نام کلوب :طبیعت و سفر
نام انگلیسی : tabiatosafar
تاسیس : 16 دی 1383
1824 عضو ، 319 بحث ، 3 آلبوم

طبیعت و سفر

تبلیغات

__
لیست بحث ها
عنوان بحث
شرو ورهای روزانه برای همه (بابک شکیبای سابق)
25 فروردین 86 - 16:11

فاطمه خانم گفت ما هم اطاعت کردیم این تایپی را سابقا که مدیر کلوب بودم راه انداختم اکنون هم با اجازه مدیریت جدید دوباره آن را درست میکنم بلکه بهانه ای باشد برای دوستانی که گاه گداری دوست دارند حرفهایشان را ، گله مندیهایشان ، شوخیهایشان ، روزمرگی و حتی فحشهایشان را جایی بنویسند

بهانه ای باشد برای همه آنهایی که دوست دارند درددلی بکنند حرفی بزنند و جوابی هر چند بی ربط بشنوند .

ارادتمند همه شما

محمدرضا فرزاد امروز- بابک شکیبای دیروز


پیام در تاریخ 86/1/25 ویرایش شده است.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
77
29 خرداد 1387 ساعت 20:00

در جواب الی ...........

ما نیز بشدیم مست از آن صحبت دلدار که جهد عقلش از پی دلدار

بخدیدیم و شاد برفتیم به سر کار خود از پی لقمه ای نان ...............

76
25 بهمن 1386 ساعت 08:02

عشق بی پایان...

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...
!

75
6 بهمن 1386 ساعت 15:33

تا به حال سخنرانی های این رحیم پور ازغدی رو گوش دادید !

همین مردك مسخره ای كه جمعه شبها توی تلویزیون با پول مفت ملت بدبخت حرفهای مفت تر تحویل مردم میده !

از خوانندگان وبلاگم بابت اینكه اسم این مرتیكه رو میبرم عذر میخوام ولی بد نیست كمی به حرفهای این جونور گوش بدهید .

نمیخوام هیچ صحبتی در نقد حرفهای این مردك بنویسم فكر میكنم در شان خودم و شما نیست .

فقط از همگی درخواست میكنم یك بار و فقط یكبار با دقت به سخنرانی اش گوش بدهید !

به هر حال من با آزادی بیان موافقم ولی نمیدونم اگه یك روزی قدرت دستم بیاد دهن این مرتیكه رو گل میگیرم یا نه ؟!!!   

74
3 بهمن 1386 ساعت 17:46

خداوندا مرا روزی دلی بود***بدو می گفتمی گر مشکلی بود

 

خداوندا مرا روزی دلی بود***بدو می گفتمی گر مشکلی بود

 

آب از آب تکان نخورد                                                                 

نه دیدی

نه دیده شدی

رفت و گذشت !

بی نگاهی که بوی مهربانی دهد...

اما همین نزدیکی ها

از آب، آبی تر است

دلی که پر ریخته و پریشان

می میرد برای یک " نیست "

نیست کودکانه!

لحنی شبیه مریمی های پرپر

سرشار از بوی فروردین پار و پیرار

...

: سر می زند تنهایی!

- باشد!

: از دوباره می آید دلتنگی!

- گو بیاید!

: با ندیدنش چه می کنی؟

- هراسی ندارم!

   باهاش رفیقم این روزها...                                                                    

 

73
15 دی 1386 ساعت 11:55

سلام میشه منم بازی

یکی بود یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.

آن قدیم ها که هنوز مدرسه اختراع نشده بود، مردم بچه هایشان را می فرستادند مکتب. در

همان قدیم ها میرزای مکتب داری بود که توی ولایت غربت مکتب داشت. یک روز یک پدر و

مادر آمدند اسم دخترشان را توی مکتب نوشتند. همان روز یک پدر و مادر دیگری هم آمدند

و اسم پسرشان را در مکتب نوشتند. وقتی مکتب خانه باز شد و بچه ها آمدند و نشستند، از

