| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
956
|
3874
|
90/12/24 (10:22)
|
|
||
|
|
3
|
45
|
91/3/7 (12:19)
|
|
||
|
|
28
|
204
|
91/3/7 (11:50)
|
|
||
|
|
6
|
26
|
91/3/3 (22:50)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
91/2/22 (23:04)
|
|
||
|
|
10
|
76
|
91/2/5 (14:12)
|
|
||
|
|
49
|
269
|
91/2/4 (12:34)
|
|
||
|
|
12
|
148
|
91/1/8 (11:42)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
91/1/8 (10:33)
|
|
||
|
|
12
|
77
|
90/12/28 (01:50)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
90/12/23 (13:33)
|
|
||
|
|
53
|
296
|
90/12/11 (15:17)
|
|
||
|
|
25
|
218
|
90/11/23 (20:15)
|
|
||
|
|
18
|
127
|
90/11/23 (15:26)
|
|
||
|
|
11
|
87
|
90/11/23 (15:18)
|
|
||
|
|
8
|
117
|
90/11/23 (15:15)
|
|
||
|
|
63
|
282
|
90/11/23 (15:12)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/19 (23:42)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
90/11/14 (00:58)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
90/11/14 (00:41)
|
|
با توجه به ایجاد بحث نقد احادیث کلینی و صدوق بد نیست بحثی درباره راویان احادیث و کتب روایت در بین اعضا باشد تا بدانیم که کدام راوی اعتبار بیشتری نزد پیروانش دارد
مسلم بن حجاج / م261 ، دركتاب خود ( صحیح مسلم ) جریان طلب ارث وحقوق حضرت علی وعباس عموی پیامبر را از مالك بن اوس نقل می كند كه در ضمن آن روایت ، عمر اقرار می كند كه نظر و رأی شما دو نفر (علی بن ابی طالب و عباس ) در مورد ابوبكر این چنین بود كه :
« فرأیتماه كاذبا آثما غادرا خائنا »
و درباره من ( عمر ) نیز این گونه قائل اید كه :
«فرأیتمانی كاذبا آثما غادرا خائنا »
------------------------------------------------
"… قال: فلما توفی رسول الله صلى الله علیه وسلم قال أبو بكر: أنا ولی رسول الله صلى الله علیه وسلم. فجتئما، تطلب میراثك من ابن أخیك، ویطلب هذا میراث امرأته من أبیها. فقال أبو بكر: قال رسول الله صلى الله علیه وسلم (ما نورث. ما تركنا صدقة) فرأیتماه كاذبا آثما غادرا خائنا، والله یعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق. ثم توفی أبو بكر. وأنا ولی رسول الله صلى الله علیه وسلم وولی أبا بكر. فرأیتمانی كاذبا آثما غادرا خائنا. والله یعلم إنی بار راشد تابع للحق. فولیتها. ثم جئتنی أنت وهذا. وأنتما جمیع وأمركما واحد .."
صحیح مسلم /جزء الثالث / 32 - كتاب الجهاد والسیر / 15 - باب حكم الفیء / ح 49 - (1757)
بخاری در صحیح اش همان حدیث را در چهار جای از كتاب خود نقل كرده؛ ولی عبارت «دروغگو، گناهكار ، پیمان شكن و خائن را حذف كرده و به جای آن عبارت «كذا و كذا » و یا عبارت «كلمتكما واحدة» آورده است، تا بدین ترتیب نظر منفی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به حكومت ابوبكر و عمر معلوم نشود .
آیا تحریف متن روایت از یک راوی پذیرفته است ؟؟؟؟؟؟؟
چند فرض در این حدیث متصور است
یا این حدیث راست است و واقعا خلیفه دوم به امیر المومنین علی علیه السلام چنین سخنی را گفته یا نگفته .
اگر این حدیث دروغ است که حاشا به صحاح اهل سنت که این دروغ را نقل کرده اند.
و اگر این حدیث راست است :
یا خلیفه دوم راست گفته یا دروغ!بعید هست که این مطلب را نفهمیده باشد و اشتباها چنین نسبتی را بدهد و بعد قسم بخورد که چنین نیست
اگر راست گفته که از نظر امیرالمومنین خلیفه دوم عادل نبوده و همان است که در روایت ذکر شده
و اگر دروغ گفته که باز یکی از این چهار نسبت در مورد او صدق می کند !
امیدوارم دوستان اهل سنت این مطلب را توهین به خلیفه دوم حساب نكنند
كتابهای تفسیری و اسرائیلیات
متأسفانه كتابهای تفسیری آكنده از این نوع روایات است و بسیاری از مفسران در مقام تفسیر برخی از آیاتی كه مربوط به چگونگی آفرینش و یا تاریخ گذشتگان و یا پدیدههای غیبی كه از نظرها پنهان است، این روایات را نقل كردهاند و آن را به عنوان تفصیلی بر اجمال قرآن و یا حتی به عنوان اطلاعرسانی آوردهاند و این آفت گریبانگیر مفسران اهل سنت و مفسران شیعه شده است و البته مفسران اهل سنت سهم بسیار زیادی در آن دارند و در تفاسیر معتبر شیعه به ندرت دیده میشود.1
علاوه بر تفاسیر منسوب به برخی از صحابه و تابعین، مانند ابن عباس، مجاهد، مقاتل بن سلیمان، ضحاك، سدی و دیگران كه منبع اسرائیلیات هستند، برخی از تفاسیری كه در قرنهای بعدی نوشته شده و از نظم و ترتیب بهتری برخوردارند، نیز سرشار از روایتهای اسرائیلی است و میتوان از تفسیر "جامع البیان" طبری و "الدرالمنثور" سیوطی به عنوان نمونه یاد كرد كه به طور گستردهای به نقل این روایات پرداختهاند. جای شگفتی است كه این مفسران چگونه روایاتی این چنین را به عنوان تفسیر آیات قرآنی ارائه كردهاند كه مشتمل بر خرافات و مطالب غیر منطقی و گاهی مخالف با خود قرآن و یا ضرورتهای اسلامی است؟
یكی از مواردی كه روایات اسرائیلی در آن حضوری گسترده دارند، موضوع آفرینش انسان و جهان است و مفسران در تفسیر آیات مربوط به آن حجم بالایی از این روایات را كه برگرفته از تورات و متون دیگر اهل كتاب است، نقل كردهاند. این مفسران در توضیح و تفسیر آیات نورانی قرآن، به خود اجازه دادهاند كه مطالب بسیار سخیف و خلاف عقل و منطق را نقل كنند كه به راستی وهن بر قرآن و حتی گاهی مخالف صریح آیات قرآنی است.
یك نمونه آن روایتی از ابوهریره است كه دلالت دارد كه خداوند، جهان را در هفت روز آفرید و این بر خلاف نص صریح قرآن است كه جهان در شش روز آفریده شده است جالب اینكه راویان آن، آن را به شخص پیامبر خدا(ص) نسبت میدهند!
متن آن روایت به نقل طبری چنین است: ابوهریره میگوید: پیامبر خدا دست مرا گرفت و گفت: خداوند خاك را روز شنبه و كوهها را روز یكشنبه و درختان را روز دوشنبه و بدی را روز سه شنبه و نور را روز چهارشنبه و حیوانات را روز پنجشنبه و آدم را در ساعت آخر روز جمعه آفرید.2
این روایت علاوه بر اینكه مخالف قرآن است مشتمل بر مطالب سستی است كه نیازی به گفتن ندارد و لذا برخی از محدثان اهل سنت گفتهاند كه ابوهریره آن را از كعب الاحبار شنیده و اشتباهاً به پیامبر خدا نسبت داده است.3 و این در حالی است كه در آغاز روایت، ابوهریره گفته است كه پیامبر دست مرا گرفت و چنین گفت.
