__
عنوان بحث
جایگاه عزاداری در عرفان مولوی 2
4 خرداد 87 - 18:08

بدعت منع از گریه برای میت

به گفته‌ی سعید بن مسیّب، عایشه به هنگام فوت پدرش ابوبکر، مجلس سوگواری بر پا نمود. چون خبر آن به عمر رسید، وی دستور داد تا از آن جلوگیری کنند. اما عایشه از دستور خلیفه سر پیچی كرد و عمر در مقابل نافرمانی عایشه واکنش نشان می­دهد و هشام بن ولید را مأمور ساخت تا نزد عایشه رفته و با زور شلاق، از نوحه و گریه عزاداران جلوگیری نماید. زنان چون از مأموریت هشام آگاه شدند، مجلس را ترک کرده و پراکنده شدند. آنگاه خلیفه، خطاب به آنان گفت: « تُرِدْنَ اَنْ یُعَذَّبَ اَبوُبَکرُ بِبُکا ئِکُنَّ! اِنَّ المَیِّتََ یُعَذَّبُ بِبُكاءِ اَهلِهِ عَلَیهِ »[1] « می­خواهید با گریه خود ابوبكر را عذاب كنید!  همانا مرده با گریه­ی  نزدیکان خود، عذاب می شود. » و در روایت دیگر این گونه آمده است: « یُعَذَّبُ فی قَبْرِهِ بِالنِیاحَةِ عَلَیْهِِ. »[2] « اگر بر میّت نوحه کنند او در قبر عذاب می شود. »

 از نصر پسر ابی عاصم نقل است که: شبی عمر، صدای نوحه عزای زنی را از یکی از خانه­های مدینه شنید، بی درنگ وارد خانه شد و زنان را پراکنده نمود و زن نوحه سرا را با تازیانه خود مضروب کرد، به گونه‌ای که روسری او از سرش افتاد. همراهان خلیفه با مشاهده‌‌ی این صحنه به او گفتند: ای خلیفه! موهای زن نمایان شد. عمر در پاسخ چنین گفت: « أََجَل فَلا حُرمَةَ لَها. »[3] « آری ، این زن احترام ندارد. »

از آنجا که از روایات فوق بر می­آید کـه گریـه و عزاداری برای مردگان جایز نیست و هم­اکنون نیز وهّابیون با استناد به این­گونه روایات بر این عقیده­اند، نقد و بررسی آنها بر اساس مدارک عامّه، ضروری است.

در آغاز می‌توان از دیدگاه عایشه یاد کرد؛ او روایت زیر را، عاری از اعتبار می‌دانست و آنها را نمی‌پذیرفت و به راویان آن، نسبت فراموشی و اشتباه می‌داد.

فاضل نووی شافعی می‌گوید: « روایات فوق از نظر عایشه پذیرفته نشده، او به راویان آن نسبت فراموشی و اشتباه می­دهد. زیرا خلیفه دوم و پسرش عبدالله، این روایات را به صورت صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تلقی نکرده­اند. چنانکه ابن عباس می­گوید: این روایـات، سخن خلیفـه است نه سخن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم. »[4]

اکنون به چند نمونه از روایاتی که دلالت بر ساختگی بودن روایات تحریم گریه بر مردگان دارد، اشاره می­کنیم:

الف ـ از ابن ملیکه نقل شده­است که: « یکی از دختران عثمان در‌گذشت. به همراه عبدالله بن عمر و عبدالله بن عباس در تشییع جنازه‌ی او شرکت کردیم. در میان آن دو، نشسته بودم که عبدالله بن عمر از گریه مردم، شِکوه کرد و به فرزند عثمان چنین گفت: چرا مردم را از گریه باز نمی‌دارید؟ همانا از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که می‌فرمود: « مرده به خاطر گریه خویشانش، عذاب می شود »! درآن حال، ابن عبـاس رو به ابن­عمر کرده، گفت: « عمر گوینده­ی این حرف است، زیرا هنگامی که عمر بر اثر شدت زخم، در بستر مرگ بود، صهیب نزد او آمد و بر بالینش گریه و ناله سر داد. عمر از این حالت صهیب ناراحت شد و گفت: آیا بر من گریه می‌کنی، در حالیکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است که مرده به دلیل گریه نزدیکانش در عذاب خواهد بود»!

