدا...

- ...

- می دونی چی کار می کرد؟ می فرستاد دنبال بچه ها وقتی سر کلاس درسشون نشسته بودن ... می گفت نمی خواهن چیزی بهش بگن... دلشون براش تنگ نشده ... کی گفت خجالت نکشن عشق به معلم مقدسه باید همه جا جار زد ... می گفت هر کی بیشتر گریه کنه بیشتر دوستش دارم یاسوز نامه هاش بیشتر باشه ... می گفت ببین فلانی چه چیز گرونی واسم خریده ...

- این دیگه مریضیه ... اون بیمار بوده ...

- ...

- ناراحت شدین؟

- ...

- به نظرتون مریضی نیس؟

- چرا... چرا...

- انگار ناراحت شدین

- نه ... یاد گذشته هاست

- بله

- خلاصه اینطوری ... عشق بچه های معصوم ... روزی نبود بدون گل بره خونه ... بدون کادو ... نامه

- ...

- حتی واسه بچه شیر خوارش هم می آوردن ... شیر خشک ... لباس، اسباب بازی...

- ...

- هوم

- شما بچه دارین؟

- من؟ ... نه ... نه دخترم ... اصلن ازدواج نکردم

- ببخشید پرسیدما...

- نه ... اشکال نداره نارحت نشدم ... واسه همین خوب موندم دیگه، اگه ازدواج می کردم که ... اصلن می تونی حدس بزنی چند سالمه؟

- آ... 40 شایدم 45...

- دیدی ... دیدی خوب موندم

- ...

- چقد خسته ام

- بهتره بخوابید

- آره دیشب دیر خوابیدم

- ...

- ...

- از بازوتون گرمای مطبوعی می آد

- اٍ ... می خواستم خودمو کنار بکشم ... فکر کردم سنگینی دستم اذیتت کنه

- نه ... راحت باشید

- چقد خجالتی هستی دختر ... سرخ شدی...

- نه ... اصلن متوجه بازوتون نشدم ... ببخشید...

- شام و نمار... شام و نماز...

- چه زود

- عزیزا نیم ساعت وقت دارین واسه شام و نماز

- اگه اشکال نداره من ساندویچ آوردم ... اگه ناراحت نمی شین با هم بخوریم

- نه عزیزم ممنون ... پس کوچیکه رو بده من

- نه خواهش می کنم ... این ولسه شما...

- آخه ...

- خواهش می کنم ... بذارید نوشابه هم بگیرم

- نوشابه رو دیگه من می گیرم

- آخه من پیشنهاد دادم

- حرفشو هم نزن تا بزرگتر هس که کوچیکتر...

- ...

- دو تا سیاه ... تو هم سیاه می خوای؟

- بله

- چقد میشه جناب؟ ... بفرمایین

- دستتون درد نکنه

- خواهش می کنم

- اونا عکس کین؟

- اوه...

- ببخشید چشمم خورد وقتی کیفتونو باز کردین

- ...

- نمی خواستم فضولی کنم چشمم خورد

- نه...

- انگار خودتون بودین ... ناراحت شدین؟

- نه ... بیا ببین ... حالا که دیدی ...

- بچه تونه ؟... همسرتونن؟...

- نمی خواستم درباره اش بگم...

- می فهمم تقصیر منه...

- نه.... اشکال نداره...

- ...

- همون موقع ازش جداشدم... آخرین عکسمونه ...

- بچه رو هم گرفت؟

- اوهوم...

- واقعن متأسفم ... نباید می پرسیدم ... ببخشید ...

- اشکال نداره ... مربوط به گذشته است...

- ...

- دیگه فکرشو هم نمی کنم

- حاج خانوم ... حاج خانوم...

- کمک راننده است ... فکر کنم با شماست

- چی شده؟

- بیا ببین چه افتضاحی راه افتاده

- چی شده مگه؟

- اینقد بهتون گفتم بذارید چمدونتونو بذارم پایین ... نذاشتین

- بذار ببینم ... آخ خدای من

- چی شده خانم؟

- ببخشید ما می خواستیم ساکمونو بر داریم ... سیخا گیر کرده بود...

- گفتم که دارین ساکتونو برمی دارین مواظب باشین

- تقصیر ما چیه .... چمدونه دیگه عمرشو کرده بود...

- می خواستین بذارین پایین ... پایین واسه همین چیزاست دیگه

- حالا چرا گریه می کنی مادر چیزی نشده که...

- کمک کنین جمعشون کنیم...

- مال دنیاست ... گریه نداره

- اینا دیگه چیه ... اینهم شیر خشک ... نامه گل خشک... وا ...

- اون مادرو ببر بیرون ما اینا رو جمع کنیم

- چقد آت و اشغال ...

- همچین گفت همه زندگیمه فکر کردیم چی تو چمدونشه...

- ببینم دختر خانم حالت خوبه؟ ... چرا ماتت برده ؟ ... خوبی؟...

- ...

- ...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.