از این نوع روایات در تفسیر آیات مربوط به خلقت فراوان است. مورد دیگری كه شاهد نقل انبوه روایات اسرائیلی در آن هستیم، تاریخ پیامبران و امتهای گذشته است؛ برخی از مفسران قصههای بسیار سخیف و دور از منطق و پر از خرافاتی را به عنوان شرح و توضیح آیات قرآنی نقل كردهاند و بهانه آنها این است كه قرآن كریم مطلب را به اجمال بیان كرده و این روایات آن را به تفصیل بیان میكند.
برخی از قصههای پیامبران و امتهای گذشته مانند قصه هاروت و ماروت و قصه داود و سلیمان و قصه بنی اسرائیل و قصه یأجوج و مأجوج دستمایهای برای ذكر افسانهها و خرافات بسیاری شده است كه متأسفانه به سبب اشتمال آنها بر مطالب ضد و نقیض و خلاف عقل و وجدان و به سبب پریشانگویی بیش از حد، باعث طعن و ریشخند مخالفان اسلام شده است.
كتابهای تفسیری و اسرائیلیات
متأسفانه كتابهای تفسیری آكنده از این نوع روایات است و بسیاری از مفسران در مقام تفسیر برخی از آیاتی كه مربوط به چگونگی آفرینش و یا تاریخ گذشتگان و یا پدیدههای غیبی كه از نظرها پنهان است، این روایات را نقل كردهاند و آن را به عنوان تفصیلی بر اجمال قرآن و یا حتی به عنوان اطلاعرسانی آوردهاند و این آفت گریبانگیر مفسران اهل سنت و مفسران شیعه شده است و البته مفسران اهل سنت سهم بسیار زیادی در آن دارند و در تفاسیر معتبر شیعه به ندرت دیده میشود.1
باب رَضَاعَةِ الْكَبِیرِ
3673 - حَدَّثَنَا عَمْرٌو النَّاقِدُ، وَابْنُ أَبِی عُمَرَ، قَالاَ حَدَّثَنَا سُفْیَانُ بْنُ عُیَیْنَةَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ جَاءَتْ سَهْلَةُ بِنْتُ سُهَیْلٍ إِلَى النَّبِیِّ صلى الله علیه وسلم فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی أَرَى فِی وَجْهِ أَبِی حُذَیْفَةَ مِنْ دُخُولِ سَالِمٍ - وَهُوَ حَلِیفُهُ . فَقَالَ النَّبِیُّ صلى الله علیه وسلم " أَرْضِعِیهِ " . قَالَتْ وَكَیْفَ أُرْضِعُهُ وَهُوَ رَجُلٌ كَبِیرٌ فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَقَالَ " قَدْ عَلِمْتُ أَنَّهُ رَجُلٌ كَبِیرٌ " . زَادَ عَمْرٌو فِی حَدِیثِهِ وَكَانَ قَدْ شَهِدَ بَدْرًا . وَفِی رِوَایَةِ ابْنِ أَبِی عُمَرَ فَضَحِكَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم .
عایشه مىگوید: كه آیه رضاع كبیر(1) و نیز آیه رجم(2) در قرآن بوده و در ضمن صحیفهاى زیررختخوابم قرار داشت و چون ما به موت رسول خدا صلىاللهعلیهوآله مشغول شدیم، داجن (بره یا بزغالهاى كه در اطاق نگهدارى مىشد) آن را خورد!(3)
ب - سنت: عایشه مىگوید: «رسول خدا صلىاللهعلیهوآله به «سهلة» دختر «سهیل» دستور داد كه به پسر خواندهاش «سالم» شیر بدهد. او گفت: چگونه به او شیر بدهم در حالى كه او مردى بزرگ است؟! پیامبر صلىاللهعلیهوآله تبسمى كرد و فرمود: من مىدانم كه او مردى بزرگ است». (یعنى با این حال مىگویم به او شیر بده تا با تو محرم شود و تا شوهر تو یعنى «أبو
(1) یعنى زنى جهت محرم شدن، پسر بزرگى و یا مردى را شیر دهد!
(2) مراد از آیه رجم، مطابق آنچه كه اهل سنت گفتهاند و در پاورقى صحیح مسلم نیز آمده (كتاب الرضاع، ح 26) این عبارت است: «الشیخ والشیخة إذا زنیا فارجموهما» و در بعض اقوال با اضافه كلمه «البته» یعنى: اگر پیرمرد و پیرزنى زنا كردند حتما آن دو را سنگسار كنید.
(3) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 625، كتاب النكاح، باب 36، ح 1943.
«عن عایشه قالت: لقد نزلت آیة الرجم ورضاعة الكبیر عشرا ولقد كان فی صحیفة تحت سریرى فلما مات رسول اللّه صلىاللهعلیهوسلم وتشاغلنا بموته دخل داجن فأكلها».
این دلیل عایشه (قرآن (نه مورد قبول سایر همسران رسول خدا صلىاللهعلیهوآله قرار گرفت و نه احدى از علماى اهل سنت بدان فتوى دادند. تذكر این نكته نیز لازم است كه داستان شیر خوردن «سالم» را نیز فقط عایشه نقل كرده است كه در آن اشكالات متعددى دیده مىشود كه مهمترین آنها این است كه اگر سالم با سهلة نامحرم است چگونه مىتواند شیر او را بخورد. أبو حذیفة از اینكه سالم به زنش -كه با او نامحرم است- نگاه مىكند ناراحت مىشود ولى اگر شیر زنش را بخورد ناراحت نمىشود! آیا مىتوان پذیرفت كه نگاه كردن به زنى حرام باشد ولى مكیدن شیر از پستان او حلال؟! راستى چقدر مسخره است! آیا نمىتوان به قاطعیت گفت: كه این روایت همچون آیهاى كه برهاى بتواند آن را بخورد ساختگى است؟ آیا از مجموع این داستان نمىتوان فهمید كه عایشه از جعل حدیث ابائى نداشت؟ آیا باز هم مىتوان به روایات عایشه اعتماد كرد؟
بعض از علماى عامه در توجیه شیر خوردن سالم گفتهاند كه ممكن است سهلة شیر خود را در ظرفى ریخته و سالم از آن نوشید و با این توجیه خواستهاند كه اشكال مزبور را رفع كنند اینان از این نكته غافل شدند كه اگر چنین است چرا سهله از این نوع شیر دادن ناراحت بود؟ مىخواهد سالم مردى بزرگ باشد یا نباشد. از این گذشته با كلمه «رضاع» كه اصطلاحا به معناى مكیدن شیر از پستان است مناسبت ندارد، زیرا رضاع هنگامى صادق است كه طفل، شیر را از پستان بمكد نه آنكه آن را در ظرفى ریخته و به او بدهند.
در مورد «رضاع كبیر» نیز چنین توجیه كردند كه این آیه، هم نسخ تلاوت شده و هم نسخ حكم! در پاسخ آن باید گفت: اولا - آیه تا زمان رحلت رسول خدا صلىاللهعلیهوآله -به قول عایشه- زیر رختخواب او وجود داشت. آیا بعد از وفات آن حضرت، جبرئیل نازل شد و آن را نسخ كرد؟! ثانیا - چگونه مىشود كه حكمى نازل شده باشد و مردم از آن با خبر نباشند و فقط عایشه آن را بداند و سپس نسخ آن بیاید و از نسخ آن هم كسى مطلع نشود و بعدها علماى اهل سنت آن را در توجیه ادعاى عایشه نقل كنند؟! ثالثا - عایشه كه مدعى وجود آن آیه است آن را به عنوان حكمى الهى تلقى كرده و ادعا مىكند داجن آن را خورد نه آنكه نسخ شده باشد و معناى آن این است كه اگر داجن آن را نمىخورد زنها مىتوانستند به نص آن آیه (كه عایشه ـ و فقط او ـ ادعاى نزول آن را داشت) مرد بزرگى را شیر دهند تا آن مرد به منزله پسر او باشد. چنانچه عایشه خود چنین مىكرد؛ یعنى هر كس را كه دوست داشت وارد بر او شده همچون محرمى با او نشست و برخاست نموده و خود را از او نپوشاند، به دختر برادر و یا دختر خواهرش دستور مىداد كه او را شیر دهد! البته سایر زنهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله از این كار ابا مىنمودند.
