userinfo close

  ,

راهیان نور


south_pilgrims

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مست یار - معاونان
شادی شهدا صلوات
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
16
89/10/16 (19:08)
1
10
89/10/30 (00:03)
0
3
89/1/5 (13:00)
2
7
88/8/4 (11:09)
1
10
88/7/30 (10:18)
0
8
88/7/10 (18:50)
0
3
88/7/10 (18:43)
0
0
88/7/10 (18:40)
0
7
88/3/12 (13:43)
10
132
88/2/23 (14:56)
0
5
87/12/23 (08:36)
28
105
87/12/17 (00:16)
37
129
87/12/17 (00:10)
8
32
87/12/17 (00:09)
0
12
87/12/17 (00:08)
0
4
87/12/14 (08:09)
4
24
87/11/30 (23:28)
1
27
87/11/27 (02:47)
2
19
87/7/28 (21:48)
8
20
87/7/3 (09:32)

عنوان بحث

  حسین     , mb902
حسین - 10:05 1384/07/26

معرفی شهدا

در این كلوب شهیدایی رو كه می شناسید را با ذكر مشخصات و محل شهادت و اگر ممكن بود برایتان گوشه از وصیت نامه آنها را بنویسید
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
حامد میرزایی , yasinhamed
حامد میرزایی - 15:50 1387/06/22
36

 

 وبلاگ گروهی 

سردار  دلها  شهید باقری

 

 

 

http://fateh26.blogfa.com

 

حامد میرزایی , yasinhamed
حامد میرزایی - 15:48 1387/06/22
35
نقل قول از : مقداد 69

سلام

علی الحساب اینو داشته باشید تا بعد:

شهید حسن باقری همون غلامحسین افشردی

معروف به مغز متفکر جنگ

راه انداز اطلاعات عملیات در سپاه

متولد: 25 اسفند 1334

عروج: 9 بهمن 1361 جبهه جنوب

راستی دانشجوی حقوق دانشگاه تهران هم بوده.

دیشب رفته بودند شناسایی. امشب می گفتند "دیگه نمی ریم. فرمانده گردان گفته یه شب برید. اون برا اینکه شب حمله گردان رو ببرید."

سرشان داد کشید "پس فردا عملیات داریم. حرف گردان و تیپ نیست، حرف اسلامه. شما شرعا مسئولید. امشب هم خلاف کردید نرفتید. برید واقعا استغفار کنید. حالا پاشید زودتر راه بیافتید، به بچه ها برسید!"

 

می تونید کتاب باقری از مجموعه یادگاران روایت فتح رو تهیه کنید تا بیشتر با شهید باقری آشنا بشید.

التماس دعا


سلا به همه دوستان کلوب راهیان نور
من همین امروز با این کلوب آشنا شدم و به خاطر این پستی که مقداد عزیز گذاشتن عضویتم رو تو این کلوب انتخاب کردم.
ایشالاه بتونم تو بحث ها مفید باشم
یا حق
 
