| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
956
|
3874
|
90/12/24 (10:22)
|
|
||
|
|
3
|
45
|
91/3/7 (12:19)
|
|
||
|
|
28
|
204
|
91/3/7 (11:50)
|
|
||
|
|
6
|
26
|
91/3/3 (22:50)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
91/2/22 (23:04)
|
|
||
|
|
10
|
76
|
91/2/5 (14:12)
|
|
||
|
|
49
|
269
|
91/2/4 (12:34)
|
|
||
|
|
12
|
148
|
91/1/8 (11:42)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
91/1/8 (10:33)
|
|
||
|
|
12
|
77
|
90/12/28 (01:50)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
90/12/23 (13:33)
|
|
||
|
|
53
|
296
|
90/12/11 (15:17)
|
|
||
|
|
25
|
218
|
90/11/23 (20:15)
|
|
||
|
|
18
|
127
|
90/11/23 (15:26)
|
|
||
|
|
11
|
87
|
90/11/23 (15:18)
|
|
||
|
|
8
|
117
|
90/11/23 (15:15)
|
|
||
|
|
63
|
282
|
90/11/23 (15:12)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/19 (23:42)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
90/11/14 (00:58)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
90/11/14 (00:41)
|
|
ومن تأملها وأنصف ، علم أنه لم یكن هناك نص صریح ومقطوع به لا تختلجه الشكوك ولا تتطرق إلیه الاحتمالات ، كما تزعم الامامیة فإنهم یقولون إن الرسول ص نص على أمیر المؤمنین ع نصا صریحا جلیا..... ولا ریب أن المنصف إذا سمع ما جرى لهم بعد وفاة رسول الله ص ، یعلم قطعا أنه لم یكن هذا النص ، ولكن قد سبق إلى النفوس والعقول أنه قد كان هناك تعریض وتلویح ، وكنایة وقول غیر صریح ، وحكم غیر مبتوت ، ولعله ص كان یصده عن التصریح بذلك أمر یعلمه ، ومصلحة یراعیها ، أو وقوف ، مع إذن الله تعالى فی ذلك .
پس معلومه که ابن حدید شیعه نیست ....
شیعه به کسی می گویند که اولاً قائل به امامت 12 امام که اولین آنها حضرت امیرالمؤمنین یعسوب الدین حبل المتین علی علیه الصلاة و السلام و آخرین آنها حضرت حجت امام زمان ارواحنا فداه است باشد و عقیده داشته باشد که اینان خلفای بر حق و بلافصل رسول خدایند و از تمامی مخلوقات خدا برترند .
ولی وقتی ابن حدید به اینجا که می رسد به شدت ازمهاجمین وجسارت کنندگان دفاع می کند و بحث هجوم ها و جسارتها و در نتیجه شهادت أم بیها فاطمه زهرا سلام الله علیها در اثر آن آزارها و اذیتها را از اموری میپندارد که هیچ اصل و اساسی ندارد و ساخته و پرداخته شیعه است .
دیگه احادیث میشه مخدودش ....
به نظر من شاید ابن حدید مثل زهیر بن قین شده ؟ بعدا شیعه شده....
زهیر بن قین که سنی بوده با خلفا هم بیعت داشت ولی در صحرا کربلا وقتی حق را دید شیعه شد به امامت اعتقاد پیدا کرد و شیعه شد .
شما در زمان امام حسن و امام حسین شیعه ای را بیابید که سنی شده باشه ....
معلومه که احادیثی که ما داریم از معصوم هست ( که قبول ندارید )معتبر تر می باشد ... چون احادیثی که به ما رسیده از معصوم رسیده
وقبول دارید که حسنین و فاطمه زهرا جزء اهل بیت پیامبر می باشند و دروغ نمی گویند .... تا الان در مورد شهادت حضرت فاطمه ما به احادیث اهل سنت رجوع کردیم به هیچ کدام از منابع اهل شیعه نپرداختیم که منابع اهل شیعه بس فراوانند ....
اما دوباره منابع اهل سنت در مورد شهادت حضرت فاطمه :
1- عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) نقل کرده: «اِنّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْاَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها ،به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمهعلیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»[4]
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق)، به نظام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ ،عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»[5]
2- صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنت میگوید:«اِن عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها، به راستی عمر آن چنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت زد که محسن را سقط نمود.»[6]
3- مقاتل بن عطیه میگوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمرآن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ دربه سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که ازدنیا رفت.»[7]
4- ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا ماننداسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وعده داد که پس از مراجعت به مکه،وسائل مسافرت دختر پیامبر(ص) را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آن جا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر(ص) ازمکه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بن الاسود (یا هبار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود رابر کجاوه دختر پیامبر(ص) کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد وبه مکه بازگشت. پپامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و درفتح مکه (با این که همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید میگوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبرصلیاللهعلیهوآلهوسلم خون کسی که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش (محسن) را سقط کند، حتما مباح میشمرد.»
ابن ابی الحدید میگوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آن چه را مردم میگویند که فاطمه بر اثر ترس (و ضرباتی که براو وارد شد) فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»[8]
این قصه، به خوبی نشان میدهد که اخبار موافق با نظریات شیعه در بین روایات اهل سنت نیز وجود داشته و خودابن ابی الحدید نیز در قسمتی از کلامش اعتراف میکند؛ آن جا که میگوید: «عَلی اَنّ جَماعَةً مِنْ اَهْلِ الحَدیثِ قَدْ رَوَوْا نَحوَهُ، گروهی از اهل حدیث (از اهل سنت نیز) مانند آن چه را شیعیان میگویند نقل کردهاند.[9]
5- سکونی یکی از راویان اهل سنت است[10]او میگوید: «نزد امام صادق علیهالسلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیهالسلام فرمود:ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده (از این که فرزندم پسرنبوده و دختر است ناراحتم) پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین بر میدارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی میکند و از رزق شمانمیخورد (پس چرا ناراحتی؟).»
سکونی میگوید: (با کلمات امام صادق علیهالسلام ) غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُم وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمیْتَها فاطِمَةَ فَلاتَسُبها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللهِ عَزوَجَل وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَق مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِالصدیقة» وَ کانَ الاِمامُ لَما سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدتَهُ وَمَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان[11]
چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود:آه آه. سپس دست خود را بر پیشانیاش گذاشت و گویا گریه میکرد و فرمود: حال که اورا فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را (کتک) نزن و نفرینش نکن (چرا که) این نام در نزد خداوند با عظمت، محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدیقه گرفته است. (آن گاه سکونی میگوید همیشه امام صادق علیهالسلام اینگونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را میشنید به یاد جدهاش (فاطمه) ومصیبتهای او میافتاد و همیشه تذکر میداد و میگفت: سبب وفات (و شهادت) فاطمه علیهاالسلام ضربتی بود که قنفذ، غلام فلانی (یعنی عمر) بر او وارد ساخت.
توجه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنیگری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیهالسلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ وعمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیهالسلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:« وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمرزد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند)[12]
پی نوشتها:
1- شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2- سید مرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3- اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4- الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5- اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6- الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2،ص29
7- الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیهالسلام ،ص252.
9- شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10- سه نفر از راویان اهل سنت، از امامان شیعه علیهمالسلام روایت نقل نمودهاند که علمای شیعه آنان را ثقه میدانند و به سخن آنان اطمینان دارند وروایات آنها را میپذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11- شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12- بحار الانوار، ج43، ص170
بسم الله الرحمن الرحیم
ابن ابی الحدید ماجرای کامل حمله و هجوم به خانه فاطمه صدیقه و آتش زدن خانه وی و سقط فرزند شش ماهه او را نقل کرده است.
اگر دوستان اهل سنت عزیزمان، نگویند ابن ابی الحدید شیعه بوده!!!!
1- معنای شیعه :
شیعه به کسی می گویند که اولاً قائل به امامت 12 امام که اولین آنها حضرت امیرالمؤمنین یعسوب الدین حبل المتین علی علیه الصلاة و السلام و آخرین آنها حضرت حجت امام زمان ارواحنا فداه است باشد و عقیده داشته باشد که اینان خلفای بر حق و بلافصل رسول خدایند و از تمامی مخلوقات خدا برترند .
2- مذهب او :
آنچه از عبارات بعضی علمای اهل سنت برمی آید این است که «عبدالحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید أبو حامد عزالدین معتزلی » شافعی مذهب بوده است .