«... فبذلك كانت عایشه تأمر بنات أخواتها وبنات أخوتها أن یرضعن من أحبت عایشه أن یراها ویدخل علیها
اكنون شما بگویید آیا چگونه می توان به سایر روایاتی كه از این راویان نقل شده اعتماد كرد؟؟؟
سلام سحر
خانم: معلومه که خوب عصبانی هستی؟
اما قرار بر
این بود که شما راویان را بررسی کنید و بگید علت ضعف چیه؟ کدوم راوی مشکل داره به
چه دلیل؟ نه اینکه بیان حکمی بکنید که با مذهب شیعه تناقض داره. 



اما در مورد
موضوع: حدیث آیه رجم از حدیثی مورد قبول و منطقی است. رجم یکی از حکمهایی که اتفاق
فرق اسلامی بر آن است. اما این در حالی است که ظاهر قرآن بر خلاف این نظر حکم دارد
و حکم رجم در قرآن نیست. علمای اهل سنت شیعه نمی دانم: استناد به این حدیث میکنند
که این آیه جز قرآن بوده در زمان رسول الله و بعدا نسخ شده تلاوتش اما حکمش باقی
است چون عملا رسول الله رجم انجام داده.
اما: حدیث بز
عایشه حدیث در ابن ماجه است. این حدیث محدث بزرگ عصر ما شیخ ناصر الدین آلبانی حسن
دانسته( به پست صدیق برای فهمیدن مفهوم حسن مراجعه کنید) حدیث حسن اگر با قواعد
کلی اسلام تطابق نداشته باشد میشه آن را کنار زد اما:
اولا: زمان
قدیم قرآن بوسیله نوشتن و کتابت بین مردم منتشر نبود بلکه سینه به سینه نقل میشد
چرا که کاغذ ممکنه آتش بگیره یا در دوره قدیم که بز اطراف انسانها میگشته احتمال انیکه
آن را بخوره هست. و هزار اتفاق مگر برای کتابهای درسی ما چنین اتفاقی نمی افتد لذا
ملاک صحت روایت قران حتی تا امروز نقل سینه به سینه از طرف کسانی است که سند اتصال
این قران را به رسول الله دارند. اما کسانی که سواد داشتند مانند عایشه و ابن
مسعود و دیگران کتابی را برای مرور خودشان مینوشتند. در داستان جمع اوری قران توسط
عثمان میبینیم که عثمان فقط هفت نسخه قرآن نوشت در حالی که مردم خیلی بیشتر بودند.
این نشان از این استکه که قران سینه به سینه بین مردم انتقال میشد. حال اگر قسمتی
از کتابت عایشه که مقداری از آیات که نسخ شده بود را در بر داشت را بز خورده مشکلی
برای قران پیش نمی اید چرا اصحاب میدانستند که آن جزو قرآن نیست.
ثانیا": حدیث رضاعه کبیر عایشه از علمایی بوده که به آن فتوا داده اما سایرین صحابه آن را نپذیرفتند بخاطر نسخ حکم آن واین اختلاف طبیعی است.
ثالثا: تفسیر شیر خوردن هم همانطور بود که ذکر شد یعنی سحر خانم ذکر کردند. این معموله زن عمرو اول متوجه نشد که چطوری و بهش بر خورد. رسول الله و عمرو خندیدند در یک داستان اجتماعی بعدا متوجه شده که چطوری اینکار را بکند. لطف کنید چیزی که تاویلش راحته را اینقدر پیچیده اش نکنید.
رابعا: این حدیث کجا و باب تحریف کلینی و مجلسی و .... غیره کجا.
قال: فلما توفی رسول الله صلى الله علیه وسلم قال أبو بكر: أنا ولی رسول الله صلى الله علیه وسلم. فجتئما، تطلب میراثك من ابن أخیك، ویطلب هذا میراث امرأته من أبیها. فقال أبو بكر: قال رسول الله صلى الله علیه وسلم (ما نورث. ما تركنا صدقة) فرأیتماه كاذبا آثما غادرا خائنا، والله یعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق. ثم توفی أبو بكر. وأنا ولی رسول الله صلى الله علیه وسلم وولی أبا بكر. فرأیتمانی كاذبا آثما غادرا خائنا. والله یعلم إنی بار راشد تابع للحق. فولیتها. ثم جئتنی أنت وهذا. وأنتما جمیع وأمركما واحد ..ا
از سحر خانم تشکر میکنم که زحمت کشیدند و سری به کتابهای اهل سنت زده و سعی در پیدا کردن حدیث ضعیف کردند. اما خوشبختانه این حدیث گفتار رسول الله نیست که شرعی را واجب یا حرام کند بلکه مشاجره بین اصحاب است. اما اینطور که معلومه سند حدیث مشکل ندارد و سحر خانم نقدی بر حدیث ندارند لذا حدیث صحیح است و این اتفاق افتاده اما متن حدیث: نمی دانم چرا بازهم شیعه بازی در آوردن و کامل حدیث را ذکر نکرده و آنجایی که مرادش را محقق می سازد بیان کرده و تمام مغالطه های منطقی را بر همین قسمت بنا نهاده:
اما داستان بصورت کامل:
مالک بن انس روایت می کند: عمر بن خطاب کسی را به دنبال من فرستاد وقتی خورشید بالا آمده بود، من پیش او آمدم دیدم که در خانه اش روی تختی نشسته است و بر بالشی از پوست تکیه زده است، آنگاه او به من گفت: ای مالک! برخی از قوم تو شتابان آمده اند و من فرمان دادم تا مقدار کمی به آنها داده شود آن را بگیر و میان آنها تقسیم کن. گفتم: اگر کسی دیگر غیر از من را به این کار فرمان می دادی بهتر بود، گفت: آن را بگیر ای مالک. می گوید: آنگاه یرفأ (دربان عمر) آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! عثمان و عبدالرحمان بن عوف و زبیر و سعد اجازه ورود می خواهند، عمر گفت: به آنها اجازه بده و آنگاه آنها وارد شدند.) از جهتی عباس و علی بر مال خیبر اختلاف کردند و این اختلافات بین آنها زیاد شد تا جاییکه برای حل مشکل پیش عمر آمدند ...( اما ادامه داستان از روایت امام مسلم:
قَالَ نَعَمْ فَأَذِنَ لَهُمَا فَقَالَ عَبَّاسٌ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ اقْضِ بَیْنِی وَبَیْنَ هَذَا الْكَاذِبِ الْآثِمِ الْغَادِرِ الْخَائِنِ فَقَالَ الْقَوْمُ أَجَلْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَاقْضِ بَیْنَهُمْ وَأَرِحْهُمْ فَقَالَ مَالِكُ بْنُ أَوْسٍ یُخَیَّلُ إِلَیَّ أَنَّهُمْ قَدْ كَانُوا قَدَّمُوهُمْ لِذَلِكَ فَقَالَ عُمَرُ اتَّئِدَا أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ الَّذِی بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ قَالُوا نَعَمْ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى الْعَبَّاسِ وَعَلِیٍّ فَقَالَ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ الَّذِی بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ أَتَعْلَمَانِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ قَالَا نَعَمْ فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَعَزَّ كَانَ خَصَّ رَسُولَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بِخَاصَّةٍ لَمْ یُخَصِّصْ بِهَا أَحَدًا غَیْرَهُ قَالَ{ مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ } مَا أَدْرِی هَلْ قَرَأَ الْآیَةَ الَّتِی قَبْلَهَا أَمْ لَا قَالَ فَقَسَمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بَیْنَكُمْ أَمْوَالَ بَنِی النَّضِیرِ فَوَاللَّهِ مَا اسْتَأْثَرَ عَلَیْكُمْ وَلَا أَخَذَهَا دُونَكُمْ حَتَّى بَقِیَ هَذَا الْمَالُ فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَأْخُذُ مِنْهُ نَفَقَةَ سَنَةٍ ثُمَّ یَجْعَلُ مَا بَقِیَ أُسْوَةَ الْمَالِ ثُمَّ قَالَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ الَّذِی بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ أَتَعْلَمُونَ ذَلِكَ قَالُوا نَعَمْ ثُمَّ نَشَدَ عَبَّاسًا وَعَلِیًّا بِمِثْلِ مَا نَشَدَ بِهِ الْقَوْمَ أَتَعْلَمَانِ ذَلِكَ قَالَا نَعَمْ قَالَ فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَكَ مِنْ ابْنِ أَخِیكَ وَیَطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ فَرَأَیْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّیَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِیُّ أَبِی بَكْرٍ فَرَأَیْتُمَانِی كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنِّی لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ فَوَلِیتُهَا ثُمَّ جِئْتَنِی أَنْتَ وَهَذَا وَأَنْتُمَا جَمِیعٌ وَأَمْرُكُمَا وَاحِدٌ فَقُلْتُمَا ادْفَعْهَا إِلَیْنَا فَقُلْتُ إِنْ شِئْتُمْ دَفَعْتُهَا إِلَیْكُمَا عَلَى أَنَّ عَلَیْكُمَا عَهْدَ اللَّهِ أَنْ تَعْمَلَا فِیهَا بِالَّذِی كَانَ یَعْمَلُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَأَخَذْتُمَاهَا بِذَلِكَ قَالَ أَكَذَلِكَ قَالَا نَعَمْ قَالَ ثُمَّ جِئْتُمَانِی لِأَقْضِیَ بَیْنَكُمَا وَلَا وَاللَّهِ لَا أَقْضِی بَیْنَكُمَا بِغَیْرِ ذَلِكَ حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ فَإِنْ عَجَزْتُمَا عَنْهَا فَرُدَّاهَا إِلَیَّ.
