نام کلوب :طبیعت و سفر
نام انگلیسی : tabiatosafar
تاسیس : 16 دی 1383
1904 عضو ، 332 بحث ، 3 آلبوم

طبیعت و سفر

تبلیغات

__
عنوان بحث
شرو ورهای روزانه برای همه (بابک شکیبای سابق)
25 فروردین 86 - 16:11

فاطمه خانم گفت ما هم اطاعت کردیم این تایپی را سابقا که مدیر کلوب بودم راه انداختم اکنون هم با اجازه مدیریت جدید دوباره آن را درست میکنم بلکه بهانه ای باشد برای دوستانی که گاه گداری دوست دارند حرفهایشان را ، گله مندیهایشان ، شوخیهایشان ، روزمرگی و حتی فحشهایشان را جایی بنویسند

بهانه ای باشد برای همه آنهایی که دوست دارند درددلی بکنند حرفی بزنند و جوابی هر چند بی ربط بشنوند .

ارادتمند همه شما

محمدرضا فرزاد امروز- بابک شکیبای دیروز


پیام در تاریخ 86/1/25 ویرایش شده است.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
62
3 آبان 1386 ساعت 23:47
 ...؟؟؟
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . . آموخته ام كه: این عشق است كه زخمها را شفا می دهد. آموخته ام كه : بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای خلاق ترین فرد‌‌( خالق یكتا) است. آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولی خوب خوب بودن از ان مهمتر . آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگی است كه زندگی را تماشایی می كند. . آموخته ام كه: خداوند متعال همه چیز را در یك روز نیافرید پس چطورمی شود كه من همه چیز را در یك روز بدست اورم . . آموخته ام كه: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد. . آموخته ام كه: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف كردن وجود ندارد. . آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بكو شم. آموخته ام كه: موفقیت یك تعریف دارد باور داشتن موفقیت. ( آموخته ام كه : تنها كسی كه مرا شاد می كند.كه می گوید تو مرا شاد كردی . آموخته ام كه: گاهی مهر بان بودن .بسیار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام كه: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای ان نزدیكتر می شوی سریعتر می گذرد. آموخته ام كه: باید شكر گزار باشیم كه خدا هر انچه می طلبیم را به ما نمی دهد . آموخته ام كه:هر چه زمان كمتری داشته باشیم كارهای بیشتری انجام میدهیم . آموخته ام كه:همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمكش نیستم دعا كنم . آموخته ام كه: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم كه لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم . آموخته ام كه:تنها چیزی یك شخص می خواهد.فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمید نش . آموخته ام كه: لبخند ارزانترین راهی است كه می توان با ان نگاه را وسعت بخشید . آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاری ندارد . آموخته ام كه: به چیزی كه دل ندارد نباید دل بست . • آموخته ام كه: خوشبختی جستن ان است نه پیدا كردن...
61
3 آبان 1386 ساعت 06:28

سلام فاطمه عکسی که گذاشتی خیلی قشنگ بود خداییش آدم رو میبره تو حس کاش مینوشتی مال کجاست !

دوست خوبم تنها دست به دلم نگذار میبینی که همین چند نفر هم زورکی اینجا مینویسن !

و ما الی دوست خوبم کجایی دختر ؟ خداییش متنت خیلی به دل نشست دیگه من هم بد عادت شدم بیشتر از اونکه خودم بنویسم عادت کردم بیام نوشته های شما رو بخونم !!

این متن آخر الی رو بچه ها با دقت بخونید .

60
2 آبان 1386 ساعت 20:08

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی
.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،
خدا گفت : نه !
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به
من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما
من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می
آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر
چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست
بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من
اجابت کنم !

59
25 مهر 1386 ساعت 15:24
خوش اومدی
58
24 مهر 1386 ساعت 21:22

ای بابا بذارید من از راه برسم بعد از دستم خسته شید

راستیبچه ها چرا اینجا همه بست نشستن بذنین بیرون میتینگی چیزی ....... اینا.....

میدونم شاید خوش اومدم شایدم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

57
19 مهر 1386 ساعت 23:06
خسته شدم از این سکوت از این روند تکراری
از این شب سیاه درد از این بیهوده بیداری

خسته شدم خسته ازت ای قاصد روزای بد
تقویم بی بهار من با جمعه بدون حد

خسته شدم از غیبت حضور هر چی عاشقه
دلم زمین مرده دشت پر از شقایقه

خسته شدم خسته از این شکوه ی کودکانه ام
تو حسرت گفتن یک شاهبیت عاشقانه ام

خستگی توی دل بیاد آیینه تیره تر میشه
اون وقت دیگه نگاه شب خیره و خیره تر میشه

یادش به خیر گذشته ها بعد از ظرا تو کوچه ها
زنجیرارو میباف عمو واسه منو اون بچه ها

حالا گذشته ها رسید به این شبو زنجیر و من
زخمای خنجر رفیق حقیقت تقدیرو من

حالا رسیدم ته خط جمعه من داره میاد
فرهاده فریاد میزنه دیگه نفس در نمیاد

56
15 مهر 1386 ساعت 23:44

رویا!

