userinfo close

  ,

اهل سنت و عرفان


sonnatanderfan

تاسیس: 30 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سردار اردلان - معاونان
از اعضای محترم این کلوب تقاضا میشود فقط به مسایل اهل سنت و یا عرفانی پرداخته و مطالب خود را با زبان ادامه »
از اعضای محترم این کلوب تقاضا میشود فقط به مسایل اهل سنت و یا عرفانی پرداخته و مطالب خود را با زبان پارسی تایپ کنند هرگونه مسایل غیر مربوط توسط مسئول کلوب حذف خواهد شد .
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
956
3874
90/12/24 (10:22)
3
45
91/3/7 (12:19)
28
204
91/3/7 (11:50)
6
26
91/3/3 (22:50)
0
10
91/2/22 (23:04)
10
76
91/2/5 (14:12)
49
269
91/2/4 (12:34)
12
148
91/1/8 (11:42)
0
20
91/1/8 (10:33)
12
77
90/12/28 (01:50)
0
18
90/12/23 (13:33)
53
296
90/12/11 (15:17)
25
218
90/11/23 (20:15)
18
127
90/11/23 (15:26)
11
87
90/11/23 (15:18)
8
117
90/11/23 (15:15)
63
282
90/11/23 (15:12)
0
6
90/11/19 (23:42)
0
15
90/11/14 (00:58)
0
14
90/11/14 (00:41)

عنوان بحث :: این بحث را 3 نفر دنبال می کنند.

 فرید زلاند  , kavyr
فرید زلاند - 16:10 1390/05/29

شیعیان همچنان ساکت

 بعد از سکوت شما در باره جایزه 50میلیون تومانی  ایه های از قران در باره امامت

این بار جایزه 10 میلیون تومانی  در نظر گرفته شد که از کتاب اصلی ( نه تحریف شده ) کتاب توحید  نوشته محمد بن عبدالوهاب   که تنها سه کلمه تضاد با قران در این کتاب پیدا کنید  جایزه 10 میلیون تومانی برنده خواهید شد

 منتظر جواب های شما هستیم

در ضمن کتب معتبر  هم مورد تأیید است

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
محمد آذرخش , termodinamic
محمد آذرخش - 20:15 1390/11/23
25
زلاند!!!
ما ساکت نیستیم. شما جوابهای ما رو پاک نکن. ژست قهرمانها رو هم نگیر!!!
آقا این بحثی که اینجا گذاشتی بهت گفته شد از کجا کپی کردی و لینک دانلود کلیپش هم گذاشته شد.
اما ظاهراً به مذاقتون خوش نیومد مشخص شه کلاهبردار هستید و اصل این ماجرا مربوط به یکی از شبکه های وهابیه که شصت میلیون جایزه گذاشته و آقای قزوینی در همون خط اول شش تا اشکال وارد میکنند.
خوبه! اینطوری ادامه بدی تاجر خوبی میشی.

ایمان   , iman123123
ایمان - 14:35 1390/11/23
24

با سلام و احترام

سوال اول: چرا عمربن خطاب تنها با رای ابابکر خلیفه شد؟

اصلا چنین چیزی وجود ندارد و از هیچ سند تاریخی قابل اثبات نیست. ابابکر فقط نظر خودش را در پی اصرار دیگران نسبت به خلیفه بعدی اعلام کرد و عمر هم با رای ابوبکر خلیفه نشد بلکه با رای و نظر بیعت کنندگان با خود خلیفه شد. ولی قبول است که هم نظر ابوبکر آنقدر برای مسلمین محترم و مهم بود و هم عمر، شخصیتی مورد قبول مسلمین بود که باعث شد کاندیدای دیگری وارد نشود.

 

سوال دوم: عثمان تنها با رای دو نفر خلیفه شد؟

باز هم کاملا اشتباه است و از شش نفر شورای همه به نفع دو نفر کنار رفتند و علی و عثمان باقی ماندند و همه قبول کردند که بین آنها عبدالرحمن بن عوف امر مشورت را به نتیجه برساند. در ثانی اینها فقط حق تعیین نتیجه شورا را داشتند و بیعت با مردمی بود که بدون هیچ اختلافی بیعت کردند و خلیفه را انتخاب نمودند و از جمله این افراد علی(رض) بود.

 

سوال سوم: اگر شورا رای بر این داد که یک انسان کم سواد و نالایق خلیفه شود آیا این رای با حکم خدا سازگار است؟

منظور از شورا این نیست که مجلسی ترتیب داده شده و نام آن شورا گذاشته شود منظور این است که انتخاب خلیفه و همچنین دیگر امور مربوط به حکومت بصورت شورایی اداره شود. بنابراین مردم هر عصر و زمانی با توجه به وضعیت زمانی خود می توانند مکانیزم شورا را تعریف کرده و آن را مبنا قرار دهند.

این اگر که شما آوردید هم ناسازگاری با حکم خدا ندارد حکم خدا فقط انجام شورا است نه صحه گذاری بر نتیجه شورا.

والسلام

حسین تبار   , nasim14
حسین تبار - 22:36 1390/10/18
23
نقل قول از : آکام شریفی

بعضی از دلائل عقلی بر نفی امامت انحصاری
......دلیل سوم، آیاتی که در قرآن فرموده: ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ﴾ (الشورى: 38). امر مسلمین را به شورى حواله داده، چه امری مهم‌تر است از امر زمامداری،....

با سلام   جناب آکام  ....   اول  یک اشتباه بزرگتان را اصلاح کنم....امامت  امری اس  از جانب  خداوند  برخلاف خلافت  که  نیم  کار با رای مردم است  ونیمش لیاقت  خلیفه..

باری اگر فرض را بر  همین  شورا بودن  امر  خلافت  بگذاریم ...بسیار  خوب  ...

 حال بفرما  : 

اولا:  چرا  عمربن خطاب  تنها با رای  ابابکر خلیفه  شد؟

ثانیا :  عثمان تنها با رای  دو نفر (طلحه  و  عبد الرحمن بن عوف  )خلیفه شد؟

ثالثا :  اگر  شوری  رای بر این داد که  (با وجود  انسان   با سواد تر  و لایقتر  و  مومنتر  و مسلمانتر  و....)  یک انسان  کم سواد  و نالایق  خلیفه  شود  آیا این  رای  با  حکم خدا سازگار است؟

 

 

آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 00:48 1390/09/20
22
بعضی از دلائل عقلی بر نفی امامت انحصاری
دلیل اول، امام اگر به معنی زمامدار مسلمین باشد که مسلمین از زمان رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- تا قیامت زمامدار می‌خواهند و 12 نفر برای زمامداری دویست و پنجاه سال و یا سیصد سال زنده بود و می‌توانستند امامت کنند و اما امامت مردگان برای زندگان معنی ندارد، چگونه امام مرده می‌تواند برای زندگان زمامداری کند، آیا این امامانیکه شیعه مدعی امامت آنان بودند در زمان ما یک خیابان را اسفالت کرده؟ آیا یک دوا برای دفع امراض کشف کرده‌اند، آیا یک چیزی برای راحتی بشر اختراع کرده‌اند، آیا آن امامان از دنیا رفته و یا آن امام موهوم غایب تا بحال کسی را راهنمائی کرده و یا اختراعی نموده و یا دشمنان اسلام را دفع کرده؟!! البته، خیر. آری مذهب‌تراشان با خواب و خیال و قصه‌های دروغ چیزهائی جعل کرده اند که نه با عقل می‌سازد و نه با نقل. و امام اگر به معنای راهنمای دین باشد که مسلم منحصر به شش نفر و یا دوازده نفر نیست بلکه وظیفة هر عالم متدین راهنمائی می‌باشد.
دلیل دوم، دینی که صد هزار سال باید مردم به آن متدین شوند و ملت اسلامی که تا قیامت احتیاج به زمامدار و مجری احکام دارد چگونه زمامدار چنین ملتی 12 نفر است، آیا اگر رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- گفته باشد زمامداران امت من تا قیامت منحصر به دوازده نفر است، چنین رسولی رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- است، رسولی که برخلاف حس و برخلاف عقل سخن گوید می‌توان رسالت او را قبول کرد؟! البته خیر.
دلیل سوم، آیاتی که در قرآن فرموده: ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ﴾ (الشورى: 38). امر مسلمین را به شورى حواله داده، چه امری مهم‌تر است از امر زمامداری، و هم چنین خبر امیرالمؤمنین در مکتوب ششم نهج‌البلاغه که می‌فرماید: امامت و زمامداری موقوف به شورای مهاجر و انصار است، و صدها خبر دیگر. که در بالای منبر فرموده: زمامداری موقوف به رأی شما مسلمین است. آیا می‌توانیم بگوئیم تمام آن آیات و اخبار دروغ، ولی فقط اخبار مذهب‌سازان راست است؟! ما در کتاب «بت‌شکن» و یا «نقد بر کتاب اصول کافی»، در باب «فیما جاء فی الاثنی عشر والنص علیهم» ثابت کرده‌ایم که تمام اخباری که امامت را منحصر به دوازده نفر کرده دروغ و مجعول است، و نشانه‌ها و علائم جعل در آنها هویدا و پیدا و روشن است، هرکس طالب تحقیق و هدایت باشد، باید به آن کتاب مراجعه نماید.
دلیل چهارم، بی‌اطلاعی خود همان ائمة دوازده‌گانه از این اخبار انحصار امامت است. حضرت صادق -علیه السلام- پس از خود فرزند خود اسماعیل را برای امامت تعیین کرد، و حضرت هادی امام دهم فرزند خود سید محمد را برای امامت تعیین کرد، و اتفاقا حضرت اسماعیل و حضرت سید محمد هر دو قبل از وفات پدر از دنیا رفتند و معلوم شد حضرت صادق و حضرت هادی از شخص امام پس از خود اطلاعی نداشته‌اند، و نمی‌دانستند امامان پس از خودشان کیست. و هم‌چنین اصحاب خاص ائمه مانند زراره وهشام بن سالم و هشام بن حکم و مفضل و ابی‌بصیر و مانند آنان از امام بعد از امام زمان خود اطلاعی نداشتند و این اخباری که برای اسم و رسم امامان دوازده‌گانه جعل شده نمی‌دانستند. ما صد و چهل نفر از اصحاب خاص ائمه را با نام و نشان و مدرک نشان داده‌ایم که از این اخبار امامیه و امامت انحصاری به دوازده نفر اطلاعی نداشتند و به امامت این 12 نفر اعتقادی نداشتند. و این اخبار انحصار امام به دوازده نفر پس از زمان ائمه جعل شده و متواتر گردیده است، شما رجوع به کتاب «بت‌شکن و یا نقد بر اصول کافی» مراجعه کنید تا تفصیلا روشن گردد که ما شرح کافی در آنجا داده‌ایم.
دلیل پنجم، بی‌اطلاعی سادات و بزرگان و علمای اهل بیت رسول -صلى الله علیه وسلم- است از اخبار انحصاری امامت. سادات و علمائی مانند زید بن علی بن الحسین و حسین بن علی فخ و سایر آنان که مدعی امامت شده و قیام نمودند، و این امامت انحصاری راکه زمان ما شهرت پیدا کرده اصلا نمی‌دانستند و بلکه از کلمات آنان روشن است که امامت را حق کسی می‌دانستند که با شمشیر قیام کند و مسلمین را اداره کند و وظائف زمامداری را بعمل آورد نه آنکه در میان اطاق خود بنشیند و پرده بیندازد و مدعی امامت گردد برای یک عده مردم خرافی و خود محکوم به حکم دیگران باشد چنانکه زید بن علی بن الحسین -علیه السلام- فرمود: ما چنین امامی سراغ نداریم.
پس چون معلوم و مسلم شد که امامان دوازده‌گانه اصلا مدرکی ندارد و بلکه برخلاف کتاب خدا و عقل و تاریخ است، حال باید بررسی کرد که با اینکه پس از رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به نص قرآن آیة 165 سورة نساء کسی که حجت نیست و با نص امیرالمؤمنین در خطبة: 90 نهج‌البلاغه که فرموده: «تَمَّتْ بِنَبِیِّنَا مُحَمَّد (صلى الله علیه وآله) حُجَّتُهُ». حجت خدا با پیغمبر ما محمد -صلى الله علیه وسلم- تمام شد، و فرموده: «خَتَمَ بِهِ الْوَحْیَ». وحی به آن حضرت ختم شد»، و پس از او نه به کسی وحی می‌شود و نه قول کسی حجت است، با اینکه 12 نفر امام انحصاری و 12 نفر حجت إلهی برخلاف این آیات و اخبار و عقل است، چگونه وجود دوازدهمی را باید قبول کرد و چگونه آنرا باید معتقد شد، آیا اقرار به وجود مهدی از اصول دین است و یا از فروع دین؟ و امامی که باید تابع دین باشد چگونه از اصول و یا فروع دین شده است؟!!.
پس می‌گوئیم: آیات قرآن دلالت دارد بر نفی چنین شخصی بنام مهدی چنین و چنانی که مذهب‌سازان می‌گویند. در اول سورة انفال و اول سورة مؤمنون و سایر موارد قرآن صفات مؤمنین و آنچه باید در مؤمن و مسلمان باشد ذکر گردیده از ایمان و عقاید و افعال، و ابدا ذکری از ایمان به امام در آن نیست. در اول سورة انفال فرموده: 
﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آَیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ * الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ * أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِیمٌ﴾.(الأنفال / 2-4)
«مؤمنان تنها آنانند كه چون خداوند یاد شود، دلهایشان ترسان گردد و چون آیاتش بر آنان خوانده شود بر ایمانشان بیفزاید و بر پروردگارشان توكّل مى‏كنند. كسانى كه نماز مى‏گزارند و از آنچه به آنان روزى داده‏ایم انفاق مى‏كنند. اینان به راستى مؤمن‏اند. در نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و رزقى ارزشمند دارند».
پس در این آیات، صفات مؤمن حقیقی را بیان کرده و ابدا ذکری از ایمان به امام در آن نیست، پس چگونه مذهب‌سازان امام و امامت را از اصول مذهب خود قرار داده و مقوم ایمان می‌دانند. و در سورة حجرات آیة 15 می‌فرماید:
﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ﴾ (الحجرات: 15).
«مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ایمان آورده‏اند، سپس هرگز شكّ و تردیدى به خود راه نداده و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كرده‏اند آنها راستگویانند».
و هم چنین آیات 61 و 136 و 177 و 285 سورة بقره که مقومات و صفات مؤمنین را شمرده و از اعتقاد به امامی یاد نکرده است.
باضافه مدعای مذهب سازان این است که از طرف خدا امامی قیام می‌کند و بزور شمشیر مردم را اصلاح می‌کند و تمام مردم روی زمین را مسلمان می‌کند، و چنین می‌کند که گرگ و میش با هم زندگی می‌کنند و زمین را پر از عدل و داد می‌کند پس از آنکه مملو از ظلم و جور شده باشد و آنقدر می‌کشد که تا زیر شکم اسب او خون بالا می‌آید و  اوصاف دیگری که در کتب ایشان مانند بحارالأنوار و اکمال الدین شیخ صدوق ذکر شده است و می‌گویند: هر کس به او ایمان ندارد مؤمن نیست. ولی ما می‌بینیم آیات قرآن خلاف آنرا می‌گوید، ما در این مختصر چند آیه از قرآن می‌آوریم، اضافه بر آن آیاتی که در این کتاب ذکر شد.

آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 00:01 1390/08/12
21
شما اول تشریف ببرید واضحا و بدونه کنایه  نصب الهی را ثابت بکنید 
حسین تبار   , nasim14
حسین تبار - 07:28 1390/08/9
20
نقل قول از : آکام شریفی

·ناکارآمدی تئوری امامت در عصر حاضر

و....

 

با سلام ..جناب  شریفی ...
نکته بسیار مهمی که از آن غفلت میکنید  وپایه اشتباهات  شماست اینکه :
1-  بحث خلافت  و امامت را  قاطی میکنی...
اینکه  بالفرض  امام  علی  در جنگی با درخواست مشورت  عمر  فرموده که  فرمانده خود نباید  مستقیم به خط اول  جبهه برود  زیرا..
این یک  سیاست  جنگی آن هم  درمقابل  دشمنان دین است ..ربطی به  اعتقاد شیعه مبنی بر  غصب خلافت  اهل بیت توسط عمر و..ندارد...
زیرا عمر نه با نصب الهی (درعقیده شیعه )خلیفه شد  ونه با رای اکثریت مردم (درعقیده اهل سنت)
آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 18:49 1390/07/22
19

اکنون به سراغ دیدگاه متقابل میان حضرت علی و شیخین(رض) می‌رویم بدون اینکه 

به بقیه اصحاب اشاره‌‌ای بکنیم، به دلایلی که همگان با آنها آشنایی دارند. 

از جمله: اینکه دشمنی و عداوت شیعه بیشتر متوجه حضرت ابوبکر و حضرت عمر(رض)  است، سپس بر این قیاس کن اعتقاد آنها در رابطه با کسانی که از اینها پایین‌تر هستند! 

می‌گوییم: این مسأله، حتی دقیق‌ترین و ریزترین مسائل را هم از قلم نیانداخته است، و این به خوبی نشان می‌دهد که میان آنها روابطی محکم، گرم و صمیمی برقرار بوده‌و آنها را به هم پیوند می‌داده است و این موضوع از کسی که منصف باشد و از خواست‌های از پیش تعیین شده تهی باشد، پوشیده و نهان نیست.

 از جمله این‌که‌: حضرت علی(رض)  از دستش درنرفته که یکی از پسرانش را ابوبکر،الإرشاد: (167)، المناقب: (4/107-112)، مقاتل الطالبین: (91)، أمالی الصدوق: (131)، إعلام الوری: (203-250)، البحار: (42/74-90-92)، (45/36-63)، (44/313)، الاختصاص: (82)، معجم الخوئی: (21/66)، أنوار النعمانیة: (3/263). 

 دیگری را عمر و سومی را عثمان نام نهد.الإرشاد: (167)، المناقب: (4/112)، مقاتل الطالبین: (89)، معانی الأخبار: (356)، الکافی: (1/286-309-411-442)، إعلام الوری: (203)، البحار: (1/172)، (15/23)، (16/291)، (19/75)، (24/213)، (25/214-253)، (26/262)، (27/297-305)، (36/388)، (37/102)، (38/332)، (42/74-75-89-90-91-92-93)، (43/159)، (45/38-62)، (46/181)، (48/16)، (60/200)، (61/158)، إثبات الهداة: (3/156)، علل الشرائع: (183)، البصائر: (50/286)، أمالی الطوسی: (367-54/426-475-507-556)، الاختصاص: (128)، کمال‌الدین: (328)، نور الثقلین: (1/65-76)، امامت و تبصره: (171)، غیبة الطوسی: (187)، غیبة النعمانی: (102)، معجم الخوئی: (13/45). 

 

گفتنی است که‌این سه فرزند - همانگونه که پوشیده نیست - در دوران خلفای راشدین متولد شدند. گویی حضرت علی (رض)  به خوبی می‌دانست که شیعه‌نماهایش درباره‌ی آن خلیفه‌ها چه خواهند گفت. از همین روی خواست که مشت محکمی به دهان آنها بزند و از آنها رازگشایی نماید. بدینسان روش پسرش حسن هم اینگونه بود. چه یکی از پسرانش را ابوبکر الإرشاد: (167)، المناقب: (2/109)، (4/112)، مقاتل الطالبین: (89)، إعلام الوری: (203-243-250)، البحار: (42/74-89-91)، (43/291)، (44/313-391)، (45/37-63-67)، انوار النعمانیه (3/263)، و ن. ک. به أمالی الصدوق: (131)، معجم الخوئی: (11/116). 

 و دیگری را و بلکه آن دوتای آخر را عمر نام نهاد. مقاتل الطالبین: (92)، المناقب: (4/112)، إعلام الوری: (212-243)، البحار: (44/163-168-169)، (45/36-63-67)، معجم الخوئی: (21/66)، الإرشاد: (240)، أنوار النعمانیة: (3/263). 

همانا بعد از اندی به‌موشکافی انتخاب نام عمر به‌طور مکرر برای فرزندانش می‌پردازیم و از علل آن بحث خواهم نمود. حسین(رض)  هم در این رابطه با آنها به مخالفت برنخاست، وی یکی از پسرانش را ابوبکر و دیگری را عمر نام نهاد. المناقب: (4/112)، البحار: (44/168)، (45/63)، معجم الخوئی: (13/25)، إعلام الوری: (212)، دلائل الإمامة: (63)، (1744). 