قضای روزگار چشم پسر و دختر به هم افتاد و یک دل نه، صد دل عاشق هم شدند. باری، این

دختر و پسر هر روز در مکتب می نشستند و زل می زدند به هم و مثل فیلم های هندی،

آههای جانسوز می کشیدند. میرزای مکتب دار دید این طور نمی شود درس داد. این شد که

مکتب را دو شیفته کرد. گفت پسرها صبح بیایند و دخترها بعداظهر. اما بشنو از پسر که

وقتی  ظهر درسش تموم می شد. می رفت پشت پنجره و زل می زد به دختر. دختر هم از

توی مکتب به پسر نگاه می کرد و آه جانسوز می کشید. میرزا مکتب دار که دید اینجور هم

می شود تصمیم گرفت دختر و پسر را بنشاند کنار هم ببیند دردشان چیست. باری یک روز که

کلاس تعطیل شد گفت دختر و پسر فوق الذکر بمانند بعد رو کرد به آن دو گفت: یک ماه است

که شما دو نفر مرا از کار و زندگی انداخته اید یا همین حال بگویید چه مرگتان است یا پدر و

مادرتان را صدا بزنم. پسر آهی کشید و گفت: ای میرزا کدام پدر و مادر؟ آنها که دیدی پدر و

مادر خوانده ما بودند. پدر و مادر اصلی ما در دست امپراتریس اسیرند.ای میرزا بدان و آگاه

باش که ما دو نفر (جولز) و (جولی) دوقلوهای افسانه ای هستیم که اگر دستمان به دست هم

بخورد، کارها می کنیم کارستان. میرزا با تعجب گفت: " اِِاِاِ ... شما دوقلوهای افسانه ای

هستید؟ من کارتون شماها را دیده ام...[ما از اینجا نتیجه می گیریم که این جناب میرزا

دروغگو بوده چراکه در آن دوره هنوز تلویزیون وجود نداشته] باری، میرزا قدری پول و

غذا برای توی راه به آنها داد و راهیشان کرد که هر چه زودتر بروند پیش پدر و مادر اصلی

شان.

پسر و دختر هم که از الکی این دروغ ها را سر هم کرده بودند راه افتادند رفتند به ولایت

جابلقا و آنجا با هم عروسی کردند.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که آن دختر و پسر خیلی ناقلا بودند!4.gif4.gif4.gif4.gif

72
22 آذر 1386 ساعت 11:04
با حال بود !!!
71
22 آذر 1386 ساعت 10:33


یك زوج در اوایل 60 سالگی، در یك رستوران كوچیك رمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان یك پری كوچولوف قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادار
موندین ، هر كدومتون می تونین یك آرزو بكنین.خانم گفت: من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر كنم.پری چوب جادووییش رو تكون داد و جملاتی را تكرار كرد ودو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیك

Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!
پری چوب جادوییش و چرخوند و آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این داستان مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ، ولی پری ها مونث هستند !!!!!!!!4.gif

 

خانم الی عکست فوق العاده بود/مرسی

70
22 آذر 1386 ساعت 09:29

حسین عزیز ممنون واقعا عالی بود. موفق باشید.

الی جون مطالب قشنگ شما رو هم دنبال می کنم اما نمی دونم چرا خودم نوشتنم نمیاد؟

69
18 آذر 1386 ساعت 00:58

سلام دوستان

مطلب زیر رو خیلی خلاصه برا کسانی نوشتم که دوست دارن خارج از ایران و با هزینه کم سفر برن که همش تجربیات خودمه امیدوارم مفید باشه

بیش از 15 تا از کشورها تو دنیا هستن که به جوانهای بسیاری از کشورها که متاسفانه ایران جزو اونا نیست ویزایی به نام کار و تعطیلات میدن، به این صورت که جوانهای بین 18 تا 30 سال دنیا با گرفتن این ویزای یک ساله که قابل تمدید هم هست به کشور مقصد سفر میکنن و تو اونجا اجازه کار هم دارن، به این صورت با هزینه اندکی خودشونو مثلا به استرالیا یا امریکا میرسونن و برا مدت کمی کار می کنن و با پولش می گردن و این کارو ممکنه حتی برا یک سال تو یه کشور تکرار کنن.. یادمه تو آدلاید استرالیا یه دوست 23 ساله انگلیسی داشتم که تا اون روز 25 تا از کشورهای دنیا رو به طور مفصل گشته بود!