وی در ادامه می­گوید: پس از در‌‌گذشت عمر، این سخن او را برای عایشه بازگو کردم، عایشه در پاسخ چنین بیان داشت: « واللهُ ما حَدَثَ رَسُولُ اللهِ لِیُعَّذِبَ ... وَلکِن رَسوُل الله صلّی الله عَلیه وَ آلِه وَسَلَّم قالَ: اِنَّ اللهَ لِیَزیدَ الکافِرَ بِبُکاءِ اَهلِهِ عَلَیهِ.» « سوگند به خدا که هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چنین سخنی را بر لب نیاورده است، بلکه حضرت فرموده­اند: « خداوند عذاب کافر را با گریه بستگانش، افزون می‌کند .» » عایشه سپس سخن خود را با این جمله پی‌گـرفت: « حَسْبُکُُُُمْ کِتـابُ اللهِ ﴿ وَ لا تَــزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْــری ﴾ »[5]« قرآن شما را در این باره کفایت می‌کند که فرمود: هیچ گنهكاری بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد .» آنگاه ابن عباس بر این جمله تأکید کرد که پروردگار می‌خنداند و می‌گریاند. گزارشگر این ماجرا می‌گوید: چون سخن از ابن عباس به پایان رسید، عبد الله بن عمر سکوت کرد و سخنی نگفت.[6]

ب ـ روزی در حضور عایشه، سخنی از این گفته عبدالله بن عمر به میان آمد که به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می­گوید: میّت با گریه­ی خویشانش در قبر عذاب می‌شود! عایشه در واکنش چنین گفت: « ذَهَلَ اِبْنُ عُمَر ! اِنَّما قالَ رَسُولُ اللهِ اِنَّه لَیُعَّذَبَ بِخطیئَتِه و ذَنْبهِ َو اِنَّ اَهله لَیَبکُونَ عَلَیهِ ْالانَ »[7] « فرزند عمر فراموش کرده است، بلکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چنین فرمود: مرده در قبر به خاطر گناهانش عذاب می­شود، در حالی که نزدیکانش نیز در آن هنگام برای وی می‌گریند .»   

ج ـ عایشه در فرازی دیگر مدعی است: « اِنَّکُمْ لتحدثون عَنْ غَیْرِ کاذِبینَ وِ لا مُکَذِّبینَ وَ لکِنَّ السَمْعَ یُخطِیُ »[8]  « عمر و فرزند او عبدالله، از روی عمد و آگاهی نسبت دروغ به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نداده‌اند، بلکه حدیث را  از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اشتباه شنیده‌اند. »     

 د ـ همچنین عایشه از این حکایت یاد می‌کند که روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از کنار قبری عبور می‌کرد، بازماندگان آن مرده را دید که بر او می‌گریند، آنگاه این سخن را بر زبان جاری ساخت: «کسی سنگینی عمل دیگری را بر دوش نمی کشد. »[9] 

در نتیجه، ادعای نهی و تحریم گریه بر اموات بر اساس مدارك عامه نیز بی مورد است.                   

            

ایراد بر عزاداری و گریه بر امام حسین علیه السلام در مثنوی

اهل شهر حلب از قدیم شیعه و دارای علما، محدثین بزرگ، قضات و فقها بوده و به فراست مشهور و در برگزاری مراسم تشیّع آزاد بودند.

صاحب مثنوی هم در قونیه ـ كه نزدیك حلب است ـ اقامت داشته و هم چند سالی در حلب بوده است. مولوی كم و بیش مراسم عزاداری عاشورا را دیده بود و چون این مسأله برایش سخت می­آمد، عزاداری اهل حلب را در مثنوی مطرح كرد و از آن به عنوان غفلت یاد نمود. در مثنوی درباره‌ی صلاح الدین  زركوب چنین آمده­است:

نیست در آخــر زمـان فریـــادرس

جز صلاح الدین صلاح الدین و بس

اما صلاح­الدین پیش از او مُرد و مطابق وصیتش، مولوی جنازه‌ی او را با رقص و سماع تشییع كرد و به خاك سپرد.[10]