  حسین     , mb902
حسین - 19:08 1387/06/20
34
تولد: 1334 ، تهران
سمت: جانشین فرمان‌ده نیروی زمینی سپاه
شهادت: 1361 ، هنگام شناسایی عملیات و الفجر مقدماتی ، فكه
محلاتی وارد شد. با جوانی كه پشت سرش می‌آمد و یك بغل پوشه و دو سه تا نقشه‌ی لوله شده دستش بود. به نظر می‌آمد محافظش باشد. خیلی از فرمان‌ده‌ها بودند. باید برای خرمشهر تصمیم می‌گرفتند. همه محلاتی را نگاه می‌كردند. محلاتی گفت «من چیزی نمی‌دانم، اما منبع اطلاعات را آورده‌ام. » و جوان را نشان داد اخم‌ها رفت توهم. یعنی یك الف بچه كه اوركت به تنش زار می‌زد، می‌خواست آن‌ها را روشن كند؟ كاغذهای لوله‌شده را باز كرد و خودكارش را در‌آورد و شروع كرد توضیح دادن از شمال جبهه تا جنوب خرمشهر. همه‌ی سوراخ سنبه‌ها را می‌شناخت؛ راه‌های نفوذی. بی‌راهه‌های خطرساز. همه جا را، قدم به قدم . از روی نقشه می‌گفت و می‌رفت جلو. سؤال‌ها را جواب می‌داد و با تك تك فرمان‌ده‌ها بحث می‌كرد. فقط یك حرف را نمی‌توانست تحمل كند؛ این كه بگویند عملیات متوقف شود. ازكوره در می‌رفت. می‌گفت «ما به مردم قول داده‌ایم بیست روزه خرمشهر را آزاد كنیم. ول كنیم كجا برویم؟» می‌گفت « حتی اگر الزم باشد. به بسیجی‌ها می‌گوییم یكی یك سطل خاك بیاورند كارون را پر كنند بایدخرمشهر آزاد شود.»
به طرح عملیاتیش مطمئن بود. بعد از همه‌ی بحث‌ها و توجیه‌ها. یكی از فرمان‌ده‌ها خندید و روبه او گفت «آقا ببخشید. راستش را بگویید. شما خودی هستید؟» باقری به این حرف‌ها عادت داشت. به هر حال طرحش را قبول كردند . دو روز بعد خرمشهر آزاد شد.

از دانشگاه ارومیه اخراجش كرده بودند. دام‌پروری می‌خواند ولی فعالیت سیاسی و خط فكریش دست و پاگیر بود. بعد از انقلاب دیپلم ادبی گرفته بود و در كنكور حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شده بود خبرنگاری و مقاله نویسی را در سرویس خبری روزنامه‌ی جمهوری اسلامی شروع كرده بود. اولین خبرنگاری بود كه رفته بود طبس و گزارش گرفته بود. لبنان و اردن هم رفته بود. سازمان امل دعوتش كرده بود كه برای گرفتن گزارش و خبر برود آن جا.
اما از سال پنجاه و نه همه چیزش شده بود جنگ. هر جا كه بود. نقشه‌ها و دفتر یادداشتش كنارش بود. به قول باكری«روی كاغذ می‌جنگید.»
توی جبهه برای این كه كنارش بنشینند یا سر نماز درست پشت سرش بایستند. دعوا می‌شد. تهران كه می‌آمد. محرابیان هم می‌آمد تا وقتی كه برگردد، شب و روز دور و بر خانه‌ی باقری كشیك می‌داد. نگران بود منافق‌ها بلایی سرش بیاورند. باقری خودش نمی‌دانست. جاش بین بچه‌ها باز بود. انگار رگ خواب دستش بود. یك بار اسیری گرفته بودند و چند روز هر چه باهاش كلنجار رفته بودند. نتوانسته بودند چیزی از زیر زبانش بیرون بكشند. باقری رفته بود این اسیر لج‌باز را ببیند. دو ساعت بعد با یك مشت اطلاعات برگشته بود. آخر چه جوری؟ حسن می‌خندید و می‌گفت «به فطرتش برویم.» قرار بود بروند شناسایی. بی‌قرار بود. گفته بودند برای ملاقات با امام وقت گرفته‌اند. فرمان‌ده‌ها می‌توانستند بروند. حسن چشم‌هایش پر شد. همیشه دنبال بهانه می‌گشت برود امام را ببیند. این بار گفت «نه. من می‌مانم. هر كی‌ دوست دارد برود.»‌ و رفت. یكی از سنگرها جای خوبی بود برای شناسایی به محمد گفت دور بینش را از ماشین بیاورد. محمد رفت. یادش آمد كه او همیشه دوربین گردنش است. پس چرا...
صدای انفجار میخ‌كوبش كرد. دیگر دوربین لازم نبود.
  حسین     , mb902
حسین - 19:08 1387/06/20
33
قصد من دردآوردن سرشما نیست. فقط چند كلمه صحبت دارم من، سه سال بعد از شروع جنگ به سن قانونی رسیدم و از مدرسه برگه اعزام گرفتم. درددل زیاد دارم. اما چه كنم كه وقت كم است.
همیشه به خودم می گفتم: هدف تو از آمدن به جبهه چه چیزی است؟ آیا آمدن عشق به اسلحه بوده یا گردش یا اینكه عشق به خدا و امام حسین؟ بدانید وظیفه ما عبادت خداوند و تزكیه نفس و جهاد برای رضا خدا و خودسازی است تا وقتی كه به معشوق خود كه همان خداوند است رسید.
از پدر و مادرم می خواهم چنانچه بدی ای از من دیده اند، به گل روی امام حسین(ع) حلال كنند.
  حسین     , mb902
حسین - 19:06 1387/06/20
32
سخنی با خانواده ام دارم. گرچه كاری در طول عمر خود برای اسلام و خدا نكردم، ولی دوست دارم اگر سعادت شهادت نصیبم شد از خدا خواسته ام طوری شهید شوم كه مرا به خانه و بهشت زهرا برنگردانند چون با این همه گناه شرمم می آید در كنار دیگر شهدا باشم و دوست دارم مفقودالاثر شوم.
  حسین     , mb902
حسین - 19:06 1387/06/20
31
گمنام آشنا