 التنبیه و الإغراق: (263). المناقب: (4/113)، البحار: (45/63)، معجم الخوئی: (13/25). 

شأن پسرش زین‌العابدین - رحمه‌الله - نیز چنین بوده است، چه یکی از فرزندانش را با نام خلیفه‌ی دوم عمر را نام نهاده است .المناقب: (4/176)، الإرشاد: (277/278)، کفایة الأثر: (269)، الکافی: (1/358-361)، إعلام الوری: (257-258)، معجم الخوئی: (13/47)، البحار: (10/249-250)، (36/388)، (40/68)، (43/243)، (44/151)، (46/122-155-156-157-166-167-230). 

 (47/279 283)، أمالی الطوسی: (2)، کفایة الأثر: (31)، نور الثقلین: (2/87)، إثبات الهداة: (1/281-600)، (3/34)، غیبة النعمانی: (125)، منتخب الأثر: (248)، مقاتل الطالبین: (464-490-525). 

و دیگری را با نام عثمان، که او دوست داشته به ابوبکر صدا زده شود. البحار: (10/250).  المناقب: (4/175)، کشف الغمة: (2/260)، البحار: (46/4-5). 

اینچنین است حال بقیه اهل بیت، مثلاً این کاظم(رض) است که یکی از فرزندانش را ابوبکر کشف الغمة: (21/217).  و دیگری را عمر کشف الغمة: (3/41)، البحار: (48/282).  نام می‌نهد و پسرش رضا به ابوبکر خوانده می‌شد. مقاتل الطالبین: (453).

و چه بسا جمع‌آوری این نام‌ها این نکته را تأکید کند که عشق و مهرورزی آل بیت به آنها، به فرزندان و نوه‌هایشان هم کشیده شده و امتداد یافته است: 

ابوبکر بن عبدالله‌بن جعفر بن ابیطالب. مقاتل الطالبین: (122-506-537-556). 

عمربن حسین بن زیدبن علی‌بن ابیطالب. مقاتل الطالبین: (122-506-537-556). 

عمربن علی‌بن حسین بن علی‌بن عمر بن علی. مقاتل الطالبین: (122-506-537-556). 

عمر‌بن محمدبن عمربن علی‌بن ابیطالب. مقاتل الطالبین: (122-506-537-556). 

عمربن حسین بن علی‌بن حسن. مقاتل الطالبین: (443)، البحار (48/163). 

عمربن حسین بن علی‌بن عمر بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب. عیون الأخبار: (2/208)، البحار: (49/33)، المناقب: (4/335). 

عمربن حسن‌بن عمربن علی‌بن حسین بن علی‌بن ابیطالب. عیون الأخبار: (21/209)، البحار: (49/221). 

شکی در این نیست که نام حامل پیام و دلالتی روانی با خود دارد که روشن و واضح است، حال کسی که مدعی شیعه‌ی حضرت علی و اهل بیتش است، از خودش سؤال کند که‌آیا می‌تواند یکی از پسرانش را به نام کسی کند که حق حضرت علی را غصب کرده‌! روایت زیر بر اهمیت این عامل نامگذاری دلالت می‌کند: 

شیعیان روایت کرده‌اند که معاویه مروان‌بن حکم را بر مدینه گمارد و به او دستور داد که برای جوانان قریش حقوقی تعیین کند. او هم برای آنها حقوقی تعیین کرد. علی‌بن حسین گوید: نزد او آمدم، گفت: اسمت چیست؟ گفتم: علی‌بن حسین گفت: نام برادرت چیست؟ گفتم: علی. گفت: علی و علی؟ پدرت خواسته نام علی را برای همه فرزندانش برگزیند؟ پس وقتی حقوق مرا داد، به‌سوی پدرم بازگشتم و جریان را برایش تعریف کردم. آنگاه گفت: اگر صد فرزند داشته باشم، دوست دارم که نام آنها را فقط و فقط علی بگذارم. الکافی: (6/19)، البحار: (44/211). 

و در روایتی: یزید به او گفت: در شگفتم از اینکه پدرت (نام پسرانش) را علی و علی گذاشته است؟ گفت: پدرم، پدرش را دوست داشته، از همین روی، چندین بار نام فرزندانش را به نام او کرده است. المناقب: (4/174)، البحار: (45/175-329).  

پس در این دقت کنید که او چون پدرش را دوست داشته، بارها نام فرزندانش را به نام او کرده است، و به همین ترتیب، همه‌ی کسانی که قبل از او نام (پسرانشان) را ابوبکر و عمر کرده‌اند، عاشقان و دوستداران حضرت ابوبکر(رض) و حضرت عمر(رض)  هستند، و به همین خاطر است که با نام آنها نامگذاری کرده است رضی‌الله‌عنهم اجمعین. 


آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 18:47 1390/07/22
18

 فضایل حضرت عمر(رض) در روایت‌های شیعه

اما در ارتباط با فاروق عمربن خطاب(رض)  باید بگوییم: آنچه که آن جماعت در کتاب‌هایشان درباره‌ی او آورده‌اند، را بخوانید تا نسبت به فضیلت و منزلت و مقام وی آگاهی حاصل کنید.


همانگونه که پیامبر(ص) ابوبکر را به ابراهیم و عیسی (علیهما السلام) تشبیه کرده، در حقیقت عمر را به نوح و موسی (علیهما السلام) تشبیه نموده است.أمالی الطوسی: (274)، البحار: (19/271).


 پیامبر(ص) همواره ارزش و جایگاه او را می‌دانست و به رأی و نظر وی احترام می‌گذاشت.


 روایت شده که وقتی مسلمانان در مقابل روم قرار گرفتند، دچار گرسنگی شدند، از همین روی، انصار پیش رسول خدا(ص) آمده و برای کشتن شترها از او طلب اجازه کردند. آنگاه پیامبر(ص) شخصی را دنبال عمربن خطاب فرستاد، پیامبر(ص) فرمود: چه نظری داری، انصار پیش من آمده و برای کشتن شتر از من رخصت می‌خواهند؟ گفت: ای پیامبر خدا؟ چگونه ما با شکم‌های گرسنه فردا با دشمن روبرو شویم؟! پیامبر(ص) فرمود: چه نظری داری؟ گفت: به ابوطلحه دستور بده که در میان مردم ندا دردهد که تصمیم شما این است: هر کس هر طعامی که دارد، باید آن را بیاورد. پس سفره‌های چرمین گسترانده شدند، (و مردم شروع به آوردن طعام‌ها کردند) یکی یک مد و نیم می‌آورد (و دیگری...) مقدار طعامی که همگی آورده بودند، روی هم رفته 27 صاع یا 28 صاع بود و از 30 صاع فراتر نمی‌رفت. مسلمانان که در آن روز چهار هزار نفر بودند، در کنار پیامبر(ص) جمع شدند، آنگاه پیامبر(ص) دعا کرد و سپس دستش را در آن طعام فروبرد، آنگاه همگی خوردند و مقدار زیادی از آن طعام باقی ماند. أمالی الطوسی: (266)، البحار: (18/23)، المناقب: (1/89)، إثبات الهداة: (1/304).


بنابراین، از خودت سؤال کن که چرا پیامبر(ص) از میان چهار هزار نفر اصحاب، تنها با حضرت عمربن خطاب(رض) به رایزنی و مشورت می‌پردازد؟


پیامبر(ص) وقتی که هدیه‌ای دریافت می‌کرد، آن را با حضرت عمر(رض)در میان می‌نهاد. تمیم دارمی می‌گوید: اسبی به پیامبر(ص) هدیه داده شد که به آن (ورد) گفته می‌شد، پیامبر(ص)آن را به حضرت عمر اعطا کرد. البحار: (16/127)، المنتقی: فصل چهارم در جامع اوصافش.


پیامبر(ص) چه بسیار که وی را به بهشت و آخرت خوش‌خبری می‌داد، و هنگامی که حضرت فاروق به پیامبر(ص) فرمود: تو در نظر الله تعالی از قیصر و کسری گرامی‌تر و برتر هستی، اما اینک آنها در آن همه ناز و نعمت بسر می‌برند و تو بر روی حصیری هستی که در پهلویت اثر گذاشته است، پیامبر(ص) فرمود: آیا راضی نمی‌شوی که دنیا مال آنها باشد و آخرت برای ما. مکارم الأخلاق: (150)، البحار: (16/257-385).


و در روایت دیگر: حضرت عمر(رض) به پیامبر(ص) فرمود: ای رسول خدا! تو پیامبرخدا(ص) و برگزیده او و بهترین خلق او هستی، اما کسری و قیصر بر روی تخت‌های طلایی و فرش‌های ابریشم و دیباج هستند، پیامبر(ص)فرمود: آنها جماعتی هستند، که در ارتباط با خوشی‌ها عجله‌خواهی کرده و هر آن ممکن است که آن خوشی‌ها از آنها قطع گردد، اما خوشی‌های ما برای آخرت اندوخته شده است.مجمع البیان: (5/87)، البحار: (66/320)، نور الثقلین: (5/16).


اقرار اهل بیت علیهم السلام به فضائل فاروق(رض)


علی نیز بدینسان به عمر عشق و علاقه داشته‌است. اینک روایت‌های ذیل را بخوان!


در نهج‌البلاغه -که کتاب طراز اول شیعیان است تا جائی که دربارة آن گفته شده: کتابی است که گویی الله تعالی با گوهر آیات قرآن، آن را مرصع ساخته است. و شرح‌های نوشته‌شده‌روی آن به‌80 کتاب رسیده است- آمده است: وقتی که عمر در ارتباط با حمله به روم با علی رایزنی کرد، وی گفت: اگر شخصاً به سوی این دشمن حرکت کنی و با آنها برخورد نمایی، از مسیر عادی خود کنار می‌روی، نباید سپر و پناهگاه دورترین بلاد مسلمانان بشوی (و بخاطر حمایت از آنها، خودت هم به آنجا بروی) چون بعد از تو مرجعی وجود ندارد که به او مراجعه شود، به همین خاطر، یک رادمرد رزمنده را به سوی آنها بفرست و همراه با آنان (تنی چند) از سخت‌کوشان و نصیحت‌کاران را هم آماده کن و بفرست. پس اگر الله تعالی نصرت را به آنها داد که این چیزی است که تو دوست داری و اگر دیگری باشد (یعنی شکست بخورند) تو تکیه‌گاه مردم و پناهگاه مسلمانان بوده‌ای و هستی. نهج‌البلاغة: (247).


