userinfo close

  ,

گفتگوی تمدنها


tamadonclub

تاسیس: 18 فروردین 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: تندیس ب - معاونان
این كلوب متعلق به همه آزادیخواهان ایران می باشد
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
15
87/9/20 (12:41)
0
5
86/5/1 (11:59)
0
8
86/3/19 (19:51)
0
8
86/3/9 (10:25)
0
7
86/3/7 (19:51)
1
10
86/3/1 (20:49)
0
18
86/1/26 (20:19)
1
19
86/1/26 (20:17)
1
15
86/1/26 (20:13)
0
1
85/12/28 (05:58)
0
4
85/12/12 (22:20)
10
69
85/12/12 (22:14)
0
4
85/12/10 (14:24)
1
13
85/11/8 (07:01)
0
5
85/10/15 (18:00)
0
3
85/10/12 (22:59)
0
3
85/10/10 (17:31)
0
14
85/9/26 (11:52)
1
9
85/9/22 (22:52)
3
21
85/9/20 (08:23)

عنوان بحث

امین تقی خانی , iranelite
امین تقی خانی - 13:00 1385/09/22

داستانهای من و دایی جان!

من، دایی جان و انتخابات!

چند روزی بود که دایی جان رفته بود رو اعصاب ما که تو هرروز از خونه میری بیرون نصفه شب میای بیرون چیکار میکنی؟ منم که میدونستم دائی جان میونه خوبی با سیاست نداره و اصولا معتقده همه چی زیر سر هموناس سعی میکردم زیر بار جواب دادن نرم و یه جوری فرار کنم.
امروز که چه عرض کنم امشب که برگشتم خونه دیگه نتوسنتم کاریش کنم. یه دسته گل دستم بود که از تبلیغات امروز باقی مونده بود. چاره ای نداشتم جز این که بیارمشون خونه. اگر میخواستم جواب ندم دایی جان مطمئنا سور و سات عقد و عروسی ماروهم تا پس فرداشب مهیا می کرد.
سرمو مثل بچه های خوب که بیست گرفتن و میخوان هیجانشو زیاد کنن انداختم پایین و با لحنی روشنفکرانه گفتم: خوب میدونی دایی جان! من مسول یکی از ستادهای انتخابات شدم و تا اینموقع مشغول فعالیتهای سیاسی هستم. با ابهت خاصی سرمو بالا آوردم و متظر نگاه تحسین آمیز دایی جان بودم که دیدم پاشد و سری به نشانه تمسخر تکون داد و با یه لبخند که ما بهش میگیم از اون لبخندا پشتشو کرد و رفت طرف اتاقش.
فکر کنم بدجوری بهم برخورد. هرچی باشه من مسوول ستاد انتخاباتی بودم. الکی نبود که. کلی زحمت کشیده بودم.
با اینکه خیلی خسته بودم تا صبح خوابم نبرد. میخواستم ببینم عکس العمل یا به قول جعفر ری اکشن دایی جان از این به بعد چیه. صبح که پاشدم برم ببرون یکدفعه خشکم زد. دایی جان زودتر از من پاشده بود و سفره صبحونه رو علم کرده بود. سلام کردم. گفت چیه؟ نمیخوای مارم با خودت ببری؟ بی اختیار گفتم: هان؟ یعنی ببخشید. بله؟ گفت به ما نمیاد فعالیت سیاسی کنیم. این عبارتو طوری بیان کرد که به خودم گفتم کاش به مراسم عقد و عروسی رضایت داده بودم.
دست و پامو جمع کردم و گفتم نه این چه حرفیه؟ شما که فعالیتهاتون شهره خاص و عامه. ولی خوب...
- خوب چی؟ هان؟ اونجا چیکار می کنید که مارو نمی برید؟ من که شمارو میشناسم. همتون واسه...
حرفشو بریدم و گفتم خوب. کی بریم؟ من که آمادم. خوب بریم؟ گفت کجا حالا؟ بیا صبحونتو بخور. میخوایم تا شب بزنیم تو سر کله مردم. چند جارو باید آتیش بزنیم؟
با لحنی استادانه گفتم: نه دایی جان. ما اهل تخریب نیستیم.
- بیا صبحونتو بخور بابا. جوجه سیاسی!
با استرسی که از عجله داشتم سریع نشستم سر سفره و با بی اشتهایی لقمه اولو برداشتم. هنوز تو دهنم نذاشته بودم که گفت: حالا واسه چه ...هایی باید تبلیغ کنیم؟ گفتم دایی جان قربونت برم. این حرفا چیه؟ اینا همه آدم حسابین.
بعد با ژست خاصی لیستی که از دیشب تو جیبم مونده بودو درآوردم و دادم دستش.
- من که چیزی نمی بینم. می مردید یه ذره بزرگتر چاپ می زدید؟
زیر لب گفتم خوب آخه این واسه جووناس. زیر چشمی نگاهی کرد و چیزی نگفت. ای وای. نکنه شنیده باشه؟ خیلی بد میشه.
یهو داد زد: محمدعلی نجفی؟ بابا این که همکلاسی ما بود. بچه سلسبیل بودا. پامیشد تا دبستان خواجو میومد. همشم اهل این بندو بساطا بود. سالای انقلابم دیدمش. اومده بود خونه ما قایم شه. اتفاقی اومده بود خونه ما. همون موقع هم گفتم نکن این کارارو. همش زیر سر اوناسا. زیر بار نرفت که نرفت.


