| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
77
|
597
|
87/3/29 (20:00)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
87/7/11 (13:59)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/7/2 (01:20)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
87/6/30 (15:28)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
87/6/30 (12:00)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/6/24 (16:05)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
87/6/11 (17:02)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
87/6/11 (16:53)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
87/6/9 (17:31)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
87/6/9 (17:16)
|
|
عنوان بحثشرو ورهای روزانه برای همه (بابک شکیبای سابق) 25 فروردین 86 - 16:11 | |
فاطمه خانم گفت ما هم اطاعت کردیم این تایپی را سابقا که مدیر کلوب بودم راه انداختم اکنون هم با اجازه مدیریت جدید دوباره آن را درست میکنم بلکه بهانه ای باشد برای دوستانی که گاه گداری دوست دارند حرفهایشان را ، گله مندیهایشان ، شوخیهایشان ، روزمرگی و حتی فحشهایشان را جایی بنویسند بهانه ای باشد برای همه آنهایی که دوست دارند درددلی بکنند حرفی بزنند و جوابی هر چند بی ربط بشنوند . ارادتمند همه شما محمدرضا فرزاد امروز- بابک شکیبای دیروزپیام در تاریخ 86/1/25 ویرایش شده است. | |
32 24 خرداد 1386 ساعت 08:30 | |
مهشید خانم مطلبی كه زده بودی معركه بود |
31 23 خرداد 1386 ساعت 00:05 | |
جمعی از متخصصان این سؤال را برای گروهی از كودكان بین 4 تا 8 ساله مطرح كردند كه" عشق چیست؟ " پاسخ هایی كه دریافت كرده اند بسیار وسیع تر و عمیق تر از آن بوده كه كسی بتواند تصور كند. بخوانید و خودتان مشاهده كنید.
عشق وقتیه که مادر بزرگ من آرتروز گرفته، نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم این کار رو براش میکنه ، حتی حالا که دستاش آرتروز گرفتن . عشق وقتیه که شما واسه غذا خوردن میری بیرون و بیشتر چیبس خودتون رو میدید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده. عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست میکنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباسهای خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباس جدید بگیره. عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. |
30 22 خرداد 1386 ساعت 18:22 | |
سلام فرزاد چرا مثل پیرمردها حرف میزنی؟ |
29 17 خرداد 1386 ساعت 10:54 | |
سلام به همگی چطوری فاطمه جان تو كه هنوز مینویسی اصلا این كلوب فقط با نوشته های تو انگار زنده مونده !! بنویس و دل ما رو همچنان گرم كن عكسهات هم قشنگه دختر |
28 16 خرداد 1386 ساعت 16:53 | |
سلام به همگی. نمی دونم چرا همه ی دوستان مفقود شدن من دیروز رفتم دماوند که لاله های وحشی و ببینم البته گلها تک و توک دراومده بود اما طبیعت واقعا زیبا بود8-> اینم عکسهاشه:
|
27 9 خرداد 1386 ساعت 19:26 | |
قلبم افتاده آن طرف دیوار! دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقک می دهد. کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد. با این دیوارها چه می شود کرد؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند وکند. شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی. همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای . . . ، بگذریم. گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم، اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند. دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف حیاط خانه ی خداست. و آن وقت هی در می زنم، در می زنم، در می زنم و می گویم: « دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید . . . » کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار، همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که . . . من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم برنمی گردم. من این بازی را ادامه می دهم . . .* *از کتاب « در سینه ات نهنگی می تپد» نوشته ی «عرفان نظرآهاری» |
26 30 اردیبهشت 1386 ساعت 03:22 | |
اینقدر بغض تو گلومه که احساس می کنم دارم خفه می شم. پرده ی اشک هی جلو چشمام و می گیره و من سعی می کنم نادیده بگیرمش مگه جاری نشه رو صورتم. امروز از صبح تو خونه تنها بودم و بعد از مدتها احساس کردم که چقدر دلم برای مادرم، پدرم، خواهرم و برادرم تنگ شده. احساس کردم چقدر تنهام! منی که یادم نمیاد حتی تو بچگی هم بهونه ی نبودن مادرمو گرفته باشم حالا احساس می کنم چقدر به آغوش گرمش احتیاج دارم. دلم می خواد بشینم تو بغلشو یه دل سیر گریه کنم. حیف که این غرور لعنتی نمی ذاره! انگار دیگه دارم کم میارم اما نمی خوام این طوری بشه. خدایا فقط ازت می خوام کمکم کنی خودت که می دونی دارم تمام سعیمو می کنم، دستمو بگیر. . . پرده ی اشکم پاره شد حالا دیگه گرماشو روی صورتم احساس می کنم دیگه نمیشه نادیده بگیرمش . . . |
25 29 اردیبهشت 1386 ساعت 23:49 | |
عکست هم قشنگ بود بازم حرف بزن فاطمه ! هوس بارون کردم بد جور همیشه از سرزمینهای خشک و همیشه از پالایشگاه ها بدم میاومد از بچگی همین طور بودم اما الان که دیگه گنده شدم دارم توی بیابونهای زرد عسلویه توی یک پالایشگاه کار میکنم ! بچه که بودم با خودم میگفتم من هیچ وقت توی زندگی عشقی شکست نمیخورم و هیچ وقت نمیشه که دختری رو که زمانی خیلی دوستش داشتم ازش در حدی متنفر بشم که حاظر باشم مغزشو منفجر کنم اما الان که گنده شدم همین جور شد! بچه که بودم با خودم میگفتم چقدر بده ادمهای بد اخلاقی که با اخلاق تند و هیکل گنده اشون مردم رو میترسونن الان که دیگه گنده شدم همین جور شدم! بچه که بودم با خودم میگفتم من هیچ وقت تنها نمیمونم ! اما وقتی گنده شدم از همه ادمهای دور و برم تنهاتر شدم! بچه که بودم خیلی آرزوها داشتم که به هیچ کدومش نرسیدم ! ولی بچه که بودم با خودم میگفتم خدا همیشه هوامو داره! خداییش همین یکی رو دیدم راسته1 |
24 29 اردیبهشت 1386 ساعت 00:36 | |||
سلام چرا کسی حرفی نمیزنه؟ منم حرفم نمیاد برا همین تصمیم گرفتم به جای نوشته عکس بذارم موفق باشید.