 و وقتی که در ارتباط با جنگ با ایران و شرکت و حضور خود وی در آن با علی به رایزنی پرداخت، حضرت علی به او گفت: موفقیت یا شکست این مسئله با کثرت یا قلت نیست، این دین الله است که آن را غالب می‌کند و سپاهش است که آن را آماده ساخته و کمک نموده، تا اینکه به آنچه رسیده که اینک رسیده و از این موقعیت سر برآورده، و ما از طرف الله تعالی وعده داده شده‌ایم (و منتظر آن هستیم) و الله تعالی وعده‌ی خود را عملی می‌سازد و سپاهش را یاری می‌نماید، و جایگاه قیم امر (رهبر) به مثابه جایگاه رشته‌ای از مهره است که دانه‌های مهره را در کنار هم جمع می‌کند، اگر آن رشته قطع شود، آن مهره‌ها از هم پاشیده شده و هر یک به سویی می‌رود. پس دیگر همه‌ی آنها در کنار هم جمع نمی‌شوند.

عرب، امروزه، درست است که کم می‌باشند، اما با اسلام زیاد هستند و با اتحاد و همبستگی عزیز و با اقتدار می‌باشند، در نتیجه تو قطب باش و چرخ آسیاب عرب را برگردان و آنها را به میدان پیکار بفرست و شخصاً در آن شرکت مکن! زیرا اگر تو از این سرزمین جدا شوی، از همه‌ی نواحی این سرزمین عرب، بر علیه تو قیام می‌کنند، تا جائی که آن عیب و نقایصی که پس از خودت باقی می‌گذاری، برای تو با اهمیت‌تر از آنچه می‌شود که جلویت قرار دارد. عجم‌ها اگر فردا به تو نگاه کنند، می‌گویند: این اصل و بُن عرب است، اگر او را قطع کنید، راحت می‌شوید. در نتیجه این کار (یعنی رفتن شخصی تو به غزوه) میدان را راحت‌تر در اختیار آنان قرار می‌دهد و بیشتر چشم طمع آنها باز می‌کند.نهج‌البلاغة: (257)، المیزان: (15-160)، البحار: (40/193).  بنابراین جای تعجب نیست که می‌بینیم پیامبرr از پروردگارش می‌خواهد که اسلام را با عمربن خطاب عزتمند گرداند.


 

ایمان   , iman123123
ایمان - 13:15 1390/07/20
17

با سلام

جناب شریفی ضمن تشکر از فعالیت شما در این کلوپ لطفا در مورد فرمت پست هایتان به قوانین کلوپ توجه فرمایید.

 

آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 00:50 1390/07/19
16

 سخنان امام علی در رابطه با خلفای راشدین

 

بگذارید به سخنان امام علی در رابطه با خلیفه «عمر بن خطاب» گوش فرا دهیم:

«از بلای در گذشت عمر به خدا پناه میبریم. او غایت و منتهای همه چیز را قوام بخشید، و درد ها را مداوا كرد، فتنه ها را پشت سر نهاد و سنت رسول خدا را بر پا داشت، از این جهان پاكدامن و كم عیب رفت، خیر فتنه ها را اصابت نمود، و از شر آن گذشت، او راه اطاعت و تقوای خداوند را در پیش گرفت. رفت و همه را در راههایی پر پیچ و خم تنها گذاشت، كه در آن گمراه هدایت نمیشود، و هدایت یافته را بر هدایتش یقینی نتوان بود)).نهج البلاغه ج2 ص222. ((لله بلا، عمر فقد قوم الأمد وداوی العمد خلف الفتنة، وأقام السنة ذهب نقی الثوب، قلیل العیب، أصاب خیرها وسبق شرها، أدى إلى الله طاعته وأتقاها بحقه، رجل وتركهم فی طرق متشعبة لایهتدی فیها الضال ولا یستیقن المهتدی)).

 

و هنگامیكه خلیفه «ابوبكر» در رابطه با خروج خودش، و رفتن به جنگ با رومیان از او نظر میخواهد، امام علی اینگونه جواب میدهد:

«اگر خودت سوی دشمن بروی و با آنان در آویزی، و تو را كنار گذارند در آن سرزمین دور برای مسلمانان پس از تو پشتوانه ای نخواهد بود، و پس از تو در اینجا نیز كسی نیست كه بسوی او باز گردد، پس مردی مجرب را به جنگ آنان بفرست، و اهل بلاء و نصیحت را او همراه كن. اگر پیروز گشتند، همان چیزی است كه تو دوست داری و اگر شكست خوردند، بعنوان پوششی برای مردم، و محور تجمع مسلمانان باقی بمان)).نهج البلاغه ج3 ص28. ((إنك إن تسیر إلى هذا العدو بنفسك فتلقهم بشخصك فتنكب، لا تكن للمسلمین كانفه دون أقصى بلادهم ولیس بعدك مرجع یرجعون إلیه، فابعث إلیهم رجلا مجرباً، واخفر معه اهل البلاء والنصیحه فان اظهر الله فذاك ما تحب، وإن تكن الأخرى كنت رداء للناس ومثابة للمسلمین)).

 

در اینجا عمر بن خطاب در مورد خروج خودش در جنگ با فارسیان، علی ابن ابی طالب را به مشورت میگیرد، و امام علی او را به عدم خروج نصیحت میكند و میگوید:

((قوم عرب امروزه اگرچه قلیلند، اما كثرت، عزت، و اجتماع آنان به اسلام است. پس همچون قطبی باش كه عرب بر گرد تو جمع كردند، و آنها را به جنگ بفرست و خود با آنها نرو، چون در غیر این صورت فارسیان فردا به لشكر تو نگریسته و میگویند: این همان ریشه عرب است، اگر او را از جای بركنید راحت خواهید شد. پس همه همّ و كوشش خود را به كشتن تو میگذارند. اما آنچه كه درباره كثرت دشمنان گفتی، ما تا كنون با كثرت خود نجنگیده ایم، بلكه با نصر و یاری خداوند به قتال می پرداخته ایم)).نهج البلاغه ج2 ص30 ((والعرب الیوم وإن كانوا قلیلاً فهم كثیرون بالإسلام وعزیزون بالإجتماع، فكن قطبا واستدر الرحى بالعرب واصلهم دونك نار الحرب. . . إن الأعاجم إن ینظروا غدا یقولون. . هذا أصل العرب. . . فاذا قطعمتموه استرحتم، فیكون ذلك أشد لكلبهم علیك وطمعهم فیك. . . . وأما ما ذكرت من عددهم فإنا لم نكن نقاتل فیما مضى بالكثرة وإنما كنا نقاتل بالنصر والمعونة)). 

و اینجا هم علی با خلیفه «عثمان بن عفان» سخن میگوید، و او را به صفات صحابی مقرب به رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- مزین میكند:

«مردم از من خواستند كه بعنوان میانجی بین تو و آنان با تو صحبت كنم به خدا سوگند كه نمیدانم چه بگویم، چون چیزی را نمیدانم كه تو آنرا ندانی. و تو را به امری نمیخوانم كه تو از آن آگاهی نداشته باشی، هر آنچه ما میدانیم، تو خود میدانی، و ما چیزی بیشتر از تو نمیدانیم تا تو را از آن آگاه سازیم، و دور از تو نیز خلوت نكرده ایم تا نتیجه را به تو ابلاغ كنیم، هر آنچه كه ما دیدیم تو نیز دیدی، و هر آنچه كه ما شنیدیم تو  نیز شنیدی، همانند ما صحابی رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم-  بودی، و «ابوبكر» و «عمر» نیز در اقامه حق از تو برتر نبودند، در حالیكه تو از آنان به رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- از لحاظ صله رحم (خویشاوندی) نزدیكتر هستی، تو داماد رسول خدا بودی كه آنان نبودند پس خداوند را در نظر داشته باش و والله كه عدم بینایی و ندانستن تو در این مساله بخاطر كوری یا جهل نیست)).نهج البلاغه ج2 ص48. ((إن الناس ورایی وقد استنفرونی بینك و بینهم. والله ماادری ما اقوال لك. ما اعرف شیئا تجهله ولا ادلك علی امر لا تعرفه. انك لتعلم ما نعلم وما سبقناك الی شیء فنخبرك عنه. ولا خلونا بشیء فنبلغكه وقد رایت كما راینا وسمعت كما سمعنا وصبحت رسول الله –صلی الله علیه وسلم- كما صبحنا. وما ابن ابی قحافه ولا ابن الخطاب اولی بعمل الحق منك. وانت اقرب الی رسول الله صلى الله علیه وسلم وشیجه رحم منهما. وقد نلت من صهره ما لم ینالا. فالله الله فی نفسك. فانك والله ما تبصر من عمی ولا تعلم من جهل)).   

 

و بار دیگر امام در باره خلیفه عثمان با ابن عباس سخن میگوید :

ای ابن عباس عثمان نمیخواهد مرا مگر اینكه مانند شتر آبكش قرار دهد، بیایم و بروم. بسوی من فرستاد كه بیرون شو، پس از آن فرستاد تا بیایم. و اكنون میفرستد تا بیرون بروم. به خدا سوگند كه از او دوری كردم، تا جایی كه ترسیدم شاید گناهكار شده باشم. نهج البلاغه ج2 ص233. ((یا ابن عباس ما یرید عثمان الا ان یجعلنی جملا ناضحا بالعیوب اقبل و ادبر بعث الی ان اخرج، ثم بعث الی اقدم ثم هو الآن یبعث الی ان اخرج، والله لقد دفعت عنه حتی خشیت أن اكون آثما)).   

 

و در اینجا امام در نامه ای  كه به «معاویه ابن ابی سفیان» میفرستد، موضع خود را در قبال خلیفه عثمان ابن عفان روشن میكند:

سپس از اموری كه بین من و عثمان بود یاد نموده ای، و تو خود باید جواب آنرا بدهی بدلیل صله قرابتی كه با او داشتی، پس كدامیك از ما در قتل او بیشتر دفاع یا سستی نمود، كسیكه كمك خود را مبذول داشت ولی كمك او را نخواستند یا كسیكه از او كمك خواسته شد ولی او آنقدر سستی و درنگ نمود تا وقتی كه مرگ را بسوی او فرستاد،.. .. و من عذر و پوزش میطلبم از اینكه در بعضی موارد و احداث بر او انتقاداتی داشتم، پس اگر گناه من ارشاد كردن و هدایت اوست پس ممكن است كه گاهی شخص مورد سرزنش هیچ گناهی هم نداشته باشد.