1 - ابن خلکان می گوید:
283 - عز الدین ابن أبی الحدید : وقال ( ابن الشعار ) : عبد الحمید بن أبی الحدید كاتب فاضل أدیب ذو فضل غزیر وأدب وافر وذكاء باهر، خدم فی عدة أعمال سواداً وحضرة، آخرها كتابة دیوان الزمام. تأدب على الشیخ أبی البقاءالعكبری ثم على أبی الخیرمصدق ابن شبیب الواسطی، واشتغل بفقه الإمام الشافعی وقرأعلم الأصول، وكان أبوه یتقلد قضاء المدائن، وله كتاب العبقری الحسان فی علم الكلام والمنطق والطبیعی والأصول والتاریخ والشعر؛ وراجع صفحات متفرقة من الحوادث الجامعة.
وفیات الأعیان ج 7 ، ص 342 ، رقم 283 .
علمای دیگر اهل سنت بیشتر عقیده اعتزال او را مطرح می کنند و این به این معنا است که هر گاه فردی عقیده اعتزال داشت ، دیگر امامی مذهب نیست و عقایدش با امامیه فرق می کند .
نویسنده فوات الوفیات اینگونه می گوید :
عز الدین ابن أبی الحدید :عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبی الحدید، عز الدین المدائنی المعتزلی الفقیه الشاعر....ومن تصانیفه ..... وشرح نهج البلاغة فی عشرین مجلد . در حاشیه رقم 1 می گوید : وقال فیه ابن الشعار: ((خدم فی عدة أعمال سواداص وحضرة آخرها كتابة دیوان الزمام، تأدب على الشیخ أبی البقاء العكبری ثم على أبی الخیر مصدق ابن شبیب الواسطی، واشتغل بفقه الإمام الشافعی وقرأ الأصول ، وكان أبوه یتقلد قضاء المدائن))
فوات الوفیات ج2، ص 259، ذیل ترجمه عز الدین ابن أبی الحدید .
استاد محمد ابولفضل ابراهیم محقق شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید در مقدمه اش بر این شرح یکی از قصائد ابن ابی الحدید را - که در مدح آقا امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه است - از کتاب العلویات السبع 16 ، 17 نقل می کند که ابن ابی الحدید در این قصیده شیعه بودنش را نفی می کند . و آن قصیده این است :
ورأیت دین الاعتزال وأننی أهوى لأجلك كل من یتشیع
خطاب به حضرت امیر علیه السلام می گوید: مذهب اعتزال را به عنوان دین برای خود انتخاب کردم و به خاطر تو شیعیان را دوست می دارم.
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - مقدمة المحقق ، ج 1، ص 14.
زرکلی هم در« الأعلام » همین مطلب را می گوید :
عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید، أبو حامد، عز الدین: عالم بالادب، من أعیان المعتزلة... له (شرح نهج البلاغة - ط) ... .
الأعلام ج3 ، ص 289 ، ذیل ترجمه عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید .
نکته سوم که شایسته است مورد توجه قرار گیرد نظریات ابن ابی الحدید است که با دقت در آن ها به راحتی به دست می آید که او فردی سنی است و نمی تواند شیعه باشد ؛ بلکه نهایت چیزی که درمورد او می توان گفت ( آن هم به خاطر نقل یک سری از حقایق تاریخی ) این است که او یک سنی معتزلی منصف است . به این عبارات توجه کنید :
1- نظریه تقدیم مفضول بر افضل :
الحمد لله الواحد العدل الحمد لله الذی تفرد بالكمال فكل كامل سواه منقوص ...... وقدم المفضول على الأفضل .
سپاس خدایی را که یگانه و عادل است ، سپاس خدایی را که تمامی کمالات در وجود اوست ، پس هر کاملی غیر از او ( ودرمقابل او) ناقص است . و سپاس خدایی را که مفضول را بر افضل مقدم کرد .
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 1 - ص 3 .
ابن ابی الحدید با اینکه در مسائل اعتقادی و کلامی معتزلی مذهب است ولیکن در این نظریه یک مطلب خلاف عقل را به خداوند تبارک و تعالی نسبت می دهد ، حال خدا می داند به چه انگیزه و به دفاع از چه کسی این کار را انجام داده است !!! .
در مورد این مطلب شایسته است به دو نکته توجه شود :
1 . از این حرف ابن ابی الحدید براحتی می توان فهمید که او شیعه نیست . زیرا هیچ شیعه اثنا عشری این مطلب را قبول ندارد .
شیخ طوسی رحمة الله علیه می فرمایند :
وأما الذی یدل على أنه یجب أن یكون أفضل فی الظاهر ما نعلمه ضرورة من قبح تقدیم المفضول على الفاضل ...... والعلم بقبح ذلك ضروری لا یختلف العقلاء فیه ، ولا علة لذلك إلا أنه تقدیم المفضول على الفاضل فیما كان أفضل منه فیه . وإذا كان الله تعالى هو الناصب للإمام یجب أن لا ینصب إلا من هو أفضل فی ظننا وعلمنا .
اما آنچه دلالت می کند بر اینکه امام د ر ظاهر باید از همه بالاتر و افضل باشد این است که ما می دانیم و بدیهی و روشن است که مقدم کردن فرد مفضول و پائین تر بر فرد افضل ( عقلا ) کار قبیحی است .... ( تا آنجا که می فرمایند ) و در علم به قبح چنین امر بدیهیی هیچ یک از عقلا اختلاف ندارند و علت این عدم اختلاف هم این است که مفضولی بر فاضلی - در چیزی که آن فاضل براو برتری دارد - مقدم شده است . و زمانی که خداوند امر نصب امام را عهده دار است ( عقلا ) واجب است کسی را انتخاب کند که در پیش ما ظنا و علما از همه بالاتر باشد یعنی فردی که مسلمین اطمینان و علم دارند به اینکه از همه افراد بالاتر است .
الاقتصاد - الشیخ الطوسی - ص 191.
2 . بر هیچ عاقلی پوشیده نیست که هر گاه امر مهمی در بین باشد که نیازمند به رهبر یا مسؤولی برای آن باشیم همیشه عقلا بهترین فرد و کاملترین فرد ( از جهت شرائط ) را برای آن مسؤولیت انتخاب می کنند حال هر مصلحتی هم که در بین باشد هیچ وقت عقلا به خود اجازه نمی دهند بخاطر آن مصلحت فرد واجد شرایط را کنار بگذارند و فرد پائین تر از او را انتخاب کنند و اگر هم کسی چنین کاری را انجام دهد از طرف عقلا مورد سرزنش و نکوهش واقع می شود . حال وقتی عقلای عالم چنین کاری انجام نمی دهند و این کار را خلاف عقل می دانند چگونه ممکن است چنین کار خلاف عقلی از خداوندی که خالق عقل است سر بزند ؟!!
شیخ طوسی رحمة الله علیه در ادامه می فرمایند :
ولا یجوز تقدیم المفضول على الفاضل لعلة وعارض ، لأن تقدیمه علیه وجه قبح ، ومع حصول وجه القبح لا یحسن ذلك كما لا یحسن الظلم ، وإن عرض فیه وجه من وجوه الحسن - ككونه نفعا للغیر - لأن مع كونه ظلما - وهو وجه القبح - لا یحسن على حال . ولو جاز أن یحسن ذلك لعلة لجاز أن یحسن تقدیم الفاسق المتهتك على أهل الستر والصلاح ، وتقدیم الكافر على المؤمن .... وذلك باطل .
الاقتصاد - الشیخ الطوسی - ص 191 – 192.
به خاطر هیچ علت وعارضی مقدم کردن مفضول بر فاضل ( عقلا ) جایز نیست زیرا مقدم کردن مفضول بر فاضل قبیح است ، و با وجود وجه قبح هیچ گاه چنین تقدیمی نمی تواند نیکو باشد همانطوری که هیچ وقت ظلم نیکو نمی شود ، حتی اگروجهی از وجوه حُسن مثل نفع رساندن به دیگری و..... بر آن عارض شود و در کنار آن باشد زیرا تا زمانی که بر آن ظلم صدق می کند این کار قبیح است و نمی تواند نیکو باشد . حال اگر قرار باشد ظلم به خاطر علت و مصلحتی نیکو شود هر آینه جایز است انسان فاسقی را که هتک حرمت می کند بر انسانهایی که اهل راز داری و صلاح و تقوا هستند مقدم شود و یا اینکه کافر بر مؤمن مقدم شود ... واین کار باطلی است .