شاید مولوی، در این مطلب از مراد خود شمس تبریزی[11] تقلید كرده است؛ شمس در مقالات، شمس خجندی را كه به ذكر مصایب اهل بیت علیهم السلام می‌پرداخت و بر آنان گریه می‌نمود، مسخره كرده و می‌گوید: « شمس خجندی بر خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می‌گریست، ما بر وی گریستیم، یكی به خدا پیوست، بر وی می‌گرید! »[12]  

شاید نظر مولوی درباره­ی گریه و عزاداری بر میّت، ریشه در تسنّن او داشته باشد.استاد مطهری و علامه ملامحمد طاهر قمی، مولوی را سنّی اشعری مذهب، صوفی، جزء فرقه­ی حلاجیّه و معتقد به وحدت وجود دانسته­اند.[13]

همچنین استاد مطهری و مرحوم مدرّس تبریزی معتقدند کـه نسب او بـه ابوبكر بن ابی­قحافه می‌رسد.[14]

مولوی تحت عنوان « تشبیه مغفلی كه عمر ضایع كند و در نزع بیدار شود و به ماتم اهل حلب ...»[15] می­سراید:

روز عــاشــورا، همــه اهــل حلـب

بـاب انطــاكیـه انــدر، تــا بـه شب

گــرد آید، مــرد وزن، جمعـی عظیم

مـاتــم آن خـانــدان دارد، مقیـــم

تا به شب نوحــه كننــد، انــدر بُكـا

شیعـــه عــاشـورا بـــرای كــربلا

بشمرنــد، آن ظلم­هـــا و امتحـــان

كـــز یــزیـد و شمر دید آن خـاندان

از غــریو نعــره­هــا، در سـر گذشت

پر همی ‌گـردد، همه صحــرا و دشت

یك غــریبی، شــاعــر‌ی از ره رسید

روز عـاشـــورا و ‌آن افغـــان شنیــد

شهر را بگذاشت و آن سو، رای كــرد

قصد جست و جوی آن هیهـای كـرد

پرس پرســان می‌شــد انــدر انتقـاد

چیست این غم، بر كه این ماتم فتاد؟

این رئیسی، زفت بـاشـد كــه بمـرد

این چنین جمعی نبـاشـد، كار خــرد

نـــام او القــاب او، شرحــم دهیــد

كه غریبـم مـن، شمــا اهـل دِهیــد

چیست نــام و پیشــه و اوصــاف او

تــا بگـــویم، مـرثیــه الطـــاف او

مرثیـه ســازم، كه مــرد شـــاعـرم

تــا از اینجـا، بــرگ ولا لنـگی بـرم

آن یكی گفتش، كــه تو دیــوانه‌ای

تـو نـه ای شیعــه، عـدوّ خــانـه‌ای

روز عـاشـورا، نمی‌دانـی كــه هست

مــاتم جـانی، كــه از قـرنی به است

پیش مومن، كی بـود این قصـه خوار

قدر عشق گــوش، عشـق گوشــوار

پیش مومـن، مــاتـم آن پــاك روح

شهره‌تر بـاشــد، ز صــد طوفان نوح

 

علامه محمد تقی جعفری، در كتـاب تفسیـر و نقـد تحلیل مثنوی[16] در شـرح ابیات فوق می‌­نویسد:

« اهالی حلب در روز عاشورا، در باب انطاكیه از بامداد تا به شب، گرد هم جمع می‌شدند و ماتم خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را می‌گرفتند. این نوحه و ناله شیعه در روز عاشورا، برای حادثه كربلا بود. در آن ماتم، ستمگری­ها و شكنجه­هایی را كه از یزید بن معاویه و شمر بن ذی الجوشن به امام حسین علیه السلام و خاندانش وارد شده بود، به­یاد می­آورند و از غریو و فریاد‌های آنان، صحرا و دشت پر می‌شود. در یكی از ایام عاشورا، شاعری از راه رسید و آن افغان و شیون را كه اهالی حلب در باب انطاكیه، طنین انداز كرده بودند، شنید و رهسپار میان آن جمعیت گشت و در جستجوی علت آن هیهای و هیاهو بر آمد.

می­پرسید: آیـا شخص بسیار بزرگی از میان اینان رخت بر بسته است ؟ زیرا چنین ناله و فریاد دسته جمعی كار كوچكی نیست.

