| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
956
|
3874
|
90/12/24 (10:22)
|
|
||
|
|
3
|
45
|
91/3/7 (12:19)
|
|
||
|
|
28
|
204
|
91/3/7 (11:50)
|
|
||
|
|
6
|
26
|
91/3/3 (22:50)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
91/2/22 (23:04)
|
|
||
|
|
10
|
76
|
91/2/5 (14:12)
|
|
||
|
|
49
|
269
|
91/2/4 (12:34)
|
|
||
|
|
12
|
148
|
91/1/8 (11:42)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
91/1/8 (10:33)
|
|
||
|
|
12
|
77
|
90/12/28 (01:50)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
90/12/23 (13:33)
|
|
||
|
|
53
|
296
|
90/12/11 (15:17)
|
|
||
|
|
25
|
218
|
90/11/23 (20:15)
|
|
||
|
|
18
|
127
|
90/11/23 (15:26)
|
|
||
|
|
11
|
87
|
90/11/23 (15:18)
|
|
||
|
|
8
|
117
|
90/11/23 (15:15)
|
|
||
|
|
63
|
282
|
90/11/23 (15:12)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/19 (23:42)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
90/11/14 (00:58)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
90/11/14 (00:41)
|
|
کسی که با پیامبر(ص) درون غار بوده ابی بکر نبوده است
مقدمه:
گاهی وقت ها برادران اهل سنت فضایلی را برای برخی اصحاب می شمارند که معلوم نیست توسط چه کسانی جعل و پرداخته شده اند. یکی از این داستان های ساختگی قضیه غار است که می گویند ابوبکر در شبی که پیامبر از مکه به مدینه هجرت کرده اند با پیامبر درون غار رفته است. و آیه 40 سوره توبه را به ابی بکر نسبت می دهند. و می گویند یکی از آن دو نفری که درون غار بوده ابی بکر است. شدت تبلیغات و تعصب روی این قضیه چنان تاثیری بر برخی از آن ها گذاشته که این را دلیلی بر افضلیت ابی بکر بر دیگر اصحاب و حتی جانشینی پیامبر می دانند.
اما با تحقیقی که استاد محترم جناب نجاح عطا الطایی در کتاب (( صاحب الغار ابی بکر ام رجل آخر؟ )) انجام داده است ثابت کرده که این هم یکی دیگر از افسانه هایی است که در فضیلت ابی بکر ساخته شده است. که در این مقاله به برخی از این دلایل اشاره شده است. البته ما در این جا اشاره ای به نفر دوم که همراه پیامبر وارد غار شده اشاره نمی کنیم و خوانندگان محترم را به این کتاب ارجاع می دهیم. و لازم به ذکر است که من بارها این ماجرا را با برادران اهل سنت به بحث و مناظره گذاشته ام ولی آن ها هرگز نتوانستند به من پاسخ قانع کننده بدهند.
و اینک برخی از این دلایل را در پایین اشاره می کنم.
1-پیامبر(ص) در طول حیاتشان نفرمودند که ابوبکر با من درون غار بوده است:
بالاخره پیامبر به عنوان یکی از آن دو نفر که در غار بودند باید جایی به این مطلب اذعان می فرمود که من و ابوبکر با هم وارد غار شدیم اما هرگز چنین چیزی وجود ندارد. چرا؟؟؟
2-ابی بکر هم در طول حیاتش نگفته که من با پیامبر به غار رفته ام:
آن چه مسلم است این است که بالاخره یا پیامبر و یا ابی بکر که با هم در آن شب تاریک هجرت کرده اند باید بعدها بگویند و از خاطرات آن شب دیگر صحابه را آگاه کنند اما می بینیم که نه پیامبر به چنین مطلبی اعتراف داشته و نه خود ابی بکر چنین چیزی بیان کرده است. چرا؟ جز این است که به جعلی بودن این قضیه پی می بریم.
3-فرزندان ابی بکر هم نگفته اند که پدر ما با پیامبر درون غار رفته است:
و جالب تر این که فرزندان ابی بکر هم چنین قضیه ای را بیان نکرده اند و معلوم نیست که این قضیه را چه کسانی درست کرده و در امت اسلام پخش کرده اند. اما آن چه مسلم است این است که بعد از شهادت پیامبر باید چنین وقایعی ساخته شده با شد چرا که اسباب جعل فضیلت برای صحابه فراهم بوده است.
4- کفار و مشرکین مکه هم به همراهی ابوبکر با پیامبر اعتراف نکرده اند:
به خصوص آنکه بلاذری در کتاب خودش روایت صحیحی را نقل کرده است که:
(( کرز قیافه شناس که تعقیب کنندگان را تا غار رسانده است آثار قدم پیامبر را در جلوی غار مشاهده کرده ولی او و عبدالعزی فرزند ابوبکر اثر قدم ابوبکر را در نزدیکی غار ندیده اند. ))
این روایت را راوندی هم تایید کرده است.
فتوح البلدان ج 1 ص 64.
برادران اهل سنت معلوم است چه کسی گفته ابی بکر با پیامبر
درون غار رفته است که عالم اسلام را پر از سر و صدای آن کرده اید؟؟؟
به خصوص آن که:
5-ابوبکر با عمر هجرت کرده بود نه با پیامبر(ص):
درکتاب بخاری آمده است که:
(( ابوبکر و عمر و سالم غلام ابی حذیفه وابوسلمه و زید وعامربن ربیعه ازمکه به مدینه مهاجرت کردند و در راه نماز جماعت را به امامت سالم خواندند.))
متن حدیث اول:
(( حدثنا عثمان بن صالح: حدثنا عبدالله بن وهب: اخبرنی ابن جریج: ان نافعآ اخبره: ان ابن عمر رضی الله عنهما اخبره قال:
کان سالم مولی ابی حذیفه یوم المهاجرین الاولین و اصحاب النبی(ص) فی مسجد قبا، فیهم ابوبکروعمر و ابو سلمه و زید و عامر بن ربیعه. ))
ترجمه: (( سالم غلام ابی حذیفه – روزی که مهاجرین هجرت کردند – و اصحاب پیامبر در مسجد قبا بودند که در میان آن ها ابی بکر و عمر و ابوسلمه و زید و عامر بن ربیعه بود. ))
کتاب بخاری رقم 7175 باب (( استقضائ الموالی و استعمالهم )).
متن حدیث دوم:
(( حدثنا: ابراهیم بن المنذر قال: حدثنا انس بن عیاض، عن عبید الله، عن نافع، عن ابن عمر قال: لما قدم المهاجرین الاولون العصبه- موضع بقبا- قبل مقدم رسول الله (ص) کان یومهم سالم مولی ابی حذیفه، وکان اکثرهم قرآنآ ))
ترجمه: (( هنگامی که اولین مهاجرین رسیدند به عصبه – موضعی در مسجد قبا – قبل از آن که رسول خدا بیایند سالم غلام ابی حذیفه ( بر اصحاب ) امام شد چرا که او از همه بیشتر قرآن را بلد بود. ))
کتاب بخاری رقم 692.
توضیح دو حدیث بالا:
اگر با دید منصفانه ای نگاه کنیم می بینیم که حدیث 692 و حدیث 7175:
1-هر دو از نافع از ابن عمر هستند.
2-هر دو اشاره به امامت سالم غلام ابی حذیفه دارند.
3-هر دو در یک مسجد و آن هم مسجد قبا هستند.
4-مامومین هم در هر دو حدیث که به سالم اقتدا کرده اند مهاجرین اولین را دارند که ابوبکر هم
( طبق حدیث 7175 ) در میان آن هاست.
نتیجه:
(( حدیث 7175 مکمل حدیث 692 است. که نام تعداد بیشتری از افراد را ذکرکرده است و هرگز به بعد از هجرت ارتباط ندارد. و به راستی چگونه بعد از هجرت سالم امام مهاجرین و اصحاب در مسجد قبا باشد در حالی که پیامبر آنجاست. از این دو حدیث فهمیده می شود که ابن عمر اولی را زمانی بیان کرده که هنوز مسجد قبا ساخته نشده و در آن لفظ موضع بقبا را بیان کرده است. و حدیث دوم را زمانی بیان کرده که مسجد را ساخته بودند و او هم گفته
در همین جا یعنی (( فی مسجد قبا )) آن نماز جماعت اتفاق افتاده است. ))
6-اصلا آیه قرآنی در شان ابی بکر نازل نشده است:
با این که برادران اهل سنت خیلی متعصبانه روی داستان غار تکیه دارند و آیه40 سوره توبه معروف به آیه غار را به ابی بکر نسبت می دهند اما می بینیم که مادرشان عایشه چنین مطلبی را انکار کرده است. از عایشه نقل شده است که گفت:
((هرگز در مورد ما ( خانواده ) قرآنی نازل نشده است. ))
1-بخاری ج 6 ص 42 چاپ دارالفکر بیروت.
2- تاریخ ابن اثیر ج 3 ص 199.
3-البدایه و النهایه ج 8 ص 96.
که واضح است دارد این مطلب را تایید می کند که در شان و منزلت خانواده اش ( ابوبکر و . . . ) آیه قرآنی نازل نشده است. چرا که اگر منظور از (( ما )) در این گفته، او و پیامبر و . . . باشد که حرفش غلط است. زیرا خدا در قرآن پیامبرش را ستوده است. و آیه هایی نازل کرده است. اگر منظور به عنوان یکی از همسران پیامبر گفته باشد که باز غلط است چرا که خدا در قرآن گروه همسران را مورد خطاب قرار داده است. و آیه هایی برای آن ها نازل کرده است. چه به صورت دستوری و یا هر نوع دیگر. پس معلوم می شود که منظور او از (( ما )) خانواده اش است و آن هم از حالت گفتار پیداست که منظورش این است که در شان و منزلت آن ها آیه ای نازل نشده نه در مورد مطاعنشان. چرا که این عبارت را در مسجد و جلوی همه اصحاب بیان کرده و هیچ کس هم انکار نکرده است.
7-پسر ابی بکر جزئ تعقیب کنندگان پیامبر بود و در خانه ابی بکر همراه ابی بکر بود:
عبد الرحمان پسر ابوبکر که عبد العزی هم نامیده می شد یک فرد کافر معاند و محارب اسلام بود.
تاریخ ابن عساکر ج 13 ص 280.
و در آن روزها که مرد بالغی بود یکی از مشرکین بود که پیامبر خدا را تعقیب می کرد. حتی در جنگ بدر هم در صفوف کافران بود. او هم جزئ تعقیب کنندگان پیامبر بود و در خانه ابوبکر هم زندگی می کرد.
مختصرتاریخ دمشق ابن منظور ترجمه عبدالرحمان ابن ابی بکر و نیز اسد الغابه شرح حال همین عبدالرحمان.
سوال: طبق داستان غار که اهل سنت می گویند پیامبر آن روز به خانه ابوبکر رفته و با او وعده گذاشته است. چگونه با وجود عبدالرحمان (عبد العزی ) چنین قضیه ای امکان دارد؟؟؟
سوال
:چرا علمای شیعه در کتاب های خود چنین قضیه ای را در ظاهر پذیرفته اند و نوشته اند؟؟
در جواب باید گفت: شیعه از حق پیروی می کند و جز فقه و احکام در هیچ مقوله دیگری از کسی تقلید نمی کند مباحث اعتقادی و تاریخی در این مکتب باید تحقیقی پذیرفته شوند. و به صرف تقلید از علما و . . . هیچ مبحث تاریخی امکان وجود پیدا نمی کند. و مباحث فقهی و احکام فروع دین در تشیع تقلیدی هستند. این داستان که یک قضیه تاریخی است اصلا ارتباطی به دین و مذهب ندارد و باید با تحقیق صحت آن بررسی شود.
اما اگر علمای شیعه این حرف را زده اند بدلیل شدت تبلیغات اهل سنت بوده و (( الا آنان چنین قضیه ای را ثابت نکرده اند و موضوع اعتقادی قرار نداده اند. یا بر روی آن فتوی صادر نکرده اند و سندی برای آن ذکر نکرده اند. و مطالب بدون دلیل و سند که با قرآن هم مغایر باشد در مکتب شیعه جایگاهش معلوم است. ولی برای رد حرفهای اهل سنت و بدلیل کثرت گفته های آن ها نقل کرده اند در عین اینکه فضیلت بودن آن را انکار کرده اند و بر اساس اصول دینی آن را هرگز فضیلتی برای ابوبکر نمی دانستند. و واضح است مطلبی که این گونه بدون سند و درستی در کتاب ها نقل شود از اعتبار خارج است. و ممکن است هم خلاف آن بعدها ثابت شود. اما همان گونه که گفتیم بدلیل غیر مذهبی بودن قضیه و تاریخی بودن آن نقل آن در کتاب های شیعه ضرری به مکتب شیعه نمی زند و در عین حال برتری برای عقیده اهل سنت بوجود نمی آورد. چرا که بدون سند و صرف بیان گفتاری بدون تحقیق است.
اما اگر نگاهی به فضایل امیرالمومنین(ع) بکنیم - که شیعه اینقدر به آن ها اهمیت می دهد - همه به این خاطر است که از زبان مبارک پیامبر(ص) نقل شده و با اسناد محکم و دلایل قطعی بدست ما رسیده است. نه بدلیل تبلیغات و یا ساخته های ذهنی موهوم. .