ملیحه محمود خواه
آن روز در نزدیكی های غروب، زمانی كه خورشید تابناك آرام آرام دامن بلورین خود را برچید و چهره پنهان كرد، ماه نقره ای در گوشه آسمان نشست. ستارگان زیبا با ناز و عشوه ای زیباتر در اطرافش چشمك می زدند، همه اهالی محل شاهد تشییع پیكر جگر گوشه كبری خانم بودند.
علیرضا فرزند صلابت و پایداری، در كنار كوره های آجرپزی اطراف تهران به دنیا آمد و از همان كودكی شاهد تلاش مادر و رنج پدر بود. همت كرد تا درس بخواند تا از این راه زحمات آن دو را جبران كند. اما دشمن با این حرف ها بیگانه بود. سال آخر دبیرستان بود؛ كاغذی آورد و گفت: «مامان می خوام بروم طرح كاد. امضا كن.» مادر كه از همه جا بی خبر بود، امضا كرد و علی عازم جبهه شد.
هر بار كه به جبهه می رفت از مادرش می خواست كه به بدرقه او نیاید همیشه به مادر می گفت: «مامان نیا! بعضی از این رزمندگان مادر ندارند نكند ما دل آنها را بشكنیم.»
روزی، مادر تمام جیب هایش را خالی كرد تا به جبهه نرود اما علی با پای پیاده تا محل اعزام رفت.
مادر علی می گوید: «شب شهادت علی خواب دیدم كه نامه ای برایم آوردند و گفتند از طرف آقاست.»
صبح به یاد علی آش كشك را كه او خیلی دوست داشت، درست كردم و به همه گفتم به یاد علی آش بخورید! علی شهید شده است. نزدیكی های غروب دو نفر از معراج شهدا آمدند و خبر شهادت را به ما دادند و از ما خواستند برای شناسایی او به آنجا برویم.»
مادر زمانی كه حرف می زند، هنوز بغض در گلو و اشك در چشم دارد. اما او راضی به رضای خداست.
از محمد می پرسم، می گوید: «محمد در مراسم شب هفت علی رضا شركت نكرد. وقتی در میان جمع دقت كردم و او را ندیدم به دنبالش گشتم. در تاریكی كوچه گوشه ای كز كرده و به فكر فرو رفته بود. گفتم: محمدم چه شده؟ گفت: وقتی تو گریه می كنی، مطمئنم كه برادرم عذاب می كشد. می دانم كه دشمن خوشحال می شود. مادر بیا و به خاطر خدا گریه نكن. از آن به بعد سعی كردم جلو چشم محمد بی تابی نكنم. روزی آمد و گفت: مامان می خواهم بروم جبهه، نمی خواهم اسلحه علی روی زمین بماند.
با شوخی گفتم: آخر تو قد تفنگ هستی كه تفنگ دستت بگیری؟ آخر محمد من لاغر و نحیف بود، اما او تصمیم خود را گرفته بود هیچ چیز نمی توانست او را از هدفش دور كند.
مادر به شدت نگران محمد بود. محمد از بچگی كمی ترسو بود و از تاریكی وحشت داشت. هنگام اعزام، سفارش او را به چند نفر از همرزمانش كرد و او را با دعا وصلوات به جبهه های نبرد فرستاد.
همرزمانش می گفتند: «محمد چنان شجاعتی از خود نشان می داد كه همه فكر می كردند كه چرا مادر محمد چنین سفارشاتی قبل از اعزام او كرده و ذره ای ترس در وجود او ندیدند.»
یك سال از زمان اعزام او به جبهه می گذشت كه برای آخرین بار به مرخصی آمد.
مادرش می گوید: آن شب كه محمد وسایلش را جمع می كرد تمام حالات و حركاتش مرا یاد علی انداخته بود.
دلم لرزید پدرش جلو رفت و گفتم: نرو پسر جان ـ این بار نه!
محمد خندید و گفت: پدرجان نباید اسلحه برادرهای شهیدمان برروی خاك باقی بماند.
پدر با عصبانیت گفت: برو به جهنم! اما محمد خندید و گفت: نه می روم به بهشت!»
آن دو طوری یكدیگر را بغل كردند كه بوی جدایی می داد. موقع خداحافظی، به مادر گفت: دنبالم نیا و آب نپاش. فقط برایم قرآن بگیر.
مادر، همیشه به یاد قبر گمشده، فاطمه زهرا باش و اگر شهید شدم و جنازه ام برنگشت گریه نكن، بر سر قبر شهدای علی آباد برو به یاد من هم فاتحه ای بخوان.
سه ماه از رفتن محمد می گذشت كه خبر شهادتش را به پدر و مادرش دادند، اما پیكر او در كنار دیگر دوستان شهیدش در خاك جبهه باقی ماند ـ همانطور كه آرزویش را داشت.
بعد از یازده سال پیكر محمد نیز به خاك وطن بازگشت و در كنار دیگر شهدا به خاك سپرده شد.
ماه نقره ای تنها در عمق آسمان نشسته و رنگ شب را از چهره محله می رباید و این منم كه همراه با او ستاره های اشك بر چشمانم سوسو می زند، افق دید او را دنبال می كنم. نگاهی به مادر دو شهید می اندازم او نیز قطره هایی از اشك بر پیراهنش می چكد و همچنان رو به آسمان می ایستد.