سپس یرفأ آمد و گفت: عباس و علی اجازه ورود می خواهند، گفت: به آنها اجازه بده بیایند. آنها آمدند و عباس گفت: ای امیرالمؤمنین! میان من و این دروغگوی گناهکار عهدشکن خائن قضاوت کن. گروهی که آنجا بودند گفتند: بله، ای امیرالمؤمنین! میان آنها قضاوت کن و آنها را راحت کن. مالک بن اوس: فکر می کردم آنها این افراد را پیش تر به خاطر همین فرستاده بودند. عمر گفت: صبر کنید، شما را به خداوندی که آسمان و زمین به فرمان او بر پا هستند سوگند می دهم: آیا می دانید که پیامبر خدا ص گفت: ما از خود چیزی به ارث نمی گذاریم، آنچه از خود به جا می گذاریم صدقه است. گفتند: بله. سپس رو به علی و عباس کرد و گفت: شما را به خداوند که آسمان و زمین به فرمان او برپا هستند سوگند می دهم آیا می دانید که رسول خداص فرمود: ما از خود چیزی به ارث نمی گذاریم، آنچه از خود به جا می گذاریم صدقه است. آن دو گفتند: بله. آنگاه عمر- رضی الله عنه - گفت: خداوند عزوجل ویژگی به پیامبرش ص داده بود که به دیگر نداده بود، خداوند میفرماید. «چیزهائی را که خداوند از اهل این آبادی ها به پیغمبرش ارمغان داشته است، متعلق به خدا و پیغمبر... است». - نمی دانم آیة قبل از این را خواند یا نه-. و گفت: پیامبر ص اموال و دارایی های بنی نضیر را بین شما تقسیم کرد، سوگند به خدا که کسی را بر شما ترجیح نداد، و خودش بدون شما از آن استفاده نکرد، پیامبر ص مخارج یک سال را از آن بر می داشت. سپس گفت: شما را به خداوندی سوگند می دهم که آسمان ها و زمین به فرمان او پابرجا هستند! آیا این را می دانید؟ گفتند: بله. سپس عباس و علی را مثل دیگر کسانی که آنجا بودند قسم داد و گفت: آیا این را می دانید؟ و آن دو گفتند: بله. و گفت: وقتی رسول خدا ص وفات یافت ابوبکر گفت: من ولی رسول خدا ص هستم، و آنگاه شما دوتا آمدید و تو حق ارث خود را از برادرزاده ات می خواستی، و این خواهان حق ارث همسرش بود. ابوبکر گفت: پیامبر خدا ص فرموده است: ما از خود چیزی به ارث نمی گذاریم، آنچه از خود به جا گذاشتیم صدقه است. به نظر شما دو تا او دروغگو و گناهکار و عهدشکن و خائن بود، و خداوند می دانست که او راستگو و نیکوکار و راهیافته و پیرو حق است. سپس ابوبکر وفات یافت و من ولی رسول خدا ص و ولی ابوبکر هستم، شما فکر می کردید که من دروغگو و گناهکار و عهدشکن و خائن هستم، و حال آن که خدا می داند که راست می گویم، و نیکوکارم و راهیافته و پیروحق هستم، و من آن را سرپرستی نمودم. سپس تو و این پیش من آمدید در حالی که قضیه و کارتان یکی بود و گفتید: آن مال را به ما بده. به شما گفتم: اگر می خواهید آن را به شما می دهم به این شرط که با خدا عهد ببندید که در آن همان کاری را بکنید که پیامبر ص می کرده است، آنگاه شما دو تا با این شرط آن اموال را تحویل گرفتید. گفت: آیا همین طور است؟ (عباس و علی) گفتند: بله. (عمر) گفت: سپس اینک پیش من آمده اید تا میان شما دو تا قضاوت کنم، سوگند به خدا به غیر از این میان شما قضاوت دیگری تا قیامت نخواهم کرد، اگر نمی توانید آن را درست استفاده کنید آن را به من برگردانید.
*********
بخاری در صحیح اش همان حدیث را در چهار جای از كتاب خود نقل كرده؛ ولی عبارت «دروغگو، گناهكار ، پیمان شكن و خائن را حذف كرده و به جای آن عبارت «كذا و كذا » و یا عبارت «كلمتكما واحدة» آورده است، تا بدین ترتیب نظر منفی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به حكومت ابوبكر و عمر معلوم نشود . آیا تحریف متن روایت از یک راوی پذیرفته است ؟؟؟؟؟؟؟
من دقیق متوجه نیستم ایا ایشان بر امام بخاری ایراد گرفتند یا بر عمر؟ ایشان اسم تایتل گذاشتند راویان شیعه و سنی بعد بحثش نقد متن البته نه نقد بلکه ایراد ایدئولوژیکی است. به هر حال کسی که با علوم حدیث و روایت آشنا نباشد به این خطا می افتد: امام بخاری هر چه شنیده گفته نه هر چه احساس کرده خوبه گفته! حرف سحر خانم (تحریف متن) زمانی درست است که همه راویان امام مسلم و بخاری یکی باشند و امام بخاری غیر از امام مسلم گفته باشه. انوقت میشه یه جورایی البته یه جورایی!!! این نتیجه گرفت اما بازهم اگر چنین موردی اتفاق بیافتد روایت امام بخاری به خاطر قوت حافظه اش بر امام مسلم ترجیح پیدا میکند. اما در حدیث مذکور راویان سند حدیث مختلفند و جاییکه راویان مختلف باشند لازم نیست همه متن مثل هم باشد. در همه بحثهای فقهی و غیر فقهی چنین موردی قابل مشاهده است. یک راوی قسمتی از داستان را ذکر میکند که راوی دیگر نقل نکرده
اما راویان دو سند:
راویان امام بخاری:
1. إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْفَرْوِیُّ حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ عَنْ ابْنِ شِهَابٍ عَنْ مَالِكِ بْنِ أَوْسِ بْنِ الْحَدَثَانِ
2. حَدَّثَنَا أَبُو الْیَمَانِ أَخْبَرَنَا شُعَیْبٌ عَنْ الزُّهْرِیِّ قَالَ أَخْبَرَنِی مَالِكُ بْنُ أَوْسِ بْنِ الْحَدَثَانِ النَّصْرِیُّ أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ
3. حَدَّثَنَا سَعِیدُ بْنُ عُفَیْرٍ قَالَ حَدَّثَنِی اللَّیْثُ قَالَ حَدَّثَنِی عُقَیْلٌ عَنْ ابْنِ شِهَابٍ قَالَ أَخْبَرَنِی مَالِكُ بْنُ أَوْسِ بْنِ الْحَدَثَانِ
4. حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ بُكَیْرٍ حَدَّثَنَا اللَّیْثُ عَنْ عُقَیْلٍ عَنْ ابْنِ شِهَابٍ قَالَ أَخْبَرَنِی مَالِكُ بْنُ أَوْسِ بْنِ الْحَدَثَانِ
راویان سند امام مسلم
· حدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْمَاءَ الضُّبَعِیُّ حَدَّثَنَا جُوَیْرِیَةُ عَنْ مَالِكٍ عَنْ الزُّهْرِیِّ أَنَّ مَالِكَ بْنَ أَوْسٍ
راویان متعدد نقلهای متعددی کردند و این خورده بر امام بخاری نیست.