بسم الله الرحمن الرحیم
این اقا ادعا كرده حضرت ابوبكر الصدیق رضی الله عنه با پیامبر صلی الله علیه وسلم در غار نبودند.
حال ببینیم كتب شیعه در این مورد چه می گویند!
1.فلما أصبحت قریش وثبوا إلى الحجرة وقصدوا الفراش فوثب علی فی وجوههم فقال: ما شأنكم، قالوا له: أین محمد (صلى الله علیه وآله وسلم)؟ قال: جعلتمونی علیه رقیبا؟ ألستم قلتم نخرجه من بلادنا فقد خرج عنكم، فأقبلوا یضربونه، ویقولون أنت تخدعنا منذ اللیلة، فتفرقوا فی الجبال، وكان فیهم رجل من خزاعة یقال له: أبو كرز یقفو الآثار، فقالوا: یا أبا كرز الیوم الیوم، فوقف بهم على باب حجرة رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) فقال: هذه قدم محمد صلى الله علیه وآله وسلم والله لأخت القدم التی فی المقام.
وكان أبو بكر استقبل رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم)فرده معه فقال أبو كرز:وهذه قدم ابن أبی قحافة أو أبیه ثم قال:وهاهنا عیر ابن أبی قحافة فما زال بهم حتى أوقفهم على باب الغار ثم قال:ما جاوزوا هذا المكان إما أن یكون صعدوا السماء أو دخلوا تحت الأرض
تفسیر الصافی للفیض الكاشانی ج2
ــــــــــــ
2.إلا تنصروه فقد نصره الله:إن تركتم نصرته فسینصره الله كما نصره. إذ أخرجه الذین كفروا ثانی اثنین: لم یكن معه إلا رجل واحد. إذ هما فی الغار:غار ثور وهو جبل فی یمنى مكة على مسیرة ساعة.إذ یقول لصاحبه: وهو أبو بكر لا تحزن:لا تخف. إن الله معنا:بالعصمة والمعونة.
فی الكافی:عن الباقر (علیه السلام) إن رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم أقبل یقول لأبی بكر فی الغار: اسكن فإن الله معنا
تفسیر الصافی للكاشانی ج2
ــــــــــــــ
3.فوقف بهم على باب حجرة رسول الله صلى الله علیه وآله فقال هذه قدم محمد والله
انها لاخت القدم التی فی المقام وكان ابوبكر استقبل رسول الله صلى الله علیه وآله فرده
معه فقال ابوكرز وهذه قدم ابن ابی قحافة او ابیه ثم قال وههنا عبر ابن
ابی قحافة فما زال بهم حتى اوقفهم على باب الغار ثم قال ما جاوزا هذا المكان
اما ان یكونا صعدا إلى السماء او دخلا تحت الارض
تفسیر القمی ج1
ـــــــــ
توضیحی مختصردرباره آیه چهلم سوره ی توبه - شهید مفسر اهل سنت کاکه فاروق فرساد.
خداوند تعالی پس ازآیات سی و هشتم و سی و نهم سوره ی توبه،که عتاب و تهدید شدیدی است نسبت به مؤمنانی که از رفتن به تبوک حاضرنمی شدند،وچون بار سنگینی به زمین چسبیده بودند،در آیه چهلم می فرماید:
إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ كَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِینَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ(توبه40).
در روز دوشنبه شانزدهم آذرماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد ویک،در بحثی به نام "تفسیر قرآن"که از رادیو پخش میشد،شنیدم که گوینده تفسیر(!) چهار بار عبارت « لاَ تَحْزَنْ» رابه: «نترس» ترجمه کرد. و بعد گویی که این ترجمه صحیح است،به دنبال علت ترس میگشت!می گفت:گفته اند ترس ابوبکر برای خودش نبوده است،بلکه به خاطر پیامبر بوده است. و بعدخیلی خوشحال از اینکه جواب این سخن را یافته،می گفت: اگرچنین بود،می بایست گفته می شد:لاتحزن لی! پس معلوم می شود ترس ابوبکر به خاطر خودش بوده است،سپس بسیار زیرکانه(!)گفت:البته ترس در افراد بشر منهای اولیاءالله امری عادی است. برای عادی ترین بشر مطرح است. طبیعی هم هست.
این تحریف به نام تفسیر،موجب شد که توضیح بسیار مختصری درباره این آیه، و فضائلی که فقط در این آیه برای حضرت ابوبکر- علیه السلام-اثبات شده،بنویسم که امیدوارم در درگاه الهی به عنوان عملی صالح مقبول افتد. آمین.
1- ترجمه ی ساده این آیه چنین است: «اگرپیامبر-ص- را یاری نکنید به خودتان ضرر می زنید، و خداوند او را حتماً یاری خواهدکرد، و قبلاً هم بارها نصّرت الهی را در حق وی مشاهده کرده اید. ازجمله دیده اید در شرایطی بمراتب سخت تر از حالا، خداوند او را یاری کرده است: هنگامی که حق ستیزان وی را بیرون کردند در حالی که دومین دوتن بود- آن هنگام که درغار بودند- وقتی که به یارش می گوید: اندوهگین مباش،زیرا که خداوند با ماست. پس خداوند آرامشش را بروی فرو فرستاد، و وی را با لشکریانی که نمی دید تأیید کرد و...
2- درتأمل درسیاق و همچنین آیه نشان میدهد که سخت ترین شرایطی که خداوند،پیامبر خود را یاری رسانده است،سفرِ هجرت است. زیرا ذکر این مورد در مقابل حالتی است که مسلمانان از لحاظ عِدّه وعُدّه دربهترین شرایط خود بوده اند. درحالی که در سفر فقط دونفر بودند:« ثَانِیَ اثْنَیْنِ».
3- مقصد اصلی اخراج، وجود مبارک پیامبر- ص- است. «أَخْرَجَهُ الَّذِینَ كَفَرُوا»ْ؛ و اگر حضرت ابوبکر با ایشان نمی رفتند، کسی معترض ایشان نمی شد، و این یکی از بزرگترین شرفهای حضرت ابوبکر است که در سخت ترین شرایط از روی آگاهی و اختیار کامل، افتخارهمسفری با رسول خدا را نصیب خودش کرده است، و از طرف دیگر نشانه اعتماد کامل، و بالاترین اعتماد حضرت رسول به حضرت ابوبکر که ایشان را به همراهی درسخت ترین و مهّم ترین سفر تأریخ اسلام برگزیده است.
4- ازکاکه احمد شنیده ام که: اضافه عدد ترتیبی به عدد اصلی دالّ برتقارب و نزدیکی معدودین ازنظر گوینده است،مانند:ثالث ثلاثه،که هم رتبه بودن و مانند هم بودن هرسه را نزد قائلین به تثلیث نشان میدهد.
قائل تعبیر،« ثَانِیَ اثْنَیْنِ»خداوند متعال است. و همین بزرگترین شرف حضرت ابوبکراست که در چشم خداوند، نزدیک و شبیه است به محبوبش، صلی الله علیه وسلم.
5- ذکر ضمیر تثنیه ی« هُمَا فِی الْغَارِ»،شرف دیگری است که نصیب هیچ کس نشده است.خداوند حضرت رسول- ص – وحضرت ابوبکر- رض – را با هم و بدون هیچ فصل و جدایی،با ضمیر تثنیه ذکر فرموده. احساس میکنم که دلم می فهمدکه تعبیر از ایشان به« هُمَا» چه طعمی دارد،ولی قلمم از بیان آن ناتوان و درمانده است.
6- در تعبیر لِصَاحِبِه،حداقل پنج شرف مهم نهفته است:
اول- اضافه تشریفی.
دوم- این ترکیب اضافی فرموده خداونداست.
سوم- مطلق است.
چهارم اختصاصی است.
پنجم سخن گفتن پیامبر- ص- با وی(لام تبلیغ)است،
« صَاحِبِ»آنچنان که از کتب لغات مقاییس و مفردات و.. برمی آید،کسی را گویند که با یار خود مصاحبت و نزدیکی و رفافت طولانی داشته باشد. خداوند شرفِ صاحبِ رسول بودن را در قرآن جاودان خود،برای حضرت ابوبکر جاودانه کرده است،از آنجا که این تعبیر،مطلق از قید زمان است نشانگر ادامه ی صحبت در برزخ و جنّت و بعد از آن نیر می باشد،در قرآن چنین تعبیری یک مورد، و درخصوص حضرت ابوبکر ذکر شده است.
7- اینکه نام حضرت ابوبکر بعنوان عطف بیان پس ازذکر«صاحبه»نیامده،خود شرف دیگری است که نشان دهندی مقام اول ایشان در میان اصحاب-رض- است،زیرا درقرآن تعابیری مانند:...«عبدنا داود»(ص17)، یا «عبدناأیوب»(ص41) و... وجود دارد، و از طرف دیگر تعابیری مانند:...«مما نزلنا علی عبدنا»(بقره23)،«سری بعبده»( إسراء 1) و موجود است.
در مواردی که کلمه ای این چنین است،مطلق از بیان ذکر می شود،مراد فرد اعلای آن مورد است.یعنی: وجود مبارک پیامبراکرم- ص- مظهر اعلای عبودیت، و اول العابدین، و حضرت ابوبکرصدّیق- س- مظهر اعلای صحبت، و اول الاصحاب است.
ازاینجا غفلت عده ای از معتزله که قائل به أفضلیّت حضرت ابوبکر نبوده اند،هویدا می شود.
8- « لاَ تَحْزَنْ»،یعنی اندوه مدار،حتی تعبّیر اندوهیگن مباش که درترجمه ساده آیه آمد درست نیست؛زیرا نفرموده:لا تکن حزیناً که نشانگر ثبات اندوه باشد. تعبیر فعلی فقط حدوث رامی رساند. بنابراین ترجمه ی« لاَ تَحْزَنْ» به نترس،تحریف است نه تفسیر. تمام کتب لغت،و قرآن کریم که درموارد زیادی خوف و حزن را با هم به عنوان دو حالت مطرح کرده،شاهد مردود بودن این تحریف متعصّبانه است.
اگرچنین باشد باید درترجمه: لا تخاف ولا تحزنو(فصلت) بگوییم:نترسید و نترسید!
9- واین گفته که،برای بشر عادی منهای اولیاءالله ترس مطرح است، قول باطلی است که به منظور خارج ساختن معنای صحبت و صدق،از زمره ی اولیاءالله، شیطان بر زبانش راند. آنچه که گوینده این قبیل مسائل و امثال وی دراین تحریفات بدان متمسّک می شوند، آیه ی شریفه:
« أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»(یونس 62)است که مراد از آن را درنیافته اند.سادترین نشانه باطل بودن این چنین درکی در آیه،درچند آیه بعد،درخطاب « وَلاَ یَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ...»(یونس65)خطاب به حضرت رسول- ص- آمده است. یعنی:برای ایشان هم حزن مطرح است. جوامع روایی- حتی مورد قبول گوینده ی تحریف- همه درذکر ماجرای مرگ ابراهیم – ع- فرزند محبوب رسول خدا-ص- عبارت «إنّاعلیک یا ابراهیم لمحزونون» را آوارده اند. خداوند در مورد حضرت موسی-ع- می فرماید:
«فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ- خِیفَةً مُّوسَى» (طه67)؛یا «أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِینَ» (قصص31).
و در مورد حضرت یعقوب- ع- می فرماید:«وَابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ ..» (یوسف84) یا باز درمورد حضرت موسی :« فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً..» (قصص21)، یا «فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ»(قصص33)؛..
تازه اگر آیات درمورد حضرت موسی و حصرت یعقوب –ع- «نصّ» بر وجود خوف و حزن می باشد، نهی لاتحزن درمورد حضرت ابوبکر«نصّ» بر وجود حزن نیست. زیرا می شود به کسی که محتمل است اندوهگین شود بگوئی: لاتحزن؛ همچنانکه درست است به کسی که احتمال دارد بترسد بگویی:لاتخف.
اینان- صلی الله علیهم – ازبزرگترین اولیاء خداوند اند که به نص قرآن هم خوف برایشان پیش آمده و هم حزن. همین مختصر کافیست که نشان دهد که مراد ازآیه شریفه «الاأن اولیاءالله..» بشارتی است مربوط به حیات پس از مرگ، و نه حیات دنیا. تفاوت مؤمنان راستی با دیگران در نبودن خوف و حزن نیست؛ بلکه اولاً: در مقدار خوف و حزن است؛ ثانیاً:در متعلّق خوف و حزن است و ثالثاً:در عدم دخالت خوف و حزن در ادای مسؤلیّت عبودیّت و بندگی است.
منشأ این حزن حضرت ابوبکر را،کاکه احمد در شعر روح نواز و دل زنده ساز«کوچی ره حمه ت»درتفسیرچهار آیه سوره محمد-ص- که درسفرهجرت نازل شده، با بیانی درخورآن ماجرای با عظمت را روشن کرده اند.دقت در آن شعرنشان می دهد که تعصب و فرقه گرایی،انسان را از درک چه معارف والایی محروم میکند،خداوندا از شرتعصّب به تو پناه می بریم.