منبع: http://www.hamshahri.net/vijenam/Mahal/1384/Mahele16/840716/mehrab.htm
  حسین     , mb902
حسین - 19:05 1387/06/20
30
نام : حسین نام خانوادگی : دهرویه نام پدر : علی ت ت : 1346 ش ش : 851 ت شهادت: 6/5/67 محل شهادت:شلمچه پاسگاه زید قد: 165 وزن :65گروه خون : او + رنگ چهره : سفید رنگ مو: سیاه رنگ چشم : سیاه آموزش در بوكان ارومیه یك ماه آدرس مرقد : قطعه 40 ردیف 48 شماره 12 آدرس منزل پدر : خزانه بخارایی نرسیده به فلكه اول كوچه شهید حسین دهرویه در یك خانواده متوسط و با ایمان به دنیا آمد هدفش قدم برداشتن برای رضای خدا بود چنانچه خود ایشان فرمودند هدفم فقط رضایت خدا است و راضی بودن امام و شهدا از من و انجام تكلیف الهی در قسمت روابط عمومی پایگاه فعالیت نموده و دوستدار كلاسهای ورزشی رزمی و احكام بوده اند . در تشییع جنازه شهدا و مراسم آنها فعالانه شركت داشتند در دعاهای توسل كمیل زیارت عاشورا همیشه حضور داشتند واز شركت در نماز جمعه و جماعت و برنامه های بسیج كوتاهی نمی كردند

1= یكی از همرزمان شهید حسین دهرویه می گوید : یك روز با شهید دهرویه قرار گذاشتیم و با همدیگر به پشت دو كوهه رفتیم پشت یك كانا ل رفتیم توی یك چاله ای و شهید حسین دهرویه می گفت كه من جای خلوتم اینجاست و سعی می كنم به اینجا بیایم .