در اینجا «ابوسفیان » «شیخ امویین» به دیدار امام علی{  نهج البلاغه ج3، ص5.} در خانه اش میرود و به او میگوید:

« به خدا سوگند كه با اسپان و مردان بسیار در صف تو قرار میگیریم، دستت را بده تا با تو بیعت كنم))..علی امام المتقین، عبدالرحمن الشرقاوی ج1، ص66.   

و امام در جواب میگوید:

«هنوز هم فكر دشمنی هستی ، اما با این دشمنی تو هرگز به اسلام و مسلمانان ضرری نرسد، ما ابوبكر را لایق خلافت دیدیم، اما تو میخواهی فتنه به پا كنی)).علی امام المتقین، عبدالرحمن الشرقاوی ج1، ص66.   

اگر موضع امام علی در قبال خلفای راشدین اینگونه بود، و بدین صورت در مورد آنان سخن میگفت، آیا میتوان گفت كه ایشان به ظاهر چیزی میگفت، اما در باطن چیزی دیگری میپنداشت؟ از این اندیشه به خدا پناه میبریم، اگر امام اینگونه شخصی بود، هرگز در این مقطع از زمان كه هرگز تاریخ انسانیت تا به ابد آنرا فراموش نخواهد كرد، اینچنین موضع گیری نمیكرد، این موقف امام موقفی است صادقانه و مخلصانه، موقفی برخاسته از روی ایمان، از مردی كه همواره پیش و پس از هر اعتباری آن را با حق و صدق محك میزد، و در راه این آرمانها همه چیز را قربانی میكرد، باشد كه این امر بسیار برایش گران تمام شود، آری، در روز شورا هنگامی كه «عبدالرحمن ابن عوف» خلافت را به او عرضه نمود و به او گفت: «دستت را بده تا با تو بر اساس كتاب خداوند، سنت رسولش، و سیرت شیخین (ابوبكر و عمر) بیعت كنم». اما در جواب گفت: «كتاب خدا، سنت رسولش، و اجتهاد رأی خودم...».

عبدالرحمن ابن عوف سخنش را سه بار تكرار كرد، و امام نیز سه بار همان سخن را در جواب گفت، در نتیجه عبدالرحمن بسوی عثمان رفت و خلافت را همراه با همان مقاله به عثمان عرضه كرد، و عثمان آنرا قبول كرده و بیعت با او انجام شد، با در نظر گرفتن این موضوع او را بشناسیم، علی كسی است كه از خلافت اسلامی كه پرچم آن بر فراز پهناورترین سرزمینهای كره زمین به اهتزاز در آمده بود فقط بخاطر یك «بله» گفتن میگذرد، چون نمیخواهد امروز چیزی بگوید، و فردا چیزی دیگری انجام دهد، او نمیخواهد با مجامله و خداع و نیرنگ با كسی بیعت كند.

آیا درست است كه بگوییم او با هر سه خلیفه بیعت كرد، و در مدح آنان سخن بسیار گفت و در همه این مواضع با آنان همراه شد، و برای آنان بهترین نصیحت كنندگان بود، اما به فعل و سخن خویش اعتقادی نداشت؟

گر چه همین یك موضع روشن امام در آن لحظه جاوید از تاریخ اسلام برای نشان دادن شخصیت، فضائل و صدق و اخلاصش كافی است، اما بگذارید از برخی سخنان او در مورد خودش، و اخلاص و از خود گذشتگی اش  در راه خدا پرده برداریم، امام میگوید:

«به خدا سوگند كه اگر اقالیم هفت گانه و همه موجودات زیر افلاكش را به من بدهند تا خدا را با سلب دانه جوی از مورچه ای معصیت كنم، هرگز این كار را نخواهم كرد. و این دنیای شما نزد من از برگ درختی كه در دهان ملخی قرار دارد، بی ارزش تر است)). نهج البلاغه ج2، ص218.   

و در جایی دیگر میگوید:

«این آبی است گندیده، و لقمه ای است كه در گلوی خورنده اش گیر میكند. و آن كسی كه میوه را نرسیده و كال از درخت بچیند، مانند كشاورزی است كه در زمین دیگران میكارد. اگر سخن بگویم، گویند بر ملك و پادشاهی حرف میزند و اگر خاموش بمانم میگویند از مرگ میترسد. هیهات پس از آن چیزهایی كه گذشت، به خدا انس پسر ابی طالب به مرگ، از  انس كودك به پستان مادرش بیشتر است)).نهج البلاغه ج1 ص40.

و در ضمن نامه ای كه به والی بصره یعنی «عثمان ابن حنیف» میفرستد، چنین میگوید:

«به خدا سوگند كه از دنیای شما و غنایمش هیچ چیزی ذخیره نكردم، و با كهنه جامه ای كه در بردارم جامه ای كهنه دیگری آماده ننمودم. چگونه میتوانم خود را قانع كنم كه به من امیرالمومنین میگویند، و در سختی های زندگی و تنگی معیشت با آنان شریك نباشم، و سیر بخوابم هنگامیكه دورا دور من را شكم های گرسنه و جگر های سوزان پر كرده است. پس زهی كه هوای نفس من مرا بسوی خوراك های لذیذ بكشاند، حال آنكه شاید در نجد و یا یمامه كسی باشد كه حتی به قرص نانی طمعی، و با سیر شدن عهدی نداشته باشد. و حال آنكه شنیده ام كه میگویید: اگر این غذای پسر ابی طالب است، پس ضعف بر او مستولی شده و طاقت قتال و پیكار دلیران و شجاعان را نخواهد داشت، اما بدانید كه درخت صحرایی، بسیار تنومند است، حال آنكه سبزه های زیبا پوست بسیار نازكی دارند، و ارتباط من با رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- مانند نخل است به نخل و مانند دست است به بازو پس به خدا سوگند كه اگر عرب بر جنگ با من با یكدیگر همراه گردند از ایشان رو بر نگردانم.نهج البلاغه ج2، ص22. ((فوالله ما كنزت من دنیاكم تبرا ولا ادخرت من غنائمها وفرا ولا اعدت لبالی توبی طمرا أو اقنع من نفسی بان یقال امیرالمومنین ولا اشارككم فی مكاره الدهر و خشونه العیش، او أبیت میطانا وحولی بطون غرنی و اكباد حری. فهیهات ان یقودنی هوای الی تخیر الأطعمه ولذاتذها و لعل بالنجد او الیمامه من لا طمع له بالقرص ولا عهد له بالشیع و كانی بقاتلكم یقول إن كان هذا قوت ابن ابی طالب وقد قعد به الضعف عن قتال الأقران و منازله الشجعان الا وان الشجره البریه اصلب عودا واقوی عمودا والروائع الخضره ارق جلودا، وانا من رسول الله صلی الله علیه وأله كالصنو بالصنو والذراع من العضد. فوالله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها.))   

و د رجایی دیگر میگوید: «به خدا سوگند اگر بر خار بخوابم و یا مرا در زنجیرها بكشند، برای من عزیزتر است از اینكه در روز قیامت خداوند و رسولش -صلى الله علیه وآله وسلم- را ملاقات كنم، در حالیكه به بعضی از بندگان خدا ظلم كرده، و اموال برخی دیگر را غصب كرده باشم)).نهج البلاغه ج2، ص216.    

و وقتی «عبدالله ابن عباس» بر امام وارد شده و ایشان را میبیند كه نعلین پاره شده خود را وصله میزند، امام از او میپرسد: «قیمت این نعلین چقدر است»؟ و عبدالله در جواب میگوید: «هیچ ارزشی ندارد ای امیرالمومنین» امام میگوید: «به خدا سوگند این نعلین از امارت شما بر من عزیزتر است، مگر اینكه حقی را اقامه نموده، و یا بلایی را دور سازم».

ضروری میبینم كه موضع امام علی را در قبال ام المؤمنین عائشه، بعد از جنگ جمل بیان كنم. ام المؤمنین را بصورتی كه لایق همسر پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- باشد اكرام نموده، و ایشان را از میدان نبرد همراه با عده ای از زنهای قریش باز می گردانند. اما شیعه هرگز بانو عائشه را بسبب خروجش بر امام در جنگ جمل نمی بخشد و این همان دلیل پرخاشگری ایشان به ام المؤمنین است، نمیخواهم دلایلی را كه انصار بانو عائشه برای خروجشان بر امام آورده اند، در اینجا ذكر كنم. و همچنین قصد ندارم نظریات علمای شیعه را كه باعث برخورد تند و خصمانه آنان با ام المؤمنین گردیده است بیان كرده باشم، چون همه این موضوعات در دهها جلد از كتاب بارها و بارها ذكر گردیده اند، و از تكرار آن نفعی حاصل نمیگردد .اما میخواهم به این جدال فكری با خود منطق شیعه پایان بدهم خود امام علی بانو عایشه را از این جنگ مبرّا میداند. و ایشان در آن زمان خلیفه بوده و در میان مردم به حق قضاوت مینمود، و از راه حق سر انگشتی منحرف نمیشد. پس هنگامیكه امام علی گناه را بگردن كسی میاندازد كه از سادگی ام المؤمنین سوء استفاده كرده، و ایشان را بعنوان سردار حركت ضد خلیفه منتخب و شرعی از خانه بیرون آوردند، در نتیجه نظر امام بر این است كه بانو عایشه از هر آنچه كه به جنگ جمل مربوط است مبرا میباشند. و به همین خاطر دستور به اكرام و بازگردانی ایشان به مدینه میدهد. آنهم به صورتی كه تمامی كتب تاریخ اجماع نموده اند كه از نظر یك قاضی عادل بنام امام علی، بانو عایشه هیچ گناهی ندارد. در نتیجه احدی حق ندارد كه با طعن و جرح بانو عایشه با امام و رأی و نظرش به مقابله بپردازد امام با صراحت تمام هنگامیكه از جنگ جمل و اخفاق ام المؤمنین در سالاری آن جنگ سخن میگوید، اظهار میدارد كه:

((ولها- ای للسیده عائشه- بعد حرمت ها الاولی و الحساب علی الله تعالی)). نهج البلاغه ج2، ص48.