دقّت درخود خوف و حزن ومنشأ آنها هم به خوبی نشان می دهد که حیات دنیا محکوم به وجود خوف و حزن است، و این دار، داری نیست که خوف و حزن از آن رخت بربندد،حزن حالتی است درانسان که اولاً:مربوط به گذشته یا حال است و ثانیاً:منشأ آن(نقصان)است، و خوف نیر حالتی است در انسان که اولاً:مربوط به حال یا آینده است و ثانیاً منشأ آن (فناپذیری است).
حزن همیشه وقتی وجود دارد که نقصانی وجود دارد، و خوف همیشه وقتی مطرح است که احتمال از بین رفتنی وجود داشته باشد، و چون حیات دنیا اسیر چنگال نقصان و فناست هیچگاه حزن و خوف از میان نخواهد رفت. عدم حزن مربوط به داری است که:
« لَهُم مَّا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ»؛(ق35)و:« وَفِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ »(زخرف71)و« وَكَأْساً دِهَاقاً »(نبأ34)،و...
وعدم خوف دردالقراری که:« ....وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِینَ»(حجر48)؛ و:« لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ »(واقعه33)و« لَا یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ..»،(دخان 56).
توجه به آیات زیر هم به وضوح مطلب می افزاید:
« أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ» (یونس 62)
قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُم مِّنِّی هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ(38) وَالَّذِینَ كَفَرواْ وَكَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ(39) بقره
ازدقت درتقابل این دو آیه روشن می شود هم چنانکه وعید کافران مربوط به آخرت است،و هم عدی تابعین هدایت هم مربوط به آخرت است.
چشم بازو گوش بازو این عمی؟!
ممکن است اشکال کنندکه به دنباله ی آیه میفرماید: لَهُمُ الْبُشْرَى فِی الْحَیاةِ الدُّنْیَا وَفِی الآخِرَةِ(64) این اشکال دوجواب دارد.
اول:اگر"ال" البشری عهدذکری باشد،معنایش این است که این اولیاءالله،خوفی و حزنی درآخرت ندارند،(به دلیل مطالب قبل) هم دردنیا به آنان داده می شود، و هم درآخرت،یعنی:«فی الدنیا»ظرف بُشری هست نه ظرف تحقق بُشری، و در آخرت هم در مراحل مختلف به آنان یادآوری می شود.
دوم: اگر"ال"جنس باشد،یعنی:مژده های حیات بخش الهی – که یکی از آنها همین عدم خوف و حزن در سرانجام است- چه در دنیا و چه در آخرت مخصوص دوستان خداست، مژده های دنیوی هم مانند انواع وعده های نصرت و تأیید و دفاع و غیر آن و مانند بشارت باعظمت « إِنَّ اللّهَ مَعَنَا »
10- معلوم است بشارت « إِنَّ اللّهَ مَعَنَا »مفید معیّت تأیید است، و این بشارت هم مطلق از قید زمان و مکان است،پس تأیید و معیّتی است دنیوی و أخروی و آن زمان هم که پروردگات چیز دیگری را بخواهد:
«خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ إِلاَّ مَا شَاء رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ»(هود107).
ذکرضمیرجمع هم،درمقایسه با فرموده ی حضرت موسی-ع- «إِنَّ مَعِیَ رَبِّی»(الشعراء62)دلالت خاص خود را دارد.
11-فأنزل الله سکینتهُ... هم بیانی تفصیلی مجمل فقد نصَرَهُ اللهُ است.
12- ذکر کلّ این ماجراهم درقرآن،شرفِ دیگری است که حضرت صدّیق-س- بدان افتخار وبزرگی یافته است.
اللهمّ صلّ وسلم وبارک علی سیّدنا محمّدوعلی آله وصاحبه وصحبه المخلصین وآخر دعوانت أن الحمد لله ربّ العالمین
شب جمعه بیستم آذرماه بکهزاروسیصدو هفتادویک
تبعیدگاه اردبیل
بخش هایی از سخنرانی احمد مفتی زاده در نوار نوار ترس و خوف وتوضیحی دررابطه با ثَانِیَ اثْنَیْنِ
رفاقت او درآن حدی است که ارزش دارد که خدا این لقب را به او بدهد، در قرآن جاودانه و ابدی بماند، تنها کسی که قرآن لقب صاحب بودن و رفیق بودن را به او داده باشد:حضرت ابوبکراست (سلام الله علیه )...إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ...(توبه40) او انسانی است که حضرت رسول(ص)در بین تمام پیشروان اسلام ،فقط به او لقب صدیق را دادهاند.
انسانی که دارای این چنین ایمانی است ،صورت سوم خوف هم برایش پیش نمی آید .می فهمد که خدا او را دوست دارد ،می فهمد که باسرچشمه نوردرجریان است ،ولی یک صورت دیگر هست:حزن،برای برترین انسان ها،حزن ازچی؟ازاین که چی پیش می آید در آینده؟خوف نیست،مطلقا! کشته می شوم،صدمه می بینم ، خانه و ثروت و کاشانهام را از دست می دهم،زن و بچهام رااز دست می دهم، هیچ چیز چون همه چیز را رها کرده خودش است و ایمانش و دیگر هیچ ،ازهمه چیز گذشته. پس خوف چی ؟مقید جان هم نیست ، مقید عمرهم نیست ، هیچ چیزدیگر نمانده، پس عاملی برای خوف وجود ندارد.
حضرت ابوبکر( رض )درآن جریان هجرت در آن غار ،به جای اینکه مثل این انسان ها که دچار سه صورت خوف هستندـ ضعیف و قوی ـ ، دچارحزن می شوند،حزن دربرابر سرنوشت که:خدایا وقتی این سرچشمه نورالان دراین جا هست،بلا و صدمهای برای ایشان ، پیش بیاید سرنوشت دین چه می شود؟ سرنوشت امت چه می شود؟ این حزن برای ایشان پیش می آید.
در آنجا که به خودش مربوط است چه کار می کند؟ خبر دارید ـ که سعدی هم( علیه الرحمه)دراشعارش اشاره می کندـ،وقتی از درزسنگ های داخل غارثور، یک مار بزرگی سر بیرون آورد،حضرت رسول(ص)سرش روی پای ابوبکر(رض)بود،خوابیده بود.ابوبکر(رض)به خاطر اینکه خواب این محبوبش،این عزیزش، آشفته نشود، پایش را در دراز کرد گذاشت دم درز سنگ ،چون می فهمید اگر تکانی بخورد،خواب ایشان آشفته می شود، وهیچ وقت نمی توانست قبول بکند که سرایشان رازمین بگذارد و برود و ماررا بکشد،تنها راهی که این یار جانباز فداکار پیداکرد،همین بود که پایش را آورد دم آن درز سنگ.
اینجا خطر پیش آمده است اینطوردر محدوده قدرت او هست که دفع خطر کند، اینطور دفع خطر می کند،جانبازی می کند:« یاران قدم به صحبت یارینهادهاندلیکن نه همچنان که تو در کاو اژدها» ،سعدی خطاب به حضرت ابوبکر( رض) می گوید:بسیار بودهاندیارانی که راه یاری ودوستی را پیمودهاند،یا در راه یاران رفتهاند، ولی نبوده کسی که در راه یاری،مانند تو پا در دهان اژدها بگذارد،این تنها تو بودی . ابوبکر!واقعیت هم همین است،تنها او بود.وقتی عاملی برای حزن پیش می آید ،نگرانی از خطربرای آینده ،اینطورجانبازی می کند،وقتی که پای مبارکش را دم درز آن سنگها گذاشته بود،آن مار مرتب پای ایشان رامی گزید، گازمی گرفت وسم می ریخت ،التهاب این درد و سم، حرارت بدن ایشان را زیاد کرد وعرق از پیشانی و صورت ایشان سرازیرشد، غفلت کرد و یک قطره از عرق ها افتاد روی صورت مبارک حضرت رسول (ص)،بیدار شد،بیدار شد وچهره حضرت ابوبکر (رض)رابرافروخته وسوزان دید، گفت چه خبر است ؟ابوبکر(رض )؟گفت که:سر تو روی پای من بود،خواب بودی،متوجه شدم از آن طرف غار ماری سرآوردبیرون،فکرم به جائی نرسیدکه خواب شما آشفته نشود جزاینکه پایم را گذاشتم دم درز آن سنگ ، وآن مار دارد مرتب پای مرا نیش می زند،گاز می گیرد ، ناراحتی من این است . فرمود: پایت را بیار این طرف ! مارگم شد.بعد ازآب مبارک دهانش مالید روی آن زخم ها،بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِگفت ودعای شفا کرد،و تمام شد.
چه بود؟ آن هم از آن امتحان ها بود، امتحانی بود برای ابوبکر(رض) پیش آمد و اراده خداوندی آن طور نبود که آن مار بیاید و برای حضرت رسول( ص )خطری به وجود بیاید، نه !وعده داده بود: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ...(صف 9).بنابراین باید این کاروان دین برسد تا آنجا که:..الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً..(مائده ـ 3)،بنابراین یقینا محفوظ خواهدبود تا پیام الهی را برساند به بشریت .پس برای او خطری نیست .ولی ابوبکر (رض)نگران است که خطری برای این محبوب پیش بیاید،و آن طورجانبازی می کند. پس این امتحانی دیگر برای ابوبکر(رض)، وافتخار دیگری برای ابوبکر(رض)،وسلام و رحمتو برکات خدا بر ابوبکر(رض)و برتمام سابقین و مقربین باد! و خدا مارا توفیق بدهد آنطورقدم در راه صحبت و دوستی ودر راه مسلمانی بگذاریم(آمین) .
اما آنچه ابوبکر(رض) را نگران می کند،تنها این مار نیست،می بیند که مرتب قهرمانانی که مسوول تعقیب این کاروان نوروبرکت و خیرهستند ، آمد وشد می کنند دم غار،سایههای اینها سم اسبهای اینها را می بیند، برق شمشیرهای اینها رامی بیند، که ازدم غارعبور می کنند نگرانی برایش هست که سرنوشت چه طور می شود ،در آن نوار در مورد کمک های خدای متعال به پیروان حق توضیح دادهایم صورت های مختلف کمک هست، چون صورت های مختلف هست،ابوبکر( رض ) با آن همه ایمان که کمترین خوف برایش پیش نمی آید ، ولی حزن برایش پیش می آید و سرنوشت چه طور می شود؟ آینده اسلام و آینده امت به کجا منتهی می شود؟ در این حال که دچارحزن است، اصل و سرچشمه نور که خوف ندارد هیچ، حزن هم ندارد ، چون برای او روشن شده پیش ازماجرای هجرت ،سیر عظیم و پر برکت معراج برای او پیش آمده، می بیند که آینده امت چیست ،آینده دین چیست و در آن ماجرای معراج لَقَدْ رَأَى مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى(نجم ـ 18) بسیاری حقائق به ایشان نشان داده شدهبود. بنابراین:این حزن هم،برای ایشان مفهوم ندارد،اما برای حضرت ابوبکر(رض) هست،و خدا تعریف می کند ماجرای بین این دوصاحب را،این دورفیق را...ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ..(توبه 40)
این هم افتخار برای ابوبکر(رض) دومین دو نفر .این ترکیبی است در زبان عربی ـ کسانی وارد باشندمی فهمندـ ، هر وقت عددی ترتیبی بعد ازعدد بسیط آمد ،یعنی این دو تا که درعدد ترتیبی با هم هستند ،هم شان وهم درجه هستند ، نزدیک به هم هستند، می شود اینها را با هم ذکر کرد : ثَانِیَ اثْنَیْنِ دومین دو نفر یعنی انسانی که لیاقت و ارزش این را دارد که بعد از حضرت محمد( ص) ، به عنوان دومین انسان شناخته بشود .ترکیبثَانِیَ اثْنَیْنِ برای کسی که وارد به زبان عربی است این خصلت را دارد
مثالی دیگر از خود قرآن می زنیم مسیحی ها برای خدا می گفتند ...ثالث ثلاثةٍ... (مائده 73 )و خدا هم این را ، در قرآن نقل می کند،قرآن اینطور می گوید که : روح القدس وعیسی و خدا را هم ردیف نگاه می کردند، خدا را می گفتند:سومین سهتا . یعنی اینطور هم شان و هم مرتبه هستند ثالث ثلاثه درست مثل ترکیب ثانی اثنین عدد ترتیبی بعد از عددبسیط ، که نشان می دهد درفهم مسیحی ها خدا و عیسی و روح القدس هم درجه بودند ـ که باطل است-. ولی در اینجا خداست که ابوبکر( رض )را ثانی اثنین می نامد.نه اینکه ما باشیم ، نه اینکه انسان مشتبه خطاکار ،خداست که این مقام را به او میدهد ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ هردو درغار بودند،این دو ،إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا: وقتی که می گفت،- سرچشمه نور می گفت ،حضرت محمد(ص ) می گفت به رفیقش -اندوه به دل راه مده ! غصه نخور ! حزن نداشته باش ! کلمه حزن رساتر است ، چون اندوه و غصه و اینها، هیچ کدام معنی حزن نیست. حزن نداشته باش !إِنَّ اللّهَ مَعَنَا: خدا با ماست ،ما دونفر تنها نیستیم ،خدا با ماست . خدا با ماست ،ما ، خدا بامن نه، برای این لحظه، برای برنامه آینده برای سرنوشت . خدا با ماست در این مسیر، در این سفری که داریم .مسافرانی تنها نیستیم راهگذرانی تنها نیستیم ، در این راهگذری که داریم ـ مادی و معنوی ومادی از مکه تا مدینه ، معنوی از ابتدای حرکت تا این لحظه که وسط است،وتاانتهای حرکت که می رسد به… الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ...(مائده3) ، در تمام مراحل ـ خدا با ماست ، و با این تثبیت ، حزن را هم از خاطر ابوبکر( رض )دور می کنددوست عزیز جناب سیف الله المسلول
ضمن خیرمقدم به جنابعالی، لطفا قبل از فعالیت در این کلوپ، قوانین آن را حتما مطالعه فرمایید. پست ارسالی توسط شما مغایرت بند 12 قوانین است. و در صورت تکرار باید حذف گردد.