 

...

 

 

55
14 مهر 1386 ساعت 17:21

خواهر خوبم نوشته هایت را خواندم

نمیدانم ناگهانی قلم به دست گرفته ای و از روی بیكاری نوشته ای یا واقعا اینها شكواییه های دلت است ! ولی چه فرقی میكند وقتی همه اش به دل آدم مینشیند. 

باور كن اینها فقط مال تو نیست ! درد همگانی است !

مثل یك بیماری واگیردار به پیكره بیمار همه آدمهای امروزه افتاده است !

همه دلمان میخواهد یكی را داشته باشیم و پیش خودمان عهد میكنیم اگر بیاید كه اینگونه باشد دنیا را به پایش میریزیم !

همه میگوییم اگر بیاید آن سرو قد لاله رخ نیكو خصال ، كه دل به دل آدم میدهد و راز دار و امین دل است بیاید ، همان كه میتوان كنارش نشست و بی هیچ ترسی از آنچه هستی فقط خودت باشی و خودت !

اگر این آدم با این همه قشنگی بیاید دنیا را برایش آتش میزنم و تا ابد كنارش خواهم بود!

باور كن اگر بیاید گاهی وقتها این خود ما هستیم كه دلش را میشكنیم !

و آن خودمان میشویم  قهرمان تلخ قصه یك دل شكسته دیگر!

كاش همه قشنگ بودیم به خدا فقط دل تو نیست ! دل من  خیلی وقت است كه منتظر است ! شاید هم آنقدر به دور دستها نگاه كرده ام كه گمشده ام را كه بارها از كنارم گذشته است ندیده ام !

این قانون دنیاست !

54
14 مهر 1386 ساعت 00:02

تو دلت تاریکه؟

تو...

تو دلت تاریکه....!!!

" توماشو " نشی یه وقت

بگیرن به جرم بی دینی

بیست و هفت سال زندونت کنن؟

ما که " اوربانوس هشتم " نداریم

تا که شفاعتت کنه؟

 

به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟

 

من:خدا , تو جوانه انجیره

خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله

اولین نگاهش به جهان می افته...

خدا بزرگتر از توصیف انبیاست

بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,

خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!

 

چرا نشده الی جون؟ زیاد هم پیش اومده این چیزی که می گی. تقریبا همیشه!

53
9 مهر 1386 ساعت 23:36

ازدرد سخن گفتن و از درد شنیدن !
با مردم بی درد ندانی که چه درد است .


نمی دونم تا حالا تو شرایط این چنینی گیر کردین ؟
نمی دونم تا حالا شده یه دردی داشته باشین و نتونین به کسی بگین ؟
خیلی شرایط بدیه که یه دردی داشته باشی و نتونی به کسی بزنی یا اینکه اگه بگی هم کسی نفهمه چی داری میگی و درکت نکنن و نفهمن که اصلا چی داری میگی خیلی سخته که نتونی حرفتو به کسی بفهمونی و مجبور باشی حرفتو تو دلت نگه داری حرفایی که بعضیاشون سالهاست که کنج دلت موندن و به هیچ کسی نمیتونی بگب تازه اگه بگی هم کسی نمیفهمه که چی داری میگی .
ولی به نظر من بعضی از حرفا رو به هیچ کس نباید بگی چون هیچ چیز این دنیا معلوم نیست و از فردای خودت خبر نداری و بهتره که حرفی نزنی که فرداش از زدن اون حرف پشیمون بشی پس اگه حرفی رو نزنی بهتر از زدنشه ولی گاهی اوقات حرف نزدن باعث میشه ادم دیونه بشه چون دل ادم یه ظرفیت محدودی داره و تا یه حدی و تا یه زمانی میتونه حرف توی خودش ذخیره کنه از یه زمانی به بعد این حرفا که همین جور تو سالهای متمادی انبار شده ، سر ریز میشه و دنبال کسی میگردی که تونی باهاش حرف بزنی بتونی باهاش درد دل کنی بتونه سنگ صبورت باشه بتونه برات یه شنونده باشه شنونده ای که بی هیچ قصدو غرضی حرفاتو گوش بده و بعضی جاها هم راهنمائیت کنه ولی پیدا کردنش خیلی سخته اوایل به هر کسی میرسی فکر میکنه این خودشه و میتونی بهش اعتماد کنی ولی غافل از اینکه سخت در اشتباهی و هر کسی لیاقت صحبت نداره هر کسی ارزش نداره که باهاش حرف بزنی و فقط وقت خودتو تلف می کنی بدون اینکه هیچ سودی برات داشته باشه ولی گاهی اوقات از بین ادمایی که دور و برت هتن یه نفر هست که با بقیه فرق داره یه نفر که همه چیزش فرق داره یه نفر که می فهمه تو چی میگی می فهمه معنی حرفت چیه می فهمه معنی سکوتت چیه و واقعا درکت میکنه خیلی راحت می تونی باهاش حرف بزنی خیلی راحت می تونی باهاش درد دل کنی و همه حرفاتو باهاش بزنی یه نفر که احساس تو رو می فهمه  و می دونی حرف دلت چیه  اون موقع است که فکر می کنی شرایط خیلی خوبی داری و از این بهتر نمیشه و همه چیز بر وفق مراده چون دیگه یه نفر هست که همیشه کنارت باشه و به حرفت گوش بده ولی از اونجایی که زمونه خیلی نامرده و هیچ وقت نمیزاره هیچ خوشی پایدار بمونه و همیشه زمانی که فکر میکنی اوضاع خوبه همه چیزو خراب میکنه و داغونت میکنه برا همین دوباره بر میگردی سر خونه اول و روز از نو روزی از نو .
 