و در اماكن زیادی حضرت علی مسئولیت را متوجه كسانی میكند كه از حرم حضرت رسول -صلى الله علیه وآله وسلم- سوء استفاده نموده و او را با خود همراه نمودند.

باعث بسی خوشحالی است كه بسیاری از علمای شیعه نیز در مقابل ام المؤمنین موضعگیری بسیار لایق نموده و از تجریح ایشان نهی نموده اند. «سید مهدی طباطبائی» كه یكی از علمای قرن دوازدهم هجری است، در قطعه شعری كه در مورد بانو عایشه میسراید ایشان را مخاطب قرار داده و میگوید:

ایا حمیراء سبكك محرم =  لا اجل عین الف عین یكرم.

دوستان توجه داشته باشند منبع از شرح نهج البلاغه است.

آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 01:31 1390/07/17
15

·ناکارآمدی تئوری امامت در عصر حاضر

فرض کنیم خداوند واقعاً امامان معصومی را به عنوان جانشینان پیامبرr و هادیان امت نصب کرده و دوازدهمین آنها نیز در حدود هزار و دویست سال پیش غایب شده و تاکنون زنده ولی پنهان از دیده‌هاست و روزی به فرمان خدا برای تحقق وعدة الهی ظهور خواهد کرد. اما سؤال مهم این است که این اعتقاد حتی اگر درست باشد برای امروز مسلمین به چه کاری می‌آید و کدام مشکل را حل می‌کند؟ از آن طرف، عدم اعتقاد به امامت و عصمتِ علی بن ابی طالبu و فرزندانش، امت اسلامی را از کدام نعمت محروم و به کدام مشکلات گرفتار می‌کند و چه کمبودهایی را باعث می‌شود؟.

 قبل از ورود به بحث اصلی، تذکر یک نکته واجب است و آن اینکه هیچ انسانی به خاطر خطاهای فکری و اعتقادی به جهنم نمی‌رود مگر اینکه این خطاها، عمدی و به عبارت دیگر نوعی عناد آگاهانه با حق باشد. و گرنه اگر کسی با تحقیق و مطالعه و با دلیل و برهان به اعتقادی دست یابد، حتی اگر خطا هم کرده باشد، مادام که خودش آن را حق می‌داند، همان برای او حجت است و روز قیامت به او نمی‌گویند که چرا اشتباه کرده. زیرا اشتباهِ او عمدی و آگاهانه و از روی عناد و لج‌بازی نبوده و نه تنها معذور بلکه مأجور هم خواهد بود. بنابراین اگر کسی با مطالعه و تحقیق و تفکر و تأمل در ادلة امامت و عصمت، به این نتیجه رسید که این اعتقادات باطل‌اند و پشتوانة محکمی ندارند، حتی اگر اشتباه هم کرده باشد، به خاطر انکار این عقاید گرفتار مجازات آخرت نمی‌شود چرا که قصد او انکار آگاهانه و عامدانة حق نبوده است بلکه برعکس در پی یافتن حق و حقیقت بوده که البته این کار اساس مسلمانی و دینداری حقیقی است اما در تشخیص حقیقت دچار اشتباه شده است. پس با فرض بر اینکه عقیدة شیعه در مورد امامت و عصمت درست باشد، منکران امامت و عصمت، چنانکه ادلة شیعه را ناکافی یافته باشند و عنادی با حق و حقیقت نداشته باشند، معذور و بلکه مأجورند اما اگر به خاطر مسائل دنیایی و نفسانی و از روی غرور و تکبر و خودخواهی و با آنکه به حقانیت شیعه پی برده‌اند، چشمِ خود را به روی حقیقت ببندند و سرپوش روی آن بگذارند و از درِ عناد و لجاجت و تعصب‌های کور و کر، در آیند، البته با کفر فاصله‌ای نخواهد داشت. کما اینکه شیعه نیز اگر چنین باشد فرقی با کافر ندارد. اما برویم بر سر اصل مطلب یعنی کاربر عملی تئوری امامت در عصر حاضر. به ادعای عالمان شیعه، به دلیل منصوب بودنِ امامان دوازده‌گانه از طرف خدا و عصمت آن بزرگواران از هر گونه خطا و لغزش و گناه، و همین طور به دلیل ارتباطی که آن بزرگان با عالم غیب داشتند و علمشان به حقایق دین و احکام الهی، موهبتی و لدنی بود نه اکتسابی، لذا قول، فعل و تقریر آنها برای هر مسلمانی حجت است و برای فهم درست دین و گام زدن در طریق هدایت، زانو زدن در محضر ایشان شرط لازم و ضروری است و با وجود این ستارگان هدایت، نباید به دنبال دیگران رفت. اکنون نیز اگر چه امامان معصوم حضور ندارند اما تعالیم به جای مانده از آنها می‌تواند چراغ هدایت انسان‌ها بسوی سعادت و کمال باشد و با جود این تعالیم، رجوع به تعالیم دیگران که معصوم نیستند مانند مالک، شافعی و ... دور شدن از مسیر هدایت است. آب را باید از سرچشمه برداشت و سرچشمه در اینجا تعالیمی است که از امامان معصوم به یادگار مانده است. اسلام ناب را باید از مکتب اهل بیت (یعنی امامان دوازدگانه) آموخت.

در سخنان فوق، حق و باطل به هم آمیخته‌اند. آری اگر ما کسی را معصوم و منصوب از طرف خداوند بدانیم، قول، فعل و تقریر او برای ما حجت می‌شود اما به شرط حضور او در جامعه و دسترسی مستقیم و بلاواسطة ما با او. اگر در زمان ما امام معصومی در جامعه وجود داشت، دیگر نیازی به شافعی و مالک و .. نداشتیم اما چه کنیم که امام معصومی در میان نیست و سرمایه ما اکنون سه چیز است : 1. قرآن 2. عقل 3. احادیث و روایات امامان معصوم. در حجیت عقل و قرآن سخنی نیست اما آیا احادیث و روایات می‌توانند برای ما حجت باشند؟ و آیا ادعای شیعه مبنی بر اینکه به دلیل رجوع به احادیث امامان معصوم و مرجع قرار دادن این احادیث، به اسلام ناب دست یافته، قابل دفاع است؟ پاسخ ما به این سؤالات، منفی است و معتقدیم که ادعای شیعه مبنی بر دسترسی به سرچشمه، خواب و خیالی بیش نیست. تعالیم به جای مانده از پیامبرr و امامان معصوم، به دلایلی که در زیر می‌آید، عقلاً و منطقاً نمی‌تواند برای ما که در عصر حاضر زندگی می‌کنیم اعتبار لازم و حجیت شرعی داشته باشد:

اول. وجود واسطه‌های فراوانی که هیچ کدام معصوم نیستند و لذا منطقاً نمی‌توان اعتماد مطلق به آنها داشت و همین، صدور قطعی این روایات از پیامبرr یا امامان معصوم را در بوتة تردید می‌افکند. حال چگونه می‌توان حدیثی را که صدور آن از معصوم قطعی نیست حجت شرعی دانست؟

دوم. نابود شدن بسیاری از احادیث پیامبر و امامان در طول تاریخ، مانع درک درست و دریافت قطعی از همان احادیث به جای مانده می‌شود. همانطور که آیات قرآن همدیگر را معنی می‌کنند، احادیث و روایات همچنین هستند. همانطور که در قرآن ناسخ و منسوخ داریم، در احادیث هم ممکن است داشته باشیم و چون بسیاری از احادیث معصومین اکنون موجود نیست تمام استنباط‌های ما از احادیث به جای مانده، ظنی و مشکوک است چرا که ما در حقیقت با یک متن ناقص و بریده روبرو هستیم، نه یک متن کامل و مدون و منسجم. فراموش نکنیم که در مطالعة یک متن، اگر تنها به قطعه‌ها و بریده‌هایی از آن رجوع کنیم، چه بسا به فهم درست متن نرسیم.

سوم. برای فهم درست روایات، باید به شرایط زمانی و مکانی و ... در هنگام صدور آن، توجه کامل کنیم و به عبارت دیگر قرائن حالیه و مقالیه را درست و با دقت مطالعه کنیم. اما شرایط زمانی و مکانی و قرائن حالیه و مقالیه، هیچ گاه بطور کامل و مطمئن به دست ما نمی‌آید چرا که متکفل این امور، علم تاریخ است و ارزش و اعتبار و میزان قطعیت تاریخ، امروز بر همگان روشن است. ظنیت تاریخ امروزه جزو بدیهیاتی است که منکر ندارد.

چهارم. اصل اصیل تقدمِ عقل و قرآن بر حدیث نیز، حجیت این احادیث را ناممکن می‌سازد و این مهمترین دلیل است. به حکم عقل و بنا به سفارش خود پیامبرr و امامان اگر حدیثی به گوشمان رسید که مخالف عقل و یا قرآن بود، باید آن را به دیوار بزنیم، حتی اگر آن حدیث از لحاظ سند، مشکلی نداشته باشد. از طرفی اگر سخنی، با عقل و منطق سازگار بود و با قرآن هم مخالفتی نداشت، آن را می‌پذیریم حتی اگر آن سخن از یک شخص غیرمعصوم مانند سلمان یا ابوذر صادر شده باشد. به عبارت دیگر گویی معصوم بودن یا نبودن صاحب سخن، تأثیر در پذیرش یا عدم پذیرش آن سخن ندارد و نباید هم داشته باشد. اگر سخنی، معقول و منطقی و موافق قرآن باشد آن را می‌پذیریم، گویندة آن هر که می خواهد باشد، و اگر سخنی معقول و منطقی نباشد و یا با قرآن مخالف باشد، آن را نمی‌پذیریم حتی اگر آن سخن را از زبان امام علیu نقل کرده باشند و این یعنی بیهوده بودن اعتقاد شیعه به امامت و عصمت امام علیu و فرزندان او. زیرا اعتقاد به امامت و عصمت آن بزرگواران، عملاً تأثیری در برسی روایات ندارد. اگر ما به امامت و عصمت آنها هم اعتقاد نداشته باشیم، باز سخنان معقول و موافق قرآن را از آنها می‌پذیریم و اکنون هم که به عصمت آنها معتقدیم، سخنان نامعقول و مخالف قرآن را که از آنان نقل کرده‌اند نمی‌پذیریم. پس اعتقاد و عدم اعتقاد به امامت و عصمت آنان یکی است.