با تشکر
السلام علیکم
إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ كَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِینَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ
ترجمه: اگر او را (یعنی پیغمبر را) یاری
نکنید به تحقیق خدا او را یاری کرد وقتی که کفار او را از مکه خارج کردند در حالیکه دومی دو تا بود و وقتی که آن دو در غار بودند وقتی که به یار خود میگفت: محزون مباش زیرا خدا با ماست. پس خدا آرامش خود را بر او نازل نمود و او را به لشکریانی که ندیدهاید یاری کرد و قرار داد گفتار کفار را فروتر، و گفتار خدا همانا برتر است و خدا عزیز حکیم است.(40)
به هر حال مقصود این است که این آیه قبل از جنگ تبوک نازل شده که مسلمین در اعزام به جنگ کندی میکردند، خدا فرموده: اگر شما محمد را یاری نمیکنید خدا آن وقت که یک نفر یار بیشتر نداشت او را یاری کرد یعنی شب هجرت که کفار او را از مکه بیرون کردند، و آن شب فقط، ابوبکر با او بود و برای ابوبکر گوسفندانی بود، چون بعد از نماز شام میشد عامر بن فهیره میآورد در غار و رسول خداص و ابوبکر را از آن شیر میداد. پس سه شب در غار ماندند و پس از سه شب به طرف مدینه هجرت کردند و چون ابوبکر با رسول خداص در غار بودند رسول خداص به اوفرمود :لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا
بعضی از مردم بیاطلاع از قرآن این جمله را که مدح ابوبکر است برای ابوبکر ایراد دانستهاند که چرا محزون شد تا رسول خداص به او بگوید: لاَ تَحْزَنْ ! جواب این است که حزن ابوبکر برای او نقص نیست زیرا خود رسول خداص مکرر محزون شده و خدا او را نهی کرده: در سورة حجر آیة 88 فرموده: وَلاَ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ
و در سورة نحل آیة 127 فرموده: وَلاَ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ و در سورة عنکبوت است که ملائکه به حضرت لوط گفتند: ) لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ( (عنکبوت: 33 ) و خدا به تمام مؤمنین در سورة آل عمران آیة 139 فرموده: وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِینَ
بنابراین بعضی از مردم خرافی که گفتهاند نهی لا تحزن
نسبت به ابوبکر دلیل است بر اینکه حزن ابوبکر(رض) کار بدی بوده که نهی شده درست نیست و برخلاف قرآن است چنانچه در آیات فوق ذکر شد که این نهی نسبت به خود رسول خداص و سایر انبیاءعلیهم السلام و مؤمنین نیز آمده. ثانیا این کلمات برای دلداری ابوبکر است چنانکه خدا در دلداری به رسول خود در آیات فوق فرموده:وَلَا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ و امثال آن، پس این قبیل مناهی نهی تحریمی نیست. و ثالثا: حزن به معنای غم و اندوه است، رسول خداص به ابوبکر فرموده از عمل کفار و هجرت و بییاوری ما محزون مباش خدا با ماست. چنانچه هر مؤمنی در این قبیل موارد محزون میشود و این صفت خوبی است، پس حزن ابوبکر خوب بوده ونهی رسول نهی دلداری بوده. و رابعا: حزن به معنی خوف نیست، و کسانیکه میگویند ابوبکر ترسید و آنرا دلیل بر ذم ابوبکر دانستهاند صحیح نیست زیرا حزن به معنی خوف نیست، خوف به معنی ترس و وحشت است ولی حزن به معنی غم و اندوه است نه به معنی وحشت. بنابراین
لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا
دلالت بر همان دلداری دارد.مطلب دیگری که باید ذکر شود آن است که کلمة مَعَنَا به معنی معیت تکوینی نیست بلکه به معنی معیت تأییدی است زیرا معیت تکوینی حق با همه کس است و اختصاص به رسول ومصاحبش ندارد، پس معنی ( معنا)
این است که خدا با ما یعنی با من و تو عنایت دارد و من و تو را تأیید میکند، پس هر کس این آیه را قرائت کند از طرفی قرائت قرآن نموده و از طرفی تأیید خدا را برای ابوبکر ذکر نموده که این قرائت و تأیید برای قاری ثواب است. و مردم که تا قیامت این آیه را میخوانند تأیید و تمجید ابوبکر کردهاند و اگرچه آگاه از معنای آیه نباشند. به هر حال معنای معنا در این آیه این است که خدا با من و تو عنایت دارد و ما را یاری میکند مانند آیهای که خدا به حضرت موسی و هارونu فرموده که:
) قَالَ لَا تَخَافَا إِنَّنِی مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَى (
ترجمه وتفسیر ایه 40 سوره توبه از کتاب تابشی از قران مولف آیت الله العظمى ابوالفضل برقعى رحمه الله .
وسلام علی من اتبع الهدی
سرکار خانم ساناز:
در مورد پست شما فقط به نظرم آمد که چند نکته به اطلاع برسانم و البته بنده نذر نکرده ام که هر حرفی را بی پاسخ نگذارم.
موضوع اول : اشاره به سالخوردگی بنده
البته آنچه به نام سالخوردگی برای بنده مطرح کرده اید به احتمال قوی باید مربوط به احتمالی باشد که بنده به سن مبارک شما داده ام و عرض کرده ام که "تعجب شما احتمالا به شرایط سنی شما بر میگردد نگران نباشید بزرگتر شدید ستینگ تعجباتتان اصلاح خواهد شد"
لازم می دانم که دو نکته به اطلاع شما برسانم :
ا. اول اینکه سالخوردگی یک مورد نسبی است نه مطلق و بنده نسبت به همه مردان، زیر 30 سال، سالخورده محسوب می شوم و شما هم نیز اگر سن تان مثلا X سال باشد نسبت به همه کسانی که سن شان از شما کوچکتر باشد سالخورده محسوب می شوید یعنی اگر سن بقیه Y باشد آن وقت همه کسانی که Y>X باشد نسبت به شما سالخورده و شما نسبت به همه کسانی که X>Y سالخورده محسوب می شوید.
ب. دوم اینکه تصور نکنید که سالخوردگی، یک صفت منفی است که متاسفانه از کلام شما اینطور بر می آید و فراموش نکنید که سالخورده ترین فرد تاریخ همانی است که بسیاری وجود دارند که آرزو دارند جزء 313 نفر لشکر آرمانی او برای قتل عام آخرالزمان و اجرای عدالت باشند. بنابراین اگر سالخوردگی صفتی با بار منفی باشد بیشترین بار منفی متوجه ایشان خواهد بود که سالخورده ترین فرد تاریخ هستند.(به اعتقاد شما)
--------------------------------------------------------------------------
موضوع دوم : بنده را پدر بزرگ خطاب کردن
در جایی دیگر بنده را پدر بزرگ خطاب کرده اید و لازم می دانم به اطلاعتان برسانم که بنده هر گونه ارتباطی را با مادر بزرگ سرکارعالی به شدت تکذیب می کنم و اصلا تصور پدربزرگ شدن و مخصوصا پدربزرگ شما شدن در ذهنم جای نمی گیرد.
-------------------------------------------------------------------------
موضوع سوم : اثبات کردن احتمال اول مطرح شده توسط شما
احتمال اول مطرح شده توسط شما در مورد همراهی حضرت ابوبکر صدیق(رض) رسول الله را در سفر تاریخی هجرت (که البته مورد ادعای ما نیز هست) همراهی ایشان به عنوان یار است.
شما فرموده اید که "بله برای اثبات اولی ست که متاسفانه رخ نداده... " ولی بنده مجبورم مجددا عرض کنم که لااقل یکبار ابتدای بحث یعنی مطالب جناب حامد را که مشخص نکردند از کجا کپی کرده اند مطالعه کرده و سپس مطالب آقایان مسعودی و محمد صالح در پست های 5 و 25 را در ادامه بحث مطالعه فرمایید و بد بفرمایید که متاسفانه رخ نداده چرا که خوشبختانه رخ داده است ولی خوشبختانه دو احتمال بی دلیل شما هنوز هیچ استدلالی در پی خود نداشته است.
البته بهتر است اینطور مطرح شود که قصه هجرت رسول الله با ابوبکر از جمله مواردی است که در باب داستان هجرت پیامبر در همه کتب تاریخی آمده است و نمی توان کتاب تاریخی معروفی را یافت که خالی از این موضوع باشد بنابراین کسانی که این را دروغ دانسته و احتمالات دیگری را مدنظر دارند باید به ارائه دلیل بپردازند آنچه جناب حامد هم در ابتدای این بحث مطرح کرده است و در پست های 5 و 25 به صورت کامل به آنها پرداخته شده در همین راستاست.
-------------------------------------------------------------------------
موضوع چهارم: اظهار نظر شما در مورد عقل، سن و ...
بنده عرض کرده ام :
عقل به بزرگی سن نیست ولی مگر کسی گفته است که حضرت علی(رض) به خاطر بی عقلی رفیق مناسبی برای رسول الله نبوده است؟ شما نمیتوانید مناسبات و ویژگی های سنی افراد را نادیده بگیرید. هر چقدر یک کودک یا یک نوجوان عاقل باشد نمیتواند مصاحب خوبی برای همه دغدغه های یک شخص 40 ساله باشد. این چیزی نیست که شما به خاطر آن به قول خودتان، خود را آتیشی (نه آتشی) کنید. این یک چیز کاملا طبیعی است که کبوتر با کبوتر باز با باز
و شما در پاسخ ضمن چاشنی کردن یک عدد شکلک به عنوان تثبیت کننده استدلال فرموده اید:
به اینم می گن مغلطه اگه نمی دونستین بدونین....
مناسبات و ویژگی های سنی افراد؟؟؟
واقعا واقعا واقعا چقدر منطقی... پیامبر رو با ابوبکر به خاطر مناسبات و ویژگی های سنی!!!!!!!!!!!! و جالبتر از اون مقایسه ی این شرایط با شرایط فرزندان در خانواده و نیازشون به دوست!!!!!!!!!!!!!!
دلیل همه ی مناسبات سنی تفاوت فکری مردم در سنین مختلفه... نیست؟؟؟ و هیچ کس از نظر فکری به اندازه ی علی به پیامبر نزدیک نیست... کسی که خودش موحد است به موحد نزدیک تر است یا یک کافر؟؟؟ فقط شرایط سنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب شما که علی رو فقط یه پسر ده ساله می دونین همینطوری استدلال می کنین دیگه... مثلا طالوت هم سنی نداشت بنده خدا!! یا داوود وقتی جالوت رو کشت سنی نداشت شاید اتفاقی اونا رو کشته ها؟؟؟ اون که در اون زمان احتمالا چیز ی از کشتن و حق الله و اینها نمی فهمید...
1- کاش می فرمودید به کدام قسمت این کلام می گویند مغلطه. مناسب بود لااقل برای یکبار مغلطه را تعریف می کردید و سپس به اعلام آن می پرداختید.
2- مناسبات و ویژگی های سنی افراد یعنی نیازها، خواسته ها، برداشت ها، سلایق و هر چیزی که با تغییر سن افراد تغییر می کند. منظور بنده از مناسبات و ویژگی ها این بود. حالا اگر غیراز این است شما بفرمایید چگونه است؟ مثلا نیازها، برداشت ها، طرز تفکر، و ... سرکار در سن 10 سالگی با سن 40 سالگی شما یکسان است و هیچ تغییری در شما رخ نمی دهد. مثلا اگر شما در سن 5 سالگی مشغول بازی با عروسک بوده اید هم اکنون که جوانی فرهیخته و رشید شده اید هم هنوز مشغول عروسک بازی هستید یا به فکر تحصیل، تدریس و ... هستید؟
3- پیامبر(ص) و علی(رض) نیز مثل هر کس دیگری در شرایط مختلف سنی خود، ویژگی های مختلفی داشته اند. شما می توانید ادعایی غیر از این داشته باشید مثلا بفرمایید که فاکتورهایی مثل موارد فوق که برایتان ذکر شد در سن 10 سالگی حضرت علی(رض) و سن چهل سالگی ایشان یکسان بوده و زندگی ایشان کاملا در روی نمودار یکنواختی قرار داده است و هیچ اعتلایی صورت نگرفته است؟
4- موضوع ویژگی های سنی با موضوع عقیده انسان بسیار متفاوت است ربطی ندارد که کسی موحد است یا کافر. بسیار عقلایی در دنیا داریم که برای لحظه ای موحد نبوده اند. و بسیار انسان های با سطح عقلی پایین وجود دارند که به وحدانیت خود معترف هستند. پس موضوعات را با هم بی جهت مخلوط نکنید.