2- عدم قبول امامت و خلافت بلا فصل آقا امیرالمؤمنین علیه السلام
او معتقد است هیچ روایت و نص صریحی مبنی بر خلافت بلا فصل حضرت امیر صلوات الله وسلامه علیه از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نداریم . به این عبارات توجه کنید :
ومن تأملها وأنصف ، علم أنه لم یكن هناك نص صریح ومقطوع به لا تختلجه الشكوك ولا تتطرق إلیه الاحتمالات ، كما تزعم الامامیة فإنهم یقولون إن الرسول ص نص على أمیر المؤمنین ع نصا صریحا جلیا..... ولا ریب أن المنصف إذا سمع ما جرى لهم بعد وفاة رسول الله ص ، یعلم قطعا أنه لم یكن هذا النص ، ولكن قد سبق إلى النفوس والعقول أنه قد كان هناك تعریض وتلویح ، وكنایة وقول غیر صریح ، وحكم غیر مبتوت ، ولعله ص كان یصده عن التصریح بذلك أمر یعلمه ، ومصلحة یراعیها ، أو وقوف ، مع إذن الله تعالى فی ذلك .
هر کس بیندیشد و انصاف به خرج دهد درمی یابد که در این باره ( خلافت بلا فصل حضرت امیر صلوات الله وسلامه علیه ) هیچ روایت صریح و روشنی به گونه ای که هیچ شک و احتمالی در آن راه نداشته باشد ، نداریم ، بر خلاف نظر امامیه که گمان می کنند رسول خدا در روایت صریح و روشن و آشکار و بدون ابهامی علی رابه عنوان خلیفه بلا فصل خود معرفی کرده است ...... وی در ادامه می گوید : وشکی نیست انسان منصف زمانی که جریانات بعد از وفات رسول خدا را بشنود ، قطعا درمی یابد که هیچ روایت صریحی در کار نبوده است ، ولکن آنچه به ذهن و عقل می آید این است که روایات رسول خدا در این مورد ، درحد یک تعریض و اشاره و کنایه و گفتارغیرصریحی بیش نبوده ، و حکمی قطعی در کارنبوده است .
و شاید عدم تصریح ایشان به این مطلب به خاطرامری بوده که خود می دانسته اند ( و به ما نرسیده است ) ، ویا مصلحتی در کار بوده ، و یا اینکه سرّ توقف ایشان و بیان نکردن ایشان به خاطر این بوده که منتظر دستور واذن خداوند دراین مسأله بوده اند . ( و دستوری هم در این زمینه نیامد )
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 59
3- شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها :
ابن ابی الحدید به اینجا که می رسد به شدت ازمهاجمین وجسارت کنندگان دفاع می کند و بحث هجوم ها و جسارتها و در نتیجه شهادت أم بیها فاطمه زهرا سلام الله علیها در اثر آن آزارها و اذیتها را از اموری میپندارد که هیچ اصل و اساسی ندارد و ساخته و پرداخته شیعه است . به این عبارات توجه کنید :
فأما الأمور الشنیعة المستهجنة التی تذكرها الشیعة من إرسال قنفذ إلى بیت فاطمة ع ، وإنه ضربها بالسوط فصار فی عضدها كالدملج وبقی أثره إلى أن ماتت ، وأن عمر أضغطها بین الباب والجدار ، فصاحت : یا أبتاه یا رسول الله ! وألقت جنینا میتا ، وجعل فی عنق على ع حبل یقاد به وهو یعتل ، وفاطمة خلفه تصرخ ونادى بالویل والثبور ، وابناه حسن وحسین معهما یبكیان . وأن علیا لما أحضر سلموه البیعة فامتنع ، فتهدد بالقتل ، فقال : إذن تقتلون عبد الله وأخا رسول الله ! فقالوا: أما عبد الله فنعم ! وأما أخو رسول الله فلا . وأنه طعن فیهم فی أوجههم بالنفاق ، وسطر صحیفة الغدر التی اجتمعوا علیها ، وبأنهم أرادوا أن ینفروا ناقة رسول الله ص لیلة العقبة ، فكله لا أصل له عند أصحابنا ، ولا یثبته أحد منهم ، ولا رواه أهل الحدیث ، ولا یعرفونه ، وإنما هو شئ تنفرد الشیعة بنقله .
و اما امور زشت ومستهجنی که شیعیان در مورد اینکه قنفذ را به درب خانه فاطمه فرستادند و او هم با تازیانه فاطمه را مورد ضرب و شتم قرار داد و بازوی او چنان ورم کرده و بالا آمده بود که شبیه دستبد شده بود و اثر آن تا زمان وفات ایشان باقی بود ، و اینکه عمر او را بین در و دیوار تحت فشار قرار داد و او فریاد می زد یا أبتاه یا رسول الله و در این هنگام جنین او سقط شد ، و به گردن علی ریسمان انداختند و او را می کشیدند و او مقاومت می نمود و فاطمه پشت سر او آه و ناله می کرد و حسن و حسین با هم گریه می کردند و وقتی علی را آوردند به او گفتند بیعت کن او ممانعت کرد ، پس او را تهدید به قتل کردند ، پس ایشان گفت : اگر مرا بکشید در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید ! پس آنها گفتند : اینکه گفتی بنده خدا درست است ولی اینکه گفتی برادر رسول خدا صحیح نیست ( یعنی تو برادر رسول خدا نیستی ) . و علی ( علیه السلام ) در مقابل ، نفاق آنها را به آنها گوشزد نمود ، ونوشتن صحیفه ملعونه (مبنی بر ترور پیامبر اکرم ) و اتفاق و هم پیمانی آنها برآن ، و اینکه آنها در شب عقبة با رَم دادن شتر پیامبراکرم قصد ترور آن حضرت را داشتند را رو در روی آنها به آنها گوشزد نمود .ابن ابی الحدید بعد از نقل این جریانات می گوید:
هیچ کدام از این مطالب نزد اصحاب ما اصل و اساسی ندارد ، و هیچ یک از آنها این مطالب را تثبیت نکرده است ، و اهل حدیث هم اینها را نقل نکرده اند ، و چنین مطالبی نزد آنها شناخته شده نیست ( یعنی اینها مطالب عجیب و غریبی است که ساخته و پرداخته شیعیان است ) ، و قطعا اینها از اموری است که فقط شیعیان نقل کرده اند و لاغیر.
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 60 .
وما در جواب او می گوییم : ابن الحدید ! اگر ذره ای در اینجا انصاف به خرج می دادی و لااقل کتب علمای خودتان را مطالعه می نمودی هیچ گاه به خودت اجازه نمی دادی که چنین حرفهایی را بر زبانت جاری کنی . « أعوذ بالله مِن علم لا ینفع »
4- ایمان حضرت ابوطالب صلوات الله علیه :
ابن ابی الحدید معتقد است نقل ها مختلف است بعضی حاکی از کفر ابوطالب است و روایات زیادی که حکایت از اسلام او دارند ، در نهایت می گوید :
من در این زمینه توقف می کنم و حکمی نمی دهم .
واختلف الناس فی إیمان أبى طالب فقالت الامامیة وأكثر الزیدیة : ما مات إلا مسلما .
وقال بعض شیوخنا المعتزلة بذلك ، منهم الشیخ أبو القاسم البلخی وأبو جعفر الإسكافی وغیرهما .
مسلمین درایمان ابوطالب اختلاف دارند : همه امامیة و اکثر زیدیة قائلند او مسلمان از دنیا رفته است . و بعضی از اساتید ما معتزلة مثل شیخ أبو القاسم البلخی وأبو جعفر الإسكافی وغیر این دونفر هم همین قول را پذیرفته اند .
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14 - ص 65 - 66 .
قلت : فأما أنا فإن الحال ملتبسه عندی ، والاخبار متعارضة ، والله أعلم بحقیقة حاله كیف كانت .... فأنا فی أمره من المتوقفین .
و اما نظر من این است که اخبار در مورد او متعارض است و حال او ( از نظر ایمان و کفر) نزد من پوشیده است . حقیقت حال او هر چه که باشد خداوند می داند . در ادامه هم می گوید : من در امر ایمان ابوطالب از توقف کنندگان هستم . ( یعنی عقیده به ایمان او ندارم و نظری نمی دهم )
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14 - ص 82 .
این در حالی است که تمامی امامیه ( شیعه اثنا عشری ) همانطوری که خود ابن ابی الحدید تصریح کرد قائل به ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام هستند .
و در اینکه ایشان با ایمان کامل از دنیا رفت احدی از امامیه تردید ندارد .