حالا اگه یکی امکان کار یا  پس انداز مبلغی رو تو کشور خودش رو داشته باشه که شرایط خیلی ساده تر می شه،

برای تهیه بلیط هواپیما ایرلاین های متفاوتی با نرخ های بسیار متنوع و عجیبی تو دنیا وجود دارن که لحظه به لحظه قیمتاشون تغییر می کنن، با صرف اندکی وقت با اینترنت گاهی میشه بلیط هایی حتی ارزانتر از اتوبوس برای سفر به شهرهای یه کشور تهیه کرد و این کاریه که مثلا  من برای سفر به شهرهایی با مسافت زیاد تو کشورهای مختلف مثل کانادا یا هند و استرالیا بارها انجام دادم..

برای محل اقامت تو تمام کشورها و شهرهای توریستی دنیا محل های ارزونی برای توریستهای جوان در نظر گرفتن که تو کشورهای مختلف این مکانها تحت نامهای مختلفی نظیر بک پکرها یا هاستل ها یا گست هوسها شناخته می شن، تو این محل ها شما به جای گرفتن یک اتاق، یک تخت از یک اتاق رو با امکانات خوب می گیری که معمولا اینها محلهایی تمیز با امکانات خوب هستن و چون اکثر توریستهای جوون دنیا به این محلها می آن و ارتباط مستقیم و نزدیکی باهم دارن امکان پیدا کردن دوستان صمیمی و نزدیکی از هما دنیا براتون فراهم میشه و چون همه توریست هستن میتونید تو بعضی از قسمتهای سفر با اونا همسفر بشین و هزینه هاتونو هم کم کنید... به عنوان نمونه یادمه تو مرکز شهر کوالالامپور یه تخت از یه اتاق 4 نفره با یه محیط دوستانه خیلی خوب رو با شبی چهار دلار گرفته بودم!!

یکی از هزینه های زیاد سفر معمولا هزینه بالای غذای آماده رستورانهاست که این نیز برای کسانی که نمی خوان پول زیادی خرج کنن راه حلهایی داره، اصولا تو اکثر کشورها خرید مواد خام اولیه از فروشگاههای زنجیره ای بسیار بزرگ خیلی ارزون و مناسبه، شاید قیمتهایی معادل ایران برا بعضی از اقلام حتی تو شهرای گرونی مثل سیدنی و جالبتر اینکه تو تمام محلهای اقامتی که در بالا ذکر شد آشپزخانه های بزرگ با تمام امکانات نظیر گاز و یخچال و کلیه ظروف و ... پیش بینی شده و  بسیاری از توریستها ترجیح میدن خودشون غذاشونو آماده کنن،

افراد تنبل تر یا با وقت کمتر هم میتونن غذاهای آماده بسیار متنوعی رو به جای خرید از رستورانها از همین فروشگاههای زنجیره ای بزرگ تهیه کنن که به مراتب ارزونتره... نکته جالب دیگه اینکه تو این فروشگاهها قیمت اجناس و مخصوصا مواد خوراکی نظیر همین غذاهای آماده یا میوه ها یا حتی کنسروها بسیار متغیره و ساعت به ساعت بر حسب تقاضای مردم قیمتها تغییر میکنه به طوریکه سیاست اونا اینه که مواد غذایی فاسد شدنی نباید بیش از چند ساعت تو فروشگاه بمونه و برا همین قیمتها رو اونقدر پایین می آرن تا زود به فروش برن...

و اما چند نکته خارج بحث هزینه ها،

اول اینکه تو سفرهای اینچنینی اصولا دونستن زبان انگلیسی لازمه، هر چند در حد ابتدایی باشه که طبیعتا هرچه زبان مسلط تری داشته باشین امکان ارتباط بهتر و بیشتر با مردم و همچنین دسترسی به اطلاعات توریستی اون کشور رو راحتر و بهتر می کنه...

