نام کلوب :تک بیتی ها و شعر های نا
نام انگلیسی : takbeity
تاسیس : 29 مهر 1384
270 عضو ، 15 بحث ، 1 مقاله

تک بیتی ها و شعر های ناب

تبلیغات

__
عنوان بحث
شعرهای ناب
27 بهمن 85 - 18:04

 

          سه ره دارد جهان عشق اکنون          یکی آتش یکی اشک و یکی خون

     به آتش خواستم جانم که سوزد           چو جای توست نتوانم که سوزد

            به اشکم پای جانان می بشویم            به خونم دست از جان می بشویم

کنون در آتش و در اشک و در خون         برفتم زین جهان جیفه بیرون

       مرا بی تو سرآمد زندگانی               منت رفتم تو جاویدان بمانی

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
12
24 آبان 1387 ساعت 15:18
گویند خدا همیشه با ماست

ای غم نکند خدا تو باشی؟

11
24 آبان 1387 ساعت 15:17

 

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم
10
24 آبان 1387 ساعت 15:12
خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند
9
24 آبان 1387 ساعت 15:10

امان از هجر بی پایان مهدی/
غروب جمعه و هجران مهدی
/
امان از آن زمانی كه بیفتد
/
به روی نامه ام چشمان مهدی
/
دلش می گیرد و با سوز سینه
/
بگوید این هم از یاران مهدی

8
24 اردیبهشت 1387 ساعت 19:26

رفته  بودم تا مثل یه كبوتر . باز كنم تو آسمون بال و پر

دیدم كه شوقی ندارم به پرواز. عقل هیم زد كه خودت رو نباز.....

رفتم كه با شادیها سازش كنم. گلهای گلدونو نوازش كنم

از بی حوصله غمگین شدم عقل هیم زد خودت رو نباز............

موی سپید رو توی آیینه دیدم.. آهی بلند از ته دل كشیدم

تا زیر لب شكوه رو كردم آغاز. عقل هیم زد كه خودت رو نباز.......

عشق باید پا در میونی كنه تا آدم احساس جونی كنه.............

7
10 دی 1386 ساعت 00:12
بچه ها لال شوید
بی ادبها ساکت
سخت اشفته و حیران بودم
به خودم می گفتم
بچه ها تنبل و بداخلاقند
دست کم می گیرند درس و مشق خود را
باید امروز یکی را بزنم
و نخندم اصلا
تا بترسند و از من حسابی ببرند
خط کشی اوردم در هوا چرخاندم
چشمها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید
مشق ها بگذارید جلو زود معطل نکیند
اولی کامل بود خوب
دومی بد خط بود
بر سرش داد زدم
سومی می لرزید خوب گیر اوردم
صید در دام افتاد و به چنگ امد زود
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف ان طرف نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟
بله اقا اینجا
هم چنان می لرزید
پاک تنبل شده ای بچه بد
به خدا دفتر من گم شده اقا
همه شاهد هستند ما نوشتیم اقا
باز کن دستت را
خط کشم بالا رفت
خواستم به کف دستش بزنم
او تقلایی کرد چوب پایین امد
گوشه صورت او قرمز بود
هق هقی کرد و سپس ساکت شد
هم چنان می لرزید مثل شمعی ارام
بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله در کنارم خم شد
زیر یک میز کنار دیوار
دفتری پیدا شد
گفت اقا ایناهاش دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دگر
سوی من می ایند
خجل و شرمنده دل نگران منتظر بودم
تا که حرفی بزند
شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه انها بودم
پدرش بعد سلام گفت
لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما
گفتمش چی شده اقا رحمان؟
گفت این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده
بچه سر به هوا یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته زیر ابرو و کنار چشمش
متورم شده و درد سختی دارد
می بریمش دکتر با اجازه اقا
چشمم افتاد در چشم کودک
غرق اندوه و تاثر گشتم
من شرمنده معلم بودم
لیکن این کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی داد بی کتاب و دفتر
من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت انچه من از سر خشم بر سرش  اوردم
عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از ان روز معلم شده ام
بعد از ان هم دیگر
در کلاس درسم
نه کسی بداخلاق
نه کسی تنبل بود
همه ساکت بودند
تا حدود امکان درس هم می خواندند
او به من یاد اورد این کلام مولا
که به هنگام خشم
نه به فکرم تصمیم نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید
گرهی بگشاید
با خشونت هرگز
با خشونت هرگز
6
29 آذر 1386 ساعت 08:44
كودكی كوزه ای شكست و گریست
كه: «مرا پای خانه رفتن نیست