5- ایمان پدران انبیای عظام الهی علیهم السلام
او معتقد است پدران انبیای عظام الهی وهمچنین پدر بزرگوار پیامبر اسلام مشرک بوده اند . در حالی که هیچ شیعه ای ( شیعه اثنا عشری ) چنین نظری ندارد و همه شیعیان ( شیعه اثنا عشری ) قائلند که تمامی پدران انبیای عظام الهی اهل ایمان بوده اند و لحظه ای شرک نورزیده اند. برای آشنایی بیشتروبهتربا نظراو به شرح نهج البلاغة ج 14 ، ص 67و68 مراجعه کنید .
موفق باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
ابن ابی الحدید ماجرای کامل حمله و هجوم به خانه فاطمه صدیقه و آتش زدن خانه وی و سقط فرزند شش ماهه او را نقل کرده است.
اگر دوستان اهل سنت عزیزمان، نگویند ابن ابی الحدید شیعه بوده!!!!
1- معنای شیعه :
شیعه به کسی می گویند که اولاً قائل به امامت 12 امام که اولین آنها حضرت امیرالمؤمنین یعسوب الدین حبل المتین علی علیه الصلاة و السلام و آخرین آنها حضرت حجت امام زمان ارواحنا فداه است باشد و عقیده داشته باشد که اینان خلفای بر حق و بلافصل رسول خدایند و از تمامی مخلوقات خدا برترند .
2- مذهب او :
آنچه از عبارات بعضی علمای اهل سنت برمی آید این است که «عبدالحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید أبو حامد عزالدین معتزلی » شافعی مذهب بوده است .
1 - ابن خلکان می گوید:
283 - عز الدین ابن أبی الحدید : وقال ( ابن الشعار ) : عبد الحمید بن أبی الحدید كاتب فاضل أدیب ذو فضل غزیر وأدب وافر وذكاء باهر، خدم فی عدة أعمال سواداً وحضرة، آخرها كتابة دیوان الزمام. تأدب على الشیخ أبی البقاءالعكبری ثم على أبی الخیرمصدق ابن شبیب الواسطی، واشتغل بفقه الإمام الشافعی وقرأعلم الأصول، وكان أبوه یتقلد قضاء المدائن، وله كتاب العبقری الحسان فی علم الكلام والمنطق والطبیعی والأصول والتاریخ والشعر؛ وراجع صفحات متفرقة من الحوادث الجامعة.
وفیات الأعیان ج 7 ، ص 342 ، رقم 283 .
علمای دیگر اهل سنت بیشتر عقیده اعتزال او را مطرح می کنند و این به این معنا است که هر گاه فردی عقیده اعتزال داشت ، دیگر امامی مذهب نیست و عقایدش با امامیه فرق می کند .
نویسنده فوات الوفیات اینگونه می گوید :
عز الدین ابن أبی الحدید :عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبی الحدید، عز الدین المدائنی المعتزلی الفقیه الشاعر....ومن تصانیفه ..... وشرح نهج البلاغة فی عشرین مجلد . در حاشیه رقم 1 می گوید : وقال فیه ابن الشعار: ((خدم فی عدة أعمال سواداص وحضرة آخرها كتابة دیوان الزمام، تأدب على الشیخ أبی البقاء العكبری ثم على أبی الخیر مصدق ابن شبیب الواسطی، واشتغل بفقه الإمام الشافعی وقرأ الأصول ، وكان أبوه یتقلد قضاء المدائن))
فوات الوفیات ج2، ص 259، ذیل ترجمه عز الدین ابن أبی الحدید .
استاد محمد ابولفضل ابراهیم محقق شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید در مقدمه اش بر این شرح یکی از قصائد ابن ابی الحدید را - که در مدح آقا امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه است - از کتاب العلویات السبع 16 ، 17 نقل می کند که ابن ابی الحدید در این قصیده شیعه بودنش را نفی می کند . و آن قصیده این است :
ورأیت دین الاعتزال وأننی أهوى لأجلك كل من یتشیع
خطاب به حضرت امیر علیه السلام می گوید: مذهب اعتزال را به عنوان دین برای خود انتخاب کردم و به خاطر تو شیعیان را دوست می دارم.
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - مقدمة المحقق ، ج 1، ص 14.
زرکلی هم در« الأعلام » همین مطلب را می گوید :
عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید، أبو حامد، عز الدین: عالم بالادب، من أعیان المعتزلة... له (شرح نهج البلاغة - ط) ... .
الأعلام ج3 ، ص 289 ، ذیل ترجمه عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید .
نکته سوم که شایسته است مورد توجه قرار گیرد نظریات ابن ابی الحدید است که با دقت در آن ها به راحتی به دست می آید که او فردی سنی است و نمی تواند شیعه باشد ؛ بلکه نهایت چیزی که درمورد او می توان گفت ( آن هم به خاطر نقل یک سری از حقایق تاریخی ) این است که او یک سنی معتزلی منصف است . به این عبارات توجه کنید :
1- نظریه تقدیم مفضول بر افضل :
الحمد لله الواحد العدل الحمد لله الذی تفرد بالكمال فكل كامل سواه منقوص ...... وقدم المفضول على الأفضل .
سپاس خدایی را که یگانه و عادل است ، سپاس خدایی را که تمامی کمالات در وجود اوست ، پس هر کاملی غیر از او ( ودرمقابل او) ناقص است . و سپاس خدایی را که مفضول را بر افضل مقدم کرد .
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 1 - ص 3 .
ابن ابی الحدید با اینکه در مسائل اعتقادی و کلامی معتزلی مذهب است ولیکن در این نظریه یک مطلب خلاف عقل را به خداوند تبارک و تعالی نسبت می دهد ، حال خدا می داند به چه انگیزه و به دفاع از چه کسی این کار را انجام داده است !!! .
در مورد این مطلب شایسته است به دو نکته توجه شود :
1 . از این حرف ابن ابی الحدید براحتی می توان فهمید که او شیعه نیست . زیرا هیچ شیعه اثنا عشری این مطلب را قبول ندارد .
شیخ طوسی رحمة الله علیه می فرمایند :
وأما الذی یدل على أنه یجب أن یكون أفضل فی الظاهر ما نعلمه ضرورة من قبح تقدیم المفضول على الفاضل ...... والعلم بقبح ذلك ضروری لا یختلف العقلاء فیه ، ولا علة لذلك إلا أنه تقدیم المفضول على الفاضل فیما كان أفضل منه فیه . وإذا كان الله تعالى هو الناصب للإمام یجب أن لا ینصب إلا من هو أفضل فی ظننا وعلمنا .
اما آنچه دلالت می کند بر اینکه امام د ر ظاهر باید از همه بالاتر و افضل باشد این است که ما می دانیم و بدیهی و روشن است که مقدم کردن فرد مفضول و پائین تر بر فرد افضل ( عقلا ) کار قبیحی است .... ( تا آنجا که می فرمایند ) و در علم به قبح چنین امر بدیهیی هیچ یک از عقلا اختلاف ندارند و علت این عدم اختلاف هم این است که مفضولی بر فاضلی - در چیزی که آن فاضل براو برتری دارد - مقدم شده است . و زمانی که خداوند امر نصب امام را عهده دار است ( عقلا ) واجب است کسی را انتخاب کند که در پیش ما ظنا و علما از همه بالاتر باشد یعنی فردی که مسلمین اطمینان و علم دارند به اینکه از همه افراد بالاتر است .
الاقتصاد - الشیخ الطوسی - ص 191.
2 . بر هیچ عاقلی پوشیده نیست که هر گاه امر مهمی در بین باشد که نیازمند به رهبر یا مسؤولی برای آن باشیم همیشه عقلا بهترین فرد و کاملترین فرد ( از جهت شرائط ) را برای آن مسؤولیت انتخاب می کنند حال هر مصلحتی هم که در بین باشد هیچ وقت عقلا به خود اجازه نمی دهند بخاطر آن مصلحت فرد واجد شرایط را کنار بگذارند و فرد پائین تر از او را انتخاب کنند و اگر هم کسی چنین کاری را انجام دهد از طرف عقلا مورد سرزنش و نکوهش واقع می شود . حال وقتی عقلای عالم چنین کاری انجام نمی دهند و این کار را خلاف عقل می دانند چگونه ممکن است چنین کار خلاف عقلی از خداوندی که خالق عقل است سر بزند ؟!!