دوم اینکه داشتن همسفر خیلی مهمه، البته همسفر خوب و واقعی، کسی که دیدش تو سفر به شما نزدیک باشه و به قولی شادی های سفر رو مضاعف کنه، اصولا داشتن همسفر باعث می شه آدم تو سفر گامهاشو محکمتر برداره و به قولی پشتش جمعتر باشه و این شاید برای کسانی که تجربه زیادی ندارن شاید مهمتر باشه، حالا این همسفر می تونه از ابتدای سفر باهات باشه یا اینکه نه در حین سفر و بسته به شرایط پیش اومده در حین بخشهایی از سفر با کسانی همسفر شد و البته گاهی و شاید برا بعضی از افراد تنهایی سفر کردن هم قشنگی های خودشو داشته باشه...

سوم اینکه سفرهای بلند مدت اینچنینی مشکلات و دردسرهای خودشو هم به دنبال داره، مثلا مجبوری هر چندروز یک بار شهر محل اقامتت رو که تازه داری باهش آشنا می شی رو عوض کنی و وارد یه شهر ناشناخته جدید بشی و بتونی یه محل اقامت خوب پیدا کنی و خلاصه روز از نو و روزی از نو... برا همین باید تو حین سفر خیلی زندگی رو راحت گرفت تا این تغییرات هم جزو قسمتهای شیرین سفر بشن... 

و اما نکته آخری که می خوام بگم... واقعا درسته که میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، واقعا سفر سازنده است نه سفری که صرفا دیدن باشه، سفری مثبته که همراه با ارتباط تنگاتنگ با مردم اون کشور یا توریستهای دیگری باشه که از کشورهای دیگه به اونجا اومدن که هر روز چنین سفری می تونه به اندازه چند واحد درسی تو دانشگاه آموزنده و جالب باشه، نشنیده ها و ندیده هایی از مردم دنیا، اونوقته که احساس پرنده ای رو پیدا می کنی که از قفس رها شده باشه... و گاهی ممکنه بسیاری از باورهای امروزت به راحتی به چالش کشیده بشه و چه بسیار افقهای تازه آی که به روتون باز می شه، اون وقته که تشنه تر می شین که حقیقت رو پیدا کنین، اونوقته که درک می کنین دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردنه...

خوب فکر کنم خیلی نوشتم، سرتون سبز و دلتون شاد
68
17 آذر 1386 ساعت 14:49

با توجه به در خواست مکرر همراهان  و استقبال بی سابقه، برای آخرین باردر سال 86 و برای اعضا سایت کلوب تکرار میشود:

 

پاسخگویی و خدمت دهی مناسب، ادب و راهنمایی کردن شما را کمترین وظیفه خود میدانیم.

09352547089 

 

برای شنیدن هرگونه سئوال شما و دادن اطلاعات بیشتر، ما منتظر سئوالات شما هستیم.

66596533

5782-1-b.jpg

تور اختصاصی

کویر مرنجابو

خاطره تپه های شنی 

جمعه 23آذر86

 

خدمات (هزینه ثبت نام هر نفر 14900 تومان)- با تخفیف ویژه گروه ها: 

صبحانه، نهار، پذیرایی، بیمه سفر، اجرای تور 1 روزه با همراهی راهنمای رسمی تور و مجوز برگزاری سفر از سازمان گردشگری، آموزش کویر نوردی،  وسیله نقلیه، بازدید از کاروانسرای عباسی در دل کویر مرنجاب در میانه راه تاریخی خراسان به اصفهان،  گشت در دل کویر و پیاده روی بر روی شن های روان و رویت جاذبه های کویر (دریاچه نمک، جزیره سرگردان، شتر های کویری و . . . ) و . . .

 

موارد مورد نیاز:

خوراکی و تنقلات، آب، کارت شناسایی عکس دار،  زیر انداز انفرادی، کرم ضد آفتاب و کلاه آفتابگیر، لباس گرم ( برای صبح زود و در راه رفت و آمد )، کفش مناسب طبیعت گردی،  دارو، لیوان شخصی و . . . دوستی، صمیمیت، شادی وسلامتی جسم و روان، حس رشد و همکاری گروهی

 

جزئیات اجرای تور:

ü            تجمع صبح جمعه ساعت 5 صبح در آژانس پروین سیر

ü            خروج به سمت قم و کاشان و شهر آران و بیدگل، ادامه مسیر در جاده کویر تا دسترسی به کاروانسرای تاریخی مرنجاب