شما كه اهل این محل هستید، بیایید نام و القاب او را به من شرح كنید و به من كه بیگانه هستم، از نام و پیشه و اوصافش اطّلاعی بدهید و من مرد شاعری هستم، تا در اوصاف لطیف و برای در گذشتش مرثیه بسرایم.

یكی از آن مردم گفت: تو مرد دیوانه و از گروه شیعه نیستی، بلكه دشمن خاندان پیامبری، مگر نمی‌دانی كه این روز عاشورا و روز ماتم آن جان جهان است، كه به تنهایی از یك قرن انسان بهتر است. این داستان خونین، داستان كوچكی نیست،عشق گوشواره به اندازه عشق گوش به اوست. آری ای بیگانه غافل ...

پیش مومن، مـاتم آن پـاک روح

شهره تر باشد، ز صد طوفان نوح »[17]

 

 

« نکته گفتن آن شاعر جهت شیعه حلب »

گـفـت آری لیـک، کــو دور یــزیــــد

کی بُد است آن غم، چه دیر این جا رسید

چشــم کـــوران، آن خسـارت را بـدیـد

گوش کــرّان، ایــن حکـایـت را شنیــد

خفتــه بـودستیــد، تـــا اکنــون شمــا

کـــه کـنــون جـامه دریـدید از عـــزا!

پس عــزا بر خــود کنید، ای خفتگـــان

زان که بـد مرگیست، ایـن خـواب گـران

روح سلطــانــــی، ز زنـدانی بـجـسـت

جـامه چـون دَرّیـم و، چـون خاییم دست

چون کــه ایشــان، خسرو دیــن بوده‌اند

وقت شــادی شـد، چـو بگسستنــد بنـد

سـوی شـــادروان دولـت، تـاخـتـنـــد

کـنـــده و زنـجـــیر را انــداخـتنــــد

دور مُلک اسـت و، گــه شــاهـنـشـهی

گــر تــــو یک ذره، از ایشــان آگـهی

ور‌ نــه ای آگــه، بــرو بـر خـود گری

زان کــه در انکــار نـقـل و محشـری

بر دل و دیــن خـرابت، نـوحــه کــن

چـون نمی‌بینـد، جــز ایـن خاک کهن

ور هـمـی بینـد، چـــرا نبــود دلیــر

پشت دار و جــان سپـار و چشم سیـر

در رخت کـــو، از پی دیـن فــرخـی؟

گر بـدیـدی بحـــر، کــو کف سخی؟

آن که جو دید، آب را نـکـنــد دریــغ

خـاصــه آن کـاو دیـد دریـا را و میـغ

علامه  محمدتقی جعفری در شرح ابیات فوق می­نویسد:

« شاعر وقتی که علت گریه و ماتم شیعیان حلب را می‌شنود، می‌گوید: بلی صحیح است، ولی کو دوران یزید؟ و کو حادثه‌ی کربلا؟ خبر آن حادثه غم انگیز، چقدر دیر به اینجا رسیده­است.

حادثه­ی حسین به­قدری سخت و تکان دهنده بود که چشم نابینایان دیده و گوش مردم کر هم آن را شنیده است،شما مگر تا کنون خوابیده بودید؟ و این خواب غفلت،مرگ بدیست که شما در آن فرو رفته­اید.

حال که روح یک مرد بزرگ، از زندان دنیا رها شده و رفته است، چرا ما درباره­‌ی او، جامه بدرّیم و دست بخاییم.چون آن بزرگوار، خسرو دین بود، رفتنش از دار دنیا، که گسستن زنجیر حوادث طبیعت است، موجب شادی و وجد است نه اندوه و ماتم. آن سروران به ایوان دولت ابدی رهسپار گشته­اند و کنده و بند و زنجیر را از دست و پای روحشان باز نموده­اند.

در حقیقت اگر تو هشیار باشی، دوران ملک و سروری آنان، با شهادتشان شروع شده است. و اگر از آگاهی و هشیاری محرومی، برو گریه بر حال خود کن،که کار تو نشان می‌دهد که منکر انتقال روح به ابدیت و آستانه محشری. برو گریه بر دل و دین خرابت کن، که جز این خاک کهنه و تیره چیزی نمی­بیند. اگر دل تو عالمی، جز این خاک تیره و کهنه را می بیند، چرا دلیر و دارای پشتیبان و چشم سیر نبوده، و جان و حیات را به آن عالم نمی سپارد.