شیخ طوسی رحمة الله علیه در ادامه می فرمایند :
ولا یجوز تقدیم المفضول على الفاضل لعلة وعارض ، لأن تقدیمه علیه وجه قبح ، ومع حصول وجه القبح لا یحسن ذلك كما لا یحسن الظلم ، وإن عرض فیه وجه من وجوه الحسن - ككونه نفعا للغیر - لأن مع كونه ظلما - وهو وجه القبح - لا یحسن على حال . ولو جاز أن یحسن ذلك لعلة لجاز أن یحسن تقدیم الفاسق المتهتك على أهل الستر والصلاح ، وتقدیم الكافر على المؤمن .... وذلك باطل .
الاقتصاد - الشیخ الطوسی - ص 191 – 192.
به خاطر هیچ علت وعارضی مقدم کردن مفضول بر فاضل ( عقلا ) جایز نیست زیرا مقدم کردن مفضول بر فاضل قبیح است ، و با وجود وجه قبح هیچ گاه چنین تقدیمی نمی تواند نیکو باشد همانطوری که هیچ وقت ظلم نیکو نمی شود ، حتی اگروجهی از وجوه حُسن مثل نفع رساندن به دیگری و..... بر آن عارض شود و در کنار آن باشد زیرا تا زمانی که بر آن ظلم صدق می کند این کار قبیح است و نمی تواند نیکو باشد . حال اگر قرار باشد ظلم به خاطر علت و مصلحتی نیکو شود هر آینه جایز است انسان فاسقی را که هتک حرمت می کند بر انسانهایی که اهل راز داری و صلاح و تقوا هستند مقدم شود و یا اینکه کافر بر مؤمن مقدم شود ... واین کار باطلی است .
2- عدم قبول امامت و خلافت بلا فصل آقا امیرالمؤمنین علیه السلام
او معتقد است هیچ روایت و نص صریحی مبنی بر خلافت بلا فصل حضرت امیر صلوات الله وسلامه علیه از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نداریم . به این عبارات توجه کنید :
ومن تأملها وأنصف ، علم أنه لم یكن هناك نص صریح ومقطوع به لا تختلجه الشكوك ولا تتطرق إلیه الاحتمالات ، كما تزعم الامامیة فإنهم یقولون إن الرسول ص نص على أمیر المؤمنین ع نصا صریحا جلیا..... ولا ریب أن المنصف إذا سمع ما جرى لهم بعد وفاة رسول الله ص ، یعلم قطعا أنه لم یكن هذا النص ، ولكن قد سبق إلى النفوس والعقول أنه قد كان هناك تعریض وتلویح ، وكنایة وقول غیر صریح ، وحكم غیر مبتوت ، ولعله ص كان یصده عن التصریح بذلك أمر یعلمه ، ومصلحة یراعیها ، أو وقوف ، مع إذن الله تعالى فی ذلك .
هر کس بیندیشد و انصاف به خرج دهد درمی یابد که در این باره ( خلافت بلا فصل حضرت امیر صلوات الله وسلامه علیه ) هیچ روایت صریح و روشنی به گونه ای که هیچ شک و احتمالی در آن راه نداشته باشد ، نداریم ، بر خلاف نظر امامیه که گمان می کنند رسول خدا در روایت صریح و روشن و آشکار و بدون ابهامی علی رابه عنوان خلیفه بلا فصل خود معرفی کرده است ...... وی در ادامه می گوید : وشکی نیست انسان منصف زمانی که جریانات بعد از وفات رسول خدا را بشنود ، قطعا درمی یابد که هیچ روایت صریحی در کار نبوده است ، ولکن آنچه به ذهن و عقل می آید این است که روایات رسول خدا در این مورد ، درحد یک تعریض و اشاره و کنایه و گفتارغیرصریحی بیش نبوده ، و حکمی قطعی در کارنبوده است .
و شاید عدم تصریح ایشان به این مطلب به خاطرامری بوده که خود می دانسته اند ( و به ما نرسیده است ) ، ویا مصلحتی در کار بوده ، و یا اینکه سرّ توقف ایشان و بیان نکردن ایشان به خاطر این بوده که منتظر دستور واذن خداوند دراین مسأله بوده اند . ( و دستوری هم در این زمینه نیامد )
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 59
3- شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها :
ابن ابی الحدید به اینجا که می رسد به شدت ازمهاجمین وجسارت کنندگان دفاع می کند و بحث هجوم ها و جسارتها و در نتیجه شهادت أم بیها فاطمه زهرا سلام الله علیها در اثر آن آزارها و اذیتها را از اموری میپندارد که هیچ اصل و اساسی ندارد و ساخته و پرداخته شیعه است . به این عبارات توجه کنید :
فأما الأمور الشنیعة المستهجنة التی تذكرها الشیعة من إرسال قنفذ إلى بیت فاطمة ع ، وإنه ضربها بالسوط فصار فی عضدها كالدملج وبقی أثره إلى أن ماتت ، وأن عمر أضغطها بین الباب والجدار ، فصاحت : یا أبتاه یا رسول الله ! وألقت جنینا میتا ، وجعل فی عنق على ع حبل یقاد به وهو یعتل ، وفاطمة خلفه تصرخ ونادى بالویل والثبور ، وابناه حسن وحسین معهما یبكیان . وأن علیا لما أحضر سلموه البیعة فامتنع ، فتهدد بالقتل ، فقال : إذن تقتلون عبد الله وأخا رسول الله ! فقالوا: أما عبد الله فنعم ! وأما أخو رسول الله فلا . وأنه طعن فیهم فی أوجههم بالنفاق ، وسطر صحیفة الغدر التی اجتمعوا علیها ، وبأنهم أرادوا أن ینفروا ناقة رسول الله ص لیلة العقبة ، فكله لا أصل له عند أصحابنا ، ولا یثبته أحد منهم ، ولا رواه أهل الحدیث ، ولا یعرفونه ، وإنما هو شئ تنفرد الشیعة بنقله .
و اما امور زشت ومستهجنی که شیعیان در مورد اینکه قنفذ را به درب خانه فاطمه فرستادند و او هم با تازیانه فاطمه را مورد ضرب و شتم قرار داد و بازوی او چنان ورم کرده و بالا آمده بود که شبیه دستبد شده بود و اثر آن تا زمان وفات ایشان باقی بود ، و اینکه عمر او را بین در و دیوار تحت فشار قرار داد و او فریاد می زد یا أبتاه یا رسول الله و در این هنگام جنین او سقط شد ، و به گردن علی ریسمان انداختند و او را می کشیدند و او مقاومت می نمود و فاطمه پشت سر او آه و ناله می کرد و حسن و حسین با هم گریه می کردند و وقتی علی را آوردند به او گفتند بیعت کن او ممانعت کرد ، پس او را تهدید به قتل کردند ، پس ایشان گفت : اگر مرا بکشید در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید ! پس آنها گفتند : اینکه گفتی بنده خدا درست است ولی اینکه گفتی برادر رسول خدا صحیح نیست ( یعنی تو برادر رسول خدا نیستی ) . و علی ( علیه السلام ) در مقابل ، نفاق آنها را به آنها گوشزد نمود ، ونوشتن صحیفه ملعونه (مبنی بر ترور پیامبر اکرم ) و اتفاق و هم پیمانی آنها برآن ، و اینکه آنها در شب عقبة با رَم دادن شتر پیامبراکرم قصد ترور آن حضرت را داشتند را رو در روی آنها به آنها گوشزد نمود .ابن ابی الحدید بعد از نقل این جریانات می گوید:
هیچ کدام از این مطالب نزد اصحاب ما اصل و اساسی ندارد ، و هیچ یک از آنها این مطالب را تثبیت نکرده است ، و اهل حدیث هم اینها را نقل نکرده اند ، و چنین مطالبی نزد آنها شناخته شده نیست ( یعنی اینها مطالب عجیب و غریبی است که ساخته و پرداخته شیعیان است ) ، و قطعا اینها از اموری است که فقط شیعیان نقل کرده اند و لاغیر.
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 60 .
وما در جواب او می گوییم : ابن الحدید ! اگر ذره ای در اینجا انصاف به خرج می دادی و لااقل کتب علمای خودتان را مطالعه می نمودی هیچ گاه به خودت اجازه نمی دادی که چنین حرفهایی را بر زبانت جاری کنی . « أعوذ بالله مِن علم لا ینفع »
4- ایمان حضرت ابوطالب صلوات الله علیه :
ابن ابی الحدید معتقد است نقل ها مختلف است بعضی حاکی از کفر ابوطالب است و روایات زیادی که حکایت از اسلام او دارند ، در نهایت می گوید :
من در این زمینه توقف می کنم و حکمی نمی دهم .
واختلف الناس فی إیمان أبى طالب فقالت الامامیة وأكثر الزیدیة : ما مات إلا مسلما .