5- مجددا طالوت و داوود را مثال زده اید. اولا آنها کودکانی 10 ساله نبودند. ثانیا هم اکنون می توانید گزارش هایی را در دنیای اخبار ببینید که مثلا یک کودک دبستان در فلان مدرسه آمریکا تعدادی را به ضرت گلوله کشته است. بنابراین کشتن این و آن توسط افرادی در طول تاریخ، نظیر کشته شدن جالوت به دست طالوت، دلیلی برای این نمی شود که بگوییم علی(رض) در دوران کودکی خود رفیق شفیقی برای محمد(ص) 40 ساله بوده است.
-------------------------------------------------------------------------
موضوع پنجم: اظهار نظر شما در مورد لشکر اسامه
فرموده اید:
شک دارم چرند باشد!!!!!!!!!! چون اسناد تاریخی گواه بر انند...
عجیب است که انگیزه ها مثل انگیزه های شما عوض شوند همانطور که عجیب است که تاریخ عوض شود!!!!!!!!!
سندش رو براتون میارم اقا!!
شک داشتن با بیان جمله شما که فرموده اید "درپست قبل گفتم که جرأت نکردم با زبان روزه دروغ بگویم و تاریخ رو از زبان خودم بیان کنم" متفاوت است. این را فقط محض اطلاع شما از کلمات و عباراتتان عرض کردم که دو گزاره زیر تناقض شدیدی با هم دارند:
گزاره اول : جرات ندارم با زبان روزه دروغ بگویم و تاریخ را از زبان خود بیان کنم
گزاره دوم : شک دارم چرند باشد
اگر شک وجود دارد پس یقین وجود ندارد واگر یقین وجود ندارد شما را به دروغ نزدیک کرده واحتمال دروغگویی تان افزایش می یابد. یادآوری این موضوع را به حساب خیرخواهی بگذارید.
و در ادامه آورده اید: اگر کسی به شما گفته است که با نسبت چرند دادن به تاریخ می تونین قدرت استدلالتون رو بالا ببرین درست نگفته اقا!!!!
و البته این تقلید شما از بیانات بنده است که در جای جای این مطالب به خوبی مشهود است. توصیه می کنم روحیه تقلیدی را حتی در نوشتار کنار بگذارید و برای خود روال و شیوه مستقلی داشته باشید.
ولی عارضم که اعتراض بنده به شما به خاطر این بود که طرف حساب شما من هستم و شما برای افزایش قدرت استدالال خود به سخنان بنده نسبت چرند داده اید ولی این فرق دارد با اینکه بنده به سخن کسی غیر از شما و آنهم به چیزی که شما تاریخ نام نهاده اید نسبت چرند داده شود. جایی سراغ دارید که بنده گفته باشم شما چرند گفته اید؟
و علاوه بر این مطلب را در جای خودش مطرح کنید و دوستان پاسخ خواهند داد و این برای حداقل برای بار دوم است که بنده عرض می کنم.
موضوع ششم: اسم عبدالعزی و ماجرای ابوبکر صدیق(رض)
در این قسمت با این متن و این شکلک ها برداشت بنده این است که شما قدری ذوق زده شده اید که از طرف نقطه ضعفی گرفته اید و جدا برای بنده این طرز بیان شما خیلی عجیب است. استفاده از چنین ادبیات و چنین نگارشی شایسته هیچ محققی نیست.
ابتدای کار فرموده اید : یه کمی بخندم
بنده هم عرض می کنم : خاموشی (گرچه احتمال دارد در جایی به تقلید از بنده بفرمایید خاموشی)
و در ادامه گفته اید:
واقعا اسم عبد العزی رو با اسم ابوبکر و عمر یکی کردین؟؟؟ خوش به حال ابوبکر و عمر!!!!!!!!!!!!اینکه ابوبکر اسم پسرش رو گذاشته عبد العزی یعنی چی؟؟؟ یعنی بت پرست بوده است. غیر از اینه؟؟ حالا بگین ببینم ایا اینکه اسم پسرش عبد العزی ست یعنی حتما ابوبکر تمام کسانی رو که در مکه اسمشون عبد العزی بوده دوست داشته؛ که با اینکه بت پرست نبوده !!!!!!!!!!!!؛ اسم پسرش رو گذاشته عبدالعزی!!! این توجیه منطقی شماست؟؟
مثلا تو مکه همه ی عبدالعزی ها همو دوست داشتن همه ی جعفر ها و علی ها و عبدالله ها همو دوست داشتن... بنازم به این منطق!!!
جهت اطلاعتون فقط نام پیامبر است که چون اولین بار بر پیامبر گذاشته شد اگر کسی نام او رو بر فرزندش بگذارد یعنی پیامبر را دوست دارد... تازه دوست داشتن پیامبر هم مراتبی داره که خب گویا شما ازش بی خبرین...نه اینکه هرکی اسمش محمد بود میشه صحابی و یار غار پیامبر ( یار غار در اینجا به اصطلاح مشهور یار غار اشاره دارد نه ابوبکر)
1- یکی کردن اسم عبدالعزی با ابوبکر و عمر یعنی چی؟ خودتان متوجه شده اید که چه نطقی کرده اید؟ شک نکنید که اگر شما در رشته ای مثل ادبیات فارسی تحصیل کنید قطعا موجب انقلابی در ادبیات خواهید شد.
2- اگر توجه کرده باشید این ایراد به شما وارد شده است که " حالا که به نفع است نام گذاری فرزند ریشه در اعتقادات اشخاص پیدا کرد" نه اینکه اسامی توسط بنده یکی شده باشد. اسامی در ادبیات هر زبانی معنایی خاص دارند که با تعریف بنده و شما چیزی عوض نمی شود و اسمی با اسم دیگر یکی نمی شود.
3- فرض کنید که این قصه صحیح باشد و این نام گذاری انجام شده باشد، آن وقت چه تفاوتی بین عبدالرضا، عبدالزهرا، عبدالحسین، عبدالرسول و ... وجود خواهد داشت یعنی اینکه مثلا رضا پرست، زهرا پرست، حسین پرست، رسول پرست و ...؟
4- اما در مورد توجیه منطقی بنده، باید به عرض شما برسد که بنده در پی اثبات اینکه نام ابوبکر و عمر در میان فرزندان علی به دلیل دوستی باشد نبوده ام و چیزی هم در این خصوص ذکر نکرده ام که شما سناریویی از یک جمله بنده در باب دوست داشته شدن همه عبدالعزی ها در مکه توسط ابوبکر(رض) آورده اید. چه ربطی به موضوع دارد حضرت سرکار؟ توصیه می کنم به هر منطقی که دوست دارید بنازید از جمله همان منطقی که می تواند نامه ای را از یک نهر در قم به دست یک انسان حی 1200 ساله که معلوم نیست در کجاست برساند.
5- بقیه مطالب این قسمت را که بنده متوجه نمی شدم که مثلا فرموده اید"نه اینکه هر کی اسمش محمد بود میشه صحابی و یار غار پیامبر" نمی دانم این دیگر چه فرضی است و کی همچنین فرضیه ای را مطرح کرده است.
6- قرار شد مطالب مربوط به بحث نام گذاری را در بحث های حضرت ابوبکر(رض) مطرح کنید و پاسخ خود را دریافت کنید بنابراین اگر هنوز ادعایی در این زمینه دارید و به قول خودتان مدرک و سند دارید حتما در آنجا مطرح فرمایید که پاسخ گویی به خوبی انجام شود.
7- و در نهایت شاعر می فرماید "خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی"
-------------------------------------------------------------------------
توصیه بنده را بپذیرید و سیر بحث را با بنده و دیگر دوستان به سمت اثبات هر کدام از سه احتمالی که مدنظرتان بود پیش ببرید و از حتی المقدور از مسایل حاشیه ای خودداری کنید.
پاسخ هاتون رو خوندم اقا ایمان.
ممنون که بعد از مدت ها جواب دادین
1- بنده بابت تاخیر عذر میخواهم ولی متاسفانه اوضاع وقت من اصلا تعریفی نداره. در ضمن توجه کنید که یکی از مهمترین مزایای تالارهای گفتگوی مجازی به همین است که هر کس در هر زمانی خواسته باشد میتواند در نقد مطالب کسی، مطالبی بیان کند. علاوه بر این بنده در مقام پاسخگویی به شما نیستم شما اگر دوست دارید کسی به هر کلام شما پاسخ بگوید موضوع دیگری است. ولی بنده هر گاه احساس کنم نیازی به نقد مطلب کسی دارم دست به کیبورد میشوم.
2- اگر خدای ناکرده هدفتان از بیان این جمله این بود که نشان دهید بنده از ارائه پاسخ (به قول سرکارعالی) عاجز هستم و دانش کافی ندارم باز هم بنده تسلیم و شما برنده مبارزه.یک بنده خدایی یک توصیه برادرانه داشت، میگفت: وقتی کسی تو را مرتب و بی دلیل به مغلطه متهم میکنه حتما یک جایی کارش گیره ....
دوست عزیز با متهم کردن دیگران به مغلطه، فراموشی، بازی با کلمات و امثال این که نمیتوان برای خود استدلال تراشید.
متاسفانه فراموش کرده اید همین شما در همین بحث فرموده اید که حضور ابوبکر در این همراهی بیشتر موجب دردسر بوده است و آن هم فقط به خاطر یک لحظه اندوه ایشان از وضعیت پیش آمده و تسلی پیامبر به ایشان.
اگر
معنای اعتدال و واقع بینی این است که ما از خیر آن گذشتیم سفت بچسبید که
واقع بینی شما میتواند وجود فردی 1200 ساله حی و زنده تر از خدا را هم
ثابت کند این ها به جای خود بماند.

تمام این بحث به خاطر اثبات همان اولی است و شما هنوز نتوانسته اید هیچ دلیل محکمه پسندی برای رد آن بیان کنید. جناب حامد هم در زمان ایجاد این بحث فقط یک سری مطالب پرت و پلا کپی کردند که ثابت کنند اصلا چنین واقعه ای صورت نگرفته نه اینکه صورت گرفته و منظور از آن شبهات دوم و سوم شما باشد.
ایجاد شبه به نام احتمالات هم نه هنر است نه دلیل و استنباط. با دلایلی که دوستان اهل سنت در این بحث آورده اند اثبات مورد اول و منتفی بودن موارد دو و سه قطعی است حال شما که با کلامتان نشان داده اید که در وقوع اصل قضیه را سخنی نداشته و قبول دارید ولی مورد اول را باطل میدانید، بفرمایید مورد دوم یا سوم را ثابت کنید.
بله جرم مرتکب شده اید. وقتی که احتمالی را مطرح میکنید باید با دلیل و برهان و بیان درجه آن باشد. قرار بر تاسیس بنگاه سخن پراکنی که نیست که فقط حرف بزنید. باور کن که حرف مفت زدن اصلا سخت نیست خانم.
خب شما که علی رو فقط یه پسر ده ساله می دونین همینطوری استدلال می کنین دیگه... مثلا طالوت هم سنی نداشت بنده خدا!! یا داوود وقتی جالوت رو کشت سنی نداشت شاید اتفاقی اونا رو کشته ها؟؟؟ اون که در اون زمان احتمالا چیز ی از کشتن و حق الله و اینها نمی فهمید...شک نکنید که چرند است در جای خود مطرح کنید تا بررسی کنیم. مطلبی از شما در بحث مردمی ترین خلیفه وجود دارد که در مورد دلیل عدم اظهار کلام حضرت علی در مورد مژده آتش دادن به قاتل حضرت زبیر فرموده اید: "درپست قبل گفتم که جرأت نکردم با زبان روزه دروغ بگویم و تاریخ رو از زبان خودم بیان کنم"
به نظر شما عجیب نیست که چرا به این راحتی انگیزه ها عوض می شوند.
به اینم می گن مغلطه!!!
مثلا تو مکه همه ی عبدالعزی ها همو دوست داشتن همه ی جعفر ها و علی ها و عبدالله ها همو دوست داشتن... بنازم به این منطق!!!

با سلام خدمت دوستان
پاسخ هاتون رو خوندم اقا ایمان.
ممنون که بعد از مدت ها جواب دادین
1- بنده بابت تاخیر عذر میخواهم ولی متاسفانه اوضاع وقت من اصلا تعریفی نداره. در ضمن توجه کنید که یکی از مهمترین مزایای تالارهای گفتگوی مجازی به همین است که هر کس در هر زمانی خواسته باشد میتواند در نقد مطالب کسی، مطالبی بیان کند. علاوه بر این بنده در مقام پاسخگویی به شما نیستم شما اگر دوست دارید کسی به هر کلام شما پاسخ بگوید موضوع دیگری است. ولی بنده هر گاه احساس کنم نیازی به نقد مطلب کسی دارم دست به کیبورد میشوم.