فرخی دین در روی تو دیده نمی‌شود، اگر به واقع، دل تو دریای دین را دیده است، پس کو آن کف با سخاوتش؟ کسی که آب را دیده است، دریغ از آب نمی­کند، به­خصوص كسی كه دریا و ابر را دیده باشد. »



[1] - صحیح الترمذی، رقم 1002، صحیح بخاری ج 2 ، ص 80 .

[2] - سنن نسایی ج 4، ص 16 .

[3] - كنز العمال، ج 15، ص 731 .

[4] -  شرح النووی ج 5 ص 308 .

[5] - فاطر آیه 18 .

[6] -  مسنداحمد ج 1؛ ص 41 ؛ جامع الاصول، ج 11، ص 99. 

[7] - شرح النووی، ج 5، ص 308.

[8] - مسند احمد ، ج 1، ص 42 ؛ جامع الاصول، ج 11، ص 93، شماره 8563.

[9] - صحیح بخاری، ج 1، ص 223 ؛ ارشاد الساری، ج 2، ص 404.

[10]- نقدی بر مثنوی - آیت الله سیّد جواد مدرسی

[11]- شمس اهل تبریز واز خاندان معروف« بزرگ امیر» بود كه همگی اسماعیلی مذهب بودند ( شناخت مولوی، ناصرنجفی ص21) سلسله تصوّف او به استادش، ابوبكر سلّه باف می‌رسد كه سنّی مذهب بود ( نفحات الانس، جامی، ص 464 ). 

[12] مقالات شمس، ص 271 .

[13]- آشنایی با علوم اسلامی استاد مطهری  ج2«عرفان » ص 50 -‌ تحفة الاخیار-علامه ملّا محمّد طاهر قمی ص 130.

[14]- آشنایی با علوم اسلامی ج 2 « در معرفی مولوی » ص123- ریحانة الادب- مرحوم مدرس تبریزی  ج6 ص30 .

[15]- مثنوی معنوی دفتر ششم : شماره 777به بعد.

[16]- آیت الله سیّد جعفر سیدان فرمودند: علامه جعفری منزل ما آمده بودند و نوشته‌ای را از بنده خواستند كه یکی از مناظرات من در آن آمده­بود، از جمله صحبت مثنوی مولوی شد، وقتی من اشكالاتی را مطرح كردم، ایشان به من اینطور گفتند: « عده‌ای از متجددان عصر حاضر، مولوی را فوق اسلام دانسته، من خواستم با این تفسیر و نقد وتحلیل، این را برسانم كه مولوی جزء ذرّیه­ی مسلمین بوده، ولی اشتباهاتی هم دارد وخواستم آنها را از آن موضعی كه دارند، پایین بیاورم. » بعد از آن آیت الله سیدان فرمودند: كما اینكه استاد مطهری، در كتاب آشنایی با علوم اسلامی ج 2 در قسمت عرفان، درمورد نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر در باب عرفان می­فرمایند: «این گروه كه با اسلام میانه­ی خوبی ندارند و از هر چیزی كه بوی اباحیت بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامی در گذشته علیه اسلام و مقررات اسلامی  قلمداد كرد، به شدت استقبال  می‌كنند ... و معتقدند كه عرفا در عمل ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلكه عرفان و تصوّف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیرعرب برضد اسلام و عرب، در زیر سرپوشی از معنویت...

( این گروه) با تكیه به شخصیت عرفا، كه بعضی از آنها جهانی است، می‌خواهند وسیله­ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند و اسلام را «هو» كنند كه اندیشه‌های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است واین عناصر از خارج، وارد این فرهنگ گشته است.

 اسلام و اندیشه­های اسلامی در سطحی پایین تر از اینگونه اندیشه‌ها است .

این گروه مدعی هستند، كه استناد عرفا به كتاب و سنت فقط تقیه و از ترس عوام بوده است، می­خواسته‌اند به این وسیله جان خود را حفظ كنند (كلاس درس استاد سیّدان، بحث تبیین و تمایز مكتب وحی وعرفان و فلسفه در تاریخ 9/11/78)

[17]- تفسیر ونقد و تحلیل مثنوی جلال الدین محمد بلخی ، ج 13 ص 290 و 291

پاسخ ها
تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
__