وقال بعض شیوخنا المعتزلة بذلك ، منهم الشیخ أبو القاسم البلخی وأبو جعفر الإسكافی وغیرهما .
مسلمین درایمان ابوطالب اختلاف دارند : همه امامیة و اکثر زیدیة قائلند او مسلمان از دنیا رفته است . و بعضی از اساتید ما معتزلة مثل شیخ أبو القاسم البلخی وأبو جعفر الإسكافی وغیر این دونفر هم همین قول را پذیرفته اند .
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14 - ص 65 - 66 .
قلت : فأما أنا فإن الحال ملتبسه عندی ، والاخبار متعارضة ، والله أعلم بحقیقة حاله كیف كانت .... فأنا فی أمره من المتوقفین .
و اما نظر من این است که اخبار در مورد او متعارض است و حال او ( از نظر ایمان و کفر) نزد من پوشیده است . حقیقت حال او هر چه که باشد خداوند می داند . در ادامه هم می گوید : من در امر ایمان ابوطالب از توقف کنندگان هستم . ( یعنی عقیده به ایمان او ندارم و نظری نمی دهم )
شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14 - ص 82 .
این در حالی است که تمامی امامیه ( شیعه اثنا عشری ) همانطوری که خود ابن ابی الحدید تصریح کرد قائل به ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام هستند .
و در اینکه ایشان با ایمان کامل از دنیا رفت احدی از امامیه تردید ندارد .
5- ایمان پدران انبیای عظام الهی علیهم السلام
او معتقد است پدران انبیای عظام الهی وهمچنین پدر بزرگوار پیامبر اسلام مشرک بوده اند . در حالی که هیچ شیعه ای ( شیعه اثنا عشری ) چنین نظری ندارد و همه شیعیان ( شیعه اثنا عشری ) قائلند که تمامی پدران انبیای عظام الهی اهل ایمان بوده اند و لحظه ای شرک نورزیده اند. برای آشنایی بیشتروبهتربا نظراو به شرح نهج البلاغة ج 14 ، ص 67و68 مراجعه کنید .
موفق باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
ابن ابی الحدید ماجرای کامل حمله و هجوم به خانه فاطمه صدیقه و آتش زدن خانه وی و سقط فرزند شش ماهه او را نقل کرده است.
اگر دوستان اهل سنت عزیزمان، نگویند ابن ابی الحدید شیعه بوده!!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
ابن ابی الحدید ماجرای کامل حمله و هجوم به خانه فاطمه صدیقه و آتش زدن خانه وی و سقط فرزند شش ماهه او را نقل کرده است.
اگر دوستان اهل سنت عزیزمان، نگویند ابن ابی الحدید شیعه بوده!!!!
شما گفتید این روایتی که اوردید درست هست آوردند که نقد کنند .... ممنون که قبول دارید که روایت درست است 
این کپی از سایت زیر هست با ذکر منبع .... نصف و نیمه و دم بریده نیست .....
حالا شما اگر کامل اونو دارید ، کاملش کنید
......
حالا شاید سنی ها در کتابی آورده باشند که مورد انکار قرار دهند و اونو بیارند جز روایات مخدوش شده ... مثل بقیه روایات ........ یه واقعیت هست ..
متاسف نباش از واقعیت : لینک کامل مطلب http://www.soalcity.ir/node/930
پرسش : ماجرای آتش سوزی خانه حضرت علی و سیلی خوردن حضرت فاطمه به دستور چه کسی و در کدام یک از منابع اهل تسنن ذکر شده؟
برخی از دانشمندان اهل سنت برای حفظ موقعیت خلفا از بازگو کردن این قطعه ازتاریخ خودداری نمودهاند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود میگوید: «جساراتی راکه مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.[1]
البته برخی از دانشمندان و مورخان اهل سنت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کردهاند؛ چنان که سید مرتضی رحمة الله علیه در این زمینه میگوید:
«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارتهایی که به ساحت دختر پیامبرگرامی اسلام(ص) وارد شده امتناع نمیکردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود وقنفذ به امر عمر، فاطمه زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفاء سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»[2]
مسعودی در قسمتی از کتاب خود آورده است:«فَوَجهُوا اِلی مَنْزلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوابابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیدَةَ النساءِ بِالْبابِ حَتی اَسْقَطَتْمُحْسِنا؛پس (عمر و همراهان) به خانه علی علیه السلام رو کرده وهجوم بردند، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛چنان که محسن را سقط نمود.»[3]
اما منابع اهل سنت:
1- عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) نقل کرده: «اِنّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْاَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها ،به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمهعلیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»[4]
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق)، به نظام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ ،عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»[5]
2- صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنت میگوید:«اِن عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها، به راستی عمر آن چنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت زد که محسن را سقط نمود.»[6]
3- مقاتل بن عطیه میگوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمرآن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ دربه سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که ازدنیا رفت.»[7]
4- ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا ماننداسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وعده داد که پس از مراجعت به مکه،وسائل مسافرت دختر پیامبر(ص) را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آن جا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر(ص) ازمکه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بن الاسود (یا هبار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود رابر کجاوه دختر پیامبر(ص) کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد وبه مکه بازگشت. پپامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و درفتح مکه (با این که همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید میگوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبرصلیاللهعلیهوآلهوسلم خون کسی که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش (محسن) را سقط کند، حتما مباح میشمرد.»
ابن ابی الحدید میگوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آن چه را مردم میگویند که فاطمه بر اثر ترس (و ضرباتی که براو وارد شد) فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»[8]
این قصه، به خوبی نشان میدهد که اخبار موافق با نظریات شیعه در بین روایات اهل سنت نیز وجود داشته و خودابن ابی الحدید نیز در قسمتی از کلامش اعتراف میکند؛ آن جا که میگوید: «عَلی اَنّ جَماعَةً مِنْ اَهْلِ الحَدیثِ قَدْ رَوَوْا نَحوَهُ، گروهی از اهل حدیث (از اهل سنت نیز) مانند آن چه را شیعیان میگویند نقل کردهاند.[9]
5- سکونی یکی از راویان اهل سنت است[10]او میگوید: «نزد امام صادق علیهالسلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیهالسلام فرمود:ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده (از این که فرزندم پسرنبوده و دختر است ناراحتم) پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین بر میدارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی میکند و از رزق شمانمیخورد (پس چرا ناراحتی؟).»
سکونی میگوید: (با کلمات امام صادق علیهالسلام ) غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُم وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمیْتَها فاطِمَةَ فَلاتَسُبها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللهِ عَزوَجَل وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَق مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِالصدیقة» وَ کانَ الاِمامُ لَما سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدتَهُ وَمَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان[11]
چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود:آه آه. سپس دست خود را بر پیشانیاش گذاشت و گویا گریه میکرد و فرمود: حال که اورا فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را (کتک) نزن و نفرینش نکن (چرا که) این نام در نزد خداوند با عظمت، محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدیقه گرفته است. (آن گاه سکونی میگوید همیشه امام صادق علیهالسلام اینگونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را میشنید به یاد جدهاش (فاطمه) ومصیبتهای او میافتاد و همیشه تذکر میداد و میگفت: سبب وفات (و شهادت) فاطمه علیهاالسلام ضربتی بود که قنفذ، غلام فلانی (یعنی عمر) بر او وارد ساخت.
توجه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنیگری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیهالسلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ وعمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیهالسلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:« وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمرزد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند)[12]
پی نوشتها:
1- شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2- سید مرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3- اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4- الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5- اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6- الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2،ص29
7- الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیهالسلام ،ص252.
9- شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10- سه نفر از راویان اهل سنت، از امامان شیعه علیهمالسلام روایت نقل نمودهاند که علمای شیعه آنان را ثقه میدانند و به سخن آنان اطمینان دارند وروایات آنها را میپذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11- شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12- بحار الانوار، ج43، ص170
پرسش : ماجرای آتش سوزی خانه حضرت علی و سیلی خوردن حضرت فاطمه به دستور چه کسی و در کدام یک از منابع اهل تسنن ذکر شده؟
برخی از دانشمندان اهل سنت برای حفظ موقعیت خلفا از بازگو کردن این قطعه ازتاریخ خودداری نمودهاند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود میگوید: «جساراتی راکه مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.[1]
البته برخی از دانشمندان و مورخان اهل سنت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کردهاند؛ چنان که سید مرتضی رحمة الله علیه در این زمینه میگوید:
«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارتهایی که به ساحت دختر پیامبرگرامی اسلام(ص) وارد شده امتناع نمیکردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود وقنفذ به امر عمر، فاطمه زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفاء سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»[2]
مسعودی در قسمتی از کتاب خود آورده است:«فَوَجهُوا اِلی مَنْزلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوابابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیدَةَ النساءِ بِالْبابِ حَتی اَسْقَطَتْمُحْسِنا؛پس (عمر و همراهان) به خانه علی علیه السلام رو کرده وهجوم بردند، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛چنان که محسن را سقط نمود.»[3]
اما منابع اهل سنت:
1- عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) نقل کرده: «اِنّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْاَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها ،به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمهعلیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»[4]
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق)، به نظام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ ،عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»[5]
2- صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنت میگوید:«اِن عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها، به راستی عمر آن چنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت زد که محسن را سقط نمود.»[6]
3- مقاتل بن عطیه میگوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمرآن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ دربه سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که ازدنیا رفت.»[7]
4- ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا ماننداسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وعده داد که پس از مراجعت به مکه،وسائل مسافرت دختر پیامبر(ص) را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آن جا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر(ص) ازمکه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بن الاسود (یا هبار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود رابر کجاوه دختر پیامبر(ص) کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد وبه مکه بازگشت. پپامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و درفتح مکه (با این که همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید میگوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبرصلیاللهعلیهوآلهوسلم خون کسی که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش (محسن) را سقط کند، حتما مباح میشمرد.»
ابن ابی الحدید میگوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آن چه را مردم میگویند که فاطمه بر اثر ترس (و ضرباتی که براو وارد شد) فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»[8]
این قصه، به خوبی نشان میدهد که اخبار موافق با نظریات شیعه در بین روایات اهل سنت نیز وجود داشته و خودابن ابی الحدید نیز در قسمتی از کلامش اعتراف میکند؛ آن جا که میگوید: «عَلی اَنّ جَماعَةً مِنْ اَهْلِ الحَدیثِ قَدْ رَوَوْا نَحوَهُ، گروهی از اهل حدیث (از اهل سنت نیز) مانند آن چه را شیعیان میگویند نقل کردهاند.[9]
5- سکونی یکی از راویان اهل سنت است[10]او میگوید: «نزد امام صادق علیهالسلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیهالسلام فرمود:ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده (از این که فرزندم پسرنبوده و دختر است ناراحتم) پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین بر میدارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی میکند و از رزق شمانمیخورد (پس چرا ناراحتی؟).»
سکونی میگوید: (با کلمات امام صادق علیهالسلام ) غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُم وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمیْتَها فاطِمَةَ فَلاتَسُبها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللهِ عَزوَجَل وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَق مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِالصدیقة» وَ کانَ الاِمامُ لَما سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدتَهُ وَمَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان[11]
چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود:آه آه. سپس دست خود را بر پیشانیاش گذاشت و گویا گریه میکرد و فرمود: حال که اورا فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را (کتک) نزن و نفرینش نکن (چرا که) این نام در نزد خداوند با عظمت، محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدیقه گرفته است. (آن گاه سکونی میگوید همیشه امام صادق علیهالسلام اینگونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را میشنید به یاد جدهاش (فاطمه) ومصیبتهای او میافتاد و همیشه تذکر میداد و میگفت: سبب وفات (و شهادت) فاطمه علیهاالسلام ضربتی بود که قنفذ، غلام فلانی (یعنی عمر) بر او وارد ساخت.
توجه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنیگری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیهالسلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ وعمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیهالسلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:« وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمرزد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند)[12]
پی نوشتها:
1- شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2- سید مرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3- اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4- الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5- اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6- الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2،ص29
7- الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیهالسلام ،ص252.
9- شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10- سه نفر از راویان اهل سنت، از امامان شیعه علیهمالسلام روایت نقل نمودهاند که علمای شیعه آنان را ثقه میدانند و به سخن آنان اطمینان دارند وروایات آنها را میپذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11- شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12- بحار الانوار، ج43، ص170
لعنت بر قاتل یگانه دختر رسول خدا(ص)
عمر بن خطاب
بمیریم با سنی جماعت برادر نمیشویم...
توسط قنفذ حروم زاده غلام عمر ولد زنا...
لعن علی عدوك یا علی
اولی و دومی و سومی...
شهـــادت حضرت زهـــرا (س) در مدارک اهل سنت
1- ابن قتیبه
2-ابن شهر آشوب سروی
3-أبی الفتح محمد بن عبدالکریم بن أبی بکر احمد شهرستانی
4-ذهبی مورخ مشهور
5-عمر رضا کحاله از علمای معاصر اهل سنت
یعقوبی
6-احمدبن یحیی معروف به «بلاذری»
7-ابن ابی الحدید معتزلی
8-شهاب الدین احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسی
ظلم و ستم در حق تنها بازماندة رسول خدا، حضرت زهرا سلام الله علیها و شهادت آن بانوی یگانه، حقیقتی غیر قابل انکار و از مسلّمات تاریخ اسلام است. به گونه ای که هیچ فردی را یارای انکار و رد آن نیست، چرا که مورخان و محدثان عامه و خاصه علارغم فشارها و محدودیت هایی که در طول تاریخ همواره متوجه ایشان بوده است، باز هم به گونه های مختلف و بیان های گوناگون به آن پرداخته اند به طوری که هر انسان محقق و بدون تعصب با مراجعه به مصادرِ متقن و منابعِ دست اول مسلمانان، اعم از شیعه و سنی آن را خواهد یافت.
در این مختصر برآنیم تا با آوردن چند نمونه از تصریحات علما و بزرگان اهل سنت، از هر گونه استبعاد و رد کردن این وقایع تلخ تاریخی، و هرگونه شبه افکنی در میان جوانان جلوگیری کنیم.
به امیــد ظهور و فــرج هر چــه زودتـر منـتقــم اهل بیــت عصـــمت و طـهارت،
حضــرت حجه ابن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف.
* ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیب? دینوری (معروف به ابن قُتَیبَة) در گذشته ی سال 276 هجری، در کتاب خود بنام "الامامة والسیاسة"جلد اول صفحه ی 12، چاپ سوم، 2جلد در یک مجلّد، تحت عنوان"کیفَ کانَت بیعة علی أبی طالب کرَّمَ الله وجهه" (علی کرم الله وجهه چگونه بیعت کرد) با ذکر سند از عبدالله بن عبدالرحمن انصاری روایت کرده که گفت:
"همانا روزی ابوبکر از عده ای که از بیعت با او سرپیچی کرده و نزد علی علیه السلام جمع شده بودند، سراغ گرفت. پس عمر را به دنبال آنها -که در خانه ی علی جمع شده بودند- فرستاد، پس آنها از خارج شدنِ از خانه خودداری نمودند، در این هنگام عمر دستور داد که "هیزم حاضر کنید" و خطاب به اهل خانه گفت:
«قسم به آن کس که جان عمر در دست اوست باید خارج شوید و الا خانه را با اهلش به آتش می کشم»
شخصی به عمر گفت: ای ابا حفض، آیا می دانی در این خانه فاطمه است؟!
عمر گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد!
* باز در همان کتاب جلد 1 صفحه ی 13 با ذکر سند می گوید:
...پس از چندی که گذشت عمر به ابوبکر گفت بیا تا نزد فاطمه علیها السلام برویم، چرا که ما او را به غضب درآورده ایم.
پس به اتفاق یکدیگر نزد فاطمه علیها السلام رفته واز او اجازه ی ورود گرفتند، لکن فاطمه علیها السلام به آنها اجازه ی ورود نداد، ناچار نزد علی علیه السلام آمده و با او سخن گفتند، تا آنکه آنها را بر فاطمه علیها السلام وارد کرد.
پس همین که آن دو نزد فاطمه علیها السلام نشستند، فاطمه علیها السلام صورت خود را به دیوار برگرداند. در این هنگام آن دو به فاطمه علیها السلام سلام کردند، لکن او جواب سلام آنها را نداد، لذا ابوبکرشروع به سخن کرده و گفت:
ای حبیبه ی رسول خدا آیا ما در مورد ارث پیامبر و همچنین در مورد شوهرت تو را به غضب در آوردیم؟
فاطمه علیها السلام گفت:
چه می شود تورا، که اهل و خانواده ات از تو ارث ببرند، لکن ما از محمد صلی الله علیه وآله ارث نبریم!