سلام
آقای هاشم مسلما ما به اندازه شما به علم رجال حدیثی آشنایی نداریم و طبیعی است که به سلسله سند ایراد نگیریم بلکه متن آنرا مورد بررسی قرار داده و با مبانی اهل سنت در زمینه عدالت صحابه سنجیده ایم
اما با توجه به متن اصلی که آنرا به صورت کامل نقل کردید نکته ای جدید هم به ذهنم رسید .
این حدیث نشان دهنده اینست که فیئ ِ متعلق به رسول الله در دست علی و عباس بوده و آنها از آن استفاده می کرده اند ظاهرا از نظر راوی این مال متعلق به رسول الله اما در اختیار علی وعباس بوده که با رحلت رسول خدا این مال یا باید بین ورثه تقسیم شود یا بر طبق ادعای خلیفه اول و دوم بین مسلمانان به صورت صدقه تقسیم شود
اکنون این سوال مطرح است که چگونه عموم آیات ارث با این حدیث تخصیص می خورد؟آیا قران در بیان مسایل ارث کوتاهی کرده ؟مسلما نه زیرا خدا در قران مساله ارث بودن سلیمان از داوود و همینطور دعای زکریا برای ارث بردن یحیی از خودش را بیان می کند .پس این سخن خلیفه مخالف صریح قران است و نمی توان آنرا به نبوت که عهدی الهی است تاویل برد .
علاوه بر مطالب بالا سوال اینست که با توجه به این که اهل سنت این ماجرا را صحیح دانسته اند چگونه به عدالت صحابه معتقد شده و سخن همه آنها را معتبر دانسته و بدون جرح آنها را تعدیل کرده اند؟؟فرقی نمی کند که علی وعباس با هم اختلاف و درگیری داشته باشند و عمر بین آنها قضاوت کند یا علی وعباس خلیفه اول و دوم را به این اوصاف متصف کرده باشند !!
یکبار دیگر به این مغالطه های منطقیتوجه کنید!!
چند فرض در این حدیث متصور است
یا این حدیث راست است و واقعا خلیفه دوم به امیر المومنین علی علیه السلام چنین سخنی را گفته یا نگفته .
اگر این حدیث دروغ است که حاشا به صحاح اهل سنت که این دروغ را نقل کرده اند.
و اگر این حدیث راست است :
یا خلیفه دوم راست گفته یا دروغ!بعید هست که این مطلب را نفهمیده باشد و اشتباها چنین نسبتی را بدهد و بعد قسم بخورد که چنین نیست
اگر راست گفته که از نظر امیرالمومنین خلیفه دوم عادل نبوده و همان است که در روایت ذکر شده
و اگر دروغ گفته که باز یکی از این چهار نسبت در مورد او صدق می کند !
ادامه مطلب:
چند فرض در این حدیث متصور است
یا این حدیث راست است و واقعا خلیفه دوم به امیر المومنین علی علیه السلام چنین سخنی را گفته یا نگفته .
بله این سخن را گفته.
*************
و اگر این حدیث راست است :یا خلیفه دوم راست گفته یا دروغ! بعید هست که این مطلب را نفهمیده باشد و اشتباها چنین نسبتی را بدهد.
در اینجا مغالطه صورت گرفته. شما می بینید که اولا این بحث ربطی به راویان ندارد ثانیاً: نقد متن نیز نیست چرا که فرضیه ایشان مبنی بر قبول متن است. اما مغلطه ایشان نقد یک نفر در یک موضوع دلیل بر این نیست که یک شخص از هر نظر مشکل دارد اما باز هم سؤال پیش میاید که آیا عباس هم که علی را به همین نسبت خواند آیا او هم راست گفته یا نه و بعید هست که نفهمیده باشد و اشتباها چنین نسبتی بدهد البتته ما اهل سنت چنین نمی گوییم.
در ثانی: اگر یک شخص در جدال علمی به شما گفت: شما فکر میکنی که فلانی دروغ گفته. آیا این جمله واقعا در صدق و کذب وارد میشه ؟ یعنی حتما فلانی دروغ گفته یا اینکه شما که فکر کردی واقعا فکر کردی؟ یا کسی که به شما گفت حتما راست گفت.
**************
و بعد قسم بخورد که چنین نیست.
قسم خوردن منظورت نفهمیدم عمر که قسم برای این نخورده که اشتباه کرده به نظرم شما والله را قسم فهمیدید والله یعلم یعنی خدا میداند که شما اشتباه میکنید و ابوبکر راستگو نیکوکار و تابع حق است نه قسم خورده
**************
اما توجیه جمله عباس و عمر :
در نسبت اینگونه جمله ها در برخی روایتها بین اصحاب مانند جمله عباس به علی و عمر خطاب به دو نفرشان نظر علما بر این است که اول باید خطا را به ناقلان این واقعه نسبت دهیم که من فکر میکنم چون روایتهای زیادی این جمله را نقل کردند این روش در اینجا نادرست است.
دومین روش که به نظر من نیز دومی صحیح تر از اولی است این است که فرض بر این بگیریم که این جز اعتقاد آنها نبوده فقط برای زجر یا توبیخ طرف مقابل گفته شده مثل اینکه معلمی به دانش آموزی بگه فکر کردی من دروغ گفتم.
یعنی عمر از انجا که میدیده انها زیاد بر مساله فدک چانه میزنند در حالیکه برایشان ثابت است که فدک به ارث برده نمیشود گفت: شما فکر کردید که ابوبکر در مسأله فدک خیانت کرده و تابع حق نبوده در حالی که شما اشتباه فکر کردید.
اما توجیح اخر: دو توجیح اول و دوم نقل از کتابها بود اما این توجیه چیزی که خود به آن رسیدم است. و آن اینکه در مورد قضیه فدک، رسول الله هزینه یکسال خود را از آن میگرفت اما چون عباس و علی اجتهاد کردند که آنها نیز میتوانند چنین کنند و نظرشان بر این بود که آنها بعد از رسول باید هزینه یکسال بگیرند. اما رای ابوبکر و عمر چنین نبود لذا عمر گفت: این امری است که خدا خاص پیامبر قرار داده است. لذا در جدال علمی بین علی و عباس با عمر یک قسمت از بحثها را میپذیرند و آن اینکه فدک ارث برده نمیشود اما در نوع استفاده به یکسری اختلاف میرسند که علی و عباس اجتهادشان متفاوت از ابوبکر و عمر بوده لذا عمر به علی و عباس گفت: شما فکر کردید که ابوبکر و من در اجتهادمان دروغ و خیانت و عدم اتباع از حق در قضیه فدک است در حالی که اینطور نیست و تا روز قیامت این اجتهاد من خواهد بود.
اما توجیه علما برای سخن عباس:
1. نووی می گوید: یعنی اگر او (علی) انصاف نکند دروغ می گوید.