2- اگر خدای ناکرده هدفتان از بیان این جمله این بود که نشان دهید بنده از ارائه پاسخ (به قول سرکارعالی) عاجز هستم و دانش کافی ندارم باز هم بنده تسلیم و شما برنده مبارزه. چون اصلا حال مبارزه آنهم از نوع زنانگی و مخصوصا از نوع "کره گی" اش رو ندارم.
توضیح : کره گی منظور همان کره ای است که به عکس درج شده به عنوان تصویر سرکار مرتبط است.
تو بیشتر جوابهاتون دارین مغلطه میکنین ادعای خودتون رو به من نسبت میدین و بعد جوابشو میدین!!!
یک بنده خدایی یک توصیه برادرانه داشت، میگفت: وقتی کسی تو را مرتب و بی دلیل به مغلطه متهم میکنه حتما یک جایی کارش گیره ....
به طور مثال:
در قسمت قبل فرموده بودید که وقتی از تخف استفاده میشود که شخص ترسیده باشد !و اگر برجان کسی نگران باشد میشود حزن و لا تحزن استفاده میشود!! حالا که دلیل من و ایه ی قرانی مبنی بر صحت ادعای من در مورد استفاده از خاف برای ترس بر جان دیگری مواجه شدید اندیشه تون عوض شد و به سوم شخص بودن یا دوم شخص بودن گیر دادین. شما خیلی منطقی بحث میکنید اقا ایمان!
متشکرم از اظهار لطف شما. ولی این اعتراض شما به هیچ وجه نمیتواند بر قدرت استدلال بی ارتباط شما با مو ضوع چیزی بیفزاید. مثل این است که بنده سراغ تقی را از شما بگیرم و شما آدرس نقی را برای بنده بدهید. در هر حال این شما هستید که باید توجه کنید که اگر در عبارت "فاذا خفت علیه" ترس مادر حضرت موسی(ع) برای جان ایشان مطرح شده است به خاطر صرف وجود کلمه خفت نیست بلکه کلمه علیه ثابت کننده ترس ایشان بر جان موسی(ع) است..
جواب بنده اینه : " علیه " در این ایه دقیقا به علت سوم شخص بودن مطرح شده که شما خودتون مطرح کردین و میخواستین باهاش نتیجه های جالبی بگیرین! این ماجرا هیچ ربطی به تقی و نقی نداره چطور میتونین اینقدر بی ربط تشبیه کنین؟؟؟
مثل اینکه کل ماجرا یادتون رفته نه؟؟؟
در این صورت دلیلی نمیبینم که بخوام از اول توضیح بدم! چون حوصله ندارم و انما المومنون عن الغو معرضون.
بله هنوز هم بنده عرض میکنم که برای اثبات اینکه کلمه لاتحزن نشان از نگرانی شخص برای خودش دارد و لاتخفف نشان از ترس او برای دیگران، صحیح نیست از ماجرای حضرت موسی و عبارات به کار رفته در آن آیات استفاده کنید چون آنجا علاوه بر اینکه از لاتخفف خالی استفاده نکرده و آن را به قرینه علیه برای کامل شدن مفهوم مدنظر تکمیل کرده، سخن از طرف سوم شخص است و اینجا سخن از طرف دوم شخص.
دوست عزیز با متهم کردن دیگران به مغلطه، فراموشی، بازی با کلمات و امثال این که نمیتوان برای خود استدلال تراشید.
اولا که همه ی این موارد که اینقدر شما رو اتیشی کرد یه احتمال بود که همونطور که گفتم فقط به خاطر رد مثبت اندیشی شدید شما بود. بنده هیچ وقت قصد نداشته م حسن دیگران رو به عیب تبدیل کنم اونم برای چی؟؟؟ برای افضل کردن امیر المومنین بر اصحاب که یک موضوع بدیهی ست!
بله ناپسندترین کاره که یک انسان به خاطر بالابردن درجه کسی به تخریب دیگران بپردازد. من سوال کردم. شما اگه جواب دارین بدین.
اولا عرض کردم که این احتمال برای چی مطرح شده و هیچ قصد توهینی در پسش نبوده و فقط احتمالی ست که از جانب من مطرح شد شما چرا اینقدر عصبانی میشی و منو محکوم میکنی که باید الا و لابد دلیل بیارم برای سوالم؟؟؟
از کی تا حالا برای سوال باید دلیل اورد؟؟؟
شما اگه میخوای ثابت کن اینطوری نبوده.
1- اگر کسی به شما گفته است با دادن نسبت آتیشی به کسی، میتوانید بر قدرت استدلال خود بیفزایید شک نکنید که به شما سخن درستی نگفته است.
2- مثبت اندیشی مخصوصا در مورد مردگانی که نمیتوانند در سرنوشت شما موثر باشند چیز بدی نیست. ولی منفی اندیشی دقیقا صفت ناپسندی است. کلا انسان مومن بهتر است مثبت اندیش و خوش بین باشد تا اینکه منفی اندیش و منفی بین.
3- مثلا من با توجه به مثبت اندیشی خودم که شما از راه دور با همین چند کلام ادعا دارید آن را تشخیص داده اید فرض میکنم که حذف بقیه مطالب بنده در مورد این پاراگراف شما و درج فقط قسمت انتهایی آن برای هدف خاصی نبوده است. ولی دقت کنید که بنده قبل از این کلام که به قول شما از آن آتیش (نه آتش) احساس کرده اید چه عرض کرده ام:
از کجا میدانید که ایشان از ابوبکر(رض) مطمئن نبوده است. چطور به خود جرات میدهید با احتمالات به شخصیت های مورد احترام مسلمین آنهم بعد از 1400 سال بتازید. واقعا این ادعای شما که گفته اید "شاید حضور جناب ابوبکر در مکه باعث دردسر میشد" یک انقلاب در تجزیه و تحلیل وقایع تاریخی است. حتی لحظه ای در این مورد تفکر نکرده اید که حضور ابوبکر(رض) در همراهی پیامبر با مدیریتی که ایشان با تامین و تدارکات لازم به همراهی دختر، پسر و غلامش انجام داده است هر گونه شک باطلی را در مورد عدم اطمینان پیامبر(ص) به ایشان از ذهن پاک میکند.
خیلی مایلم که این احتمال خود را بیشتر باز کرده و توضیحات مستند کامل تری بدهید.
بد نیست دوستان دیگر نیز نظر بدهند که آیا درخواست پیامبر(ص) از ابوبکر(رض) برای همراهی در این تاریخی ترین سفر تاریخ، میتواند نشان از اطمینان ایشان به او باشد یا عدم اطمینان.
و این یعنی اینکه به سرکار عالی حالی شود که انسان اگر احتمالات پرت را بدون ارائه هیچ دلیل و قرینه ای مطرح کند نام آن شبه سازی است نه واقع بینی و اعتدال.
متاسفانه فراموش کرده اید همین شما در همین بحث فرموده اید که حضور ابوبکر در این همراهی بیشتر موجب دردسر بوده است و آن هم فقط به خاطر یک لحظه اندوه ایشان از وضعیت پیش آمده و تسلی پیامبر به ایشان.
اگر معنای اعتدال و واقع بینی این است که ما از خیر آن گذشتیم سفت بچسبید که واقع بینی شما میتواند وجود فردی 1200 ساله حی و زنده تر از خدا را هم ثابت کند این ها به جای خود بماند.
در این شکی نیست که وقتی یک نفر دیگری را همسفر سفری پر از خطر و سری میکند یکی از سه دلیل زیر را دارد:
1- یا به ان شخص دوست است که او را برده که با او همسفر شود
2- به ان شخص اعتماد ندارد که او را برده که سفرش لو نرود
3- ان شخص به او انقدر اصرار کرده که او را برده است
شما ادعا میکنید که الا و لابد دلیل اول است که دلیل همسفر شدن جناب ابوبکر با پیامبر است. خب اگه خیلی مایلید ثابت کنید.
من جرمیمرتکب نمیشوم اگر دو احتمال دیگر را مطرح کنم. جرمیمرتکب شده ام؟؟؟
تمام این بحث به خاطر اثبات همان اولی است و شما هنوز نتوانسته اید هیچ دلیل محکمه پسندی برای رد آن بیان کنید. جناب حامد هم در زمان ایجاد این بحث فقط یک سری مطالب پرت و پلا کپی کردند که ثابت کنند اصلا چنین واقعه ای صورت نگرفته نه اینکه صورت گرفته و منظور از آن شبهات دوم و سوم شما باشد.
ایجاد شبه به نام احتمالات هم نه هنر است نه دلیل و استنباط. با دلایلی که دوستان اهل سنت در این بحث آورده اند اثبات مورد اول و منتفی بودن موارد دو و سه قطعی است حال شما که با کلامتان نشان داده اید که در وقوع اصل قضیه را سخنی نداشته و قبول دارید ولی مورد اول را باطل میدانید، بفرمایید مورد دوم یا سوم را ثابت کنید.
بله جرم مرتکب شده اید. وقتی که احتمالی را مطرح میکنید باید با دلیل و برهان و بیان درجه آن باشد. قرار بر تاسیس بنگاه سخن پراکنی که نیست که فقط حرف بزنید. باور کن که حرف مفت زدن اصلا سخت نیست خانم.
واقعا از این استدلالتون تعجب کردم!!
چه ربطی داشت؟؟؟ شما خیلی خوب با کلمات بازی میکنین. مشکلتون اون کلمه ی " همواره " ست که من مطرح کردم نه؟؟
من نیازی نمیبینم این موضوع رو توضیح و به شما جواب بدم چون استدلالتون واقعا عجیبه!!
چرا تهمت میزنید؟ من کی خواستم ثاتب کنم که امام علی در بستر هم با پیامبر بوده؟؟ و کی حاضر بودم ثابت کنم؟؟ نیازی به اثبات موضوعی به این بی ربطی نیست.
1- تعجب شما احتمالا به شرایط سنی شما بر میگردد نگران نباشید بزرگتر شدید ستینگ تعجباتتان اصلاح خواهد شد.
2- اینکه شما در کلامتان مواظب استفاده از کلمات نیستید و حتی حاضر نیستید به خطا بودن آنها اعتراف کنید مشکل بنده نیست و اتفاقا مشکل شماست. بنابراین لطفا برای دیگران مشکل تراشی نکنید که اگر به شما گفته اند مشکل تراشی برای دیگران، مشکل شما را حل میکند حتما بدخواه شما بوده اند. بدتر از آن اینکه هر چقدر شکلک هم درآورید باز موضوع تفاوتی پیدا نمیکند.
3- بنده به شما تهمت نزده ام یادآوری کردم که برخی چیزها را بهتر است فراموش نکنید و کلام را با این عبارت شروع کرده ام" عجب! لااقل فراموش نمیکردید..."
4- من هم نگفتم شما خواستید ثابت کنید حضرت علی با پیامبر هم بستر بوده اند ولی آنقدر در اثبات فضایل ایشان غرق شده اید که حواستان نیست چی میگویید. تصور بنده بر این است روحیه تحقیق با این قاطع گویی ها و استفاده از سور عمومیتناقض دارد.
همین قسمت متن من رو یه بار دیگه بخونین! دارم میگم اگه به نظر شما فضیلت بیشماری ست امام علی افضل است اگر نیست که هیچی.
در مورد دامادی هم اگر باز هم میخواهید به این وسیله این اشخاص را ارجح بر باقی اصحاب قرار دهید بدانید که پیامبر فقط در مورد فاطمه فرمودند فاطمه پاره ی تن من است و فقط در مورد فاطمه فرمودند هرکس او را بیازارد مرا ازرده و فقط در مورد فاطمه لقب ام ابیها را به کار بردند و هر روز که از خانه بیرون میرفتند اول به فاطمه و اهل بیت خانه ی ایشان سلام میکردند و وقتی باز میگشتند نیز هم چنین.
و فاطمه فقط به علی تعلق داشت و لا غیر.
این ادعای شما بود که داماد پیامبر بودن و پدر خانم پیامبر بودن چه فضیلت بسیاری ست نه من.
حالا همین ادعا رو به من نسبت میدین و خودتون رو در محل مقابل میذارین؟؟
جملات من کاملا نشون میده که میخواسته م جواب چنین ادعایی از جانب شما رو بدم نه این که خودم ادعا کنم قومیت سببی با پیامبر اینقدر فضیلت است چنانکه شما گفته بودین.
حقیقتش من متوجه نمیشوم که شما قصد دارید ثابت کنید که قومیت با پیامبر (ص) که قطعا انتخاب ایشان در آن موثر بوده است دارای فضیلت است یا خیر؟
عقیده بنده که کاملا مشخص است شما صریح بفرمایید منظورتان چیست؟
فقط یک بار دیگر توجه کنید که خویشاوندی با پیامبر، فضیلت دارد ولی همه فضایل نیست. مورد مشاوره پیامبر هم بوده فضیلت است ولی همه فضایل نیست، همسر پیامبر بودن هم فضیلت دارد ولی همه فضایل نیست و ... بنابراین همانطور که عرض کردم موارد زیادی وجود دارد که در ارتباط شخص با پیامبر و یا سوابق فرد در خدمت به دین، یا ایمان و یقینی که از فرد نسبت به اعتقادات اسلامیو مخصوصا خداوند وجود دارد یا حتی حسن مدیریت او در رهبری جامعه و ... میتواند مبنای فضیلت باشد.