سپس فاطمه گفت: آیا اگر حدیثی از پیامبر را به یاد شما بیاورم قبول می کنید، و به آن اعتقاد پیدا می کنید؟
عمر و ابوبکر گفتند:آری.
پس فاطمه گفت: شما را به خدا قسم آیا از پیامبر نشنیدید که می گفت:
«رضایت فاطمه، رضایت من و غضب فاطمه، غضب من است. پس هر کس فاطمه دختر مرا دوست داشته باشد، همانا مرا دوست داشته و هر کس فاطمه را راضی کند مرا راضی کرده است و هر کس فاطمه را به غضب آورد، همانا مرا به غضب آورده است».
عمر و ابوبکر گفتند: آری از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدیم.
فاطمه علیها السلام گفت:
پس همانا من، خداوند و ملائکه را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا به سخط و غضب درآوردید و مرا راضی نکردید، و هرگاه پیامبر را ملاقات کنم از شما دو نفر به او شکایت خواهم کرد.
در این هنگام، ابوبکر شروع به گریه کرد در حالی که فاطمه علیها السلام می گفت:
بخدا قسم تو را (ابوبکر) در هر نمازی که بخوانم نفرین خواهم کرد.
* ابن شهر آشوب سروی (درگذشتهی سال 588هجری) در کتاب المناقب خود جلد سوم صفحه ی 132 از کتاب المعارف ابن قتیبه دینوری در بیان ذکر اولاد فاطمه سلام الله علیها چنین نقل می کند؛ فرزندان فاطمه عبارتند از:
حسن ،حسین، زینب ام کلثوم و محسن که همانا از ضربه ی قنفذ کشته شد.
لازم به تذکر است که در چاپ های امروزی کتاب المعارف ابن قتیبه چنین آمده است:
پس علی دارای چند فرزند شد به نام های حسن، حسین، ام کلثوم و زینب کبری؛ که مادرشان فاطمه دختر رسول خدا بود، لکن محسن ابن علی در سن کودکی به هلاکت رسید!
شهرستانی
* أبی الفتح محمد بن عبدالکریم بن أبی بکر احمد شهرستانی (در گذشته ی سال548 هجری) در کتاب خود بنام «الملل و النحل» چاپ بیروت 1402 هجری جلد اول صفحه ی 57 می گوید:
«همانا عمر چنان ضربه ای به شکم فاطمه علیها السلام در روز بیعت زد که فاطمه علیها السلام جنین خود را از شکم انداخت».
ذهبی
* ذهبی مورخ مشهور (در گذشته ی سال 748هجری) در کتاب خود بنام «لسان المیزان»جلد اول صفحه ی268- شماره ی 824 تحت عنوان «احمد» با ذکر سند می گوید:
«محمدبن احمد حماد کوفی» (از حافظین حدیث اهل سنت) گفته است:
«بدون شک عمر چنان لگدی به فاطمه علیهاالسلام زد که محسن از او سقط شد».
عمر رضا کحاله
* عمر رضا کحاله از علمای معاصر اهل سنت، در کتاب خود بنام «اعلام النساء» چاپ پنجم بیروت سال 1404- قسمت حرف«فاء» فاطمة بنت محمد صلی الله علیه وآله با ذکر سند می گوید:
تا آنکه ابو بکر از عده ای که از بیعت با او سر باز زده و تخلف کرده بودند و نزد علی بن ابی طالب علیه السلام جمع شده بودند- مانند عباس و زبیر و سعد بن عبادة- سراغ گرفت، و آنها در خانه ی فاطمه علیهاالسلام از بیعت با ابوبکر باز نشسته بودند. پس ابوبکر، عمر بن الخطاب را بسوی آنان فرستاد.
عمر روانه ی منزل فاطمه علیهاالسلام شده و فریاد کشید و آنان را به خارج از خانه جهت بیعت فراخواند. آنان از بیرون آمدن خودداری کردند، در این هنگام عمر هیزم طلبیده و گفت:
قسم به آن کس که جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج می شوید و یا آنکه خانه را با اهلش به آتش می کشم.
شخصی به عمر گفت: ای ابا حفض (کنیه ی عمر)، در این خانه فاطمه علیها السلام است!
عمر گفت: اگر چه فاطمه در این خانه باشد، آن را به آتش می کشم!
یعقوبی
* یعقوبی در تاریخ خود جلد دوم صفحه ی 137 چاپ بیروت تحت عنوان"ایّام ابی بکر" (دوران حکومتی ابوبکر) نقل می کند:
زمانی که ابوبکر مریض شد، یعنی در همان مرضی که مرد، عبدالرحمن بن عوف به عیادت او رفته و از او پرسید: ای خلیفه ی پیامبرحالت چگونه است؟
ابوبکر گفت: همانا من بر هیچ چیز تأسف نمی خورم مگر بر سه چیز که انجام دادم و ای کاش انجام نداده بودم...اما آن سه چیز که انجام دادم و ای کاش انجام نداده بودم: .
ای کاش قلاده ی خلافت را به گردن نینداخته بودم...
ای کاش خانه ی فاطمه را تفتیش نکرده و مورد هجوم آن عده قرار نداده بودم، اگر چه با من اعلان جنگ می کردند.
بلاذری
* احمدبن یحیی معروف به «بلاذری» در گذشته ی سال 279 هجری در کتاب خود بنام «انساب الاشراف» چاپ مصر جلد اول صفحه ی 586 تحت عنوان «امر السقیفة» (گزارشی از سقیفه) حدیث شماره ی 1184 می گوید:
ابوبکر برای بیعت گرفتن از علی علیه السلام ، به دنبال وی فرستاد، پس علی علیه السلام بیعت نکرد. در این هنگام عمر با شعله ای آتش روانه ی خانه ی علی علیه السلام شد. فاطمه علیها السلام در پشت درب با او مواجه شده و گفت:
ای پسر خطاب آیا تو را در حال آتش زدن خانه ام می بینم؟
عمر گفت :
آری! و آن چنان به این عمل مُصر و محکم هستم، چنانکه پدرت بر دینی که آورده بود محکم بود.
* بلاذری در همان کتاب، صفحه ی587، حدیث شماره ی 1188 از ابن عباس روایت می کند: زمانی که علی از بیعت خودداری نمود و در خانه کناره گیری کرده بود، ابوبکر عمر را به سوی علی فرستاد و به وی دستور داد علی را با بدترین صورت نزد من حاضر کن!
پس چون عمر نزد علی آمد، بین آن دو سخنانی رد و بدل شد. علی گفت:
ای عمر بدوش که نیمی از آن مال توست، به خدا قسم آنچه امروز تو را چنین بر امارت و حکومت ابوبکر حریص کرده چیزی نیست جز آنکه فردا حکومت را به تو بسپارد!
ابن ابی الحدید
* ابن ابی الحدید معتزلی در شرح خود جلد بیستم صفحه ی 16و17 تحت عنوان "ایراد کلام أبی المعالی الجوینی فی أمر الصحابه و الرد علیه" (نقل اعتراضات أبی المعالی جوینی در امور صحابه و رد برآن) می گوید:
اگر گفته شود که خانه فاطمه مورد هجوم واقع شد، و صیانتش شکسته شد بخاطر حفظ نظام اسلام و بخاطر جلوگیری از تفرقه مسلمانان، چرا که مسلمانان آن زمان از دین بر می گشتند و دست از اطاعت بر می داشتند، در جواب گفته می شود که:
همین کلام و جواب را بدهید آنجا که در جنگ جمل هودج عایشه مورد هتک واقع شد (چرا که عایشه بر علیه خلیفه رسمی مسلملنان قیام کرده) و هودج او مورد حمله قرار گرفت تا آنکه ریسمان اطاعت پاره نشود و اجتماع مسلمین از هم نپاشد و خون مسلمانان به هدر نرود.
پس وقتی که جائز باشد حمله به خانه فاطمه بخاطر امری که هنوز واقع نشده بود، بدون شک جائز است حمله به هودج عایشه به خاطر امری که واقع شده بود.
ابن عبد ربّه
*شهاب الدین احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسی در کتاب "العقد الفرید" جلد 4 صفحه 260 چنین می نویسد:
علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند تا اینکه ابوبکر، عمر را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند، و به او گفت اگر بیرون نیامدند با آنان نبرد کن. عمر ابن خطاب با مقداری آتش به سوی خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را به آتش بکشد. در این هنگام فاطمه با او روبرو شد و گفت: ای فرزند خطاب آمده ای خانه ما را بسوزانی!
عمر گفت: بلی، مگر اینکه شما نیز آن کنید که امّت کردند(بیعت با ابوبکر).