 یه ذره فکر کردم. سن دکتر نجفیرو از سن دایی جان کم کردم دیدم یه ده سالی باقی میمونه. گفتم: خوب اینا که میگید درسته. ولی خوب آخه اون...
-یعنی تو توقع داری من با اون وضع بدبختی بشینم سر درس. خوب سه سال یکی میخوندیم دیگه. تازه دو سالم دیر رفتم مدرسه.
 حساب کردم دیدم دارم بدهکارم میشم.
- تازه خبر نداری. رفیقت تو همه دولتا بوده جز اولی و آخری. تازه دکتراشم مال امریکاس.
- این سگ زردم برادر همون شغاله.
ادامه دادم: میدونی این مملکت اقتصاد و علمش چقدر مدیون این همکلاسیتونه؟ میدونید بهترین دوران آموزش و پرورش زمان ایشون بوده؟ با نفت بشکه ای ده دلار برای اقتصاد این مملکت برنامه ریزی کرده؟
فهیمدم بهش داره برمیخوره. یه جور حسودی دیگه. برگشت گفت: بعله. اونم اگر وضع مالیش مثل ما بود...
-خوب آخه دکتر نجفیم وضعش از شما...
- معصومه ابتکار؟ همینم مونده برم به زنها رای بدم. بابا شما دیگه کی هستین به خدا؟ ما بشینیم تو خونه این زنا برن برامون شورا بگیرن؟
- بابا نگید دایی جان؟ این چه حرفیه سال 2006 آخه؟