2. و قاضی عیاض می گوید: (مازری می گوید: کلمه ای که در اینجا آمده شایسته عباس نیست که آن را گفته باشد، و علی - رضی الله عنه - از چنین صفاتی پاک بوده است، و هیچ یک از این صفات در او وجود نداشته اند، چه برسد به اینکه همه در او وجود داشته باشند.)
3. تا اینکه می گوید: (بهترین توجیه آن این است که عباس از آنجا که علی برادرزاده اش بود و به منزله پسرش بود سخنانی در مورد او گفت که می دانست برادرزاده اش چنین نیست)
**************
اگر راست گفته که از نظر امیرالمومنین خلیفه دوم عادل نبوده و همان است که در روایت ذکر شده
بله از نظر علی و عباس تا این موقع ( زمان این قضاوت) خلیفه در مساله فدک اجتهادش عادلانه نبوده البته به گمان عمر چون علی در این مورد اظهار و نظری نکرد چرا که بعد از این قضاوت علی طبق نظریه عمر عمل کرد حتی در دوره خود علی رضی الله عنه و فرزندانش نیز چنین کردند. و این یعنی اینکه نظر عمر و ابوبکر را عادلانه پنداشتند.
در آخر فراموش نشود صاحب بحار نیز بحث را ابتر از امام مسلم نقل کرده و قسمت اول آن را حذف کرده و حدیثی را بگونه ایی دیگر نقل کرده و آن را به امام مسلم نسبت داده و بعد خودش نتیجه گیریهایی کرده که میخواسته البته میدونسته که خوانندگانش اهل تحقیق نیستند و کتاب مسلم را نگاه نمیکنند و یا اگر بخواهند نگاه کنند آن را نمی یابند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام
آقای هاشم مسلما ما به اندازه شما به علم رجال حدیثی آشنایی نداریم و طبیعی است که به سلسله سند ایراد نگیریم بلکه متن آنرا مورد بررسی قرار داده و با مبانی اهل سنت در زمینه عدالت صحابه سنجیده ایم.
این حدیث نشان دهنده اینست که فیئ ِ متعلق به رسول الله در دست علی و عباس بوده و آنها از آن استفاده می کرده اند ظاهرا از نظر راوی این مال متعلق به رسول الله اما در اختیار علی و عباس بوده.
این مال در زمان ابوبکر در دست ابوبکر بود و آن را همانطور که رسول مصرف کرده بود هزینه میکرد. بعد از وفات خلیفه راشده اول عمر دوم خلیفه راشده این مسولیت را از دولت به عهده دو نفر گذاشت. و با آنها عهد کرد که همانطور که رسول تقسیم میکرده هزینه کنند.
که با رحلت رسول خدا این مال یا باید بین ورثه تقسیم شود یا بر طبق ادعای خلیفه اول و دوم بین مسلمانان به صورت صدقه تقسیم شود:
اکنون این سوال مطرح است که چگونه عموم آیات ارث با این حدیث تخصیص می خورد؟آیا قران در بیان مسایل ارث کوتاهی کرده ؟مسلما نه زیرا خدا در قران مساله ارث بودن سلیمان از داوود و همینطور دعای زکریا برای ارث بردن یحیی از خودش را بیان می کند .پس این سخن خلیفه مخالف صریح قران است و نمی توان آنرا به نبوت که عهدی الهی است تاویل برد .
اولا: ابوبکر - رضی الله عنه - کار مباحی را انجام نداد که در کردن و نکردن آن اختیار داشت، بلکه واجبی را انجام داد که در مورد آن از پیامبر ص حدیثی روایت کرد که فرموده است: «ما (پیامبران) از خود ارث به جا نمی گذاریم آنچه از خود به جا بگذاریم صدقه است». بنابراین، ابوبکر از فرط محبت پیامبر ص و از ترس پروردگارش و آنچه پیامبر امر کرده بود را انجام داده است.
ثانیا: عمر - رضی الله عنه - آن را - یعنی اموال بی نظیر که خداوند به پیامبرش ارزانی کرد - به علی و عباس -رضی الله عنهما- تحویل داد تا آن را سرپرستی کنند اما آن دو، در آن اختلاف کردند.
ثالثا: علی - رضی الله عنه - بعد از آن که خلافت را به عهده گرفت، چیزی را از آنچه در دوران شیخین بود تغییر نداد و میراثی را تقسیم نکرد و به حسن و حسین -رضی الله عنهما- چیزی از آن (فدک) نداد که این نشانگر آن است که گفتة ابوبکر - رضی الله عنه - از دیدگاه او درست بوده است.
رابعا: گیریم که ابوبکر - رضی الله عنه - اجتهاد کرده و به خطا رفته است -و این فرضیه با توجه به نص ناممکن است- پس کمتر از کاری که علی - رضی الله عنه - کرد نیست پس پاسخی که شما در مورد علی - رضی الله عنه - می دهید ما همان پاسخ را در مورد ابوبکر - رضی الله عنه - می دهیم.
خامسا: این حدیث «از ما پیغمبران کسی ارث نمی برد، آنچه از خود بجا می گذاریم صدقه است» را ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد، عبدالرحمن بن عوف، عباس بن عبدالمطلب، همسران پیغمبر ص، و ابوهریره روایت کرده اند و روایت این افراد در صحاح و مسانید ثبت بوده و در نزد علمای حدیث مشهور و شناخته شده است
و این میتونه آیاتی کلی ارث را خاص کنه. همچنان که احادیث زیادی داریم که عام قرآن را خاص کردند.
اما: آیات ارث پیامبران.
میراث پیامبر سلیمان و داوود علیه و علی نبینا السلام :
به هیچ وجه دلالتی بر محل نزاع ندارند، زیرا ارث اسم جنسی است که انواعی را شامل می شود و اسم دال بر انواع مشترک دلالتی بر یکی از آنها ندارد. همچنانکه جمله «حیوانی آمد» دلالتی بر این ندارد که آن حیوان، انسان یا اسب و یا شتر است.
توضیح اینکه واژه «ارث» در مورد میراث علم، نبوت، ملک و سایر انواع انتقال استعمال می شود، خداوند در قرآن می فرماید:«سپس این كتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم». و میفرماید:«(آرى،) آنها وارثانند. (وارثانى) كه بهشت برین را ارث مى برند، و جاودانه در آن خواهند ماند».و پیغمبر ص می فرماید: «إن الأنبیاء لم یورثوا دیناراً ولا درهماً، وإنما ورثوا العلم، فمن أخذه أخذ بحظ وافر» بحار الأنوار - (ج 1 / ص 176)و (ج 2 / ص 103)كتاب الكافی - (ج 1 / ص 44) تفسیر المیزان - (ج 17 / ص 293)وسائل الشیعة - (ج 15 / ص 37)من لایحضره الفقیه - (ج 8 / ص 393) و .... البته امام ترمذی و ابن ماجه و نسایی نیز روایت کردند.
یعنی: پیغمبران درهم و دیناری از خود به جا نمی گذارند، و تنها علم از خود به جا می گذارند، پس هر کس از آن علم برگیرد، بهره فراوانی برده است. «و سلیمان وارث (پدرش) داود شد».
و معلوم است که داود پسران بسیاری غیر از سلیمان داشت، بنابراین همه دارایی اش به سلیمان نرسیده، پس مراد از ارث در این آیه دارایی نیست.
به علاوه ارث مالی نه برای داود جای مدح دارد، و نه برای سلیمان، چرا که یهودی و مسیحی نیز از پدرش ارث می برد. در حالی که آیه در سیاق مدح سلیمان و برشمردن نعمت خاص خداوندی بر او می باشد.
ارث زکریا: به نظر خودتون پیامبری که خدا مال دنیا را کم به او داده در آخر عمری دعا میکنه که خدایا بمن بچه بده تا اموالم به ارث ببره یا اینکه حکمت و دانش او را به ارث ببره.؟ ایا این دعا شایسته یک پیامبره! نه قطعا شایسته پیامبر نیست.