2= با شهید حسین دهرویه و محسن سلطانی هفت یا هشت روز قبل از اینكه به جبهه بروند در مسجد یكدیگر را دیده و آنها به من كلیك كردند كه قول شفاعت باید به ما بدهی و سه نفری در مسجد نشسته و قول شفاعت را كتبا به یكدیگر دادیم و من در منطقه بودم كه جنازه شهید دهرویه را به تهران آوردند و من توسط یكی از دوستان كه به تهران می آمد آن نامه را یه برادر شهید رسانده تا در یكی از جیبهای آن شهید قرار دهند كه گویا این عمل انجام شده باشد كه انشاءال.. مورد شفاعت آنان قرار بگیریم .

3= یكی از هم رزمان شهید دهرویه می گوید : یك شب ما جلوی مسجد نگهبان بودیم و جلوی یكی از ماشینهای عبوری را گرفتیم و شهید دهرویه اولین كاری كه كرد به ضبط ماشین نگاه كرد بعد به راننده گفت این چه نواری است راننده گفت نوار سرود است شهید دهرویه به من گفت برو وضبط را بیاور و من رفتم و آوردم و حسین دهرویه نوار را داخل ضبط گذاشت و دید كه نوار غیر مجاز است سپس نوار را داد به خود راننده و گفت بگیر و خودت زیر پایت خورد كن و ایشان با این كار نشان داد كه جلوی فساد را باید گرفت .

4= یكی از دوستانش می گفت : من با حسین دهرویه خیلی جاها رفته ام اردوهای مختلف او همیشه شلوغ می كرد و یك بچه شری بود با این همه شر و شلوغی یك قلب پاك و صاف و بی غل و بی غشی داشت در اردوها خیلی شلوغ می كرد و همیشه بازداشت می شد و همیشه جریمه می شد سینه خیز می رفت كلاغ پر می رفت و آخرین خاطره ای كه از او دارم همان تلفنی بود كه بعد از پذیرش قطعنامه 598شد و زنگ زد به مسجد و من گوشی را برداشتم و با هم صحبت كردیم و ایشان خیلی ناراحت بودند و پكر شده بودند و گفت فلانی ؟گفتم چیه گفت جنگ تمام شد گفتم مگر بد است كه جنگ تمام شده است گفت نه نمی گم چرا جنگ تمام شد من میگویم چرا ما شهید نشدیم و چند روز بعد منافقین و صدام از غرب و جنوب حملات شدیدی را آغاز كردند و تا پشت دروازه های خرمشهر آمده بودند و ایشان هم برای باز پس راندن دشمن در عملیات شركت كرد و در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در آن زمان ایشان تخریب چی بودند و نحوه شهادتش نیز بر اثر شلیك مستقیم گلوله آرپی جی به سمت شكم و پاهای او بود كه به شهادت رسید ..
  حسین     , mb902
حسین - 19:05 1387/06/20
29
نوشته ای از شهید علم الهدی

من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سكوت، فریاد عشق و سكوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساكن و پرجوش و خروش. سكون در كنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناك و شیرین ، كوچكى قبر و عظمت آسمان.



امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشكوهى! چه شب با شكوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریكى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏كرد و مى‏گریست. در همین تاریكى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.



این خانه كوچك است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تكیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشكم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یك انسان است.



خدایا این خانه‏كوچك را براى من مبارك گردان؛ در این چند روز با خاك انس گرفته‏ام، بوى خاك گرفته‏ام. حال مى‏فهمم كه على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حركت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد كه خاك بوده‏ایم، حركت دوّم این معنا را دارد كه از خاك برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حركت سوّم رفتن دوباره به خاك به این معناست كه دوباره به خاك برمى‏گردیم مرگ. و حركت چهارم به این معناست كه دوباره زنده مى‏شویم. حیات قیامت



امّا در این سنگر همیشه در كنار این خاكیم و خاك پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم و سپس زمزمه كنم و بعد شعار زندگى كنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.



آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا كنم و سنگر كلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.



در این خانه كوچك كه انتخاب كردم، روزها لحظات به گونه‏اى مى‏گذرد و شبها به گونه‏اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن مى‏گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى كه اسلحه را بر دوش دارم به فكر ذوالفقار مى‏افتم؛ به فكر دست ابوذر مى‏افتم و دست پر توان او .... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیك بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم مى‏آید كه در یك تكرار به سر مى‏برم. یكنواختى و عادت را احساس مى‏كنم.