بنابراین کلام شما که فرموده اید " همین قسمت متن من رو یه بار دیگه بخونین! دارم میگم اگه به نظر شما فضیلت بیشماری ست امام علی افضل است اگر نیست که هیچی."
کلامیاست که بخش اول آن درست و بخش دوم آن نادرست است. بله فضیلت است البته نه از نوع بیشمارش ولی امام علی را به خاطر این فضیلت، افضل دانستن خطاست. ضمن اینکه بنده میل ندارم این بحث را با بحث فضیلت افراد قاطی کنم و بنابراین دلیلی بر ادامه مطالب خارج از موضوع یار غار نمیبینم.
باید الان پرسید که ایه ی حجاب کی نازل شده است؟؟؟ در سال پنجم بعثت؟؟ اون موقع حضرت علی 15 ساله بوده و به سن بلوغ رسیدن!!! اما ایا اون موقع مسئله ی نامحرمیمطرح شده بود؟؟؟
اگه اشتباه نکنم سوره ی نور که ایه ی حجاب رو در بر داره مدنیه. نه مکی. یعنی مال مدتها بعد است.این از این موضوع! زمان کودکی علی بن ابی طالب هم که در خانه ی وحی بوده است پیامبر فقط یک همسر داشته ن که اون هم جای مادر و شاید مادر بزرگ حضرت علی بوده است! نه همسران! بهتره تاریخ رو یه مقداری رعایت بکنین. و حضرت فاطمه هم تازه سال 5 بعثت متولد شدن و چقدر نامحرم بودن (که هنوز ایه ای در موردش وجود نداشت)
موضوع حجاب با موضوع حضور یک مرد در میان خانواده یک فرد دیگر، چیز دیگری است. حضرت محمد(ص) هم فقط یک دختر به نام فاطمه نداشته اند بلکه دختران دیگر ایشان هم هنوز زنده بوده اند. ولی مطرح کردن این موضوع به خاطر این بود که به شما همان اعتدال اندیشی را یادآوری کنم که شما به نام مثبت اندیشی در بنده تشخیص دادید. هدف این بود که اینکه شما به دلیل چند سال زندگی دوران کودکی و نوجوانی حضرت علی(رض) در منزل رسول الله(ص) ایشان را از همه عالم و آدم افضل بدانید تعدیل شود.
نکته ی بعدی اینکه ایا شما نمیدونین که حضرت علی رو پیامبر خدا بزرگ کردن؟؟؟ ایا نمیدونین که به علت کثرت فرزندان ابوطالب هریک از اقوام نزدیک یک پسر رو به کفالت گرفت و پیامبر علی رو؟؟؟ چرا سعی میکنین این موضوع رو نادیده بگیرین یا غیر مهم جلوه بدین؟؟ پیامبر برای امام علی مثل پدر بودند و یک پدر فرزندش رو با اندیشه های خودش بزرگ میکنه درسته؟؟؟ این میشه بزرگ شدن علی بن ابی طالب در خانه ی وحی که ما ادعا میکنیم و من جایی نشنیده م که بزرگان اهل تسنن اون رو رد کنن.
نه بنده این مورد را رد کرده ام، نه نادیده گرفته ام و نه غیرمهم جلوه داده ام. بلکه مانور شما روی آن را تعدیل کرده ام.
نکته ی بعدی بررسی سنی پیامبر و امام علی ست.
جناب ابوبکر قبل از اسلام چه کیشی داشتن؟؟ مطمئن هستم که موحد نبودن و بلکه بت پرست تشریف داشتن اینو نمیتونین تکذیب کنین چون اسم ابوبکر رو پیامبر از عبدالکعبه به عبدالله و نام پسر ابوبکر رو از عبدالعزی به عبد الرحمن تغییر دادند. ( تاریخ صحابه ، چاچ سوم سال 1339) اما علی بن ابی طالب از ابتدا موحد بود چرا که در خانه ی موحدی مانند پیامبر خدا بزرگ شد پس اندیشه های کفر امیز نداشت. اینکه جناب ابوبکر چندمین مسلمان بوده اند رو نمیدونم اما میدونم علی بن ابی طالب و خدیجه اولین مسلمانان بوده اند و تاریخ در مورد اینکه این سه نفر ( پیامبر؛ خدیجه؛ و علی بن ابی طالب ) تنها کسانی بودند که نماز میخواندند مطالب بسیاری دارد.
ضمن اینکه این مطلب شما جای نقد دارد ولی موجب خلط موضوع میشود باید عرض کنم که این چه ربطی به بررسی سنی پیامبر و امام علی داشت؟
نکته ی بعدی اشاره ی شما به جوان بودن بیش از حد علی بن ابی طالب و حکم عقلی خود شماست!!! فرمودین منطقی نیست پیامبر با علی دوستی مشاوری و مباشری داشته باشد!!!!!
اولا بزرگی عقل به بزرگی سن نیست. شما خود را پیرو قران میدونین پس چطور خداوند انتظار دارد وقتی طالوت به عنوان رهبر معرفی میشود از او تبعیت کنند حال انکه از نظر سنی بسیار کوچکتر از همه بود؟؟ چطور حضرت داوود با اینکه سن کمیداشت توانست جالوت را بکشد و بعد از جانب خداوند حکیم شود و باقی ماجرا؟
عقل به بزرگی سن نیست ولی مگر کسی گفته است که حضرت علی(رض) به خاطر بی عقلی رفیق مناسبی برای رسول الله نبوده است؟ شما نمیتوانید مناسبات و ویژگی های سنی افراد را نادیده بگیرید. هر چقدر یک کودک یا یک نوجوان عاقل باشد نمیتواند مصاحب خوبی برای همه دغدغه های یک شخص 40 ساله باشد. این چیزی نیست که شما به خاطر آن به قول خودتان، خود را آتیشی (نه آتشی) کنید. این یک چیز کاملا طبیعی است که کبوتر با کبوتر باز با باز.
رهبری یک ارتش یا یک ملت با مصاحبت یک فرد با دیگری دو چیز غیرقابل مقایسه هستند. شما با سن کم خود میتوانید رئیس خوبی برای یک مجموعه ای باشید که افرادی با 20 سال کوچکتر از شما در آن حضور داشته باشند ولی نمیتوانید رفیق و مصاحب خوبی برای آنها باشید و بلعکس. به همین دلیل است که یک فرزند هر چقدر رابطه دوستانه خوبی با والدین خود داشته باشد باز نیاز به رفقا و مصاحبینی هم سن و سال خود دارد.
پیرو همین عقیده ی شما بود که جناب ابوبکر و عمر و امثالهم از همراهی لشکر اسامه در روزهای واپسین عمر پیامبر خدا سر باز زدند چرا که از نظر انها اسامه برای فرماندهی جنگ بسیار جوان بود!!!!
شک نکنید که چرند است در جای خود مطرح کنید تا بررسی کنیم. مطلبی از شما در بحث مردمی ترین خلیفه وجود دارد که در مورد دلیل عدم اظهار کلام حضرت علی در مورد مژده آتش دادن به قاتل حضرت زبیر فرموده اید: "درپست قبل گفتم که جرأت نکردم با زبان روزه دروغ بگویم و تاریخ رو از زبان خودم بیان کنم"
به نظر شما عجیب نیست که چرا به این راحتی انگیزه ها عوض می شوند.
وقتی پیامبر خدا علی بن ابی طالب رو پرچمدار سپاهش میکرد و همه ی بزرگان و کهنسالان رو پشت سر او قرار میداد چرا به جوانی او توجه نمیکرد؟؟؟
جوانی هیچ ایرادی برای پرچمدار شدن یک سپاه نیست اتفاقا باید جوان ها برای چنین کارهایی انتخاب شوند ولی پرچمداری سپاه با دوستی که ایشان را درک کند و بتواند مصاحب خوبی برایش باشد با هم متفاوت هستند.
وقتی میفرمود الحق مع العلی و علی مع الحق چرا به جوانی او توجه نمیکرد چطور شده بود که علی بن ابی طالب با تمام جوانی اش باب مدینه ی علم نبوی شده بود؟؟ چرا پیامبر توجه نمیکردند که انسان جوان ممکن است به راه اشتباه برود؟؟
این حدیث کلا جعلی است. باب علم هم کلا جعلی است. در جای خود مطرح کنید تا بررسی کنیم. ضمنا هیچ کدام ربطی به موضوع بحث بنده ندارد.
چرا؟؟ چون او با همه ی جوانی اش در خانه ی وحی بزرگ شده بود و در خانه ی وحی به چنان سعه ی صدری رسیده بود که اولین مرد مسلمان باشد و تنها کسی باشد که در دعوت خویشاوندان به همراهی پیامبر برخیزد.
اولا که حضرت علی(رض) دوران نوجوانی را در خانه وحی گذرانده اند نه جوانی ثانیا شکی نیست که ایشان فضایل بسیاری داشته اند و یکی از این فضایل همان زندگی در خانه وحی بوده است ولی این چه ربطی دارد که چون اولین نوجوان 10 ساله (بعضی دوست دارند بگویند مرد) مسلمان بوده اند پس حتما رفیق مناسبی برای پیامبر 40 ساله بوده اند.
ادعای بسیار نابجایی در مورد جوانی علی بن ابی طالب کردید که نمیدونم چطور توجیهش میکنید.
ربطی به جریان یار غار ندارد ولی بد نیست دیگر دوستان هم نظر بدهند، دیدگاه شما در این خصوص زیادی اعتدال دارد...
و جالب تر از اون اینه که پیامبری که سالی یک ماه رو در عبادت پروردگارش سپری میکرد از نظر فکری خیلی نزدیک به کسی بود که نام پسرش رو عبد العزی گذاشته است!!
1- عجب! حالا که به نفع است نام گذاری فرزند ریشه در اعتقادات اشخاص پیدا کرد ولی زمانی که به نفع نباشد نام ابوبکر و عمر در میان فرزندان حضرت علی(رض) هزار و یک توجیه شاخ دار دارد.
2- اگر حتی ادعا کنید که ابوبکر بت پرست بوده است چیزی عوض نمیشود. زندگی ابوبکر و پیامبر نشان از رابطه نزدیک بین آنها دارد و این چیزی است که از همان مرجعی که آورده اید که نام فرزند ابوبکر عبدالعزی بوده است به راحتی قابل استناد است. و در بسیاری از اسناد تاریخی دیگر هم اینگونه است. و همه این تلاش شما نمیتواند ثابت کند که ابوبکر یار رسول الله نبوده و رابطه دوستانه بین ایشان وجود نداشته و نهایتا شبهه دوم یا سوم شما (که هنوز انتخاب هم نکرده اید) صحیح است.متشکرم
از اظهار لطف شما. ولی این اعتراض شما به هیچ وجه نمی تواند بر قدرت
استدلال بی ارتباط شما با مو ضوع چیزی بیفزاید. مثل این است که بنده سراغ
تقی را از شما بگیرم و شما آدرس نقی را برای بنده بدهید. در هر حال این
شما هستید که باید توجه کنید که اگر در عبارت "فاذا خفت علیه" ترس مادر
حضرت موسی(ع) برای جان ایشان مطرح شده است به خاطر صرف وجود کلمه خفت نیست
بلکه کلمه علیه ثابت کننده ترس ایشان بر جان موسی(ع) است.
.
والا ما که تمام زندگی پیامبر رو منشاء خیر و برکت و تغییرات تاریخی میدونیم و تنها کسی که هموار ه با پیامبر همراه بوده است امام علی ست.
1- عجب! لااقل فراموش نمی کردید که ایشان از بعد از نماز عشاء تا نماز صبح در بستر و در کنار همسران خود بوده اند و حضرت علی نیز این بخش عمده شبانه روز را بیشتر با حضرت فاطمه(رض) همراه بوده اند ضمن اینکه حتما به خاطر اینکه همسر و پدر نمونه ای بوده اند صبحانه و نهار و شام را هم در کنار خانواده صرف می کردند نه همراه پیامبر و ضمن اینکه ایشان نیاز به کار و کاسبی هم برای مخارج زندگی داشته اند و البته با پیامبر در یک جا کار نمی کرده اند
2- بخش اول حرفتان صحیح است ولی متاسفانه اگر بخواهید کسی را به اعلا ببرید حاضرید با اسناد تاریخی ثابت کنید که در بستر پیامبر هم با ایشان همراه بوده اند و اگر خواسته باشید کسی را بکوبید همراهی را می گویید احتمال دارد به خاطر عدم اطمینان بوده باشد... تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل.