« دماوند»
دوباره برگشتم چون دلم نیومد این یکی عکس و نذارم. هر دو تا عکس و از foto.ir برداشتم برای عکس دوم توضیح خود عکاس و می ذارم:
پیام در تاریخ 86/2/28 ویرایش شده است. |
23 21 اردیبهشت 1386 ساعت 19:15 | |
آی گفتی فاطمه این زندگی ماشینی لعنتی همه چیز ادمو خورد خورد ازش میگیره! اما از من میشنوی ورزش رو هیچ وقت رها نکن دختر ! حیفه به خدا! |
22 21 اردیبهشت 1386 ساعت 16:39 | |
دو سه هفته است تصمیم گرفتم صبح زود، قبل از اینکه آفتاب دربیاد پاشم برم کوه که از طلوع خورشید عکس بگیرم، اما این واحد کارآموزی دانشگاه پاک همه برنامه هامو ریخته به هم در طول هفته این قدر ازکار و دانشگاه خسته می شم که صبح جمعه خیلی هنر کنم با خورشید از خواب بیدار می شم ( و نه زودتر!). هر صبح که از خونه میام بیرون، وقتی چشمم می خوره به کوه که از هر سال سبزتره یا وقتی صدای رودخونه رو که از کوچه پشتی می گذره می شنوم حسرتم چند برابر میشه و تنها کاری که می تونم بکنم اینه که یه نفس عمیق بکشم و ریه هامو از هوای اردیبهشت پر کنم. منی که همیشه انتظار بهار و می کشیدم که به هر بهانه ای بزنم به کوه و بیابون حالا باورم نمیشه که امسال بابونه ندیدم و هر چقدر که فکر می کنم می بینم حتی وقت نمی کنم برم لاله های دماوند و هم ببینم. هر روز که می گذره بیشتر احساس می کنم که زندگی داره منو تو خودش غرق می کنه! چقدر بده که زندگی آدم شبیه یه اژدها باشه که دهنشو برای بلعیدن آدم باز کرده و بدتر از اون اینه که هیچ چاره ی دیگه ای هم نداشته باشی.
|
21 20 اردیبهشت 1386 ساعت 14:39 | |
20 19 اردیبهشت 1386 ساعت 23:32 | |
اول از همه خیر مقدم میگم به این سلطان عزیز رفیق قدیمی خودم دلت همیشه شاد باشه رفیق همیشه سلطون بمونی سلطان خان ! هدیه و فاطمه و نگین نوشته هاتون رنگ و آب این تایپی تنهاست مخصوصا این فاطمه که با نوشته هاش ادمو داغ میکنه هوای میکنی ادمو دختر پیام در تاریخ 86/2/20 ویرایش شده است. |
19 16 اردیبهشت 1386 ساعت 02:30 | |
daadaashi ...jaaye man ham benevbis inghadr bi haalam ke naaye dar e del kardan ham nadaaram
|
18 16 اردیبهشت 1386 ساعت 00:05 | |
دلم بدجوری گرفته، دست و دلم به هیچ کاری نمی ره، حس سردرگمی عجیبی دارم. دلم می خواد بنویسم اما حتی این کار هم ازم برنمیاد. حتما برای تو هم پیش اومده که دلت می خواد یه کار بزرگ بکنی اما انگار پاهات برای قدم برداشتن ازهم باز نمی شن مثل حسی که تو بچگی م داشتم وقتی می خواستم از یه جوی آب بپرم ترس از سقوط داخل جوی. . . به قول قیصر*: " از ما گذشته است کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند." از این حس و حال بدم میاد، همش به خودم تشر می زنم زود باش ، بجنب که از قافله ی زندگی عقب نمونی اینجا کسی برای تو صبر نمی کنه این تویی که باید خودتو بهشون برسونی خانوم!!!!!!!!!
*قیصر امین پور_ شاعر |









انگار قبلا که بابک بودی حال و حوصله ات هم بیشتر بود

در هر حال امیدوارم گرفتاری خاصی برای کسی پیش نیومده باشه و همه سرشون به اتفاقای خوشایند گرم باشه. فقط اگه وقت کردید یه سر اینجا بزنید و اعلام حضوری بکنید بابا مردم از نگرانی