پنجم. حتی اگر بطور قطع و یقین سخنی از معصوم به ما برسد که شک و شبهه‌ای در صدور آن از زبان معصوم نباشد و از لحاظ عقل و هماهنگی با قرآن نیز مشکلی نداشته باشد، ممکن است در برداشت ما از آن سخن خطا رخ دهد و ما کلام معصوم را درست نفهمیم و همین نشان می‌دهد که وجود امامان معصوم برای تفسیر معصومانه دین و جلوگیری از انحراف مردم و بروز اختلافات در میان امت، کافی نیست و اگر خداوند می‌خواست در میان امت، اختلافی رخ ندهد و مردم به فهم تماماً درست و کامل از دین برسند، همه را معصوم می‌آفرید چرا که وجود مرجع معصوم به تنهایی نمی‌تواند مانع خطای مردم و ایجاد اختلاف شود. حتی در میان اصحاب پیامبرr و امامان معصوم هم اختلاف و تشتت آراء وجود داشت. اکنون نیز که عالمان شیعه به احادیث و روایات امامان معصوم رجوع می‌کنند، به فهم واحدی از این روایات نمی‌رسند و هزار گونه اختلاف و تشتت آراء در میان آنها وجود دارد. به عبارت دیگر فلسفة وجودی امامان معصوم در عمل محقق نشده است و معلوم نیست که حرف حق کدام است و حرف باطل کدام. در عالم تشیع نیز هر عالِمی ساز خود را می‌زند و به معصوم نسبت می‌دهد!

 

آکام شریفی , akam_112003
آکام شریفی - 00:47 1390/07/15
14
نقل قول از : علیرضا محب

إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ
الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ

 

ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و كسانى كه ایمان آورده‏اند
همان كسانى كه نماز  برپا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند

وَمَن یَتَوَلَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ

 

و هر كس خدا و پیامبر او و كسانى را كه ایمان آورده‏اند ولى خود بداند [پیروز است چرا كه] حزب خدا همان پیروزمندانند

 

---

قطعا دوست ما اذعان دارند که در این ایه (ولی) به معنی دوست نیست بلکه صاحب امر می باشد و قطعا میدانند شان نزول ایه برای چه کسی است

 

 

نقد دلیل

1. پایه و اساس استدلال فوق، داستان اعطای انگشتری به سائل توسط امام علیu و آن هم در میانة نماز و در حال رکوع، و بعد نزول آیة ولایت در شأن آن حضرت است. اما این داستان نه تنها سند و مدرک معتبری ندارد، بلکه آثار جعل در آن نمایان است. توضیح این دو مطلب به قرار ذیل است:

1-1. همانطور که در متن استدلال دیدیم، عالمان شیعه وقتی می‌خواهند با استناد به آیة ولایت، امامت علی) را اثبات کنند، ابتدا مدعی می‌شوند که به اتفاق اکثر مفسران اهل حدیث، این آیه در شأن امام علی) نازل شده و زمینه نزول آن هم داستان اعطای انگشتری در حال نماز بوده است. اما معلوم نیست که این ادعا از کجا آمده است؛ زیرا اکثریت قاطع عالمان اهل سنت (چه در گذشته و چه در حال) این داستان را ساختگی و جعلی می‌دانند. خوب است به جای اینکه ادعا کنیم اکثر مفسران و اهل حدیث در این مورد اتفاق نظر دارند، یک سند صحیح و معتبر در اثبات صحت و اعتبار این شأن نزول بیاوریم؛ کاری که عالمان شیعه هرگز نکرده‌اند. گاهی می‌گویند این داستان در بعضی از کتب اهل سنت (مانند تفسر ثعلبی) آمده است و با این کار به خیال خود گمان می‌کنند که چون به کتابی از اهل سنت استناد کرده‌اند پس در اینجا قاعدة جدل (یعنی استفاده از مقبولات خصم برای قانع کردن او) رعایت شده و می‌توان به راحتی گفت که اهل سنت نیز این داستان را قبول دارند. در حالی که این یک مغالطة بزرگ و نابخشودنی است. آری بعضی از مفسران اهل سنت (مانند ثعلبی) در تفسیر خود، این داستان را آورده اما سند معتبری برای آن ذکر نکرده‌اند و برای همین، اکثریت عالمان و مفسران اهل سنت، نظر آنها را قبول ندارند. اگر قرار بر این باشد که وجود یک روایت در بعضی منابع اهل سنت را دلیل بر این بگیریم که اهل سنت به آن روایت اعتقاد دارند، با همین روش می‌توان گفت که شیعه قائل به تحریف قرآن است. چرا که در بعضی کتب حدیث شیعه (و اتفاقاً در معتبرترین آنها یعنی اصول کافی) روایاتی از امامان نقل شده که در آنها صراحتاً قرآن را تحریف شده معرفی کرده‌اند. حال آیا وجود این احادیث در بعضی کتب شیعه را می‌توان دلیل بر این گرفت که شیعه واقعاً معتقد به تحریف قرآن است؟ هرگز! چرا که اکثریت قاطع عالمان شیعه این احادیث را از نظر سند و متن مخدوش می‌دانند. اگر با موازین پذیرفته شده در بین اکثریت قاطع عالمان و حدیث‌شناسان شیعه، این احادیث بررسی شوند، معلوم خواهد شد که همة آنها هم از نظر سند و هم از نظر متن، ضعیف و بلکه مخدوش هستند و اشتباه بزرگ کلینی و معدودی از عالمان شیعه در پذیرش این احادیث را نباید به پای شیعه نوشت. همینطور است داستان ده‌ها هزار حدیث و روایات جعلی که مشتمل بر مطالب خرافی و ضد عقل و قرآن هستند و در کتاب‌های شیعه (مانند بحار الأنوار) آمده‌اند. اینها را نیز نباید به پای شیعه گذاشت. داستان اعطای انگشتری در حال نماز هم اگر چه در معدودی از منابع اهل سنت آمده، اما قاطبة عالمان و فقیهان و مفسران بزرگ اهل سنت معتقدند که سند آن فوق‌العاده ضعیف و مخدوش و متن آن نیز مضطرب و نشانه‌های جعل در آن واضح و آشکار است. حال بر عالمان شیعه فرض است که ابتدا سند این داستان را ارائه نموده و مورد وثوق بودن سلسلة راویان آن از دیدگاه اهل سنت را با استناد به منابع معتبرِ رجالیِ اهل سنت نشان دهند (نه اینکه نام یک یا چند مفسر اهل سنت را بیاورند و بگویند که این فسران، داستان مذکور را در تفسیر خود آورده‌اند) و بعد از اثبات صحت سند، تازه نوبت به بررسی متن آن می‌رسد. در این مرحله باید به سؤالات و تشکیکات اهل سنت در مورد متن این داستان و ارتباط آن با آیة ولایت، پاسخ داد.

2-1. ابهامات فراوانی در متن این داستان و شأن نزول وجود دارد که در اینجا به چند مورد اشاره می‌کنیم:

الف. بر طبق این داستان، عمل امام علی) (یعنی اعطای انگشتری در حال نماز) مورد مدح قرآن قرار گرفته است و می‌دانیم که اگر عملی مورد مدح قرآن قرار گیرد، یا واجب است یا مستحب. اما اولاً نه وجوب و نه استحباب آن، در هیچ آیه یا روایتی نیامده است (مگر اینکه همین آیه را دلیل بر وجوب یا استحباب این عمل بگیریم که البته تاکنون هیچ مفسری چنین ادعایی نکرده است) ثانیاً این عمل بنا به ادعای سازندگان این داستان فقط از علی) سرزده است، در حالی که اگر واجب یا مستحب بود، پیش از این واقعه یا بعد از آن، پیامبر(ص) و اصحاب بزرگ او حداقل یک بار چنین کاری را می‌کردند و حال آنکه هرگز چنین عملی از آنها نقل نشده است. ثالثاً هیچ فقیهی (چه شیعه و چه سنی) فتوا به وجوب یا استحباب این عمل نداده است (و لذا هیچ کس چنین عملی را انجام نمی‌دهد). این تناقض چگونه حل می‌شود؟

ب. بر طبق این داستان، گویا امام علی) با بخشش انگشتری خود در حال نماز، چنان عمل زیبا و ایثارگرانه‌ای کرده است که ارزش آن حتی از تمام اعمال واجب و مستحبی که تا آن موقع انجام داده (مانند فداکاری ایشان در لیلة المبیتو یا شرکت داوطلبانه در جهادهای مهمی چون بدر واحد و حماسه‌ها و دلاوری‌هایی که از خود نشان داده بود) بیشتر بوده و لذا در همان زمان به پیامبر(ص) (و در خطاب به مردم) وحی می‌شود که ولیّ شما فقط خدا و رسول و آن کس است که چنین عمل عظیمی را انجام داده است. اما آیا بخشش یک انگشتر در حال نماز (چه واجب باشد چه مستحب) آنقدر ارزش و اهمیت دارد که وقتی کسی چنین کاری می‌کند، خداوند با نزول آیه‌ای او را به مقام امامت و ولایت نصب کند؟ ممکن است بگویید که نصب امام علی) به امامت وولایت، به خاطر انجام این عمل نبوده بلکه خداوند در این آیه با اشاره به عمل آن حضرت می‌خواهد آدرس بدهد و بگوید که ولی و سرپرست خدا و رسول و همان کسی است که انگشترش را در حال نماز به سائل داد اما این توجیه مورد قبول نیست؛ زیرا اگر قرار بر آدرس دادن بود، باز هم آدرس‌های مهمتر و حساس‌تر و با ارزش‌تر (و البته شناخته شده تر) مانند واقعة لیلة المبیت و یا حماسه‌های بزرگی مانند نبرد با عمرو بن عبدود (در جنگ خندق) هم بود. چرا خداوند چنین آدرس‌هایی نداد که هم با ارزش‌تر و هم برای امت، شناخته شده‌تر باشد؟

ج. وقوع چنین حادثه‌ای، بسیار بعید و غریب است آیا اجابت درخواستِ سائل، آنقدر واجب یا مستحب بوده که علی) نتوانسته حتی دقیقه‌ای صبر کند تا نمازش تمام شود و بعد از آن انگشترش را به عنوان زکات به او بدهد؟