امّا زندگى در این خانه كوچك كه یك قلب پرتپش است؛ یك دل خاكى است در زمین خدا، در متن پاكى نمى‏تواند تكرار پذیر باشد؛ زیراكه لحظاتى با خدا سخن مى‏گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‏اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایى‏ها و زمانى لحظه‏اى هم. .. آرى ... تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى مى‏توان به خدا رسید.



روزها به فكر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوك و....آنها چگونه جهاد كردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیك شویم. در این اندیشه‏ام كه قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:



" مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْكُفّارِ ..."


  حسین     , mb902
حسین - 19:00 1387/06/20
28
دوستای عزیز خیلی وقته که این کلوب بی رنگ شده
اگه براتون مقدوره بیایین و پیغام و نظر بدین.

  حسین     , mb902
حسین - 20:03 1386/06/10
27
یاس شهید از شما و بقیه دوستان بخاطر فعالیتتون تشكر می كنم. كاشكی دوستان می تونستند عكس ستاره های دنباله دار( شهدا) رو  هم قرار بدن تا بیشتر با آن عزیزان آشنا بشیم.
ضدصهیونیسم افسر جنگ نرم , atefeh2004
26

 

"انکس که تو را شناخت جان را چه کند        مادر و پدر و خانمان را چه کند"

"دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                 دیوانه تو هر دو جهان را چه کند"

بسم رب شهدا

لاله سرخ پرپردرآسمان دیاردوست دیرین درسال1337درشهرستان نجف آبادمتولدشد .

همواره ازدوری یاران سفركرده خصوصاشهیدخرازی وشهیدباكری رنجی ازرنگ آسمان می بردوسرانجام درتاریخ19 دی1384 به آرزوی  دیرینه خودكه همان رسیدن به جمع روزی خوران الهی بود،رسید.اخلاص روبه معنای تمام درگفته هاونوشته های ایشون میشه دید.

فرازهایی ازوصیت نامه شهید

خداوندافقط می خواهم شهیدشوم ،شهیددرراه تو ،خدایامرابپذیرودرجمع شهداقراربده .

خداونداروزی شهادت می خواهم كه ازهمه چیزخبری هست الاشهادت،ولی خداوندا توصاحب همه چیزوهمه كس هستی وقادرتوانایی ،ای خداوندكریم ورحیم وبخشنده ،توكرمی كن لطفی بفرما ،مراشهیدراه خودت قرارده.

باتمام وجوددرك كردم عشق واقعی تویی وعشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق...

 دوستان اهل دلم كه میخوان بیشتربااین شهیدآسمونی رنگ آسمونوبگیرن ببینن.

http://ahmad-kazemi.blogfa.com/

 http://hajahmadkazemi.blogfa.com/

ازاینكه كلمه آسمان روزیادتكراركردم منببخشیدچون من آسمون روخیلی دوس دارم.   

انشاالله همتون جزئی از آسمون شید

یازهرای اطهركه حاج احمدوشهداخیلی دوسش داشتن

اینام تقدیم به حاجی وشهدا

 

  

 

  حسین     , mb902
حسین - 03:31 1386/06/10
25

دوستان خیلی ممنون از همکاریتون

امید وارم روزی برسه که تمام شهدای عزیز رو در این بحث بتونیم یاد کنیم.

مرحوم  , mesbaah
مرحوم - 17:52 1386/06/7
24
az inke yade shohada ro zende mikonid mer30.manam mikham shahid kharazio moarefi konam.ishoon      dar sene 28 salegi dar shalamche dar karbalaye5 shahid shodan.aksashoon too albomam hast berid bebinid
زهرا م , z_moghimi
زهرا م - 01:12 1386/05/9
23
نام : شهید جلال مقیمی كندلوسی
نام پدر : مسیح الله
تاریخ تولد : 6/5/1341
تاریخ شهادت : 14/12/1360
محل شهادت : شوش

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.