 دیدم اگر بخوام از نقش زنان در جامعه و تشکلهای غیردولتی و دفاع از حقوقشون بگم اوضاع بدتر میشه. گفتم: دایی جان نگاه کن این بنده خدا دکتره. خودت نگاه کن. وقتی این خانم مسوول محیط زیست مملکت بود ما فوقش دوماه طرح زوج و فرد داشتیم. الان یک سال و نیمه طرح هست ولی هوا هرروز کثیفتره. تازه قهرمان زمینم شد امسال.
میدونستم چیزی نفهمیده. به قیافه علی چپ زدش نگاه کردم که میگه: این یکی آخونده؟
هرچی فکر کردم دیدم روحانی تو لیست نداریم.
-این کیه. مسجد جامعی؟
یه لحظه خندم گرفت. عرض کردم نخیر دایی جان. ایشونم بچه محلن. بچه کوچه مسجد جامع بازارن. واسه همین اسمشون مسجد جامعیه. گفت: خوب این چه ربطی به ما داره. گفتم: اینجاش که ایشون تو امیریه و منیریه بزرگ شدن. از اینام که بگذریم شش سال وزیر ارشاد بودن و کلی مسوولیت و خدمات فرهنگی دیگه.
- آهان. بچه منیریه بوده. ولی خوب الان که نیاوران و اینا دیگه؟ وزیره بالاخره.
- نخیر دایی جان! ایشون هنوزم همون جان. واسه همین مستقیم از منزل راشونو میکشن میان بالا بدون انحراف به چپ و راست میرسن به ستاد که بالای ولیعصره.
-سه پلشک. این یکیم که زنه. خانواده قاجاری چیزی داره؟ مگه اینا هنوزم قدرت دستشونه؟
از شواهد معلوم بود که خانم صدراعظم نوری رو میگه. عرض کردم: اتفاقا خیر. ایشون برحسب قضا بچه تیردوقلوی تهران هم هستند. فکر نمیکنم اصلا لقب اشرافی به ایشون بچسبه. در مورد زن بودنشونم بگم که اتفاقا باید به زن بودن اینا افتخار کرد. ایشون اولین و تنها شهردار زن ایران بوده. البته بگذریم که بعضیییییها طاقتشو نداشتند و برشون داشتند ولی ایشون کلید طلایی یکی از شهرهای جهان رو هم دارن. خلاصه کلی از مجتمعهای فرهنگی و فرهنگسراهای شهر با زحمت ایشون درست شده.
- اوا این خجالت نمی کشه؟ این چرا همش نیشش تا بناگوش بازه؟
- کی دایی جان؟
- کیه این. وایسا. آهان. تقی زاده خامسی.
- خوب مگه بده مدیر بشاش باشه؟ خوب ایشون چهره جذابی دارند. البته به موقعش جدی و سختگیر هم هستند. شاید سخت ترین معاونتها و ریاستهای سازمانهای شهرداری رو ایشون برعهده داشتن.مدیری که خیلیها دنبالش بودن ولی همیشه خدمت در مدیریت شهری رو ترجیح میداده.
یه دفعه زد زیر خنده:
- این یکی رو میخواید بیارید حمومارو درست کنه؟
- کی دایی جان؟
- آخه اسمش حنا چیه. لابد شغل آبا و اجدادیشونه دیگه.
- نخیر دایی جان. اتفاقا این یکی اصلا تخصص دانشگاهیشم مدیریت شهریه. معاون شهرسازی وزیر مسکن هم بوده. البته تو دوسلت قبلی. کلا واسه این کار ساخته شده.
- خدا کنه.فقط دستمونو تو حنا نزاره خوبه.
- اوا این بچه دیگه کیه؟ این شوراتون کف سنی نداره بچه؟

- کی دایی جان؟ شهابو میگی؟ فکر میکنی دایی جان. سی و یک سالشه. مگه نمی بینی موهاش ریخته؟ اقای طباطبایی که کلا یه دونس. همه به اسم شهاب میشناسنش. دایی جان نمی دونی. تو ستاد از بچه ها بیشتر فعالیت میکنه. میاد دست مردم تراکت میده.
- خوب واسه بابای من که تبلیغ نمیکنه. مال خودشه.
- ولی دایی جان خیلیها این کارارو افت کلاس میدونن. تازه بچه تشکیلاتی هم هست مثل خودمون. از این جمع هایی که جوونا تشکیل میدن. بهش میگن تشکل غیردولتی. واسه همینم نماینده جووناس. تازه با این سنش مدیرعامل و عضو هیئت مدیره چند تا شرکت بزرگ هم هست.
- ای بابا. بازم زن که. ولی انصافا خانوم خوبی به نظر میاد. هنرای اینیکی دیگه چیه؟
- دایی جان گل گفتی. ایشون نماینده کارگراس. این به شما که خیلی مربوط میشه. یه عمری زندگی کارگری داشتی. عضو شورای مرکزی حزب اسلامی کاره. رئیس سازمان زنانش هم هست. به طور کل درد چشیدس.
- ایول. بابا ایول. عجب زنیه. والا شیرزنه. دفاع از کارگرا. اونم زن!
از اینکه دایی جان داشت نرم می شد داشتم به خودم می بالیدم. که یهو صداش بلند شد:
- ای بابا این که چند شب پیش گند زد که!
حدسش سخت نبود که منظورش هادی ساعیه! تو دلم به اون کره ایه کلی فحش دادم.
- دایی جان انصاف داشته باش. هادی تا حالا کلی مدال واسه ما آورده. حالا این یه بار. تو ورزشهای انفرادی قابل گذشته.
- بعله. مدالاشو قاب کرده زده به دیوار. به ما چی میرسه؟
یه دفعه اشک تو چشام جمع شد. یاد بم افتادم و کاری که هادی کرد. واسه همینم جوانمردترین ورزشکار سال جهان شد.
- دایی جان. مدالهای هادی الان به دیوار اتاقهای بقیس. آقای ساعی مدالهاشو واسه کمک به بم فروخت. تازه این همه کارش نبود. تمام وقتشو اون موقعها که اتفاقا باید برای مسابقات تمرین میکرد برای کمک به زلزله زده ها گذاشت.
با شنیدن صدای بغض آلود من سرشو انداخت پایین و گفت: اجرش با مولا. شورا جای این آدماس. کسایی که حاضرن از همه چیزشون بگذرن واسه مردم.
میرزا ابوطالبی کیه دایی جان؟
سرمو با افتخار آوردم بالا و گفتم: تحصیلاتشون جامعه شناسیه. البته بخاطر مبارزات سیاسی مدرکشو بهشون ندادن. استاندار چند تا شهرم بودن. ایشون کاندیدای حزب اعتماد ملین. حزب آقای کروبی.
- ای بابا. پس 50تومنامونو بریم از این آقا بگیریم.
خندیدم و لیستو از دایی جان گرفتم. آقای اسماعیل دوستی هم از اعتمادملی هستن. ایشون تخصصشون مدیریت دولتی در امور شهریه. فوق لیسانسشو دارن. استاندار بودن و تازه شهردار بعضی مناطق تهران هم بودن.