موضوع دیگر اینکه بررسی سنی پیامبر و علی نشان از اختلاف حدود 30 سال سنی بین آنها دارد و هیچ عاقلی نمی تواند بپذیرد که کودکی 10 ساله مشاور و مباشر و رفیق پیامبری 40 ساله باشد. بلکه عقل حکم می کند که این پبامبر 40 ساله رفیقی مثل ابوبکر 38 ساله داشته باشد که از سال ها قبل با او رابطه دوستی داشته و مخصوصا در زمانی که دعوت خود را به عنوان اصلی ترین چیزی که پبامیر ارائه کرد، برای او بیان نمود بدون هیچ تردیدی آن را پذیرفت و این خود نشان از عمق رابطه دوستی بین آن دو داشته است.
نتیجه اینکه رابطه علی و پیامبر با رابطه ابوبکر و پیامبر از یک جنس نیستند که خواسته باشید آنها را در یک ترازو بسنجید. هر کدام ارزش و تاثیر خاص خود را داشته اند ولی در این بین رابطه بین ابوبکر و پیامبر هم به خاطر سابقه دوستی، هم به خاطر اختلاف کم سنی، هم به خاطر اعتماد طرفین بر هم از وزن بیشتری در باب همراهی برخوردار است.
خانم ساناز
تقریبا هیچکدام از مطالب شما در این قسمت ربطی به موضوع یار غار پیامبر ندارد. و این یعنی تخطی از بند 10 قوانین.
در مطالب آقای قشمی یک جمله در مورد امام زمان وجود داشت که اخطار داده شد ولی مطالب شما کلا ربطی به موضوع بحث ندارد. لطفا رعایت کنید تا با حذف مطالب خودتان روبرو نشوید.
خانم ساناز پست های 51 و 52
لطفا منطق رو معنا کنین تا بفهمم به چی می گین منطق؟؟!!!! خوبه براتون دلیل قرانی اوردم! واقعا منطق شما در نهایت من رو قربانی میکنه ها!
1- قرار بر کلاس آموزش منطق نیست شما فرمودید منطقی باشید بنده هم با توجه به شیوه استدلال شما که فرموده اید لاتخف(نترس) برای دیگران است و لاتحزن(غمگین مباش) برای وضعیت خود شخ ، عرض کردم معنای منطق را خوب فهمیدیم. به احتمال قوی دیگر دوستان نیز از این استدلال قوی شما درک کاملی از منطق حاصل کرده باشند
دلیل شما در نهایت منطق و با استناد به اصول عربی نگاشته شده است!! خوبه در قسمت قبل فرموده بودید که وقتی از تخف استفاده می شود که شخص ترسیده باشد !و اگر برجان کسی نگران باشد می شود حزن و لا تحزن استفاده می شود!! حالا که دلیل من و ایه ی قرانی مبنی بر صحت ادعای من در مورد استفاده از خاف برای ترس بر جان دیگری مواجه شدید اندیشه تون عوض شد و به سوم شخص بودن یا دوم شخص بودن گیر دادین. شما خیلی منطقی بحث میکنید اقا ایمان!
متشکرم از اظهار لطف شما. ولی این اعتراض شما به هیچ وجه نمی تواند بر قدرت استدلال بی ارتباط شما با مو ضوع چیزی بیفزاید. مثل این است که بنده سراغ تقی را از شما بگیرم و شما آدرس نقی را برای بنده بدهید. در هر حال این شما هستید که باید توجه کنید که اگر در عبارت "فاذا خفت علیه" ترس مادر حضرت موسی(ع) برای جان ایشان مطرح شده است به خاطر صرف وجود کلمه خفت نیست بلکه کلمه علیه ثابت کننده ترس ایشان بر جان موسی(ع) است. و این هیچ ربطی به این ندارد که به این نتیجه برسید که لاتخف فقط در حالی استفاده می شود که شخص برای جان و وضعیت دیگران هراسان باشد و لاتحزن نشان از ترس او برای وضعیت خود او دارد
علاوه براین توجه شما و دیگر خوانندگان این مطالب را باید به مطلب جالب و کامل جناب قشمی در خصوص لزوم توجه به ادامه آیه جلب کرد که خداوند می فرماید لاتحزن ان الله معنا غمگین مباش خدا با ماست
نه پیامبر هیچگاه در انتخاب همسفر ناشیانه عمل نمی کند شاید جناب ابوبکر را به این خاطر برده است که از او مطمئن نبوده است!!!! شاید حضور جناب ابوبکر در مکه باعث دردسر می شد! البته این رو برای این گفتم که اینقدر مثبت اندیش نباشید و حضور ابوبکر با پیامبر رو اینقدر از وجهه ی مثبت دنبال نکنید شاید وجهه ی منفی نیز وجود داشته باشد! یه مقدار همه جانبه فکر کنید بد نیستا!
از کجا می دانید که ایشان از ابوبکر(رض) مطمئن نبوده است. چطور به خود جرات می دهید با احتمالات به شخصیت های مورد احترام مسلمین آنهم بعد از 1400 سال بتازید. واقعا این ادعای شما که گفته اید "شاید حضور جناب ابوبکر در مکه باعث دردسر می شد" یک انقلاب در تجزیه و تحلیل وقایع تاریخی است. حتی لحظه ای در این مورد تفکر نکرده اید که حضور ابوبکر(رض) در همراهی پیامبر با مدیریتی که ایشان با تامین و تدارکات لازم به همراهی دختر، پسر و غلامش انجام داده است هر گونه شک باطلی را در مورد عدم اطمینان پیامبر(ص) به ایشان از ذهن پاک میکند.
خیلی مایلم که این احتمال خود را بیشتر باز کرده و توضیحات مستند کامل تری بدهید.
بد نیست دوستان دیگر نیز نظر بدهند که آیا درخواست پیامبر(ص) از ابوبکر(رض) برای همراهی در این تاریخی ترین سفر تاریخ، می تواند نشان از اطمینان ایشان به او باشد یا عدم اطمینان.
از توصیه شما در خصوص مثبت اندیش نبودن زیادی بنده متشکرم. ولی تمام تفکر شمای معتدل اندیش در خصوص این موضوع همین احتمال پرتی است که مطرح کرده اید و توان دفاع از آن را نیز ندارید.
دیدگاه ما در مورد اصحاب کاملا مشخص است. ولی اشکال در دیدگاه شماست که با پیش فرض برتری دادن حضرت علی(رض) بر همه اصحاب سعی دارید هر حسن دیگران را به عیب تبدیل کنید تا به این وسیله فضایل حضرت علی(رض) را برتر از دیگران جلوه دهید و این ناپسندترین کاری است که یک انسان به خاطر بالابردن درجه کسی به تخریب دیگران بپردازد
والا ما که تمام زندگی پیامبر رو منشاء خیر و برکت و تغییرات تاریخی میدونیم و تنها کسی که هموار ه با پیامبر همراه بوده است امام علی ست.
1- عجب! لااقل فراموش نمی کردید که ایشان از بعد از نماز عشاء تا نماز صبح در بستر و در کنار همسران خود بوده اند و حضرت علی نیز این بخش عمده شبانه روز را بیشتر با حضرت فاطمه(رض) همراه بوده اند ضمن اینکه حتما به خاطر اینکه همسر و پدر نمونه ای بوده اند صبحانه و نهار و شام را هم در کنار خانواده صرف می کردند نه همراه پیامبر و ضمن اینکه ایشان نیاز به کار و کاسبی هم برای مخارج زندگی داشته اند و البته با پیامبر در یک جا کار نمی کرده اند
2- بخش اول حرفتان صحیح است ولی متاسفانه اگر بخواهید کسی را به اعلا ببرید حاضرید با اسناد تاریخی ثابت کنید که در بستر پیامبر هم با ایشان همراه بوده اند و اگر خواسته باشید کسی را بکوبید همراهی را می گویید احتمال دارد به خاطر عدم اطمینان بوده باشد... تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل.
واقعا دارین این کار رو خیلی بزرگ جلوه می دین.جالبه که این کار ها اینقدر بزرگ و فضیلت های عظیم هستند!! این منطق شما خیلی جالبه!به خاطر نسبت های سببی همنشینی انها رو اینقدر فضیلت می دونین و به همه ی اصحاب اونها رو برتری می دین؟؟؟ درحالی که هیچ دلیلی بر این نیست که نسبت های سببی باعث همنشینی بیشتر نسبت به بقیه شود.یک سوال اینجا وجود داره اونم اینه که ایا همنشینی بیشتر با پیامبر سبب فضیلت و برتری بیشتر هست یا نه؟؟؟ اگه هست که علی بن ابی طالب بر همه ی اصحاب افضل است. چرا که هم نسبت سببی دارد و هم نسبی. و علاوه بر همه ی انها از کودکی در خانه ی وحی بزرگ شده است. اگر هم فضیلتی نیست که بتوان توسط ان شخص را بر باقی اصحاب افضل دانست پس خلفای راشدین به دلیل نسبت های سببی با پیامبر بر بقیه ی اصحاب افضل نبوده اند.
1- توجه کنید، ما بزرگ جلوه نداده ایم کار خود بزرگ است مگر شما می توانید ادعا کنید که هجرت پیامبر از مکه به مدینه، کار کوچکی بوده است. حداقل این است که این موضوع آنقدر اهمیت داشته است که بنابه پیشنهاد حضرت علی(رض) در زمان خلافت امیرالمومنین عمر فاروق(رض) مبنای تاریخ اسلامی قرار گرفت. علاوه بر این موضوع، اهمیت آن به قدری بوده است که حتی خداوند در کلامش نیز به آن به صورتی پرداخته است که نشان از ستایش بازیگران جریان دارد.
2- به نظر من نسبت داشتن، فضیلت خاصی ندارد. پسر نوح هم با این پیامبر الولعزم نسبت پدر و فرزندی داشت. ولی موضوع خویشاوندی سببی چیز دیگری است. معمولا هر انسانی در انتخاب همسر و داماد دقت خاص دارد. به همین دلیل هم ملاک های متعددی در تعیین همسر تعیین شده است و از جمله مهمترین آنها موضوع خانواده است و البته بیشتر برای همسری مطرح می شود که با خانواده او، ارتباط وجود داشته باشد وگرنه دختر ابوسفیان هم همسر رسول الله بود ولی ارتباطی بین آنها نبود. انتخاب داماد نیز از انتخاب همسر مهم تر می تواند باشد چرا که هیچ انسانی حاضر نیست جگرگوشه خود را در اختیار کسی قرار دهد که لیاقت آن را نداشته باشد. بنابراین انتخاب همسر از خانواده ابوبکر و عمر و انتخاب دو داماد یعنی عثمان و علی از سوی پیامبر(ص) برای آنها فضیلت محسوب می شود. و شما هم نمی توانید بگویید آنها به این رابطه خویشاوندی ایجاد شده افتخار نمی کردند.
3- فضایل ذکر شده برای خلفای راشدین منحصر به رابطه خویشاوندی برای پیامبر نمی شود. آنچه علمای اسلامی در بحث فضایل این حضرات مدنظر قرار داده اند مجموعه ای از عوامل است که در باب فضایل آنها ذکر می شود مثل ایمان و یقین آنها، خدمات آنها به گسترش اسلام، نظر رسول الله در مورد آنها، رابطه خویشاوندی با رسول الله و...
بنابراین اینکه فضایل را منحصر در عوامل سببی و نسبی کرده و با مطرح کردن آنها به نتیجه دلخواه برسیم صحیح نیست.
4- موضوع همنشینی حضرت علی(رض) با پیامبر(ص) نیز از مواردی است که البته بنده به ارزش آن قایل هستم ولی قدری باید واقع بینانه به آن نگاه کرد. حضرت علی(رض) دوران کودکی خویش را در منزل رسول الله گذرانده اند این یعنی اینکه حداقل وقتی ایشان به سن بلوغ رسیدند به دلیل نامحرم بودن به همسران رسول الله در منزل ایشان نبوده اند. و اینگونه نبوده است که ایشان 24 ساعته مقابل پیامبر و همسران و دختران ایشان نشسته باشند.
موضوع دیگر اینکه بررسی سنی پیامبر و علی نشان از اختلاف حدود 30 سال سنی بین آنها دارد و هیچ عاقلی نمی تواند بپذیرد که کودکی 10 ساله مشاور و مباشر و رفیق پیامبری 40 ساله باشد. بلکه عقل حکم می کند که این پبامبر 40 ساله رفیقی مثل ابوبکر 38 ساله داشته باشد که از سال ها قبل با او رابطه دوستی داشته و مخصوصا در زمانی که دعوت خود را به عنوان اصلی ترین چیزی که پبامیر ارائه کرد، برای او بیان نمود بدون هیچ تردیدی آن را پذیرفت و این خود نشان از عمق رابطه دوستی بین آن دو داشته است.
نتیجه اینکه رابطه علی و پیامبر با رابطه ابوبکر و پیامبر از یک جنس نیستند که خواسته باشید آنها را در یک ترازو بسنجید. هر کدام ارزش و تاثیر خاص خود را داشته اند ولی در این بین رابطه بین ابوبکر و پیامبر هم به خاطر سابقه دوستی، هم به خاطر اختلاف کم سنی، هم به خاطر اعتماد طرفین بر هم از وزن بیشتری در باب همراهی برخوردار است.