 
 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
 
دکتر علی شریعتی

52
9 مهر 1386 ساعت 17:16
خیلی مناجات قشنگی كردی دختر حالم جا اومد به هر كسی كه داره این صفحه رو میخونه توصیه میكنم با دقت متن زیر رو بخونه
51
8 مهر 1386 ساعت 23:20
ای پروردگار بزرگ . ای بیدار در خوابهای ما . ای آشکار در پنهان ما .
هم اکنون که دست به بالا آورده ایم و از اعماق دل در کران کهکشان ها بر وجود لایتناهیت دعا می کنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانگ می زنیم ... بر ما اجابتی کن دعاهایمان را. 
خداوندا در چنین شبهایی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ...
ای مطلق بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا می کند، ای آنکه از درون دل عذاب، آسایش و آرامش را متولد می کنی. ای آنکه و ای خدایی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را می دهی . ای ناز نیازمندی چو من . ای زیبای ساکت من.
ای حقیقت خلوت من. ای تفکر وجود من. ای قدرت مطلق. ای صاحب بر امور من. ای مالک شبهای خسته من . ای مالک روح و جسم من. ای آنکه از هر که بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم. ای در شبهای قدر. ای شنونده دعاهای من .
ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم. ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی . ای آنکه شرمسارم از آن چیزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم.  ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت. ای موسیقی بی کلام عشق. ای رود زلال روح من. ای خداوند شایسته خداوندی.
تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در این شبها نامش به خدا می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به آن لحظه ای که مرا خلق کردی.در من قرارده عشق علی را .
ای خدای بزرگ و یکتا تو خود از اسرار شبانه من از گریه های در بغز روییده من و از دل عاشق من آگاهی . بنده خوبی نبوده ام و جز گناه چیزی در چنته ندارم .
با دستان خالی و یک دنیا امیدواری به تو پناه آورده ام .
آه خدایا من فقط تو را می شناسم و بس . مگذار آنچه را که عمری بر آن گذاشته ام را از دست بدهم . که معنی دوست داشتن را از تو آموخته ام ...
ای بخشاینده مهربان ...
ای تمام معنی هر چه زیبایی است. ای پدیداربه وجودت قسم.
ای خالق بوی خاک پس از باران. تو را دلها برای شنیدن صدایت می تپد .
خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم ...
الهی آمین ...
50
7 مهر 1386 ساعت 06:42

اندکی صبر سحر نزدیک است!!

البته یکی نیست اینو به خودم بگه والله خود من هم از تو بدترم !!

چی بگم دختر !

49
6 مهر 1386 ساعت 23:12

دلم گرفته اساسی! نمی دونم چرا این چند روز که سرم خلوت شده همش یاد آدمهایی می افتم که تو خاطراتم محو شد بودن. اه! اصلا نمی فهمم دلیل این همه سخت گیری برای خودم چیه؟ هه! چی شد اون آدم محکمی که هر کاری می خواست می کرد؟ کجا رفته اون روحیه ی . . .  امان از این زندگی ! امان از این ترس لعنتی که کورم کرده و از ترس سقوط بهم جرات قدم برداشتن و هم نمی ده. دارم می گندم تو این مرداب ساکن. هی! این منم؟ همونی که می گفت: موجیم که آسودگی ما عدم ماست؟ نکنه به عدم رسیدم؟ قاطی کردم. حسابی هم قاطی کردم. رسیدن چه حس بدیه! وقتی که می رسی و تازه از خودت می پرسی: خوب حالا چی؟ انگار مقصد دوباره گم میشه! من الان رسیدم اما نمی خوام وایسم اینجا مقصد نیست! نه نیست! برای من نیست.

چاره ای ندارم باید برم. حالم بهم می خوره از این حس خواستن و نتوانستن! من به خودم بدهکارم. به خدای خودم هم بدهکارم. همین روزهاست که طلبکارا بیان سراغم با خودم که نمی تونم کنار بیام! می تونم؟

منو رها کن از این حس تنهایی!

48
4 مهر 1386 ساعت 16:29
خیلی قشنگ بود دختر با همکارام کلی خندیدیم !!
__