| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
21
|
88/7/14 (02:20)
|
|
||
|
|
13
|
31
|
88/6/8 (00:15)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
88/5/21 (00:41)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
88/5/20 (19:23)
|
|
||
|
|
31
|
63
|
88/3/12 (02:17)
|
|
.
جملات قصار مسئولان در سالی كه گذشت !
· سردار رادان: "قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید."
· آیت الله جوادی آملی: "دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند."
· حسنی، امام جمعه ارومیه: "اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد."
· امام جمعه شیراز: "گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند."
· شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: "بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود."
· قرائتی: "ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم."
· احمدی نژاد: "ما یک کشور آزاد هستیم."
· سید حسین مرعشی: "احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.."
· امام جمعه تبریز: "علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود."
· آیت الله خزعلی: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود."
· احمدی نژاد: "در ایران همجنسگرا نداریم."
· آیت الله امینی، امام جمعه قم: "سنگسار باید علنی باشد."
· احمدی نژاد: "ایران قدرت اول جهان است."
· آیت الله حسنی: "اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع می شود."
· وزیر مسکن: "ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند."
· وزارت اطلاعات: "سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند."
· احمدی نژاد: نفت را سر سفره مردم می آوریم، … بعد از انتخابات: "نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم."
· الهام، سخنگوی (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد."
· مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
· اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: "آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد."
· احمدی نژاد: " اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
· علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: "با شکلات راضی نمی شویم.."
· لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: "در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود."
· شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: "کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است."
· سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: "دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود."
· وزیر کشور (در مورد انتخابات): " آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم."
· احمدی نژاد: "امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."
· احمدی نژاد: "یه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: "این محموده ، این محموده."
· احمدی نژاد: "یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم."
· احمدی نژاد: "دختر ۱۶ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده."
· حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: "رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد."برخی عادتها و آداب و رسوم شقائیها:
قشقائیها مردمانی سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری میکنند. در جشنها و عروسیها رقص چوبی(گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشنها زنان و مردان هر یک دو دستمال در دست می گیرند و پیرامون یک دایره بزرگ می ایستند و با آهنگ کرنا و دهل دستمالها را تکان می دهند و با حرکات موزون پیش می روند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر میرقصند مبارزه میکنند. از این رقصها در مراسم عروسی قشقائیها به تفصیل سخن خواهیم گفت.
قشقائیها به نوشیدن چای علاقة بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به خوراکهای عمومی قشقائی است. قشقائیها به کشیدن قلیان بسیار علاقهمندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده میکنند.
مردم ایل فرمانگزار و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از فرمان خان خود نمیدانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد غوغای عجیبی در ایل و طایفة او برپا می شود. قشقائیها در مرگ عزیزان و فرزندان خود کمتر از مرگ خان یا کلانتر خود متأثر می شوند. گورستانهای قشقائی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ بتوانند برای مردگان خود فاتحه ای بخوانند.
به سبب علاقه ای که به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار می سازند که سالیان دراز پابرجا می ماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت می نمایند.
آرامگاه عده ای از سران ایل قشقائی بویژه خانهای طایفة کشکولی در دامنة با صفای شاهدایِ اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب میکند.
بیشتر قشقائیها مردمانی بلند قامت و خوش صورت و دلاورند. چهرة آنها گندمگون چشمانشان سیاه یا میشی و مویشان مشکی است. در میان طایفة فارسیمدان و درة شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده می شوند. زنان قشقائی هرگز آرایش نمیکنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش عروس این چتر زلف را درست میکنند. مردان قشقائی همیشه صورت خود را می تراشند و به سبیل گذاشتن چندان گرایش ندارند.
تمام قشقائیها شیعة جعفری هستند و به آداب و رسوم خود علاقهمندند. شاید بیش از پنج درصد آنان نماز نخوانند. یا اصلاً نماز را ندانند ولی به عرف و عادات خود سخت معتقدند. زبان اصلی و مادری قشقائیها ترکی (ترکی قشقایی) است البته اکثرآ فارسی را میدانند.














یادم باشد که اگر دل تنگ بهاران شدم ،خود الگوی عشق سواران شدم ،از خیانت به برون نیستم من که خودم از خانه خرابان شدم.