اما ایه را کامل بخون و خودت قضاوت کن:
وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِنْ وَرَائِی وَكَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِرًا فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْكَ وَلِیًّا (5) یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آَلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا [مریم/5، 6] یرثنی و یرث من آل یعقوب: از ال یعقوب مال ارث میبره؟!!!!!!
علاوه بر مطالب بالا سوال اینست که با توجه به این که اهل سنت این ماجرا را صحیح دانسته اند چگونه به عدالت صحابه معتقد شده و سخن همه آنها را معتبر دانسته و بدون جرح آنها را تعدیل کرده اند؟؟فرقی نمی کند که علی وعباس با هم اختلاف و درگیری داشته باشند و عمر بین آنها قضاوت کند یا علی وعباس خلیفه اول و دوم را به این اوصاف متصف کرده باشند !!
عدالت صحابه به معنی این نیست که آنها با هم مشاجره نداشتند شما مثل اینکه انسانها را میخواهید از دایره انسانیت بیرون ببری. اصحاب رسول خدا در حالی که مومن بودند گاها با هم اختلافی داشتند. و این در یک جامعه و کشوری به پهناوری اسلام و حتی در بین دو نفر و دو دوست، دو برادر، در یک خانواده، در کارخانه، اداره، و .... پیش میاد و از قدیم گفتند دوستی که همیشه در آن دوستی بوده باید درش شک کرد. این بدین معنی که آنها تا ابد باید درگیری داشته باشند. فکر میکنی در سران مملکت اختلاف نمی فته چرا می افته اما عدالت صحابه بدین معناست که بر رسول الله دروغ نمی بندند. و حدیثی که روایت می کنند صحیح است.خداوند اعلان رضایت از آنها کرده.
کاش مردانگی داشتید و آنچه درباره این شخصیت در کتب رجالی شیعه نقل شده را کامل نقل می کردید
اما شما تنها به ذکر این چند مورد اکتفا کرده اید در حالیکه با اندک تفحصی علت این سخنان را هم می فهمیدید و در مقابل آنهمه مدح و ستایش به این جرح ها اعتنا نمی کردید.
619- زرارة بن أعین الشیبانی
زرارة كان أصدق أهل زمانه و أفضلهم،
قال فیه الصادق علیه السلام لو لا زرارة لقلت إن أحادیث أبی علیه السلام ستذهب
و روى الكشی عن أبی عبد الله علیه السلام أنه قال أحب الناس إلی أحیاء و أمواتا أربعة ...... و زرارة و ......
و قال علیه السلام فی الأربعة المذكورین إنهم من الذین قال الله تعالى السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ
و حال زرارة أوضح من أن یحتاج إلى إیضاح.
رجالابنداود ص : 157
أجمعت الصحابة على ثمانیة عشر رجلا فلم یختلفوا فی تعظیمهم
زرارة بن أعین ،.................
قال فیه الباقر علیه السلام بشر المخبتین بالجنة ........، و زرارة، أربع نجباء أمناء الله على حلاله و حرامه لو لا هؤلاء لانقطعت آثار النبوة و اندرست. رجالابنداود ص : 393
2- زرارة بن أعین بن سنسن ....شیخ من أصحابنا فی زمانه و متقدمهم و كان فقیها قارئا متكلما شاعرا أدیبا قد اجتمعت فیه خصال الفضل و الدین ثقة صادق فیما یرویه و قد ذكر الكشی أحادیث تدل على عدالته و عارضت تلك الأحادیث أخبار أخر تدل على القدح فیه قد ذكرناها فی كتابنا الكبیر و ذكرنا وجه الخلاص عنها و الرجل عندی مقبول الروایة
رجال علامه حلی ص77
221- عبد الله بن زرارة در حدیثی طولانی میگوید امام صادق به من فرمود به پدرت سلام مرا برسان و بگو من بدینجهت عیب تو را گفته ام که از تو دفاع کرده باشم زیرا مردم و دشمنان هر کس که به ما نزدیک باشد و ما او را ستایش کنیم مورد آزار قرار داده و به قتل می رسانند و هر کس که ما او را سرزنش کنیم ستایش می کنند و من تو را به خاطر اینکه به محبت ما مشهور هستی عیب گویی کردم .... آنگاه امام به کشتی مساکینی مثل زد که پادشاه قصد تصرف آنرا داشت و خضر آنرا سوراخ کرد تا برای صاحبانش بماند .الخ
222- حسین بن زرارة، میگوید به امام صادق گفتم پدرم سلام رسانده و گفته فدای شما شوم برخی به من می گویند که درباره من بدگویی کرده اید !امام فرمودند: سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو به خدا قسم من برای تو خیر دنیا و آخرت را می خواهم و من از تو راضی هستم پس بعد از این به سخنان مردم اهمیت نده
کاش مردانگی داشتید و آنچه درباره این شخصیت در کتب رجالی شیعه نقل شده را کامل نقل می کردید.
سحر خانم ببخشید من یکجا از مطالبم کامل ذکر نکردم و انهم تنها علتش این بود که بفهمی ناقص نقل کردن از دیگران چه قدر برای دیگران سخت است. شما مرا خطاب به نامردی کردی و فرمودی نامردی است کسی اینکار بکنه. بله واقعا چنینه که فرمودی. من معذرت میخوام اما چه قدر از دوستان شما در این کلوب نامردی در میارن و بقول شما هیچ مردانگی ندارند. در یک جمله یک قسمت حذف و قسمت دیگر را که به نفعشان است را ذکر میکنند. حتی این کار را با قرآن نیز می کنند.
عبد الله بن زرارة در حدیثی طولانی میگوید امام صادق به من فرمود به پدرت سلام مرا برسان و بگو من بدینجهت عیب تو را گفته ام که از تو دفاع کرده باشم زیرا مردم و دشمنان هر کس که به ما نزدیک باشد و ما او را ستایش کنیم مورد آزار قرار داده و به قتل می رسانند و هر کس که ما او را سرزنش کنیم ستایش می کنند و من تو را به خاطر اینکه به محبت ما مشهور هستی عیب گویی کردم .... آنگاه امام به کشتی مساکینی مثل زد که پادشاه قصد تصرف آنرا داشت و خضر آنرا سوراخ کرد تا برای صاحبانش بماند .الخ
سحر خانم:
اولا: در روایت حدیث زمانی که در یک نفر هم ذم باشد و هم مدح ذم بر مدح ترجیح داده می شود. خصوصا زمانی که ذم بر کذب و لعن باشد.!!!
ثانیا: به نظر من این اختلاف در یک رجال خیلی عجیب است و این دلیلی که شما ذکر کردی بخصوص از خانواده ایشان یعنی عبدالله و حسین . از کجا میشه کسی که متهم بکذب است بعد پسرش بیاید از امام صادق دلیل این همه اوصاف ذم و کذب و لعن امام صادق را توجیه کند به یک چیز غیریب تر
ثالثا: این جمله ایشان بیشتر تبرعه امام صادق میماند نه زرارة چون با این جمله امام صادق ممکن بود او گردنش را بر باد دهد چرا که آن زمان جزای دروغ بستن در حدیث مرگ بود.
رابعا: اگر واقعا کسانی که به امام صادق نزدیک میشدند برایشان مشکل درست میشد لازم نبود چنین لحنی که در آن کذب و لعن است استفاده کند کافی بود به او بگوید به ما نزدیک نشو چون برای شما خطرناک است. و از جهتی حکم سه هزار دانشجویی که نزد او به تحصیل می پرداختند چی؟ حکم انها چه میشود. آیا آنها برایشان مشکل درست میشود.
خامسا: امام صادق وقتی یک نفر را اینقدر جرح می کند باید بدون پرسش فرزند بگونه برای نزدیکان بیان دارد که من منظورم غیر از این است نه اینکه بعد از ناراحت شدن فرزند و پدرش دلیل آن را بیان کند.
سادساً:آیا همه راویان او همین طوری بودند یا فقط زرارة دارای چنین مشکلی بود. در مورد آنها چی؟
سابعا: ما از کجا بدانیم که کدامیک تقیه است و کدامیک غیر تقیه.