دیگه فرصت ندادم دایی جان ادامه بده. گفتم اقای حسن کریمی هم تحصیلات عمرانشون خارج از کشور بوده. ولی وقتی برگشتند بیشتر اوقات در مناطق محروم کشور خدمت کردند.
دایی جان اقای مهندس افشین حبیب زاده هم بچه محل هستن. ایشون توی برنامه هاشون توجه خاصی به قشر آسیب پذیر دارند. به عقیده ایشون اولویت در تهران رسیدگی به این قشره تا مشکلات عمومی شهروندان.

آقای تقوی نژاد هم دایی جان تخصصشون برنامه ریزی و مدیریته. ایشون نه تنها عضو انجمن اسلامی دانشگاه علامه بوده بلکه چندین سال را هم در جبهه ها گذرانده است.

دایی جان که چند دقیقه بود ساکت محو صحبتهای من بود با شنیدن این حرف گفت. ایول. این یعنی مرد. کسی که پاش به جبهه رسیده و هیچ نام و نشونی هم از خودش نذاشته یعنی مرد عمله. ایول.
دایی جان اینم بگم که داره دیرم میشه.آقای نوذرپور تقریبا عمرشون وقف مدیریت شهری بوده. تحصیلاتشون، تحقیقاتشون و تمام فعالیتهاشون به این زمینه برمیگرده. برنامه های خیلی جالبی هم دارن که بعدا براتون میگم.
لیستو دست دایی جان دادم و گفتم دیگه کاری با من ندارید؟ دیرم شده.
- کجا؟ تنها؟ مگه نگفتم منم میخوام بیام. وایسا سفره رو جمع کنم دارم میام.
با قیافه ای متعجب چشمی گفتم و منتظر دایی جان شدم. در میان راه، داخل اتوبوس و حتی در پیاده روهای غیرفابل تردد خیابان ولیعصر که مشخص است برنامه ریزی علمی ای برای آن شده است راجع به برنامه های نامزدهای اصلاح طلب و برنامه ریزیهای تبلیغاتی برای دایی جان صحبت کردم. اصلا این اون دایی جان نبود که من میشناختم. با دقت تمام داشت به حرفام گوش میداد.
به ستاد که رسیدیم همه یه جوری نگاه می کردند. دایی جان رو معرفی کردم و رفتم  که با بقیه سلام و علیک کنم. وقتی برگستم صحنه ای که دیدم باورم نشد. دایی جان یه شال سفید انداخته بود و بر خیابون داشت لیست ائتلافو دست مردم میداد. از این میون صداهایی هم شنیده میشد:
-  این همکلاسی خودم بوده ها.... این یکی کارش خیلی درسته.... باخته که باخته. فدای سرش. جوونمرده.... این خانمها واقعا شیرزنن.
سرمو با رضایت بالا آوردم. دستامو بالا گرفتم و گفتم: خدایا شکرت. اینم سهم ما!
به کوشش: امین تقی خانی
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.