یک روز تو یک لحظه در مکثی کوتاه به این فکر کردم که واقعا آدم هایی که اطراف ما آدم جمع می شن ما رو می خوان یا کارهایی که ما براشون انجام می دیم!آدم ها طمع کارند و دستانی دارند از جنس شیشه که به راحتی چیز هایی رو از ما می گیرن که یک روز اعتقاد ما بود ،کم کم می بینیم که این کسی که الان تو آینه داره به تو نگاه می کنه ،خیلی فرق کرده،اخلاقش رفتارش و حتی نگاهاش.مهم این که تو باورش کنی ،اگه این ادم تو آینه نمی خوای باشی می تونی تغییرش بدی.می تونی بهترین باشی به خودت ایمان داشته باش .هیچ وقت دیر نمی شه.یادت باشه تو الان خودت رو پیدا کردی!
سالی در حال عبور است ،جه زود گذشت.چه زود انسان ها پیر می شوند.چه زود دوستان را ترک می گوییم و چه زود مرگ فرا خواهد رسید.چه زود..
ای کاش ها در دستان من ای کاش شدند و چه دیر فهمیدم،چه دیر فهمیدم دوستان از جنس خاکم از خاک نبودن .چه دیر فهمیدم که تنها خدا با من است و غیر او هیچ،چه دیر یادم افتاد که احسان کردن خوب است...
شاید نه دیر است و نه زود ،زمانی وجود ندارد که دیر داشته باشد ،زمان از تخیل و ذهن ما به وجود می آید ،تا کنون که زمان ما را به زندگی وادار ساخته است ،قدری هم ما زمان را به بازی بگیریم.
بیایید برای یک ثانیه هم که شده انسان باشیم ،انسانیت آنقدر ها هم سخت نیست ،اگر دست نیازی به سویت دراز شد کمک کن به آن بنده تا مورد رحمت اش قرار گیری،به قیافه اش نگاه نکن که دارد دروغ می گوید،حس کمک کردن به دیگران را در خود زنده کن تا درونت پرواز کند از شور نیکی کردن.
بیا خدایی باش نه خود آیی ،خدا در توست آن را بیاب .خدا را پیدا کن تا ببینی چه کارها می توانی بکنی ،پیدایش کن تا به آسمان عشق پرواز کنی و از نو ترانه زندگی را بسرایی ،روحت را به جملات بسپار و بر روی کاغذ دلت دست خطی بنویس تا از آن بعد ها لذت ببری و حس تولد دوباره را در خود احیا کنی ،سعی کن هر روز تولدی نو برای تو باشد.....
آنچه در زیر میخوانید، از زبان «هلن کلر» بانوی نابینا و ناشنوای مشهور جهان میباشد:
صبح روزی را بهخاطر میآورم که برای اولینبار از معلمم معنی کلمهی «دوستداشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتابهای زیادی مطالعه نکرده بودم. آنروز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم خانم «سالیوان» بردم.
او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.
من از او پرسیدم: «دوستداشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن بود، اشاره کرد و گفت: «اینجاست.» حرفهای او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا تا آن زمان، معنی چیزهایی را میفهمیدم که بتوانم آنها را لمس کنم. من گلهای بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و بهآرامی از او پرسیدم: «آیا دوستداشتن، رایحهی دلانگیز گلهاست؟» معلمم گفت: «نه»
دوباره به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. با دست به سمت خورشید اشاره کردم و پرسیدم: «آیا این دوستداشتن نیست؟» بهنظرم ممکن نبود چیزی زیباتر از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات میشود، در دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من بهطور کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم نمیتوانست دوستداشتن را به من نشان دهد.
یک یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعیمیکردم ابتدا دو مهرهی بزرگ سپس سه مهرهی کوچک را بهصورت قرینه و متوالی به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زیادی میکردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من کمک میکرد تا مهرههایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرونآورم. در انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهرهها شدم و برای یک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و اینکه چگونه باید مهرهها را بهطور صحیح مرتب کنم.
خانم «سالیوان» انگشتش را روی پیشانیام گذاشت و نوشت «فکرکن». در یک آن فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من میگذرد. این اولین تجربهی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، مدت زیادی سعیمیکردم معنی دوستداشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش مختصری وجود داشت.
ناگهان خورشید از پشت ابر بیرون آمد و بهطورکامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آیا این دوستداشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید.»
بعد به زبانی سادهتر که من در آن زمان احتمالاً آنرا نفهیدم، توضیح داد: «تو میدونی که نمیتونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس میکنی و میدونی که گلها و زمین تشنه، چهقدر خوشحال میشن اگه پس از یک روز آفتابی، بارون بیاد.
دوستداشتن هم مانند ابر است. تو نمیتونی اونو لمس کنی اما میتونی وجودشو توی هر چیزی احساس کنی. بدون دوستداشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری بازی کنی.»