چه كنم اوستاد اگر پُرسد؟
كوزه ی اب از اوست از من نیست

زین شكسته شدن دلم بشكست
كار ایام جز شكستن نیست

چه كنم گر طلب كند تاوان؟
خجلت و شرم كم ز مردن نیست1

گر نكوهش2 كند كه كوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست

كاشكی دود آه می دیدم
حیف، دل را شكاف و روزن3 نیست

چیزها دیده و نخواسته ام
دل من هم دل است و آهن نیست

روی مادر ندیده ام هرگز
چشم طفل یتیم روشن نیست

كودكان گریه می كنند و مرا
فرصتی بهر گریه كردن نیست

دامن مادران خوش است، چه شد
كه سر من به هیچ دامن نیست؟

خواندم از شوق، هر كه را مادر
گفت با من كه مادر من نیست


از چه یك دوست بهر من نگذاشت؟
گر كه با من زمانه دشمن نیست؟

دیشب از من خجسته روی بتافت4
كز چه معنیت دینه بر تن نیست؟

طوق5 خورشید گر زمرد بود
لعل من هم به هیچ معدن نیست

لعل من چیست؟ عقده های دلم
عقد6 خونین به هیچ مخزن نیست

اشك من گوهر بنا گوشم
اگرم گوهری به گردن نیست

كودكان را كلیج7 هست مرا
نان خشك از برای خوردن نیست

جامه ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست

ترسم آن گه دهند پیرهنم
كه نشانی و نامی از من نیست

كودكی گفت: مسكن تو كجاست؟
گفتم آن جا كه هیچ مسكن نیست

رقعه8 دانم9 زدن به جامه ی خویش
چه كنم؟ نخ كم است و سوزن نیست


خوشه ای چند می توانم چید
چه توان كرد؟ وقت خرمن نیست

درس هایم نخوانده ماند تمام
چه كنم؟ در چراغ روغن نیست

همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا بهر من نشیمن نیست

بر پلاسم10 نشانده اند از آن
كه مرا جامه خز ادكن11 نیست

نزد استاد فرش رفتم گفت:
«در تو فرسوده فهم این فن نیست

همگنانم12 قفا زنند13 همی
كه تو را جز زبان الكن14 نیست

من نرفتم به باغ با طفلان
بهر پژمردگان شكفتن نیست

گل اگر بود، مادر من بود
چون كه او نیست گل به گلشن نیست

گل من خاره های پای من است
گر گل و یاسمین15 و سوسن نیست

اوستادم نهاد لوح به سر
كه چون هیچ طفل كودن نیست


من كه هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست


پشت سر اوفتاده ای فلكم
نقص «حطی» و جرم «كلمن»16 نیست

مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است بهمن نیست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن17 نیست

چه كنم؟ خانه ی زمانه خراب!
كه دلی از جفاش ایمن نیست


پانوشت:
1- خجلت: خجالت و شرمندگی
2- نكوهش: سرزنش
3- روزن: شكاف، سوراخ
4- روی بتافت: روی برتابید، رو برگرداند
5- طوق: گردن بند
6- عقده: غم، غصه، گره
7- كلیج: نان بزرگ روغنی، كلوچه
8- رقعه: وصله
9- دانم: می توانم
10- پلاس: گلیم ضخیم، پارچه كهنه
11- خز ادكن: نوعی خز بسیار تیره و مرغوب
12- همگنان: دوستان، رفیقان، همنشینان
13- قفا زنند: پس گردن می زنند
14- الكن: گنگ، لال، نارسا، ناگویا
15- یاسمین: یاسمن، نوعی گل
16- حطی و كلمن: كنایه از الفبا، ترتیب حروف الفبای عربی را با در نظر گرفتن ارزش عددی آن ها با «ابجد» «هوز» «حطی» «كلمن» و...مشخص می كند.
17- فلاخن: وسیله ای كه با آن سنگ پرتاب می كنند.
5
14 آذر 1386 ساعت 22:33
اینک منم من ,انکه هرشب با شما بود
اینک منم من , انکه لبریز از وفا بود

من اشنای سالهای راستینم
من شاعر افسانه ساز این زمینم

اری منم من انکه خاموشی گزیده
اری منم من انکه روحش با صفا بود

من مانده و تنهایی شب های سنگین
4
27 شهریور 1386 ساعت 22:57

به یاد شهریار ....

 

بازار شوق
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود
وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود
امروز در میانه کدورت نهاده پای
آن روز در میان من و دوست جانبود
کس دل نمی‌دهد به حبیبی که بی‌وفاست
اول حبیب من به خدا بی‌وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنین بی‌دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده‌ی ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی بغیر محبت روا نبود
گر نای دل نبود و دم آه سرد ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل‌انگیز شهریار
گر همره ترانه‌ی ساز صبا نبود

3
2 مرداد 1386 ساعت 11:06
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس     شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
2
6 اردیبهشت 1386 ساعت 04:40

 

زمانه میدهد دست تو شانه

زمانی که به سر مویی نمانه

 

چکاوک

1
23 اسفند 1385 ساعت 23:00

چون نگه كردند این 30 مرغ زود

 

 بی شك این 30مرغ آن سیمرغ بود

 

خویش را دیدند سیمرغ تمام

 

 بود خود30 مرغ، سیمرغ تمام

 

محو او گشتند آخر بی كلام

 

سایه در خورشید گم شد . والسلام                                                                                                             

__