ü            استقرار در جوار کاروانسرا و آشنایی با منطقه و توضیحات ضروری و آموزش های اولیه

ü            برنامه خاص پیاده روی در کویر و بازدید از کاروانسرای مرنجاب

ü            بازگشت به سمت تهران و توقف برای صرف شام در قم یا کاشان یا مجتمع های توریستی مارال ستاره یا مهتاب

ü            ورود به تهران حدود ساعت 12 شب به همراه خاطراتی فراموش نشدنی با همسفران و دوستان جدید

 

نکته:

ما خود را متعهد به انجام حداکثر تلاش خود برای رضایت خاطر شما مینماییم. هر سفر  زیبایی ها و سختی های خاص خود را دارد. همدلی ما با شما کمترین وظیفه مان است و همدلی شما با ما، انگیزه تلاش بیشتر ما در شناساندن زیبایی های واقعی کهن دیار میهن . . .

 

تلفن : 09352547089-02166596533

آدرس : تهران/خ آزادی/ بین اسکندری شمالی و دکتر قریب/ طبقه فوقانی بانک پارسیان/ آژانس هواپیمایی پروین سیر

 

قیمت : با صبحانه و نهار 14900 تومان (با تخفیف ویژه گروه ها)

 

67
15 آذر 1386 ساعت 23:27
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟»....!!!!
66
21 آبان 1386 ساعت 22:59

عقل و ازدواج:

 خانمی اهل لهستان که چو گلهای گلستان وچنان شمع شبستان وچنان میوه ی بستان رخ وی بود فریبنده و تابنده وزیبنده وآراسته،شد با پسری دوست.چو گردید دو ماهی سپری،دوستی ومهر مبدل به صمیمیت ودلدادگی وعشق شد وعاقبت آمد به میان زمزمه ی عقد زناشوئی ویک روز زن آورد پسر را به کلیسائی ودر پیش کشیشی که کند صیغه ی عقد ی به خوشی بین دو دلباخته جاری.

چون کشیش از پی این کار شد آماده،نگه کرد به داماد وبه ناگاه شد آگاه که آقاست چنان مست که عقلش شده ازدست،لذا روی به زن کرد وبه وی گفت که:((اومست شراب است وچنان منگ و خراب است که نه عقل به سر دارد ونه زور به پا.بین دو عاشق که یکی بیخود ولایعقل ومست است یقیناً نتوان بست کنون عقد زناشوئی و امروز صلاح تو در این است که او را ببری،روز دگر پیش من آری.)) 

آن دو رفتند از آن جا وپس از روز دگر بار دگر رو به کلیسا بنهادند و کشیش آمد واین مرتبه هم چون که بر آن مرد نظر کرد وزبوی دهنش گشت خبردار که او باز چنان مست وخراب است و پریشان که سرش روی تنش بند نگردد،دگر این بار به کلی عصبانی شد و از آنگونه که دانی شد و رو کرد به زن گفت که:(( امروز هم این مرد چنان مست و خراب است که داده است شعور وخرد ازدست و نبایست که من صیغه بخوانم.))

زن از این حرف دگر طاقت وآرام زکف داد وبه رنج وتعب افتاد وبرآشفت وبه وی گفت:((سخن های شما جمله صحیح است ودرست است ولی من چه کنم؟درد در این جاست که از مغزش اگرنشئه ی مستی پرد و بر سر عقل آید و هشیار شود،در ندهد تن به زناشوئی و خواهد شد از این کار فراری.))

65
15 آبان 1386 ساعت 00:56
وقتی آسمان با پرنده ها لبخند میزنه
 
The image “http://i1.tinypic.com/52zow3t.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
64
14 آبان 1386 ساعت 22:03
سلام ای آشنا  , من ره آورد کویرم هیچ می دانی؟!
آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.
اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ
اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را
ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می
سوزاند.
خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .
من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!
مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.
طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.
چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می
کنم به امیدی .....
ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه
بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر
نبوده ام مرا ببخش.
برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید
روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم.
 
liebe_26.gif