د. در متن آیه برای همة افعال، صیغة مضارع بکار برده شده است. و صیغة مضارع دلالت بر تکرار دارد. در حالی که این عمل به زعم سازندگان داستان فقط یک بار انجام شده است. آیا همین نشان نمی‌دهد که آیة مذکور، ربطی به این داستان (حتی اگر واقعی باشد) ندارد؟

2. افعال و ضمایر بکار رفته در این آیه همگی جمع هستند و اطلاق جمع بر واحد، نوعی مجاز است و مجاز نیاز به قرینه دارد. این قرینه کدام است؟ به عبارت دیگر ما مدعی نیستیم که محال است فعل یا ضمیر جمع برای مفرد بکار رود، اما می‌گوییم اگر کسی مدعی شود که در فلان آیه، فعل یا ضمیر جمع برای فرد خاصی بکار رفته است، باید قرینه و بیّنه‌ای بیاورد که ادعای او را ثابت کند. حال سؤال ما این است که با کدام قرینه متوجه شده‌ایم که منظور از(( إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ.)) مائده 55فرد خاصی مثلاً امام علی) است؟ 3. اگر خداوند می‌خواسته با این آیه، امامت و ولایت علیu را اعلام کند، اولاً چرا صریحاً و با ذکر نام آن حضرت این کار را نکرده تا دهان مخالفان و بهانه‌گیران را ببندد. ثانیاً اگر به هر دلیل یا علتی ذکر صریح نام امام علی)، به صلاح نبوده، چرا حداقل از بکار بردن ضمایر جمع و صیغه مضارع (که هر دو مورد، استنباط امامت علی) از این آیه را دچار مشکل جدی می‌کند) احتراز نکرده است؟ چه ضرورتی داشت که برای اشاره به فرد خاص، از فعل و ضمیر جمع استفاده کند و برای بیان عملی که فقط یک بار و آن هم در گذشته اتفاق افتاده، صیغة مضارع بکار برد و با این دو کار، استنباط نام امام علی) از آیه مذکور را دچار مشکل کند وعدة زیادی از مسلمین (در اینجا اهل سنت) را به اشتباه و گمراهی بیندازد؟ 4. واژة «ولی» که در این آیه بکار رفته است، معانی مختلفی دارد که برای رسیدن به معنای مورد نظر خداوند در آیه مذکور، باید به آیات قبل و بعد رجوع کنیم. خداوند در آیات قبل، مؤمنان را از دوستی با یهود و نصاری (به خاطر بعضی مصالح دنیوی که ممکن است داشته باشد) نهی کرده و گفته است که اگر با آنها دوستی کنید، شما هم از آنها محسوب می‌شوید و این باعث محرومیت شما از هدایت الهی می‌شود. حال در این آیه می‌خواهد بگوید که دوست و یاور حقیقی شما فقط خدا و رسول او و کسانی هستند که ایمان آورده‌اند و نماز می‌خوانند و زکات می‌پردازند و این عبادات را در کمال خضوع و فروتنی و خشوع انجام می‌دهند. بعد از این آیه (درست مانند آیات قبل، که در آن، نتیجة دوستی با کفار را بیان می‌کند) نتیجة دوستی با خدا و رسول و مؤمنان حقیقی را بیان می‌کند و می‌گوید اگر خدا و رسول و مؤمنان را به دوستی بگیرید و آنان را یاری کنید، پیروزی و نصرت الهی نصیب شما می‌شود، چرا که حزب خدا همیشه پیروز است می‌بینیم که اگر معنای «ولی» را دوست و یاور بگیریم، ارتباط و هماهنگی آیات حفظ می‌شود. اما اگر به معنای «سرپرست» یا «اولی به تصرف» و یا «امام مفترض الطاعة» بگیریم، نظم منطقی آیات به هم می‌خورد و در بین آیات گسستگی بوجود می‌آید. پاسخ عالمان شیعه به این استدلال، این است که در ابتدای آیه، کلمة «إنما» آمده که از ادات حصر است و اگر معنای «ولی» را دوست بگیریم، حصر، بی‌معنا می‌شود؛ زیرا همة ما می‌دانیم که دوست حقیقی ما فقط خدا و رسول او و امام علی نیست. اما این پاسخ از سه شکل عمده رنج می‌برد: 1-4. در این پاسخ، داستان اعطای انگشتری توسط امام علی) و نزول آیه در شأن آن حضرت، مسلّم گرفته شده است. در حالی که چنین داستان و شأن نزولی اساساً ساختگی است. قبل از اثبات صحت و قطعیت این داستان، چنین توجیهی غیرمنطقی است. 2-4. حتی اگر داستان مذکور حقیقت داشته و آیه در شأن امام علی) نازل شده باشد، باز هم می‌توان گفلت که معنای «ولی» در این آیه «دوست و یاور» است و منظور خداوند از: (( إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ.)) مائده 55 فقط آن حضرت نبوده، بلکه ایشان مصداقی از آن مفهوم کلی است و این آیه می‌خواهد بگوید که دوستان حقیقی شما چنین انسانهایی هستند (که یک نمونه‌اش علی) است). 3-4. اگر وجود «إنّما» در ابتدای آیه، مانع از بکار بردن واژة «ولی» در معنای «دوست» شود، آنگاه مانع بکار رفتن این واژه در معنای «امام و اولی به تصرف» هم می‌شود. برای توضیح مطلب فرض می‌کنیم آیه در شأن امام علی) آمده و معنای «ولی» هم، همان است که شیعه می‌گوید، یعنی «أولی به تصرف». بسیار خوب. اما با همان استدلالی که شیعه می‌کند، باید بگوییم که بعد از پیامبرr فقط یک امام داریم (یعنی علی ابن ابی طالب) و بعد از ایشان، دیگر هیچ کس امام مفترض الطاعه و یا اولی به تصرف نیست. و بدین ترتیب اگر چه امامتِ علی) اثبات می‌شود اما جایی برای امام فرزندانش (یا هر کس دیگر) نمی‌ماند. آیا شیعه این را می‌پذیرد؟ به این سؤال تاکنون دو پاسخ داده شده است: الف. آیه فقط می‌خواهد به امامت و ولایت علی) اشاره کند و در مورد بقیة امامان، هر چند سکوت کرده است اما با توجه به این قاعده که «اثبات شیئی، نفی ما عدا نمی‌کند» نمی‌توان گفت که خداوند با این آیه امامت دیگران را نفی کرده است. اما این پاسخ قانع‌کننده نیست. چرا که عین همین سخن را می‌توان در مورد بکار بردن واژة ولی در معنای دوستی و محبت هم گفت و مدعی شد که خداوند در این آیه می‌خواهد به وجوب دوستی خدا و رسول و امام علی) اشاره کند و هر چند در مورد دوستی با بقیه مؤمنین سکوت کرده، اما به همان دلیلی که آمد، نمی‌توان گفت که وجوب دوستی با مؤمنان دیگر نفی شده است. حال اگر وجود «إنما» در ابتدای جمله را مانع از این معنی بدانید، خود به خود باید در مورد امامت نیز همین موضع را بگیرید و امامت بقیه امامان را نفی کنید. چرا که این حصر، به هر حال به واژه «ولی» بر می‌گردد و می‌گوید ولیّ شما فقط خدا و رسول و [به قول شیعه] علی بن ابی طالب است. ب. پاسخ دوم این است که وقتی قبول کردیم علی) ، امام و ولی مؤمنان و نسبت به آنها «اولی به تصرف» است، در حقیقت ایشان را مفترض الطاعه دانسته‌ایم و قبول کرده‌ایم که هر چه او بگوید حق است و چون ایشان برای بعد از خود، فرزندش حسن را به عنوان جانشین خودش در امر امامت معرفی کرده است، پس ما هم باید حسن بن علی) را امام و ولیّ خود بدانیم و همین‌طور چون هر امامی، امام بعد از خود را معرفی کرده است پس ما هم باید همة آنها را امام و ولی خود بدانیم. چرا که اولی به تصرف بودنِ امام علی) را از پیش (و به دلیل این آیه) پذیرفته‌ایم. اما این پاسخ نیز دردی را دوا نمی‌کند. اگر این استدلال درست باشد، دیگر نیازی به بیان امامت و ولایت علی) در آیه هم نمی‌ماند و بیان آن لغو و بیهوده خواهد بود. چون با قبول امامت و ولایت پیامبر(ص) ، در حقیقت پذیرفته‌ایم که اگر ایشان کسی را به عنوان جانشین خود و امام و ولی مسلمین تعیین کند، مردم موظف به پذیرش آن هستند و ضرورتی برای بیان امامت فردِ بعد از پیامبر(ص) نیست. از این گذشته در این پاسخ، باز هم معنای حصر فراموش شده است. اگر پاسخِ مذکور درست باشد، چه نیازی به استفاده از واژة «إنما» وجود دارد؟ و اصلاً آیا بکار بردن این کلمه، بی‌مورد نخواهد بود؟


 

 فرید زلاند  , kavyr
فرید زلاند - 11:58 1390/07/10
13

 اگر شما ادعا می کنید  چرا شرکت نمی کنید  داریم  کافی است در کانال های  تلویزیونی شرکت کنید فعلا که اخوند کشاورز که شکست خورده   تو را نمی دونم 

 در ضمن به نظر من کلمه وهابی اشتباه است چون اسم ایشون محمد ابن عبدالواهب می باشد  چه کار با  پدرش داری بهتر نیست اسم خودش به نام مذهب بگب  مثلا محمدی ها

اخه شما تا کم می اورید می گویید  وهابی  این سپر خودتان کردید

به نام دین ناموس مردم را به باد دادن (صیغه)

به نام دین مال مردم خورردن (خمس)

اگه راست می گویید و می توانید چرا در مسابقات  تلویزیونی ما شرکت نمی کنید

اون الله یاری شما هم کم آورد

محسن پرستا , molayemontazar
محسن پرستا - 21:43 1390/06/30
12

شما نمیخاد با این ولخرجی ها خودت رو به فقر و فلاكت بندازی فقط 100000 تومان جایزه بزار تا شرك محض رو از عقاید وهابیت برات ثابت كنم اگه مردی و راست میگی اگر هم كه نامردی دیگر ....

هر موقع واقعا 100000تومان پول داشتی بیا اعلام كن تا وابت رو بگیری

محسن پرستا , molayemontazar
محسن پرستا - 21:39 1390/06/30
11
بكریه و عمریه همچنان ساكت
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.