ثامنا: هر دو حدیث منتشر شده لذا در این مواقع امام صادق به دروغ گویی متهم میشده و آن چیزی که ترس از اتفاق میرفت، اتفاق می افتاد
222- حسین بن زرارة، میگوید به امام صادق گفتم پدرم سلام رسانده و گفته فدای شما شوم برخی به من می گویند که درباره من بدگویی کرده اید !امام فرمودند: سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو به خدا قسم من برای تو خیر دنیا و آخرت را می خواهم و من از تو راضی هستم پس بعد از این به سخنان مردم اهمیت نده
از این حدیث فهمیده میشود که جملاتی که کشی در لعن و کذب از امام صادق بیان کرده دروغ است و ایشان این حرف نزدند در حالیکه که در حدیث قبلی ثابت است که امام بیان کرده اما علت گفتن این کلام را شرح میدهد. و جالب اینکه هر دوی این حدیث دو فرزند زرارة روایت کردند.!

هشام :تنها علتش این بود که بفهمی ناقص نقل کردن از دیگران چه قدر برای دیگران سخت است.
وقتی که من روایت بخاری را تقطیع شده نقل کردم مرا به شیعه گری مذمت کردید در حالیکه نقل کل حدیث هم تاثیری چندانی در مفهوم نداشت و سوالات من را پاسخ نمی داد اما شما با نقل یک طرفه مذمتها و سکوت در مقابل انبوه ستایشها کاری را کردید که قران به یهودیان نسبت می دهد
اولا: در روایت حدیث زمانی که در یک نفر هم ذم باشد و هم مدح ذم بر مدح ترجیح داده می شود. خصوصا زمانی که ذم بر کذب و لعن باشد.!!!
این در صورتی است که نتوان علت ذم را در ک کرد اما در جاییکه مدح و ستایش هم از نظر کثرت هم از نظر مقام بسیار بالاست ذمی اینچنین موثر نخواهد بود. مگر اینکه بگویید تمام آن مدح ها دروغ و مبالغه بی دلیل بوده و مذمت راوی با دلیل حق انجام شده که در اینصورت باید در شخصیت امام صادق شک کرد نه در وثاقت راوی!!
ثانیا: به نظر من این اختلاف در یک رجال خیلی عجیب است
حق دارید تعجب کنید اما شما را دعوت به بررسی دقیق تمام توثیقات زراره و مذمتهای او می کنم البته با ملاحظه اینکه در میان کتب اهل سنت اکثر اطرافیان نزدیک ائمه حدیثشان مقبول نبوده و توثیق نمی شده اند.اضافه کنید به این دو مورد آزارهایی که خلفای بنی عباس و بنی امیه در حق محبین این شخصیتها انجام می داده اند. در این صورت در خواهید یافت که اگر فرزندان زراره هم چنین جریانی را نقل نکرده بودند باید ذم را توجیه می کردید و نمی پذیرفتید نه مدح را.
ثالثا: این جمله ایشان بیشتر تبرعه امام صادق میماند نه زرارة چون با این جمله امام صادق ممکن بود او گردنش را بر باد دهد چرا که آن زمان جزای دروغ بستن در حدیث مرگ بود.
باید ادعای خود را ثابت کنید و توضیح دهید که چه کسی و در چه جایگاهی مجازات مرگ را اعمال می کرد؟آیا حاکمان و خلفای بنی امیه و بنی عباس ؟یا عالمان اهل حدیث یا متکلمین و ...؟اگر حاکمان چنین کاری می کردند(ظاهرا باید چنین باشد) مبنای راست و دروغ بودن نزد آنها چه بود و متصدیان تشخیص راست و دروغ گو بودن چه کسانی بودند؟آیا سخن امام صادق مسموع بوده؟امام صادق بسیاری از روایاتهایی که به پیامبر نسبت داده شده و در کتب اهل سنت نقل شده را دروغ دانسته آیا راویان آن از نقل آن لا اقل منع می شدند؟
رابعا: اگر واقعا کسانی که به امام صادق نزدیک میشدند برایشان مشکل درست میشد لازم نبود چنین لحنی که در آن کذب و لعن است استفاده کند کافی بود به او بگوید به ما نزدیک نشو چون برای شما خطرناک است. و از جهتی حکم سه هزار دانشجویی که نزد او به تحصیل می پرداختند چی؟ حکم انها چه میشود. آیا آنها برایشان مشکل درست میشود.
اولا برای نقل روایت لازم بود کسانی به آنها مراجعه کنند
ثانیا : نزدیک شدن فقط به شنیدن سخنان آنها نبود بلکه برخی آنها را فقط یک عالم و راوی می شمردند و برای شنیدن حدیث در نزد آنها حاضر می شدند برخی آنها را عالمانی متکلم و عقلگرا می دانستند و برای استفاده از درسشان به محضر آنها می آمدند و برخی آنها را تنها منبع و مرجع سنت صحیح رسول خدا می دانستند و آنها را شایسته حاکمیت بر جامعه می دانستند وتنها سخن ایشان را نقل می کردند و قلبا به آنها عشق می ورزیدند ....و این دسته از افراد بودند که با مشکل مواجه می شدند آنهم به خاطر محبت به این افراد و دیدگاه سیاسیشان .
ثالثا : اوضاع سیاسی زمان حیات امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهما السلام یکنواخت نبوده بلکه در دوره ای حاکمان بر آنها عرصه را تنگ می کردند و گاهی فرصت و فراغت تبلیغ دیدگاه خود را می یافتند گاهی یارانشان در عزت و آرامش بودند و گاهی تحت تعقیب و آزار و شکنجه.بنابراین نمی توان چنین قضاوت کرد که باید آن کار را می کردند و لزومی به لعن نبود.
خامسا: امام صادق وقتی یک نفر را اینقدر جرح می کند باید بدون پرسش فرزند بگونه برای نزدیکان بیان دارد که من منظورم غیر از این است نه اینکه بعد از ناراحت شدن فرزند و پدرش دلیل آن را بیان کند.
مسلما مقایسه شرایطی که در ذهن شما متصور است با این داستان این ایراد را ایجاد می کند اما لزومی ندارد که شرایط متصور شما درست باشد و حتما امام بتواند به نزدیکان بگوید که جریان چیست .و از کجا معلوم که به نزدیکان نگفته و آنها نتوانسته اند زودتر از سایرین به زراره برساند؟
سادساً:آیا همه راویان او همین طوری بودند یا فقط زرارة دارای چنین مشکلی بود. در مورد آنها چی؟
من در زمینه حدیث و علم رجال مطالعه دقیق ندارم و تنها این مورد را که شما ذکر کردید را مراجعه کردم اما مسلما نمی توان سایرین را به زراره مقایسه کرد که چرا فقط برای این یکی است و برای دیگران نیست شاید زراره جایگاه خاصی برای خود داشته که دیگران نداشته اند!
سابعا: ما از کجا بدانیم که کدامیک تقیه است و کدامیک غیر تقیه.
با مقایسه با مبانی شیعه که مورد اتفاق علما است
ثامنا: هر دو حدیث منتشر شده لذا در این مواقع امام صادق به دروغ گویی متهم میشده و آن چیزی که ترس از اتفاق میرفت، اتفاق می افتاد
گمان نکنم انتشار حدیث به شکل امروزی آن بوده باشد که دسیابی به همه احادیث در فاصله کوتاهی برای افراد زیادی حتی علما امکان داشته باشد بلکه در آن زمان بیشتر نقل و روایت بوده نه انتشار .
از این حدیث فهمیده میشود که جملاتی که کشی در لعن و کذب از امام صادق بیان کرده دروغ است و ایشان این حرف نزدند
از کجای این حدیث فهمیده می شود؟؟این حدیث بیانگر این است که این مطالب به زراره رسیده و این نشان می دهد که امام چنین سخنانی را احتمالا گفته اما از روی تقیه و برای حفظ جان زراره